نماى مهر : على بلوكباشى. متولد ۱۳۱۴
اخذ مدرك كارشناسى ارشد در «زبان شناسى همگانى و زبانهاى باستانى ايران» از دانشگاه تهران ۱۳۴۹
گذراندن دوره هاى ديپلما، بى ليت، دكترى در رشته «انسان شناسى اجتماعى» از دانشگاه آكسفورد انگلستان
مدرسه سابق دانشكده هاى هنرهاى دراماتيك، هنرهاى زيباى دانشگاه تهران و دانشگاه الزهرا
تدريس درسهاى «مردم شناسى عمومى» ، «روانشناسى اجتماعى» ، «فرهنگ عامه» ، «ادبيات عامه» ، «نمايش در ايران» و...
برخى از آثار تأليفى او عبارتند از: قهوه خانه هاى ايران، نقد ونظر ، فرهنگ عامه، جزيره قشم، قالى شويان، نوروز، نخل گردانى، جامعه ايلى ايران و...
از وى بيش از ۲۰۰ مقاله در دائرة المعارف بزرگ اسلامى دانشنامه جهان اسلام، دانشنامه ايرانيكا، فرهنگنامه كودكان و نوجوانان ، مجلات علمى پژوهشى و ... به چاپ رسيده است.
وى سردبير فصلنامه «مردمشناسى و فرهنگ عامه ايران» در سالهاى ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ بوده است.
كامبيز خدابخشى: «دلم مى خواهد كه دوباره جوان شوم و دوباره مطالعات خودم را كنار ايل و قبيله و عشيره از نزديك انجام بدهم» . و اين على بلوكباشى است. درآستانه ۶۹ سالگى. مردمشناس پرتكاپويى كه شرايط تلخ و دشوار مردم شناسى در اين سرزمين چاره اى جز تحقيق و پژوهش پشت ميزى كوچك و ميان اطاقى خاموش به او نمى دهد. شايد به همين خاطر هم هست كه وقتى به سر ذوق مى آيد، صادقانه مى گويد: «يكى از چيزهايى كه مرا رنج مى دهد و آزار مى دهد اين است كه من پشت ميز نشسته ام. دلم مى خواهد تأمين باشم و بروم ميان عشاير و با آنها زندگى كنم ».
وعلى بلوكباشى خيلى وقت است كه قربانى پشت ميز نشينى هاى اجبارى زمانه شده است. چه مردمشناسى در اين سرزمين به قدر او غريب است و تنها. چه خيلى ها دراين ديار هفتاد و دو ملت اصلاً نمى دانند مردمشناسى يعنى چه و به چه دردى مى خورد.
شايداين قصه را بايد آخر اين نوشته مى آوردم اما ياد او كه مى افتم، و رنجى كه در تمام اين سالها برده است، اجازه نمى دهد تا بلوكباشى را سواى اين همه سال گوشه نشينى و خلوت گزينى معرفى كنم. گوشه نشينى دشوارى كه خواسته او نيست. اين را مى توان از صداى خسته اش فهميد. صداى خسته محققى دلسوز كه شايد اگر كمى بيش از اين تأمين مالى بود و دغدغه زندگى نداشت مى توانست براى من و مردم سرزمين من خيلى خيلى و باز هم خيلى بيشتر از چاپ چند كتاب و مقاله مؤثر و مثمر ثمر باشد.
چرا على بلوكباشى به فرهنگ و مردمشناسى و مطالعه اقوام و آداب آنها دچار شد؟ خودش مى گويد: در سالهاى ابتدايى دوران دبستان جزوه بينوايان كه هفته به هفته چاپ مى شد را با پول توجيبى كه هر هفته مى گرفتم، مى خريدم و بااشتياق تمام مى خواندم و هر هفته منتظر مى ماندم تا جزوه بعدى بيايد تا ادامه داستان را بخوانم. پشت هر كدام از اين جزوات جلدى بود كه خواننده ها نظرشان را بنويسند و براى ناشر بفرستند و من در يكى از اين جزوات احساس خودم را از داستان نوشتم و براى انتشاراتى معرفت فرستادم و آنها اين نوشته مرا چاپ كردند و چاپ اين نوشته از من، آن هم در سنين ده دوازده سالگى باعث شد كه دلبسته نوشتن شوم» . و اين داستان او را شيفته نوشتن مى كند و بلوكباشى براى اقناع خود هر قصه اى كه از گوشه و كنار مى شنيد را مى نويسد. «تا اينكه نوبت دبيرستان شد و من ديپلم طبيعى آن زمان را گرفتم. ولى عاشق ادبيات بودم و على رغم اينكه مى توانستم در دانشگاه رشته پزشكى را دنبال كنم رفتم به آموزشگاه شبانه خزاعلى و ديپلم ادبى گرفتم» . در همين آموزشگاه خزاعلى است كه معلم ادبيات و انشايش ، شادروان محجوب ، استعداد نويسندگى و تحقيق او را كشف مى كند. «براى كلاس شادروان محجوب قصه اى نوشتم به نام» گربه سفيده «كه محتوايش زندگى فرهنگى مردم يك خانواده سنتى و رابطه بين عروس و مادرشوهر را نشان مى داد. داستان را وقتى كه در كلاس خواندم دكتر محجوب خيلى از آن استقبال كرد. گفت اين داستان همه چيز دارد. از ساخت و پرداخت بگير تا بن مايه و هر آنچه كه يك داستان خوب لازم دارد را در خود دارد وبايد اين داستان را چاپ كنم.»
و اين داستان به عنوان اولين نوشته منسجم ازعلى بلوكباشى در مجله پيام نوين چاپ شد. اين ماجرا سبب شد تا على بلوكباشى علاقه اش به فرهنگ مردم دو چندان شود.
بلوكباشى با همين پيش زمينه وارد دانشگاه تهران و دانشكده ادبيات آن مى شود و در سال ۱۳۴۱ از اين دانشگاه فارغ التحصيل مى شود. «از همان دوران شروع كردم به تحقيق درباره مردم و فرهنگ مردم. همان زمان هم به استخدام اداره كل هنرهاى زيباى كشور در آمدم و در موزه مردم شناسى مشغول به كار شدم پس از تشكيل اداره فرهنگ عامه مرا به آنجا فرستادند و اداره فرهنگ عامه را آنجا بنا نهادم و تمام آثار مكتوبى كه درباره فرهنگ عامه مردم داشتيم را شروع به شناسايى و جمع آورى و بايگانى كردم» .
پس از پايان دوران ليسانس بلوكباشى كار تحقيقى خود را بر روى اقوام ايرانى آغاز مى كند و پس از چند سال پژوهش و سفر و مسافرت و مطالعه مردم اطراف و اكناف ايران قصدعزيمت به كشور آلمان را مى كند «. آلمان آن روزها مركز مطالعه مردم شناسى و فولكلور بود و برادران كريم هم اولين كسانى بودند كه خيلى قبل در آن كشور داستانهاى شفاهى را جمع آورى كردند و به دنيا شناسانده بودند. من هم علاقه مند به رفتن به آنجا بودم اما به دلايلى نتوانستم بروم به آلمان و با اين حال دلم مى خواست ادامه تحصيل بدهم و به همين دليل در دوره فوق ليسانس شركت كردم و كارشناسى ارشد» زبان شناسى همگانى و زبانهاى باستانى ايران «را هم در دانشگاه تهران اخذ كردم و همچنان تحقيقات ميدانى وكتابخانه اى ام ادامه داشت و نشريه هنر و مردم هم جايى براى ارائه مقالاتم بود كه مقالات مرا چاپ مى كرد» . او در اين سالها همكارى نزديكى با احمدشاملو در كتاب هفته و تهيه مطالب بخش كتاب كوچه كتاب هفته را داشت و علاوه بر آن تحقيق و پژوهش تنها كار مورد علاقه بلوكباشى در آن سالها بود و كليه پيشنهادات وسمت هاى مختلفى چون معاونت و مديريت را به همين دليل رد مى كرد و علاقه وافر او به مردمشناسى باعث شد تا براى ادامه تحصيل در بهترين مكاتب انسان شناسى يا مردم شناسى جهان عازم انگلستان شود. «در انگلستان با خانم پرفسور لمبتن ملاقاتى داشتم و با او در خصوص آموزش زبان در لندن مذاكره كردم و به او گفتم كه قصد دارم پس از تقويت زبان انگليسى به شيكاگو بروم. اما ايشان مرا منصرف كرد و گفت: اصلاً فكر رفتن به شيكاگو را نكن چرا كه كسانى كه رشته مردمشناسى را در دانشگاه شيكاگو تأسيس كردند همان كسانى هستند كه در آكسفورد تدريس مى كنند.»
اين مذاكره و مشورت باعث مى شود تا پرفسور لمپتن او را به دكتر «پيتر لينهارد» در دانشگاه آكسفورد معرفى كند و لينهارد از تحصيل بلوكباشى در آكسفورد استقبال مى كند و او در اين دانشگاه دوره هاى ديپلما و بى ليت (B.Litt) و دكترى (D.Phil) را در رشته «انسان شناسى اجتماعى مى گذراند.» مؤسسه انسان شناسى كه من در آن تحصيل كردم از بزرگترين انستيوهاى جهان در ارائه نظريات روز و مدرن در علم انسان شناسى است و خوشبختانه آن زمانى كه من در آكسفورد تحصيل مى كردم، رئيس مؤسسه پرفسور «لونس پرى چارد» بود. او يكى از بزرگترين نظريه پردازهاى علم مردم شناسى جهان است كه مردم شناسى و تاريخ را به هم نزديك كرد و صاحب مكتب كاركردگرايى ساختارى و... بود.
سوپروايزر بلوكباشى در آكسفورد پيتر لينهارد بود كه سالها در محضر او تلمذ مى كند و سالهاى سال در حال پژوهش در ايران و انگلستان بود و در نهايت رساله دكترايش را كه با عنوان« دگرگونى هاى اجتماعى در دهكده درويش نشين بايوه در كردستان »با راهنمايى لينهارد به اتمام مى رساند و اين دهكده جايى دورافتاده در حوالى مرز ايران و عراق است.
بلوكباشى درباره آن سالها مى گويد:« من يكى از توفيقات خودم را در اين مى دانم كه رشته ادبيات و زبان شناسى را در دوره دانشگاه تهران خواندم. چرا كه مرا با فرهنگ و ادب ايران نزديك و خيلى آشنا كرد. در اين دانشگاه اساتيد برجسته و بزرگى داشتم كه هر يك از فحول فرهنگ و ادب ايران بودند. از توفيقات من اين است كه در محضر اساتيد بزرگى چون شادروان استاد فروزانفر، شادروان استاد همايى و شادروانان دكتر صفا و دكتر خانلرى و دكتر معين تلمذ كردم و با دكتر على اشرف صادقى هم دوره و دوست و با مرحوم دكتر تفضلى دوست بودم.»
البته بلوكباشى در انگلستان همواره با پرفسور لمبتن ارتباط دوستانه و علمى داشته است و درباره او مى گويد: ليدى لمپتون يكى از معدود پژوهشگرانى بود كه وجب به وجب ايران را در بدترين شرايط از نظر امكانات براى يك پژوهشگر ديده و مطالعه كرده بود و كتاب خود «مالك و زارع» اش را براساس اين مشاهدات و تحقيقات نوشته است. او هر وقت كه به آكسفورد مى آمد حتماً به ديدن من هم مى آمد و يكبار كه با خانم «نيكى كدى» استاد آمريكايى تاريخ كه به آكسفورد آمده بودند به ديدار من آمدند. در جلسه با آنها خيلى به خودم غره شده بودم و داشتم به آنها درباره سفرى كه براى انجام كار تحقيقى ميدانى به بلوچستان رفته بودم و وضعيت بد آن زمان مى گفتم. خانم لمبتن از من پرسيد شما با چه وسيله اى از زاهدان به چابهار رفته بوديد. من گفتم با جيپ رفتم. ايشان با خنده به من گفت: با جيپ رفتى و اينقدر ناراحتى؟ من تمام سيستان را پياده و يا با شتر مى رفتم. »
|
|
|
على بلوكباشى تحقيقات وسيعى درباره آداب و سنن و رفتار اقوام و طوايف مختلف ايرانى داشته است و درباره آنها مى گويد:« هر كدام از اين اقوام تأثير شگرفى بر من گذاشته اند. در ميان كردها مدتها زندگى كرده ام و از آنها چيزها آموخته ام و همينطور لرها، بلوچ ها، ترك ها و تركمن ها و... اما من بيشتر مطالعات ميدانى من در ميان كردهاو لرهاى كهگيلويه بوده است. هر كدام از اين گروههاى قومى يك هويت قومى و يك هويت ملى دارند. با اين همه تمام اين اقوام ايرانى هستند و وجه اشتراك تمام آنها ايرانى بودن آنهاست. »
او معتقد است:« وقتى از يك كرد در كردستان بپرسى اهل كجايى، او خودش را منسوب به طايفه و محلى كه در آنجا متولد شده و زندگى كرده مى كند. همين فرد كرد وقتى وارد لرستان مى شود و از او مى پرسند اهل كجايى، مى گويد: كرد هستم و قوميت كردى خود را معرفى مى كند. وقتى همين فرد كرد از ايران خارج مى شود و اگر از او بپرسند تو كجايى هستى؟ مى گويد: من ايرانى هستم. ايرانى كرد هستم و در دنيا به ايرانى بودن خود افتخار مى كند.»
على بلوكباشى درباره وضعيت قوم ها و قبايل مختلف ايران در حال حاضر مى گويد: «الآن تمام اقوام ما كاملاً در شرف دگرگونى هستند و فرهنگ و رفتارهاى اجتماعى شان در حال تغيير است و چاره اى هم نيست. آنها بايد خودشان را با تغييرات جهانى تطبيق دهند. به طور كلى هر جامعه اى مجموعه رفتارها و عناصر فرهنگى كه براى ادامه حياتش مفيد باشد حفظ مى كند و آنها را كه ديگر كاركرد ندارند كنار مى گذارد و با اين همه آيين هاى اقوام مثل عروسى و عزادارى همچنان باقى مى ماند. آداب آنها ممكن است بنا بر شرايط زمانى تغيير كند و اين از نظر من اصلاً اشكالى ندارد. چرا كه قابليت فرهنگ، قابليت تغييرپذيرى آن است و اصرار ما براى حفظ برخى آداب و سنن به واسطه عدم درك صحيح ما از مقوله و معنى فرهنگ است. »
او معتقد است: فرهنگ به هيچ وجه نبايد ايستا باشد، بلكه راه حيات و تداوم يك فرهنگ پوياى آن است.« به همين علت است كه من چندان موافق اين نظر كه پيوسته بگوييم «ما تأثير گذاشتيم همه فرهنگها و اروپا» نيستم و معتقدم ما بايد تأثيرپذيريمان از فرهنگهاى ديگر را هم مورد توجه قرار دهيم و بيان كنيم. چرا كه يك فرهنگ پويا فرهنگى است كه نه تنها تأثيرگذار است بلكه قابليت تأثيرپذيرى را هم دارد و عناصر فرهنگى بيگانه را كه براى ادامه حياتش مفيد است مى گيرد و با صبغه و رنگ فرهنگى جامعه خود مى آميزد و فرديش مى كند و مورد استفاده قرار دهد. »
وقتى از على بلوكباشى درباره سرنوشت خرده فرهنگ هاى ايرانى در فرايند جهانى شدن در مدرنيته مى پرسم مى گويد:« من تصور مى كنم اگر فرهنگ ضعيف باشد و افراد يك جامعه آشنايى با فرهنگ خودشان نداشته باشند و هويت فرهنگى خودشان را درنيابند در آن صورت بايد نگران آينده خرده فرهنگها باشيم. اين مسؤوليت دولتهاست كه با استفاده از انديشه ها و نظرهاى كارشناسان حوزه هاى علمى گوناگون به جوانان را با هويت فرهنگى خودشان آشنا كنند و خوراك فرهنگى مورد نياز آنها را تأمين كنند تا آنها بتوانند با فرهنگ قوى خود در برابر فرايند جهانى شدن درست عمل كنند.»
و او معتقد است كه اين اتفاق، يعنى هويت بخشى به جوانان، در ايران آنچنان كه بايد و شايد نيفتاده است و «متأسفانه خيلى ضعيف حركت مى كنيم» و تمام دغدغه على بلوكباشى كه در اتاقى چندمترى پشت ميزى كوچك گرفتار تحقيقات كتابخانه اى است چيزى نيست جز «ضعف دستگاههاى فرهنگى در فرهنگ بخشى و حفظ هويت فرهنگى مردم و ارتقاى سطح فرهنگ آنچنان كه بايد و شايد.»
او از نبود همكارى و تبادل فكر و برنامه ميان نهادهاى فرهنگى بويژه رسانه هاى تصويرى و صدا و سيما و آموزش و پرورش و... گلايه دارد. با اين همه على بلوكباشى همينطورى هم دين خود را به فرهنگ اين سرزمين ادا كرده است. چه او افتخار مى كند به اينكه توانسته زواياى تاريك فرهنگ مردم را شناسايى كند و اين زوايا را به آنها نشان بدهد «كه اين رفتارى كه تو دارى معنا دارد. تاريخ دارد و اين رفتار مى تواند به تو نيرو دهد و توانايى و تو با اين فرهنگ مى توانى بايستى و در برابر تجاوزات فرهنگى مقاوم باشى و اگر اين را نشناسى تو تهى هستى و سلاحى ندارى و بدون اسلحه مى مانى.»