شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳ - ۱۱ ذيحجه ۱۴۲۵
Sat, Jan 22, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۰۳۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
با هنرمندان دفاع مقدس
با هنرمندان دفاع مقدس
گفت و گو با محمدعلى آقاميرزايى
مسؤول هفته نامه سرو و صفحات دفاع مقدس روزنامه جوان
اشاره:
آقا ميرزايى جزو روزنامه نگاران و نويسندگان مطبوعاتى است كه سال ها درعرصه مطبوعات در سرويس هاى مختلف فعاليت كرده است و به گفته خودش به جز در سرويس اقتصادى و سياسى سال ها سمت دبيرسرويسى را به عهده داشته است و در توليد ويژه نامه هاى ياد ماندگار و در مانا و... نقش برجسته اى داشته است.
اين روزها چه مى كنيد؟
اين روزها علاوه بر انتشار هفتگى «سرو» ضميمه هفتگى دفاع مقدس روزنامه جوان و صفحات يكشنبه هاى اين روزنامه مشغول نوشتن زندگينامه داستانى شهيدان سيد محمدعلى طباطبايى و سيدمحمدحسين طباطبايى هستم. پدر و پسرى كه از استان قهرمان پرور سيستان وبلوچستان كه به فاصله ۴ماه از يكديگر ابتدا پسر و بعد پدر به ديدار دوست شتافته اند. كار روى زندگى شهدا حس و حال غريبى به آدم مى دهد.
آدم افسوس مى خورد كه چرا از فرصت ها به خوبى استفاده نكرده و از كاروان سعادتمندان جامانده است.
علاوه بر نگارش اين داستان بلند كار روى كتاب سفرنامه عراق را هم ادامه مى دهم و اميدوارم تا ماه آينده آن را براى سپردن به ناشر آماده كنم.
به نظر شما سرو تا چه اندازه توانسته است نيازمخاطبان اين حوزه را برآورده سازد؟
سرو به نظر من تاحدممكن و بضاعت خود دراين مدت توانسته سهم كوچكى از انتشار و توليد فرهنگ پايدارى و بسيج را بردوش بگيرد. ما در سرو فقط به مباحث دفاع مقدس نمى پردازيم بلكه سعى مى كنيم كه به بسيج در اين نسل، مسائل، دغدغه ها و فعاليت هاى آنان نيز توجه كنيم. همانطور كه مى دانيد سرو آنقدر براى مجموعه روزنامه و نيروى مقاومت اهميت دارد كه مسؤوليت مستقيم آن را مديرمسؤول و سردبير روزنامه آقاى كرمى به عهده دارد و من به عنوان جانشين ايشان امور سرو و صفحات دفاع مقدس را برعهده گرفته ام. ما سعى مى كنيم در سرو رابطى باشيم ميان بدنه فعال بسيج و مطبوعات و با طرح مسائل دفاع مقدس مى خواهيم الگوى ناب نهفته دراين دفاع بى مانند را براى نسل امروز بسيجيان مطرح كرده و درميان آنها نهادينه كنيم.
چطور شد كه وارد حوزه دفاع مقدس در مطبوعات شديد؟
همان طور كه مى دانى من روزنامه نگارى را از ادبيات و كار در صفحات ادبى آغازكردم و در تمام سرويس ها به جز اقتصادى و سياسى كاركرده ام و در بسيارى سرويس ها ساليان دراز به عنوان دبيرسرويس فعاليت كرده ام. از همان ابتدا به مباحث دفاع مقدس علاقه داشتم و بعد از مدتى دريافتم كه مردى كه مى خواهد در مطبوعات دفاع مقدس كاركند بايد بسيار كاركشته و باتجربه باشد. بنابراين به شكل حرفه اى وارد اين حوزه شدم و ديگر گرايش ها را رها كردم. البته توفيق خدمت براى شهدا و دفاع مقدس هم نصيبم شد و بركات آن زندگى ام را متحول كرد.
چه پيشنهادهايى براى بهبود وضعيت صفحات دفاع مقدس مطبوعات داريد؟
بايد از طرح مسائل سطحى و شعارى بپرهيزيم، مدت هاست كه عادت كرده ايم به يك شكل صفحات دفاع مقدس را منتشركنيم. جاى نوآورى و خلاقيت بسيارخالى است و مسائل مطروحه براى خوانندگان تكرارى و يكنواخت شده است. ما دراين عرصه دچار مخاطب گريزى شده ايم و با يارى مسؤولان و دست اندركاران و توان خودمان مى توانيم بسيارى از معضلات را حل كنيم. ما عادت كرده ايم به سهولت مطلب تهيه كرده و درصفحات جاى دهيم مثلاً چندوقت پيش مركز تحقيقات و مطالعات جنگ سپاه مطلبى درمورد عمليات كربلاى ۵ براى ما درتمام روزنامه ها فرستاد و همه كسانى كه دست اندركار صفحات دفاع مقدس بودند كاملاً همان شكل آن را به چاپ رساندند. البته مركز هم بايد چنين مطالبى را فقط براى يك نشريه خاص ارسال كند... بگذريم مسائل و مشكلات دراين عرصه بسيار است و ما با درك درست از موقعيت و تلاش مى توانيم اين صفحات را به نقطه مطلوب برسانيم.
مطالب سرو چگونه تهيه و توليد مى شود، باتوجه به هفتگى بودن آن و اين كه در ۱۶ صفحه منتشر مى گردد؟
من جداً معتقدم بچه ها در سرو از جان مايه مى گذارند. ما دائم درحال توليد مطالب مرتبط با بسيج و دفاع مقدس هستيم. به جز من آقايان شيرين، حسامى و گيوه كى در اين ويژه نامه فعاليت مى كنند و الحق روزى چندساعت وقت مفيد براى توليد اين مطالب صرف مى كنند.
مقدارى از مطلب هم ازسوى بسيجيان در سطح كشور تهيه مى شود و مقدار بسياراندكى خبر هم از روابط عمومى اقشار بسيج به دستمان مى رسد ولى عملاً ۸۰درصد مطالب حساس تلاش بچه ها در سرويس است و حتى مطالب ارسالى گاه كاملاً بازنويسى و تصحيح شده و بعد به چاپ مى رسند.
و حرف آخر؟
اگر با ديد حرفه اى و عاشقانه براى صفحات و ويژه نامه هاى دفاع مقدس مايه بگذاريم بسيارى از ضعف ها برطرف خواهدشد. تجربه ثابت كرده كه كار درست حتى درحد و اندازه هاى معمولى به خوبى جواب مى دهد و ما اين را در اين دو سال و اندى انتشار سرو به عينه ديده ايم.
فقط اگر ۱۰درصد ايثار بچه هاى جنگ صرف توليد اين صفحات شود تمام مشكلات برطرف خواهندشد و ديگر اين كه بركت خون شهدا همواره سبب حركت منطقى دراين صفحات بوده و خواهدبود.
شب عمليات
199023.jpg
سال سوم دبيرستان بودم كه با بچه هاى مدرسه مان تصميم گرفتيم به جبهه برويم. خانواده مخالفت مى كردند زيرا پدرم فوت كرده بود و مسؤوليت خانه با من بود. با پادرميانى دامادمان اعزام شديم. در تيپ ۹ بدر جاى گرفتيم. ۴۵ روز با مجاهدين عراقى بوديم. تسويه گرفتم آمدم تهران. اعزام بعدى با سپاهيان محمد(ص) آمديم منطقه. كنار سد دز چادر زديم. شب بود كه آماده باش دادند. چادرها را جمع كرديم و به اردوگاه اعزام شديم. فهميديم عمليات كربلاى ۵ مى خواهد شروع شود. كنار كارون اردوگاه زديم شب دوم يا سوم عمليات بود كه دستور حركت دادند و ما حركت كرديم. از يك پل رد شديم. نمى دانم در كجا بوديم، بعد ما را در خط پياده كردند. از كانال هاى زيرخاكريز عراقى ها گذشتيم و به طرف خط مقدم پيش رفتيم. يكى دو ساعت به راه رفتن ادامه داديم تا به يك سه راهى كه معروف به سه راه مرگ بود، رسيديم. از كانال آبى گذشته و مستقيم به جلو رفتيم تا وارد خط شديم. دوشكا و خمپاره هاى عراقى روى سرمان كار مى كردند. من و چند نفر ديگر از بچه ها به آن طرف پل رفتيم كه پناهى بگيريم تا بقيه بيايند. در آنجا فهميديم يكسرى از بچه هاى لشكر ۵ نصر در حال پيشروى هستند و ما نمى توانيم آن طرف برويم. صبر كرديم. با بچه ها تصميم گرفتيم به سه راهى برگرديم تا از يك محور ديگر عمل كنيم. بعد از آن كه برگشتيم ۱۵ دقيقه اى بيشتر طول نكشيد كه برنامه را برايمان گفتند، گفتند كه بايد ابتدا جاده را مستقيم برويم و عراقى ها را تا لب رودخانه عقب برانيم. سپس در كنار رودخانه پدافند كنيم تا نيروها برسند و شب بعد از رودخانه به بعد عراقى ها را به سمت عقب برانيم. حركت كرديم، اما هر چه جلوتر مى رفتيم از عراقى ها خبرى نبود. گفتيم حتماً آنها عقب نشينى كرده و به نخلستان ها رفته اند. به سه راهى رسيديم. رودخانه جلوى رويمان بود. در آنجا پخش شديم. به اتفاق مهدى و چند آرپى جى زن به طرف راست جاده رفتيم. در آنجا يك سنگر ديده بانى قرار داشت. نزديك تر شديم در آن سنگر يك عراقى بود كه تا خواست بجنبد يكى از بچه ها با نارنجك كارش را ساخت. آنجا پلى بود كه طبق قرار بايد منهدم مى شد. هر چند منهدم شد ه بود اما هنوز قابل رفت و آمد بود. پل را منهدم كرديم. جلوتر سنگرى عراقى قرار داشت كه با بتون ساخته شده بود. هر چه با آرپى جى شليك مى كرديم منهدم نمى شد. من و مهدى در حالت نشسته تيراندازى مى كرديم. بچه ها روى آنها آتش مى ريختند كه ما راحت آنها را با آرپى جى بزنيم. لحظه اى طول نكشيد كه دوشكاى عراقى ها شروع به كار كرد. مهدى بلند شد گلوله بعدى را بزند كه دوشكاى عراقى متوجه ما شد و شروع كرد به شليك. پريديم پشت جاده و كمين گرفتيم. روى زانو نشسته و به طرف آنها تيراندازى مى كرديم كه يكى از بچه ها فرياد زد كوله كيست كه آتش گرفته؟ من آن را مى ديدم اما نمى دانستم مال كيست. عراقى ها متوجه كوله شدند و مرا به رگبار بستند و يكى از بچه ها بلند شد مرا روى زمين خواباند و كوله را خاموش كرد. من هم براى اينكه منفجر نشود آن را به كنارى انداختم. تيربارچى همچنان شليك مى كرد. براى يك لحظه هم قطع نمى شد. نمى دانم چى شد كه عراقى ها دمى ايستادند كه مهدى گفت: يا على حالا وقتشه بيا اينور! چند قدم به حالت نيم خيز برداشتم كه تيربارشان از پشت مرا زد. تير به فكم خورد و پيش مهدى افتادم كه او سريع بند حمايل و جيب خشاب ها و كلاه مرا باز كرد.
من فكر مى كردم شهيد مى شوم چون يكى از بچه ها خواب ديده بود كه من شهيد مى شوم و ابوالحسنى پاهايش قطع مى شود. به همين خاطر به دوستم گفتم ما كه رفتنى هستيم پس با شور و حال بجنگيم. فكر مى كردم تير از پشت سرم به من خورده اما هر چه گشتم جاى تير را پيدا نكردم. مهدى امدادگرها را صدا كرد و آنها صورتم را پانسمان كردند. من روى زمين خوابيدم. بچه ها به طرف رودخانه اى كه عراقى ها آنجا بودند تيراندازى مى كردند. هنوز متوجه ما نشده بودند. در يك لحظه يك گروه از عراقى ها سمت ما پيش مى آمدند، فرمانده گفت: دست نگهداريد تا خوب جلو بيايند. بچه ها صبر كردند تا آنان نزديك شدند تا ديدند عراقى هستند آنها را به رگبار بستند. شب بود و معلوم نبود برنامه آنها چيست؟ خيلى از عراقى ها كشته شده بودند. بقيه اسلحه هايشان را برداشتند و شروع به تيراندازى كردند آن هم از سه طرف. وقتى كه ديدم اوضاع چنين است تصميم گرفتم برگردم به سه راهى قبلى كه اگر بچه ها خواستند عقب بكشند اسير نشوم. راه افتادم اما عراقى ها مرا ديدند و شروع كردند به تيراندازى، چون فاصله ما خيلى كم بود ولى من به راهم ادامه دادم. مقدارى كه راه افتادم ايندفعه كتفم مورد اصابت قرار گرفت و پرت شدم داخل يك كانال. نگاه كردم شايد كسى بيايد اما هيچ كس آن طرف نبود. تلاش كردم و خودم را بالا كشيدم. بالاخره به سه راهى رسيدم اما آنجا ديگر نمى توانستم راه بروم. آنجا پناهى نبود و عراقى ها مدام شليك مى كردند. جلوتر رفتم بچه ها را ديدم يكى از آنها به طرفم مى آمد.
ديدم حسين ملازاده است كه او هم دست چپش تير خورده بود. به من گفت: چرا اينجا نشسته اى بلند شو برويم تا به آمبولانس ها برسيم. دو نفرى راه افتاديم. حاج حسين با اينكه خودش زخمى بود اما خيلى به من كمك كرد. افتان و خيزان به خاكريز هاى خودمان رسيديم. فرمانده را ديديم با عده اى نيروى كمكى. حاج حسين اطلاعات لازم را به او داد و موقعيت را شرح داد آنها رفتند و ما هم به عقب برگشتيم. خون زيادى از من رفته بود. چشمم سياهى مى رفت. همانطور كه مى رفتيم ناگهان يكى از بچه ها ايست داد و من چون نمى توانستم حرف بزنم دستم را تكان دادم كه سرم گيج رفت و افتادم. او به نزديك ما دويد و گفت: تكان نخور. فكر كرده بود كه من عراقى هستم. حاجى رسيد و گفت كه خودى است. بلافاصله آمبولانس رسيد. در آمبولانس ابوالحسنى را ديدم. راه افتاديم وقتى به بيمارستان صحرايى رسيديم حاج حسين كمك كرد تا پياده شوم. آنجا مرا پانسمان كردند و دوباره سوار اتوبوس ارتش شديم و به بيمارستان دارخوين رسيديم. حاج حسين مى گفت: على نخوابى. از آنجا هم سمت بيمارستان اهواز راه افتادم حالم اصلاً خوب نبود. هر چه مقاومت مى كردم كه نخوابم دست خودم نبود. يك دفعه خواب مرا مى برد و دوباره بيدار مى شدم. در اهواز من را عمل كرده و بعد مرا به شيراز اعزام كردند. آنجا عملى صورت گرفت و سپس به تهران اعزام شديم. خانواده ام اطلاعى نداشتند. يكى از پرستارها اصرار كرد كه تماس بگيرد. من هم شماره تلفن دامادمان را دادم تا زنگ بزند. دامادمان آمد اما مرا نشناخت مى خواستند بروند كه دستم را بلند كردم و متوجه شدند.
جانباز: على بخشايش


|   شناسنامه   |   آرشيو   |