يك لطيفه تميزانه
بعضى از اين خانم ها - ببخشيد اصلاً بعضى آدم ها - خيلى بى ظرفيتند و از بى اطلاعى اطرافيانشان همه جور استفاده را مى كنند. از جمله خانم عزتى كه همسايه ديوار به ديوار يكى از ماست و مدتى پيش براى اولين بار به خارج از كشور رفته بود تا پسرش را بعد از سال ها ببيند. و از وقتى برگشته مخ تمامى اهل محل را تريد كرده و هر روز بر ميزان خالى بندى هايش افزوده مى شود. از جمله اين حرف كه ما با گوش خودمان شنيديم كه خانم عزتى در تعريف از مردم فرنگ مى گفت:
«اگر بدونين چه مردمان تميزى هستن، چه جور شهرشون رو تميز نگه مى دارن. مثلاً وقتى يكى شون مى خواد گلاب به روتون، تف كنه، سوار ترن برقى مى شد، مى ره خارج شهر تو بيابون تف مى ندازه و برمى گرده.»
يك لطيفه پيش گويانه
آقاى «م.جوان» كه از مردان ساده روزگار بود چندان اعتقادى به فال پيش گويى نداشت ولى به اصرار رفقا (حذر كنيد از اين رفقاى ناباب) پيش يك فالگير رفت كه طالع آينده خود را ببيند و سر كتابى باز كند.
فالگير رمل و اسطرلابش را جور كرد و كتاب را باز كرد و مدتى خواند و علامت كشيد و بالاخره گفت:
- جونم برات بگه، طالعت روشنه. مى بينم كه كاروبارت خيلى خوب مى شه. از يه نردبونى به سرعت بالا مى رى، يه لباس فرم تنته....
آقاى جوان گفت:
- باريكلا... باريكلا... از كجا مى دونى من مأمور آتش نشانى هستم؟
يك لطيفه كاشفانه
محسن چند وقتى بود كه به فكر ازدواج با دختر مردى افتاده بود كه به خست و آب از دست نچكيدن مشهور است و بعد به پدر دختر نامه اى نوشت:
- جناب آقاى [... ]بعد از عرض سلام به اطلاعتان مى رسانم كه با كمال خوشوقتى موفق به كشف راهى گشته ام كه شما را از پرداخت مخارج زندگى دخترتان آسوده مى كند.
يك لطيفه گاوانه
دوشيزه نونوش - دانشجوى خرخوان - براى اولين بار از چهارديوارى شهر بزرگ و پرهمهمه و آهنى و .. خارج مى شد. در مزارع زيبا و سرسبز و خوش آب و هوا مدتى گردش كرد و زير درختى نشست و به مزرعه دار پير گفت:
- عموجان! اون گاوها چرا شاخ ندارن؟ ما توى كتاب هامون خونديم كه گاو بايد شاخ داشته باشد.
پيرمرد جواب داد:
- دخترجان، گاو به دلايل زيادى ممكنه شاخ نداشته باشد. بعضى هاشون مادرزادى شاخ ندارن. بعضى ها رو ما خودمون مخصوصاً شاخشون رو مى كنيم. اما اون گاوهايى كه تو مى بينى و شاخ ندارن، علتش چيز ديگه اى يه. اونها اسب هستن نه گاو!
يك لطيفه راهنمايانه
كوروش و محمود دو جوان متأهل و محترم، داشتند در يكى از بولوارهاى زيباى يك شهر قشنگ ساحلى قدم مى زدند. مدت زيادى در سكوت گذشت. بالاخره كوروش به محمود گفت:
- من مى دونم تو دارى به چى فكر مى كنى! هزار تومن هم شرط مى بندم.
محمود گفت:
- باشه، قبول! ولى بگو به چى دارم فكر مى كنم؟
- فكر مى كردى كه فردا زن و مادرزنت رو سوار قايق بكنى و ببرى وسط دريا. بعد يه كارى كنى كه قايق برگرده، اون وقت فقط زنت رو نجات بدى.
محمود دست كرد به كيف و يك هزارتومانى درآورد:
- بيا، مال تو.
- حال كردى؟ به همين داشتى فكر مى كردى!
- نه، ولى خوب راهى نشونم دادى، دستت درد نكنه.
يك لطيفه اعترافانه
اميرحسين در پيچ خيابان خلوت شهر، به گلى خانم كه پيشنهاد ازدواج او را پذيرفته بود گفت:
- خيلى ممنونم كه قبول كردى با من ازدواج كنى. ولى بايد بهت اعتراف كنم كه من ماهى صد و دوازده هزار تومان بيشتر حقوق نمى گيرم. فكر مى كنى بتونى با اين پول سركنى؟
- آره عزيزم! معلومه كه مى تونم. ولى اون وقت تو از كجا ميارى زندگيت رو بگذرونى؟
يك لطيفه پررويا نه
طلعت خانم، از بانوان اعيان و اسم و رسم دار قديم، از مال و منال دنيا فقط برايش يك پسر مانده بود و اسم و القاب گذشته. باقى هرچه بود از دست رفته بود. پسره هم راه و رسم زندگى سرش نمى شد و يك دل نه صددل عاشق دخترى شده بود كه حالا بماند... اما بالاخره بخت و اقبال به سراغ اين خانواده آمد و يكى از آدم حسابى ها اظهار تمايل كرد كه دخترش را به پسر طلعت خانم بدهد. قضيه بين مادر و پسر مطرح شد و پسر گفت:
- من حرفى ندارم مادر. ولى اين دختره كه به من قول ازدواج داده، خيلى حسوده. مى ترسم يا يك كارى دست خودش بده يا دست من.
مادر گفت:
- فكر اون رو نكن، اون با من.
آخرين قطعه جواهرات ذيقيمت خانوادگى رو برداشت و رفت سراغ دختر و بعد از مقدمه اى پرسوز و گداز گفت:
- اين هديه رو به عنوان خداحافظى از من و پسرم قبول كن عزيزم و آينده من و پسرم رو به هم نزن.
دختر جواهر را گرفت و در صندوقچه اى گذاشت و يك پاكت از آن درآورد كه پر از عكس بود و به طلعت خانم گفت:
- چشم، قبول مى كنم. حالا شما بفرمائيد كه پسرتون كدوم يكى از اين عكس هاست!