|
بزرگان انديشه (۵۹)
كارل پوپررؤياى يقين وسوداى حقيقت
|
|
|
حميدرضا فرزاد دست كم تا ۲۰۰سال پس از نيوتن، اغلب غربيان تحصيل كرده و دانش آموخته، علم جديد نيوتنى را معرفتى يقينى و كاملاً موثق و بيانگر واقعيت كامل اشيا تصورمى كردند. به محض آنكه يك واقعيت يا قانون علمى جديد كشف مى شد امرى تغييرناپذير انگاشته مى شد و اين يقين را ويژگى و صفت بارز علم مى دانستند. معرفت علمى (Scientific Knowledge) محكم ترين و قاطع ترين علمى بود كه انسانها واجد آن اند و مى شد آن را حقيقت لايتغير به شمارآورد. رشد علم را در اضافه شدن امور يقينى جديداً كشف شده به مجموعه هميشه درحال گسترش يقينيات موجود درنظر مى گرفتند مانند يك صندوق گنج كه درطول زمان برحجم آن افزوده مى شود. حتى لاك و هيوم بويژه هيوم هم كه قوانين علمى را از لحاظ فلسفى محتمل مى شمردند با ملاحظه موفقيت هاى ظاهراً تخلف ناپذير آنها در عرصه عمل در دوره هاى زمانى طولانى، به اين نظر گرايش يافتند كه اين قوانين از ثبات و قطعيت تقريباً كامل برخوردارند و چنانكه مى دانيم كانت هم فيزيك نيوتنى را داراى اتقان و استوارى قطعى مى انگاشت و مى كوشيد مبانى فلسفى اين بناى استوار را تبيين و تشريح كند. معرفت غيرقطعى: درآستانه قرن بيستم دانشمندى پرنبوغ به عرصه آمد كه او را با نيوتن همپايه دانسته اند، يك آلمانى به نام آلبرت انيشتين (۱۹۵۵ـ۱۸۷۹). او نظريه هاى علمى اى مطرح كرد كه با نظريه هاى نيوتن سازگار نبود. انيشتين كه مانند نيوتن به انديشه ها و مفاهيم بنيادين دلمشغولى داشت نظريه نسبيت اش را در اوايل قرن بيستم به صورت رسمى بيان كرد: نظريه نسبيت خاص را در ،۱۹۰۵ و نظريه نسبيت عام را ۱۰ سال بعد در ۱۹۱۵. باظهور انيشتين تغييرات بزرگى در طرزتلقى و نگرش هاى علمى و فلسفى ايجاد شد. به تعبير يكى از مورخان معروف فلسفه از زمان دكارت (۱۶۵۰ـ۱۵۹۶) به اين سو جست وجوى يقين درمركز فلسفه غرب قرارداشته است و با علم نيوتنى انسان غربى به اين باور و عقيده رسيد كه به حجم عظيمى از معرفت معتبر و قطعى راجع به جهان و ماوراى آن دست پيداكرده است. معرفتى كه هم از لحاظ نظرى و هم از لحاظ فوايد عملى و كاربردى اش، به غايت ارزش و اهميت و اعتبار داشت. علاوه بر اين روش هاى علمى موجود نيز مؤيد چنين نگرشى محسوب مى شد. اما اكنون معلوم شد كه آنچه تاكنون معرفت قطعى و يقينى با كاربردهاى موفق انگاشته مى شد اصلاً «معرفت» نيست يا لااقل معرفت قطعى و يقينى نيست. پس چيست؟ معرفت علمى به زعم بسيارى از محققان به پيشرفت قابل ملاحظه اى در درك و شناخت از جهان انجاميده است. كاربردهاى عملى آن ازطريق تكنولوژى نيز باعث به وجود آمدن تمدن صنعتى مدرن شده است. اما اكنون معلوم شد كه آن معرفت، نادقيق است. ظاهراً معلوم شد كه تصورات موجود درباره اينكه چه چيزى معرفت است و اساساً تصورات مربوط به خود معرفت درست نبوده است. جان لاك (۱۶۳۲ ـ ۱۷۰۴) پيامدهاى تحول نيوتنى در علم را در عرصه هاى فلسفه مشخص ساخت و به تبع آن در سياست و نظريه اجتماعى نظراتى مطرح ساخت. برخى بر اين عقيده اند كه چنين كارى در مورد تحول يا به اصطلاح انقلاب انيشتينى را كارل پوپر انجام داد. كارل پوپر در سال۱۹۰۲ در وين به دنيا آمد، پدرش يك حقوقدان ثروتمند بود. پدر و مادرش از يهوديت به مسيحيت گرويده بودند. از اين رو خود او تربيتى لوترى يافت. در اوايل و اواسط سالهاى نوجوانى به ماركسيسم گرايش پيدا كرد اما بعدها با مشاهده اعمال كمونيستها در روا شمردن كشتار مردم عادى براى رسيدن به اهداف خويش از ماركسيسم روى برگرداند و به دموكراسى روى آورد. او به تعبير يكى از مورخان فلسفه با سوسياليسم اش زندگى كرد. مثل كارگران لباس مى پوشيد و درميان بيكاران زندگى مى كرد. به طور كلى در زادگاهش زندگى متنوعى داشت تا آنكه نازيها پا به عرصه گذاشتند. در ۱۹۳۷ يك سال قبل از آن كه هيتلر، اتريش را به تصرف درآورد پوپر پيشنهاد كارى دانشگاهى در نيوزلند را پذيرفت و در سراسر جنگ جهانى دوم در آنجا ماند. پس از پايان جنگ در ۱۹۴۵ به انگلستان رفت و بقيه دوره علمى اش را در مدرسه اقتصاد لندن سپرى كرد. در آنجا استاد منطق و روش علمى بود. برخلاف زندگى در وين، در انگلستان عامدانه از فعاليتهاى اجتماعى كناره گرفت و به نوشتن روى آورد كه موضوعات متنوعى را دربرمى گرفت. پوپر تا سال۱۹۹۴ كه در ۹۲سالگى درگذشت به اين كار ادامه داد. هيچ يقينى در علم وجود ندارد: به عقيده پوپر آنچه به قوانين علمى موسوم است حقايقى لايتغير درباره جهان نيستند. آنها نظريه هايى هستند و فى نفسه محصول ذهن انسان. اگر در كاربرد عملى شان كامياب باشند مى توان تصور كرد كه به حقيقت نزديك اند. با اين همه همواره اين امكان وجود دارد كه حتى پس از قرنها موفقيت عملى، فردى پيدا شود و نظريه بهترى كه به حقيقت نزديكتر است مطرح سازد. پوپر اين قضيه را در مقياس نظريه اى در معرفت شناسى شرح و بسط داد. به ديد او واقعيت فيزيكى مستقل از ذهن انسان وجود دارد و نظم ونظامى به كلى متفاوت با تجربه آدمى دارد، به همين دليل هرگز نمى توان آن را به طور مستقيم درك كرد. ما نظريه هاى محتملى براى تبيين آن پديد مى آوريم و اگر اين نظريه ها نتايج عملى موفقى در پى داشته باشند مادام كه عمل مى كنند از آنها استفاده مى كنيم. هرچند تقريباً هميشه اين نظريه ها دير يا زود دچار مشكلاتى مى شوند و نارسايى آنها از پاره اى جهات معلوم مى شودو سپس تلاش براى طرح نظريه اى بهتر آغاز مى گردد. نظريه اى كه بتواند هر چيزى را كه نظريه اول قادر به تبيين اش بود تبيين كند ودر عين حال از محدوديتهاى آن مصون باشد. به گمان پوپر ما اين كار را نه تنها در علم بلكه در ساير حوزه هاى فعاليتمان از جمله زندگى روزمره انجام مى دهيم. اين بدين معنى است كه رهيافت و طرز تلقى ما در مورد امور اساساً از نوع حل مسأله (problem - solving) است (عنوان يكى از كتابهاى پوپر اين است: همه زندگى حل مسأله است)، و ما نه با افزودن امور يقينى جديد به يقينات پيشين بلكه به مدد جايگزين كردن نظريه هاى بهتر به جاى نظريه هاى موجود است كه پيشرفت مى كنيم. جست وجوى يقين كه ذهن و ضمير بزرگترين فيلسوفان غرب از دكارت تا راسل را به خود مشغول داشته بود، به زعم پوپر بايد كنار گذاشته شود چون يقين دست نايافتنى است. پوپر تصريح مى كند كه غيرممكن است كه بتوان براى هميشه و از بيخ و بن، حقيقت هيچ نظريه علمى اى را به اثبات رساند. اين نيز غيرممكن است كه بتوان كل علم يا كل رياضيات را بر بنيانهاى سراسر مطمئن و يقينى استوار ساخت. اگر كسى بخواهد در زمينى خانه اى بسازد بايد زمين را تا آنجا كه براى حفظ اسكلت بنا لازم است حفر كند و هر بار كه بخواهد خانه را وسعت ببخشد بايد ستونهاى خانه را در عمق بيشترى استوار كند اما هيچ حد ضرورى اى براى اين كار وجود ندارد: هيچ سطح «نهايى» براى شالوده وجود ندارد كه در همه موارد و وضعيت ها كارساز باشد. اما اگرچه اثبات قطعى هيچ نظريه كلى اى امكانپذير نيست مى توان آن را ابطال كرد و اين بدين معناست كه مى توان آن را آزمود. به زعم پوپر مى توان گزاره هاى كلى را با تحقيق و جست وجوى موارد نقيض محك زد. اين همان چيزى است كه معمولاً از آن به عنوان اصل ابطال پذيرى ياد مى شود. از اين رو ، نقد و نقادى (Criticism) به صورت ابزار عمده اى براى محك زدن نظريه ها و نظرات و پيشرفت در حوزه هاى مختلف در مى آيد. گزاره يا نظريه اى را كه توسط مشاهده يا آزمون تجربى نتوان ابطال كرد ( يعنى نتوان آن را به محك تجربى آزمود) گزاره يا نظريه اى علمى محسوب نمى شود گرچه پوپر برخلاف پوزيتيويست هاى منطقى آنچه را كه از لحاظ تجربى آزمون پذير نيست لزوماً فاقد معنا نمى داند بلكه صرفاً آن را در بيرون از دايره معنادارى «علمى» به حساب مى آورد. فى المثل گزاره «خدا وجود دارد» معنادار است اما اثبات حقيقت و صدق آن در بيرون از توانايى روش علمى قرار دارد. جامعه باز: كتاب اصلى اى كه پوپر اين نظرات را در آن مطرح ساخت كتاب منطق اكتشاف علمى است كه به آلمانى در ۱۹۳۴ و به انگليسى در ۱۹۵۹ منتشر شد. پوپر بعدها اين نظرات را در عرصه علوم اجتماعى نيز به كار برد. او كتابى دو جلدى به نام جامعه باز و دشمنان آن نوشت كه در سال ۱۹۴۵ انتشار يافت. پوپر دراين اثر نظراتش در حوزه منطق و روش شناسى علم را در قلمرو نظريه سياسى و اجتماعى به كار گرفت. او استدلال مى كرد كه يقين (certainty) در سياست بيش از يقين در علم در دسترس نيست و بنابر اين تحميل يك ديدگاه واحد هرگز توجيه پذير نيست . به گمان پوپر نامطلوب ترين و توجيه ناپذيرترين اشكال جامعه مدرن جوامعى است كه در آنها طرحها و الگوهاى متمركز تحميل مى شود و مخالفت و اختلاف نظر روا شمرده نمى شود. نقادى راه و روش عمده اى است كه به مدد آن مى توان تصميمات كلان اجتماعى و سياسى را قبل از اجرا بهبود بخشيد و اصلاح كرد. بنابراين جامعه اى كه به بحث و مخالفت نقادانه مجال بروز مى دهد (جامعه اى كه پوپر آن را جامعه «باز» نام مى نهد) مطمئناً در حل مسائل و معضلات عملى مربوط به سياست و اجتماع موفق تر و اثرگذارتر از جامعه اى است كه چنين خصوصيتى ندارد. در اين نوع جامعه پيشرفت سريعتر و كم هزينه تر است . به عقيده پوپر ما در سياست هم مثل علم پيوسته آرا و نظراتى راكه اميد داريم بهتر باشند جانشين نظرات و آراى تثبيت شده موجود مى كنيم . جامعه نيز در يك وضعيت تغيير و دگرگونى دائمى است و سرعت آن تغيير همواره رو به فزونى است. پوپر از همين جا نتيجه مى گيرد كه پديدآوردن يك جامعه و حكومت ايده آل و كاملاً مطلوب كار ما نيست آنچه مى توان به تحققش اميد داشت روند تغيير واصلاح بى وقفه اى است كه آن را پايانى نيست . لذا آنچه ما پيوسته با آن دست به گريبانيم «حل مسأله مدام» است . همواره بايد در پى راههايى براى بيرون آمدن از مصائب و معضلات اجتماعى بود و سعى كرد حتى الامكان از دامنه نفوذ و گسترش آنها كاست: فقر و تهيدستى ، ناامنى اجتماعى ، وضعيت بد تحصيل و بهداشت از جمله اين معضلات هستند. شايد بتوان گفت جنبه سلبى و نقادانه ديدگاههاى پوپر پر رنگتر از جنبه ايجابى و تأييدى اوست . او معتقد است از آنجا كه كمال و يقين دست نايافتنى است كمتر بايد در فكر طراحى و ساختن نهادهاى اجتماعى كامل و نمونه باشيم . به زعم او ما بايد بيشتر در پى آن باشيم كه از شر بدترين نهادها (مثلاً بدترين مدارس يا بيمارستانها) خلاص شويم و وضعيت مردمانى را كه در آنها زندگى مى كنند بهبود ببخشيم. ما نمى دانيم مردم را چگونه سعادتمند و شادمان كنيم اما مى توانيم رنج ها و ضعف ها و عوامل بازدارنده اى را كه مانع از بهبودو پيشرفت زندگى شان مى شود برطرف سازيم .
|