• جدال ۵ ساعته زوج ايرانى با سونامى در اقيانوس
گزارش از شهين دخت بهزادى:
يك زن ايرانى و شوهرش، از معدود نجات يافتگان زلزله آسياى شرقى هستند كه جان سالم به در بردند و سلامت به ايران برگشتند.اين زن ايرانى با اين شرط كه نام او فاش نشود، چگونگى نجات يافتن شان را از زلزله ۸/۹ ريشترى تايلند كه بزرگترين فاجعه جهانى سال بود، در گفت وگويى براى ما تشريح كرد كه مى خوانيد: من و شوهرم قرار گذاشتيم براى گردش به پوكت كه شهر بزرگ و معروفى در تايلند است برويم، در آن جا بود كه تصميم گرفتيم كه از جزيره «پى پى» كه در جنوبى ترين قسمت تايلند قرار دارد و مركز جهانگردان است، ديدار كنيم.
آن روز ساعت ۸ صبح طبق برنامه بايد اتوبوسى به هتل مى آمد و ما را به همراه عده زيادى جهانگرد به اسكله مى برد تا با قايق هاى مجهز توريستى كه هتل برايمان تدارك ديده بود، به جزيره برويم.
هنوز پنج دقيقه به هشت صبح باقى بود و در سالن پايين هتل نشسته بوديم و از ديدن منظره زيباى اطراف لذت مى برديم. در اين قسمت از هتل، يك محل آلاچيق مانندى بود كه در واقع در وسط يك باغ قرار داشت.تازه صبحانه را خورده و منتظر اتوبوس بوديم كه ناگهان همسرم گفت:
زمين زير پايمان تكان مى خورد. مثل اين است كه زلزله شده است!هيچ كس حتى كاركنان و افراد پذيرش هتل هيچگونه عكس العملى نشان نمى دادند به اين علت ماجرا را جدى نگرفتم ولى شوهرم اصرار داشت كه اين يك زلزله است ولى چون توريست هاى اروپايى زياد به زلزله آشنا نيستند، آن را باور ندارند.سپس او گفت:اگر باور نمى كنى، آب آكواريم را نگاه كن!وقتى به آكواريوم نگاه كردم، از حركت آب آن كه به شدت بالا و پايين مى رفت و به شيشه آكواريوم مى خورد حيرت كردم. ولى هنوز دلخوش بودم كه مسأله مى تواند چندان مهم نباشد. فكر كردم شايد تايلند هم مثل ژاپن، مرتب در حال زلزله هاى ۲ و ۳ ريشترى است كه مردم زياد به آن اهميت نمى دهند.هنوز هيچ اتفاقى نيفتاده بود و وقتى چند اتوبوس براى بردن توريست ها رسيدند، ماجرا را فراموش كرده بوديم. در اسكله چند قايق موتورى بزرگ در انتظار توريست ها لنگر انداخته بودند.قايقى كه ما سوار شديم، داراى ۳ موتور و ۶ سيلندر با قدرت ۲۰۰ اسب بخار بود و در حدود ۳۰ تا ۴۰ قايق نظير آن يا بزرگتر با موتورهاى قوى ترى هم بودند كه ساير جهانگردان در آنها جاى گرفتند.
قايقران ما، درواقع گرداننده اين سفر بود و چون مردى با تجربه بود، دستورات اصلى و لازم توسط او به ساير قايقرانان داده مى شد. او به زبان تايلندى و با بلندگو و يا تلفن هاى همراه با آنان درتماس بود.
سه نجات غريق و يك راهنما براى هر قايق موتورى در نظر گرفته شده بود.
راهنماى ما اطلاع داد دلفين هاى اقيانوس، در كنار قايق ها شنا مى كنند و ما آنها را خواهيم ديد. او همچنين گفت كه جزيره (پى پى) پر ازميمون است و ما براى آنها غذا آورده ايم هر كس كه مايل باشد مى تواند به آنها غذا بدهد. ولى از دو روز پيش از ميمون ها خبرى نيست و ما دليل آن را نمى دانيم. اميدواريم كه امروز ميمون ها به جزيره بازگشته باشند. جزيره ( پى پى) كه كوههاى سرسبز پيرامون آن را گرفته اند، با فاصله زياد از كرانه در وسط اقيانوس قرار داشت. نزديك جزيره، ناجيان و راهنما به ما اطلاع دادند ۲۰ دقيقه فرصت داريم تا در اين قسمت از اقيانوس شنا كنيم. آب آن قدر تميز و درخشان و زيبا بود كه هيچكس نمى توانست از شنا كردن صرفنظر كند.هنوز كاملاً وارد قايق ها نشده بوديم كه يك باره متوجه شديم آب تميز و آبى اقيانوس، كاملاً گل آلود شده است و مثل اين بود كه آب مى جوشد و بالا وپايين مى رود. موج هاى گرد زيرو رو مى شوند و ما نمى دانستيم دليل اين تغييرات چيست. ولى راهنما و قايقرانان و محافظين كه همه به زبان تايلندى با يك ديگر صحبت مى كردند، بسيار نگران به نظر مى رسيدند و ترجيح مى دادند جواب سؤالات ما را ندهند.۲۰ نفر در يك قايق بوديم، متوجه شديم كه قايقرانان همه با سرعت به وسط اقيانوس مى روند و تا جاى ممكن از جزيره دور مى شوند. در اين وقت يكى از امدادگران دستور داد كه همه جليقه نجات بپوشيم، تازه فهميديم كه خطر بيش از آن چيزى است كه ما تصور مى كرديم.جليقه نجات به تعداد نفرات نبود و همسر من يكى از كسانى بود كه از جليقه صرفنظر كرده بود و ادعا مى كرد خودش مى تواند با شنا خود را به جايى برساند! غافل از اين كه امواج هر لحظه شدت بيشترى مى يافتند.وقتى امواج سنگين و شديد شدند، قايقران دستور داد همه دستگيره هاى قايق را بگيريم و محكم سرجاى خود بنشينيم. در همين زمان، قايق هاى كوچك و بلم هاى پارويى كه براى ماهيگيرى يا تفريح به نزديك جزيره آمده بودند، جلوى چشم ما زير آب كشيده شدند و ديگر از سرنشينان آنها هيچ اثرى باقى نماند.
ناگهان با تعجب ديديم كه قسمتى از آب اقيانوس به شكل يك رديف گودال بزرگ از هم باز شد و آب دوباره از اطراف به شكل موج به داخل گودال كشيده شد. قايق ما حدود ۶ متر از راه باز شده فاصله داشت و من مطمئن بودم كه با يك ضربه موج، به داخل آب كشيده خواهيم شد.اما شانس آورديم كه يك موج بزرگ، قايق ما را به سمت جلو پرتاب كرد و با سرعت هر چه تمام تر از آن قسمت رد شديم ولى ناگهان وارد يك گرداب كوچك شديم.قايق به دور خود مى چرخيد و هر آن احتمال شكستن قايق مى رفت. موتور قوى قايق نيز قادر نبود ما را از گرداب دور كند. مى ديديم كه چگونه در مدت ۳۰ ثانيه قايق هاى كوچكتر در دور دست، به داخل آب كشيده مى شدند.آنچه بعداً فهميدم، اين بود كه قايقران تصميم داشت ما را از قايق خارج كند چون مطمئن بود در اين صورت شانس بيشترى براى نجات خواهيم داشت و مى دانست كه قايق ها در گرداب خواهند شكست ولى به خواست خدا يك موج شديد ديگر ما را از گرداب نجات داد و به جلو كشانيد.قايقران با هر وسيله اى كه در دسترسش بود، به ساير قايق هاى توريستى و غير توريستى اطلاع مى داد كه به اين قسمت از اقيانوس نزديك نشوند. در اين زمان بود كه قايقران به ما اطلاع داد كه اين زلزله زيردريا است و باعث به وجود آمدن موج هاى بزرگ «سونامى» مى شود و تنها راه نجات ما اين است كه با قايق به وسط دريا برويم زيرا موج هاى بزرگ از زير رد مى شوند و هر چه به ساحل نزديكتر شوند، بلندتر شده و روى آب مى آيند و آنچه را كه سد راهشان است، نابود مى كنند.شوهرم گفت ساعت ۸ صبح زلزله را در هتل احساس كرده است.
قايقران معتقد بود كه همان زلزله اصلى بوده است ولى تا زمانى كه آب زير و رو شود به صورت موج حمله كند، مدتى وقت مى برد و بى رحمانه موج هاى ۲۰ـ۳۰ مترى سونامى را به جزاير مى كوبد.جزيره اى كه قرار بود به آن برويم و موج هايى كه به آن كوبيده مى شدند را از دور مى ديديم، قايقران عقيده داشت كه جاى ما در وسط اقيانوس امن تر است و مى گفت با وجود اين اگر تلاطم بيشتر شود بايد همگى در آب بپريد تا به وسيله هلى كوپتر ، شما را نجات دهيم .چيزى از سونامى نمى دانستم و نابخردانه آرزو مى كردم قايق به سوى يك جزيره پيش برود چون احساس مى كردم اگر پايمان روى خاك و زمين باشد شايد بيشتر در امان باشيم و نمى دانستم درميان امواج چگونه نجات خواهيم يافت.
در آن لحظه ، به پدر و مادرم فكر مى كردم مى دانستم آنهاهرگز در ميان چنين اقيانوسى از ما اثرى نخواهند يافت .همه گريه مى كرديم و از خداوند طلب مغفرت مى كرديم و آرزوى نجات داشتيم. قايق ما به همراه ساير قايق هاى توريستى ، وسط اقيانوس، براى پنج ساعت سرگردان بود. تلفن هاى همراه و هيچ وسيله اى كار نمى كرد كه بتوانيم خبرى از ساحل و شهر بگيريم و صداى امواج اين امكان را فراهم نمى كرد كه هيچ صداى ديگرى يا فريادى شنيده شود.
بعد از گذشت پنج ساعت پر از اضطراب ، تصميم گرفتيم كه به طرف ساحل برگرديم زيرا حالا اقيانوس تقريباً آرام شده بود. به ما گفته شد كه شما را به يك اسكله خواهيم رساند و شما بايد با سرعت هرچه تمامتر از قايقها پياده شويد و اگر موفق به اين كار نشديد دوباره شما را به وسط اقيانوس برخواهيم گرداند!ماهى هاى بسيار زيبا و رنگين ، سبز و زرد و قرمز و براق ، با شكل هاى عجيب همه روى آب آمده بودند و به سرعت حركت مى كردند.عاقبت قايقها با سرعتى باورنكردنى به طرف خشكى و شهر پوكت بازگشتند و قايقرانان به ما گفتند ما را روى قسمتى كه كمتر آب گرفته پياده مى كنند و ما بايد با پاى پياده و سريعاً خود را به ساحل برسانيم.
در اينجا بايد بگويم كه شهر پوكت روى چند تپه قرار گرفته و خيابان بندى ها به صورت فراز و نشيب ساخته شده است و رسيدن به آن جا واقعاً همت زيادى را مى طلبد.
هرچه به ساحل نزديك تر مى شديم، قايق ها و كشتى هاى بزرگ و كوچك را مى ديديم كه غرق شده اندو يا فقط قسمتى از آنها از زير آب پيداست.
تمام كناره دريا خراب شده بود. ساختمانها فرو ريخته بودندو اتومبيل ها روى يكديگر افتاده و خرد شده بودند. تنها يك كشتى روى يك تپه بلند قرار گرفته وسالم مانده بود!
آمبولانس هاى متعدد و پليس و عده زيادى از مردم ، همراه با چند مينى بوس بدون سقف كه در تايلند زياد است همه به سوى ما آمدند. سوار شديم و بعد ما را در يك خيابان پياده كردند. پليس گفت بايد با سرعت بدويد و از اين خيابان رد شويد؛ در خيابان اصلى تعدادى كاميون و وانت آماده اند تا شما را به جاى امنى ببرند.
مى خواستند ما را به بالاترين قسمت شهر و در وسط يك مركز خريد كه پشت آن به كوه بود ، برسانند. به ما سفارش كردندكه اگر آب به بالاى تپه رسيد، همه فرار كنيم و بالاى كوه برويم تا بعداً ما را نجات دهند. همه نگران بودند كه امواج دوباره به طرف شهر و ساحل برگردد و بقيه مراكز را هم ويران كند.
در مركز خريد ، به هركدام از ما يك كيسه خواب و يك جعبه بسته بندى شده مواد غذايى و نوشابه سرد و گرم دادند.
تعداد مستقر در مركز خريد ، هر لحظه بيشتر مى شد چون كاميونها و وانتها دائماً افراد زيادى را آنجا پياده مى كردند.
چندساعتى كه گذشت ، شوهرم به پليس گفت ما پول و گذرنامه نداريم . تمام سفارتخانه ها و مسؤولين توريست هاى اروپايى در حال حاضر مشغول رسيدگى به اتباع كشورهاى خودشان هستند ولى ما ايرانى هستيم و هيچ كمكى در حال حاضر به ما نرسيده است . ما هرطور شده بايد به هتل مان برگرديم و پاسپورت و پول و پوشش مختصرى برداريم تا بتوانيم به كشور خودمان بازگرديم .
وقتى پليس دريافت كه هتل ما در ساحل (پاتانك ) قرار دارد گفت : آنجا با خاك يكسان شده و ديگر اثرى از اين قسمت ساحلى باقى نمانده است. از صبح كه سونامى شده است كسى نمى تواند به آن محل وارد يا خارج شود! امنيت شما در اين است كه همين جا بمانيد تا ببينم چه پيش مى آيد !
يك خانواده ايرانى مقيم سوئد كه در يك پلاژ و هتل ديگر اقامت داشتند ، به ما توصيه كردند: «هرطور هست خودتان را به هتل برسانيد. مسلماً به ايرانى ها كمتر و ديرتر از ساير ملل كمك خواهد شد!
مرد ايرانى كه همسر تايلندى داشت تعريف كرد هرسال براى تعطيلات به بانكوك تايلند مى آيند و در آنجا يك خانه كوچك دارند ولى امسال به دليل اين كه چند دوست سوئدى مى خواستند كنار دريا بروند ، همگى با هم به شهر پوكت آمده اند او مى گفت:» من و همسرم در يك هتل هفت طبقه اتاق گرفتيم و دوستان مان در هتل ديگرى نزديك دريا جا گرفتند.
امروز صبح در اتاق مشغول صرف صبحانه بوديم . روى من به طرف پنجره و دريا بود در حالى كه همسرم پشت به دريا نشسته بود . هنوز كاملاً صبحانه نخورده بوديم كه ناگهان ديدم يك موج بسيار عظيم در حدود ۲۰ متر به طرف ساحل و هتل ما مى آيد. ديگر حتى فرصت نداشتم به همسرم توضيح بدهم. با سرعت دست او را گرفتم و به حمام هتل بردم و در را از داخل قفل كردم و ماجرا را به سرعت برايش تعريف كردم. پنجره حمام فقط از طرف بالا و به صورت نيمه، باز مى شد. با كمك من ، همسرم توانست از پنجره به خارج اتاق برود . در آنجا پلكانى بودكه به پشت بام هتل راه داشت. به او گفتم فوراً خود را به پشت بام برساند تامن هم به او ملحق شوم ولى هرچه كردم نتوانستم از پنجره بيرون بروم و هيچ چيزى هم وجود نداشت كه بتوانم زير پايم بگذارم . سعى من بى نتيجه ماند و ناگهان موج عظيم شيشه هاى پنجره همه طبقات را شكست و داخل هتل شد و صداهاى عجيب همراه با فرياد به گوش مى رسيد. آب به سرعت حمام را پر كرد و من فقط توانستم دستم را به ميله دوش بگيرم تا بتوانم در مقابل فشار آب دوام بياورم .
آب آنقدر بالا آمد و مرا بالا آورد تا به لب پنجره رسيدم و توانستم از پنجره شكسته خارج شوم. دستها و بدنم از تماس با شيشه شكسته زخمى شد. وقتى به همسرم رسيدم از وحشت مى لرزيد و فكر مى كرد سيل مرا با خود برده است.
خوشبختانه هتل فرو نريخت ولى هيچ اثاثيه اى در هتل باقى نماند. ما سوگوار نشستيم تا وضعيت كمى آرام شود و بتوانيم از هتل خارج شويم. همسرم افسوس مى خورد كه چرا كيف سامسونيت سفرى مان را كه مدارك و كارتهاى اعتبارى و تمام پول سفرمان در آن بود به همراه نياورده ايم. قبلاً پاسپورتهايمان را به پذيرش هتل سپرده بوديم و مى دانستيم كه ديگر اثرى از آنها باقى نمانده است ولى از دست دادن بقيه مدارك ما را خيلى متأسف كرد.
همچنان كه روى پشت بام نشسته بوديم چشم مان به يك درخت افتاد كه آب آن را با خود آورده بود و به طور عمودى به بدنه ساختمان هتل چسبانده بود. سرشاخه هاى درخت از روى پشت بام كاملاً معلوم بود. با تعجب چشمم به كيف سامسونيتم افتاد كه به شاخه اى گير كرده بود. ناباورانه آن را به همسرم نشان دادم و از او پرسيدم:
تو هم همان چيزى را مى بينى كه من مى بينم؟
از شدت خوشحالى و ناباورى ، هردو فرياد كشيديم و با زحمت توانستيم كيف را از شاخه جدا كنيم. تمام پولها و كارتهاى اعتبارى و آنچه براى ما ارزش داشت ، سالم و دست نخورده و خشك در كيف باقى بود. اين ماجرا جز لطف خداوند چيز ديگرى نبود.
به هرحال با عده اى صحبت كرديم و قرار شد به صورت شريكى ، وانتى را كرايه كنيم و مخفيانه به هتل مان باز گرديم. شايد هنوز اثرى از آن باقى باشد.
با هزار دردسر و دور از چشم پليس ، بالاخره سوار يك وانت شديم و راننده ما را از راههاى پيچ در پيچ پيش برد و در نقطه اى توقف كرد و گفت بايد بقيه راه را پياده برويم وگرنه خودش توسط پليس دستگير خواهد شد.
چون هتل ما تا ساحل مقدارى فاصله داشت ، هنوز پابر جا بود. اطراف هتل پر بود از توريست هاى اروپايى كه همه با ساكها و چمدان هاى بسته شده، در حالى كه فقط به خودشان فكر مى كردند ، آماده بودند تا از طرف دولت و سفارت شان به كشورشان برگردانده شوند ولى مردم محلى با پشتكار عجيبى در حال كمك به مصدومين بودند و جنازه ها را از آب بيرون مى كشيدند به اميد اين كه شايد هنوز زنده باشند، به آنها تنفس مصنوعى مى دادند.
پليس با ديدن ما كه مى خواستيم وارد هتل شويم ، ما را محاصره كردندو اجازه ورود ندادندو گفتند به جاى پاسپورت به ما ورقه عبور مى دهند تا بتوانيم از تايلند خارج شويم و به كشورمان باز گرديم . آنها به ما هشدار دادند كه ممكن است يك پس لرزه هتل را كاملاً تخريب كند.
در فرودگاه كه كنار آب ساخته شده بود ، هيچ پروازى انجام نمى شد. در شهر آب و برق و تلفن قطع شده بود. تلفن هاى همراه هم آنتن نمى دادند!
سرانجام به هرترتيب وارد هتل شديم ، در (لابى ) هتل ، اثرى از اثاثيه و مبل و ميز و حتى قسمت پذيرش وجود نداشت. تشك هاى بادى لب ساحل را موقتاً كف زمين پهن كرده بودند و پزشكان و پرستاران در حال كمك به افراد نيمه جان و كسانى كه تازه از آب گرفته شده بودند ، بودند آنها به كسانى كه شوكه شده بودند ، آمپول آرام بخش تزريق مى كردند. طبقه اول هتل ، خالى از تخت و اثاث و تزئينات بود. امواج بلند همه را با خود برده بود . حتى درها از جا كنده و خرد شده بودند. در طبقه اول هيچ چيزى وجود نداشت . خوشبختانه اتاق ما در طبقه دوم قرار داشت كه دست نخورده باقى مانده بود. توانستيم سريعاً پاسپورت و پول و تلفن همراه مان را به اضافه كمى وسايل شخصى برداريم و از آنجا خارج شويم. مى دانستم كه پدر و مادرم از اتفاقى كه در تايلند افتاده باخبر شده اند ولى هيچ وسيله اى نبود كه بتوانم به آنهاخبر بدهم كه سالم و زنده ايم . عاقبت ، پليس توانست در فرودگاه ، تلفن هاى مخصوص و رايگان تعبيه كند تا جهانگردان و مردم بتوانند با خانواده هايشان در سراسر جهان تماس بگيرند . هزاران نفر در صف هاى طولانى منتظر نوبت بودند و من هم توانستم چند دقيقه به ايران تلفن كنم.
كم كم ساحل پر از جنازه هايى مى شدكه از زير آوار در آورده يا از آب گرفته بودند!
هنوز به مركز خريد در بالاى تپه بازنگشته بوديم كه بسته هاى بزرگ غذا ميان مردم پخش شد و روز بعد شنيديم كه هتل ما هم فرو ريخته و عده اى زخمى زير آوار مدفون شده و عده اى هم نجات يافته اند. هتلداران فقط توانسته بودند تعداد كمى را نجات دهند.
پليس دو روزى ما را نگاه داشت و بعد ما را با هواپيما به بانكوك فرستاد و در حالى كه هنوز صداى ضجه مردم و كودكان در گوشمان بود، به ايران برگشتيم.