شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳ - ۱۱ ذيحجه ۱۴۲۵
Sat, Jan 22, 2005
ويژه ۳
۳۰۳۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
يادداشتى بر يك شعر
اين بانيان گمنام
بقيه از صفحه اول ـ و به قول وى به اعتبار دست نخورده بودنش و به اعتبار اينكه داراى اصالت بيشترى است، درحكم يك سند فرهنگى و تاريخى به شمارمى رود. ما به ياد نمى آوريم روزهايى را كه آواز مادرانمان سرمايه بازارسياه سوداگرى نبود. آواز درخون و جانتان بود نه قهرمان موسيقى كاذبى كه جايش را بازار و كالا و اقتصاد تعيين مى كند.اما خوب مى دانيم كه اين آواز از يادرفته را، هيچكس جز همين زنان نمى توانند ازحصار فراموشى بيرون بكشند. حالا هم اگر به يمن جشنواره اى گهگاه صداى اين زنان را رساتر از هرزمان ديگرى مى شنويم، بايد باور داشته باشيم نغمه اى كه درتمام لحظه هاى زندگى جارى بوده، تنها به اجراى جشنواره اى يا مسابقه اى كه درآن گاه ارتباط گفتمان هنرى نيز ازبين مى رود، زنده نمى شود. اين يادواره ها اگرچه حكم اكسيژن را براى بيمار خود دارند، اما نبايد درمان ريشه اى اين بيمارى را كه برجان موسيقى نواحى ما افتاده از ياد ببريم. ناخودآگاه به ياد چهارمين جشنواره موسيقى نواحى مى افتم. وقتى كه نسرين داوودى به همراه تيچك استاد ماشاءالله بامرى روى صحنه آمد تا آواز لالايى را بخواند و خانم فوزيه مجد، پژوهشگر و محقق موسيقى كه سالها پيش به خاطر خانم بودن اجازه يافته بود آواز گلايه يك زن روستايى را بشنود و ضبط كند، حالا از راه دور و ازطريق تلفن همراه يكى از پژوهشگرانى كه در سالن جشنواره حضور داشت، صداى لالايى را مى شنيد. با خودم فكرمى كنم، درتلاش مسؤولين موسيقى براى تبديل ماحصل اين جشنواره ها به كالاى فرهنگى اين آوازها و لالايى ها را ازكجا بايد سراغ گرفت و چگونه مى شود اين سند تاريخى را ضبط و گردآورى كرد. هوشنگ جاويد، پژوهشگر موسيقى، نگرانى اش را درجشنواره موسيقى زنان نواحى ايران اينگونه بيان كرده است: «اين نغمات آيا در هيچ پايان نامه اى بررسى شده؟ به دانشجو در دانشگاه چه آموخته ايم؟ بايد قبول كرد كه ايرانى ها آنقدر در علم و دانش عصر خود پيش رفته بودند كه با آگاهى از تأثيرات هجاهاى كشيده در آرامش بخشى ذهن و روان انسان، اين نغمات را پديد آورده اند و بى گمان اين زنان بوده اند كه به اين نتيجه رسيده اند.» زهرا شجاعى، مشاور رئيس جمهورى در مركز مشاركت زنان نيز در سخنرانى خود درهمين جشنواره، زنان را بنيانگذار تمدن و پيامبر فرهنگ ها خطاب مى كند و مى گويد: «اى حافظ اصالت ها و هويت هاى سرزمين، نواى دلنشين ويا جانگداز تو، در لحظات متفاوت و گاه متضاد، هريك بخشى از فرهنگ و تمدن ايران زمين را مى سازد؛ كه گاه دركوچ مى خوانى و گاه در خانه. گاه در پاى تنور و گاه دركنار مشك... فرياد اعتراضت به حاكمان زمان در قبال لالايى ها جاودانه است.» و حالا شايد زمان آن رسيده كه فرياد اعتراضت را به فراموشى باشكوه ترين نواهايى كه سرداده اى، به گوش مردمان بيگانه با گذشته پرافتخارشان برسانى. حالا زمان بازخوانى ترانه پرى جان است. و اين ديگر صداى پرى جان نيست كه دشمنانش دزديده اند و پيش از شكسته تكه تكه اش كرده اند. ترانه پرى جان ديگر شرح آن حادثه نيست. حكايت هجران و سوگ و فراق آواز توست، آوازى كه ارتباطش مثل ماهواره ها نبود. از قلب آدم رد مى شد. حالا سالهاست كه نشسته ايم روبه روى اين همه ارتباط، اين همه صنعت، اين همه ماشين و هنوز لالايى تو تنها صدايى است كه با گامهاى قلب ما هماهنگ است. كرمانج ها پرى را تكه تكه يافتند. ما تو را چگونه پيداكنيم؟
غريبان سنگ زنند بالين ما را
پرى جان
عزيزان دورماندم دورماندم
پرى جان
يادداشتى بر يك شعر
زنى
مى گذرد...
199029.jpg
اسماعيل امينى

براى بازخوانى شعرى با قالب آزاد را برگزيديم كه بگوييم ارجمندى شعر تنها به وزن و قافيه نيست. اگرچه تأثير سحرانگيز وزن و قافيه در ارتقاى موسيقى شعر انكارناپذير است.
(زنى مى گذرد) از مجموعه مادرانه هاست و چنان كه از نام مجموعه برمى آيد روايتگر نگاهى مادرانه به هستى و سوانح آن است.
اين شعر لحظه اى كوتاه را بازگو مى كند در فاصله ميان جمله آغازين و جمله پايانى شعر‎/ در ميدان بزرگ شهر‎/ ...‎/ زنى مى گذرد‎/
در اين گذار زن با رخدادى شگفت آور رويارو مى شود:‎/ در ميدان بزرگ شهر‎/ زنجير بر دست و پاى‎/ مى كشندش به جرمى سترگ...
طنز تلخى در اين بند شعر هست كه بعد به تمام شعر سرايت مى كندو تأثير عاطفى شديدى ايجاد مى كند. مرتكب جرم بزرگ در ميدان بزرگ شهر مكافات مى بيند، زنجير بر دست و پاى!
زنجير بر دست و پاى مى تواند صفت «شهر» نيز باشد‎/ شهر زنجير بر دست و پاى‎/ گويى اسارت يك شهروند اسارت تمام شهر است. (فكانما قتل الناس جميعاً)
فعل مى كشندش‎/ را مى توان با ضمه كاف نيز خواند‎/ مى كشندش‎/ تلخى آن طنز در اين دوگانه خوانى نيز جارى است. انگار آن جوان زنجير بر دست و پاى حتى اگر بخشوده شود كشته شده است چون كه ديگر امكان ادامه حيات انسانى همراه با حرمت و عزت از او سلب مى شود آنگاه كه چنين ناهموار مجازاتش مى كنند. بخش بعدى شعر واكنش همشهريان است به اين بيداد، پس از مرور اين واكنش هاست كه زمينه آن همه بى اعتنايى به انسان و كرامت او گيرم كه انسان مجرم و قانون شكن پديدار مى شود. در جامعه اى كه هركس براى خود حريمى شخصى ساخته و دامن كشان از كنار ناهنجارى ها عبور مى كند و بى پروا از بيدادى كه بر ديگران مى رود با واكنش منزه طلبانه خود، در واقع هيزم بيار آتش معركه ستمگرى مى شود. چندان رخدادى چنين شگفت نيست.
جوان گناهكار آيينه اى مى شودكه هركس درون خويش در او تماشا مى كند.
بى سروپا! آراسته اى مى گويد‎/ انگل اجتماع! طبيبى‎/ كثافت! رفتگرى‎/ پناه بر خدا! وارسته اى‎/
در اين فراز نكته اول اين است كه اين چهار شخصيت، نمونه عينى طبقه و شغل خاصى نيستند اينها چهار نماينده از چهار نوع روحيه و تربيت فرهنگى واجتماعى اند؛ يعنى طبيب، لزوماً پزشك نيست.
همان طور كه رفتگر در اينجا حتماً مأمور شهردارى و مسؤول نظافت شهر نيست كسى است كه بر اثر سروكار داشتن با زباله ها، آلودگى در نگاهش و داوريهايش رسوخ كرده است. مثل جرم شناس و كارآگاهى كه مردم را از منظر مجرم بودن و نبودن نظاره مى كند.
نكته ديگر اينكه هر كس در آيينه آن جوان بخشى از خويش را مى بيند و در آنچه مى گويد باز مى نماياند. گزندگى طنزى كه از اين تأويل حاصل مى شود شگفت انگيز است انگار آن جوان زنجير بر دست و پا فرياد مى زند و از مردم مى خواهد كه خود را معرفى كنند و هركس در عبارتى كوتاه خود را بازمى شناساند.
‎/ پناه بر خدا!‎/ وارسته اين را مى گويد. در اين بند نيز دوگانگى در تأويل مى تواند به گسترش معنايى شعر منجر شود. «وارسته» ممكن است از هولناكى آن صحنه و داورى بى رحمانه ناظران منفعل شده باشد و به رأفت و عدل الهى پناه ببرد يا آن كه تعريض و كنايه اى در انتخاب صفت «وارسته» باشد با بيان اين طنز تلخ كه وارسته درخيال خود مى خواهدبا استعاذه اى زبانى و واكنشى عاطفى و منفعلانه، دامن پاك خود را از اين همه آلودگى محفوظ بدارد و درواقع فقط گليم خود را از سيلاب بيداد و بى رسمى نجات بدهد. اما تمامى شعر بانگ برمى آورد كه از سرنوشت مشترك جامعه انسانى گريزى نيست و رهايى و وارستگى انفرادى با بى اعتنايى نسبت به انسانهاى ديگر ناممكن است.
اما اوج شعر در داورى زنى است كه مى گذرد و شاعر اين بخش را با نشانه هاى نگارشى متمايز كرده است. «مادرت بميرد جوان!» آن كه زنجير بر دست و پا دارد «جوان» است. تعليق آغاز شعر در اين سطر پاسخ خود را مى يابد. همانگونه كه نگاه مادرانه به اين رخداد رنگ همه كنش و واكنش ها را ديگرگون مى كند. زنى كه مى گذرد پس از شنيدن همه آن داوريهاى خشن و ديدن آن بيداد مضاعف، مادر مى شود و رايحه تقدس و پاكى و مهربانى را به آن فضاى غيرانسانى مى دمد و رحمت و عطوفت را بى دريغ نثار همگان مى كند و بيش از همه نثار آن جوان اسير و مجرم بى سر و پاى انگل اجتماع و كثافت!
«مادرت بميرد جوان !» هم يك واكنش عاطفى و فردى است در معناى متعارفش و هم در يك تعبير اجتماعى مى تواند كنايه اى طنز آميز به جامعه اى باشد كه زادگاه جرم و جنايت است و پرورنده جوانى كه اينك به جرمى سترگ زنجير بر دست و پاى در ميدان بزرگ شهر مى كشندش. در اين تعبير «مادرت بميرد جوان» نفرين و دشنامى است به زادگاه و پرورشگاه جرم و جنايت و مجرمان و جانيان و به اين ترتيب داورى زنى كه مى گذرد هم ازنظر عاطفى و هم از نظر منطق و خرد اجتماعى در مقابل آن داورى هاى چهارگانه قرار مى گيرد.
‎/ زنى مى گذرد ... ‎/ عبور زن را از اين معركه بيداد نشان مى دهد گويى زن به اقتضاى تعلقش به ساحت عاطفه و رحمت و پاكى سنخيتى ميان خويش و آن فضاى ناهنجار نمى بيند، برخلاف آن چهار نماينده اقشار ديگر كه چيزى بر زبان مى آورند و مى مانند و به نظاره مى ايستند طبايعى خو كرده با آلودگى ها و خشونت ها و ستم ها.
‎/ زنى مى گذرد ...‎/ همچنين بخشايش و بزرگوارى زن را نيز در خود دارد . زن واكنشى آميخته از عاطفه و خشم و آگاهى نشان مى دهد و بعد مى گذرد. از همه چيز از آن جوان و جرم سترگش ، از آن آراسته و طبيب و رفتگر و وارسته و بى انصافى هايشان و از مجموعه شرايطى كه چنين بى عدالتى و خشونتى را به جامعه انسانى تحميل مى كند و چنين نمايشى از درنده خويى و سنگدلى را به صحنه مى آورد.
( زنى مى گذرد ...) به عنوان نمونه اى از ميان شعرهاى دفتر مادرانه ها مى تواند در عين حال نمونه اى ارجمند از شعر زنانه با ويژگى هاى انديشه عدالت  جويى و آرمانخواهى زنان باشدو بيان كننده اين نكته مهم كه شعر زنانه و انديشه زن مدارانه (فمنيسم) لزوماً ملازم مردستيزى ، مقابله با اخلاق، تظاهر به ستيز با فرهنگ و دين و بى پروايى در بيان احساسات و تمايلات غريزى و لذت جويانه نيست و با برعهده گرفتن نقش فعال در كليت انديشه انسانى و به طور خاص بنيان هاى تفكر اجتماعى مى تواند به جايگاه شايسته خود دست يابد.
اگر همين شعر كوتاه بتواند به واسطه قابليت هايش فراهم كننده بخشى از آن اعتبار و حيثيت خاص براى شعر زنانه باشد ، توفيقى عظيم حاصل كرده است.
كار سخت مثل كارِ خانه
فخرالسادات كهندانى
اگر فقط يك روز تصور كنيد كارهاى معمولى خانه نوعى پاكسازى است كه در مسير آن روزتان قرار گرفته، به طور حتم از انجام آن كارها لذت خواهيد برد. به اين فكر كنيد كه انجام اين نوع كارهاى پيش پا افتاده، از آن جايى كه نياز به فكر ندارد، تا حد زيادى مى تواند شما را از فشار عصبى به دور نگاه دارد.
199041.jpg
بخشى از كار روزانه من اين است كه صبح ها ريخت و پاش هاى اعضاى خانواده ام را كه با شتاب از خانه بيرون مى روند، جمع و جور كنم. سالهاست كه به اين كار عادت كرده ام و آن را به حساب پاكسازى راهى مى گذارم كه طى روز بايد از آن عبور كنم. با وجودى كه مى دانم اين كارها پيش پا افتاده و معمولى هستند و انتظار دارم آنها وسايل خود را جمع و جور كنند، اما باز روز ديگر كار من همين است. شما خانمها، اغلب شكايت از اين وضع داريد و از كارهاى به نظر معمولى و تكرارى، اظهار خستگى و عجز مى كنيد، اما اگر فقط يك روز تصور كنيد انجام دادن كارهاى معمولى خانه نوعى پاكسازى است كه در مسير آن روزتان قرار گرفته، به طور حتم از انجام آن كارها لذت خواهد برد. به اين فكر كنيد كه انجام اين نوع كارهاى پيش پا افتاده از آنجايى كه نياز به فكر ندارد، تا حد زيادى مى تواند شما را از فشار عصبى به درو نگاه دارد. فشار عصبى (استرس) يك پديده واقعى است، اما وقتى خوب توجه كنيد، مى بينيد كه بخش قابل ملاحظه اى از اين استرس را خودتان ايجاد مى كنيد. اگر درآمد همسر شما آنقدر نيست كه بتواند كفاف معيشت خانواده را بدهد، ممكن است تنها راه حل شما اين باشد كه به سر كار برويد. از سوى ديگر، اگر درآمد همسر شما كافى باشد، كار كردن شما مى تواند توليد استرس كند منظور از اين كلام اين نيست كه تصور كنيد تمام مادران بايد درخانه بمانند تا از فرزندانشان نگاهدارى كنند؛ بلكه منظور اين است كه همه ما بايد به زندگيمان نگاه كنيم و اولويت هاى آن را در نظر بگيريم. بايد ارزيابى كنيم و ببينيم آيا سبك زندگى ما به بهترين شكل به ما كمك مى كند يا نه؛ اگر نمى كند، بايد در آن تعديل هاى لازم را به عمل بياوريم، وقتى در اغلب مواقع دچار فشار عصبى هستيم، بهترين سرويس را به خانواده هايمان نمى دهيم و در حل شدن مشكلات موجود به خود كمكى نمى كنيم. پس چه بايد كرد؟ به نظر مى رسد با انعطاف به خرج دادن در برنامه هايمان مى توانيم براى دريافت كمك از كسى كه به وى اطمينان داريم و يا مى دانيم متخصص امر در كمكهاى حرفه اى مشاوره است، بهره بگيريم و اگر با اين كار، اعضاى خانواده تان خوشحال و راضى مى شوند، بايد گفت خوش به حال شما. چون شما به تعادلى رسيده ايد كه مؤثر واقع شده است.
به ياد داشته باشيد قرار نيست شما كامل باشيد و يا يك ابر زن باشيد! چرا كه با تغيير در برنامه هايتان مى توانيد زمانى را براى استراحت و زمانى را براى اين فكر براى خودتان قائل شويد كه تا چه اندازه به خودتان اهميت مى دهيد.
شايد بگوييد: «من هر روز صبح با عجله از خواب بلند مى شوم؛ به سرعت از رختخواب بيرون مى پرم، سماور يا كترى را روشن مى كنم؛ بچه ها را از خواب بيدار مى كنم؛ ميز صبحانه را آماده مى كنم و در حالى كه به هر كدام مى گوييم وسايل مدرسه خود را طبق برنامه آن روز در كيفش بگذارد، به آنها صبحانه مى دهم و تازه به پدر بچه ها نيز همانقدر بايد برسم. وقتى آنها راهى مدرسه و اداره مى شوند تازه نوبت به خودم مى رسد؛ گاه احساس گيجى و سردرگمى مى كنم.»
با اين اوصاف اگر برنامه هايتان را در طى يك روز مرور كنيد، به طور مسلم به كارهايتان مى رسيد و كارهاى به ظاهر ساده اما وقت گيرتان را طبق برنامه پيش مى بريد.
۲۰ تا ۳۰دقيقه زود از خواب بيدار شدن به شما كمك مى كند تا از ميزان فشار عصبى خود بكاهيد. در حالى كه نيم ساعت اول صبح شما صرف تدارك مى شود، اما اتفاقى كه در اصل افتاده اين است كه شما خودتان را براى تجربه فشار روانى ديگرى آماده مى سازيد.
اما آنچه گفته مى شود مى تواند توصيه اى كاملاً متفاوت باشد با آنچه شما تاكنون بدان عمل مى كرديد، زودتر از خواب بيدار شويد. مى توانيد روى زمين بنشيند و چند حركت كششى انجام دهيد؛ وقتى بدنتان گرم شد، احساس خوبى پيدا مى كنيد؛ نفس هاى عميق بكشيد؛ البته آرام، تا ذهن تان به تدريج روشن شود و احساس كنيد راحت تر مى توانيد فكر كنيد. به كارگيرى روشهايى مثل ورزش يوگا و يا مراقبه (Relaxion) به بهبود اين وضع مى تواند كمك كنند. توصيه ديگر اين است كه زمانى را كه در اختيارتان هست، به طور برابر توزيع كنيد و دقت داشته باشيد در حد و اندازه اى خودتان را درگير كارهاى مختلف بكنيد كه صدمه اى به زندگى خود نزنيد. اگر خودتان را در نهايت در يك يا دو فوق برنامه (كلاسهاى آموزشى و تفريحى) درگير كنيد، مسلماً كارى كه مى كنيد، برايتان معنى دار مى شود. اين را هم به خاطر داشته باشيد كه مادر بودن خود، يك كار و تعهد تمام وقت است. اگر پيوسته از برنامه اى به سراغ برنامه ديگر نرويد،از شدت فشار روانى و عصبى شما كاسته مى شود و فرزندانتان از فرصت بيشترى كه با آنها صرف مى كنيد، راضى تر خواهند شد.
حال از خود اين را بپرسيد كه آيا روزهايى در زندگى شما وجود ندارد كه بخواهيد حرفى را كه در سينه داريد، بزنيد و كسى شما را اصلاح كند؟ آيا شده كه به نقل قول از كسى حرفى را به اشتباه بزنيد و كسى بلافاصله حرف شما را اصلاح بكند. ممكن است در مواقعى حالتان آنقدرها خوب نباشد و دراين مواقع اغلب مى خواهيد كه شما را به حال خودتان بگذارند و بى جهت براى تغيير روحيه تان شما را زير فشار نگذارند.
آيا جالب نيست كه كسى از شما ايراد نگيرد ؛ اگر اشتباه مى كنيد، ديگران تنها ناظر باشند و پيشنهاد اصلاحى ندهند؟ خوب است كه روى دوستانتان حساب باز كنيد و انتظار داشته باشيد كه در مواقعى به شما فرصت اشتباه كردن بدهند. ما هم در برخورد با آنها بايداز چنين سياستى پيروى كنيم، چرا كه گاه به قدرى به دوستان مان نزديك مى شويم كه فراموش مى كنيم آنها هم انسان هستند و مثل ما هستند. آنها هم فراموش مى كنند كه اشتباه مى كنند و حرفهاى اشتباه مى زنند ، انتقاد مى كنند، بد داورى مى كنند و با برخى از عقايد و نظرهاى شما مخالفت مى كنند و...
به خاطر داشته باشيد بهترين دوستان در دنيا كسانى هستند كه به رغم همه اينها دوستانشان را دوست بدارند. بهترين دوستان كسانى هستند كه به دوستانشان فرصت مى دهند كه آنها هم اشتباه كنند و عيب و نقص داشته باشند. اين در مورد ازدواج هم صدق مى كند، اگر شوهر يا نامزد داريد، به او فرصت بدهيد كه گاه كم حوصله وناراحت باشد. راحت تر خوشبختى را احساس مى كنيد. در بلند مدت، با سخت نگرفتن به دوستان، همسر و حتى فرزندان خود نسبت به خود احساس بهترى پيدا مى كنيد؛ مى دانيد كه به ديگران اين فرصت را مى دهيدكه انسان باشند.چرا كه انسانها صددرصد و كامل نيستند. اگر به همان شكلى كه آنها هستند، دوستشان بداريد، متقابلاً مورد مهر و عشق واقع مى شويد.
در بسيارى مواقع ،در زندگى برايمان مسائلى اتفاق مى افتد كه مكدر و ملول مى شويم و براى از بين بردن اين حالت، دست به فعاليتى مى زنيم. ممكن است تحت تأثير روحيه بدمان اقدام به كارهاى غيرضرورى كنيم.
مثلاً به شكلى اضطرار گونه به نظافت خانه بپردازيم، بيش از حد كار كنيم، پرخورى كنيم و يا به سيگار پناه ببريم. براى اينكه از شر اين مشكل خلاص شويد، بايد بدانيد كه احساس تهى بودن، احساس تكدر و ملامت، موضوعى آموختنى است؛ اضطرابى است كه از انديشه ما نشأت مى گيرد. گاه ذهنمان را به قدرى مشغول و درگير مى كنيم كه بى قرار مى شويم.
199032.jpg
اما خبر خوبى برايتان هست! و آن اين كه آنچه را مى آموزيد، مى توانيد واآموزى كنيد. وقتى به اين نتيجه مى رسيد كه ملامت و تكدر خاطر در نهايت يك حالت ذهنى است كه آن را براى خودتان انتخاب كرده و حالا هم به آن عادت كرده ايد. مى توانيد براى از ميان برداشتن آن كارى صورت دهيد.
مى توانيد به لحظه اكنون بياييد. به عبارتى ديگر، وقتى احساس تكدر مى كنيد، به جاى اينكه اضطرار گونه دست به فعاليتى بزنيد، مى توانيد از اين احساسات به عنوان فرصتى براى دست كشيدن و در حالت آرامش قرار گرفتن استفاده كنيد. خيلى ها وقتى احساس ملامت دارند، سعى مى كنند با درگير شدن در كارى حواس خود را پرت كنند. جاى تعجبى نيست اما اغلب اشخاص بلافاصله مى خواهند فعاليت وسطح تحريك شان را افزايش دهند. براى اينكه به هر قيمت كه شده اضطراب را از بين ببريم، به سراغ ملامت وتكدر خاطر مى رويم. هيچ كس رانمى بينيم كه بگويد: «مكدر بودن هم اشكالى ندارد؛ لحظه اى با آن سركن» . درواقع اگر از اين افراد يا حتى خود ما سؤال شود، عصبى مى شويم و خيلى ساده نمى خواهيم احساس ملامت و تكدر خاطر ما را بشنوند.
اگر براى لحظه اى تأمل كنيد، مى بينيد كه چه بى شمار افرادى كه از كار زياد و نداشتن زمان كافى شكايت مى كنند و با اين حال، راه حلشان براى از بين بردن بى قرارى ، انجام دادن كار بيشتر و باز هم بيشتر است ؛ شبيه دور باطلى كه پايانى بر آن متصور نيست.
وقتى احساس تكدر و سلامت مى كنيد حتى براى يك بار كارى متفاوت انجام بدهيد.اول اينكه حواستان كجاست؟ باآن لحظات و افكارى كه به شما هجوم مى آورد، كنار بياييد، يعنى به اين توجه كنيد كه افكارتان را متوجه زمان حال ولحظه حالا بكنيد! با اين كار كم كم متوجه مى شويد كه در اين لحظه و تنها دراين لحظه حياتى وجود دارد زندگى واقعى در اين لحظه است. تكدر خاطر و يا رنجش ، ساخته دست خود ماست. ذهن ما به اين روش عادت كرده است و با شلوغ كردن سرمان، تنها در مدت زمانى كوتاه مى توانيم رنجش يا تكدر خاطرمان را فراموش كنيم و همانگونه كه گفتيم، فقط خودمان را دچار نوعى اضطرار مى كنيم و گويى خود را در يك نوع مسابقه قرار مى دهيم ؛ و همين كار را با فرزندانمان مى كنيم و به آنان مى آموزيم كه چنين رفتارى رادنبال كنند . در واقع ، به نوعى به آنها آموزش مى دهيم، در حالى كه بايد به آنها بياموزيم كه در حال زندگى كنند، چرا كه همين اكنون، همچنان عظيم و شگرف است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |