|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
معماى پليسى شماره ۵۶
مهدى ابراهيمى
|
|
|
|
|
پليس خانواده
ليزينگ
|
|
|
هوا تازه تاريك شده بود كه على آقا مثل هميشه خسته از اداره به منزل برگشت. او كه كارمند يكى از ادارات دولتى بود، صبح خروس خوان از منزل خارج و تا نزديك غروب در اداره به كار كردن مشغول مى شد. البته شيفت كارى او مثل همه ادارات از ۸صبح شروع و ساعت ۱۶ تمام مى شد ولى او مجبور بود كه صبحها، آفتاب نزده از منزل خارج شده تا بتواند با چند كورس سوار شدن به اتوبوس، به موقع به محل كارش برسد و بعد از خاتمه سرويس كارى نيز دو سه ساعتى در اداره مى ماند تا اضافه كارى انجام داده و به قول خودش، بتواند حداقل قدرى از پول قبوض آب و برق و گاز و تلفن را كه هر دو ماه يكبار چون آوارى بر سر قشر كارمند فرو مى ريزند، تأمين كرده باشد. البته على رغم تمام اين جان كندن ها، هميشه بدهكار بود و به معناى واقعى چشم انتظار معجزه و فرجى كه او را از اين همه تقلا و شرمسارى خانواده نجات دهد. در خانه را كه باز كرد، تنها دخترش كه فرزند بزرگ خانواده هم بود و على آقا او را از چشمانش بيشتر دوست داشت به استقبال آمده و چند نان تازه اى را كه على آقا سر راه خريده بود از دست پدر گرفته و زير لب قسمتى از ترانه اى را زمزمه كرد كه: باز پدر آمد و باز بوى خوش نان رسيد... و على آقا با شرمندگى لبخندى زده و گفت: آره باباجون، فعلاً كه از پدرهاى كارمند امروزى، همين هنر نان خالى به خانه آوردن باقى مانده. سپس به همسرش كه در ميان چارچوب در آشپزخانه ايستاده و با نگاه هميشه كنجكاوش به او مى نگريست سلامى داده و خسته نباشيد گفت. زن سلام و عليكى كرده و پرسيد: چرا چيزهايى را كه گفته بودم نخريدى؟ يك هفته است كه اين يخچال خالى است، نه ميوه داريم و نه چيزى كه بشود با آن غذايى پخت. على آقا كه براى عوض كردن لباس به اتاق ديگرى مى رفت پاسخ داد: يكى دو روز ديگر هم بايد صبر كنيد تا حقوق بدهند. داخل اتاق، دو پسرش مشغول درس خواندن بودند و با ديدن پدر سلامى داده و پسر بزرگتر با لحنى گلايه آميز گفت: بابا، يك هفته ديگر بيشتر مهلت نيست كه هزينه ترم جديد را به دانشگاه بدهم، يادت باشد، بعداً نگويى چرا زودتر نگفتى. على آقا آهى كشيده و پاسخ داد: نه بابا جون، يادم نمى رود، شما به موقع گفتى و هر شب هم دارى مى گويى، نگران نباش تا چند روز ديگر پول مى دهم كه واريز كنى. در اين موقع همسر على آقا نيز به داخل اتاق آمده و رو به او كرده و گفت: آخر اين جورى كه نمى شود، هر روز هم دارد وضع بدتر از روز گذشته مى شود، اين حقوقى را هم كه سر ماه مى آورى، ديگر تا وسط برج كفاف نمى دهد، چرا به فكر كار ديگرى نيستى؟ على آقا كه ديگر گوشش از اين حرفها پر شده بود با لحنى آرام جواب داد: مى فرمايى ديگرچه كار بايد بكنم، از كله سحر مى روم و اين وقت شب برمى گردم، والله اگر جايى پيدا شود كه شب تا صبح هم بروم كار كنم، حاضرم، ولى آيا شما چنين كارى را با وجود اين همه جوان بيكار سراغ دارى؟ زن پاسخ داد: شوهر يكى از همكارانم رفته و يك ماشين قسطى خريده، تعريف مى كرد مى گفت، بعد از كار ادارى مى رود آژانس كار مى كند، هم قسط ماهيانه ماشين را درمى آورد و هم كمكى به مخارج منزل مى كند، تازه ماشين شيكى هم دارند كه آخر هفته دست زن و بچه اش را گرفته و به تفريح ببرد. على آقا نگاهى به همسرش انداخته و گفت: بالاخره براى همان ماشين قسطى هم بايد يك چيزى داشته باشى كه اول بپردازى، همين طور دست خالى كه نمى شود. زن كه معلوم بود تمام فكرها را از قبل كرده است پاسخ داد: شما اگر بتوانى وامى را كه قرار بود اداره بدهد، بگيرى من هم حاضرم اين چند النگويم را فروخته و پول پيش قسط را فراهم كنيم. على آقا پرسيد: مگر فكر مى كنى براى خريد ماشين مى شود با اين وام اندك و چند النگوى شما اقدام كرد؟ زن بلافاصله جواب داد: بله مى شود، شوهر همكارم فقط با سه ميليون تومان رفته يك ماشين خريده، ماهى ۲۰۰هزار تومان هم داره قسط مى دهد، به قول خودش سر برج هم مقدارى پول برايشان مى ماند. على آقا گفت: خوب، همين سه ميليون تومان هم مشكل است بتوانيم جور كنيم، وامى كه قرار است اداره بدهد يك ميليون تومان است، اين چند تكه طلاى شما هم خيلى قيمت كند يك ميليون هم نمى شود، بقيه اش را از كجا بياوريم؟ زن با لحنى فيلسوف مآبانه جواب داد: شما همت و اراده كار را داشته باشيد ان شاءالله بقيه اش هم جور خواهد شد. على آقا سرى تكان داده و به داخل سالن رفت، جلوى تلويزيون نشسته و در حالى كه تلويزيون را نگاه مى كرد به فكر فرو رفت. واقعيت امر اين بود كه خود او هم از چندى پيش به طور جدى به فكر افتاده بود كه كار دومى براى خودش پيدا كند، چون همانطور كه همسرش مى گفت هر روز كه مى گذشت وضع دخل و خرج آنها بدتر مى شد. خريد ماشين قسطى هم اين روزها خيلى باب شده بود و چند نفر از همكاران او نيز اين كار را كرده و بعد از خاتمه كار ادارى با ماشين مسافركشى كرده و روى هم رفته راضى هم بودند. اگر مى توانست پول پيش قسط را تهيه كرده و اتومبيلى را خريدارى كند ديگر نياز نبود براى شندرغاز اضافه كارى، اين همه منت رؤسا را بكشد، تازه آرزوى چندين ساله خانواده را هم كه داشتن اتومبيل شخصى بود برآورده مى شد. در افكارش غوطه ور بود كه دخترش فنجان چاى را روى فرش جلوى او گذاشته و گفت: باباجون اينقدر تو فكر نباش، ان شاءالله همه چيز درست مى شود. على آقا نگاهى به دختر مهربانش انداخته و بى اختيار گفت: تو واقعاً گلى. فرداى آن روز، على آقا به طور جدى دنبال گرفتن وام رفت و با توجه به اينكه از قبل در اين باره اقدام كرده بود در كمتر از دو هفته موفق شد كه يك ميليون تومان وام از اداره بگيرد. عصر بعد از خاتمه سرويس ادارى، وقتى به خانه رسيد، خبر خوش دريافت وام را به اطلاع خانواده رساند. خوشحالى زايدالوصفى به همه دست داد، بچه ها كه رؤياى ماشين دار شدن را تحقق يافته مى ديدند، درباره نوع ماشين و رنگ آن شروع به بحث و اظهارنظر كردن نمودند، حتى براى تعطيلات تابستان هم نقشه كشيدند كه سفرى به شمال و كنار دريا داشته باشند. على آقا نيز از همسرش خواست كه هر چه زودتر نسبت به فروش طلاجات خود اقدام كند تا مشخص شود چقدر ديگر كم دارند كه براى آن هم فكرى بكنند. آن شب، زيباترين و شادترين شب زندگى خانواده بود و به قدرى همه از ماشين دار شدن به شعف آمده بودند كه على آقا جرأت نكرد درباره نگرانى اش از پرداخت قسط ماهيانه آن، سخنى به ميان آورده و عيش جمع را خراب كند. روز بعد على آقا در اداره شروع به پرسش و تحقيق از همكارانى كه قبلاً از شركتهاى ليزينگ مبادرت به خريد قسطى اتومبيل نموده بودند كرده و تمام اطلاعات لازم را درباره ميزان پولى كه بايد اول پرداخت كند و تعداد اقساط مبلغى كه هر ماه بايد بپردازد به دست آورده و شب كه به منزل برگشت در جمع خوشحال خانواده، شروع به صحبت كرده، گفت: چند نفر از همكاران كه مدتى است اتومبيل قسطى خريدارى كرده اند مى گفتند كه براى پيكان، دو ميليون و نيم تومان و براى پژو، چهارميليون پيش پرداخت لازم است و اقساط ماهيانه آنها هم به ترتيب ۱۸۰هزار تومان و ۲۶۰هزارتومان است، با توجه به پول پيشى كه ما مى توانيم فراهم كنيم بايد در فكر خريد پيكان باشيم كه اقساط ماهيانه آن نيز كمتر است. دختر على آقا حرف پدرش را قطع كرده و گفت: كاشكى مى شد پژو مى خريديم، شيك تر بود و پسر كوچك خانواده با تمسخر رو به خواهرش كرده و گفت: مثل اينكه حواست نيست، بابا مى خواهد ماشين را بخرد تا با آن مسافركشى كند، با اتومبيل شيك و گران قيمت كه كسى مسافركشى نمى كنند. على آقا با لبخندى توضيح داد: البته اين روزها مردم با هر ماشينى مسافركشى مى كنند، دنيا، دنياى چشم كوركنى شده، يكى از همكارانم رفته و با قرض و قوله و فروش زندگيش، يك اتومبيل زانتيا قسطى خريده و داره با آن كار مى كنه، ماهى هفتصدهزار تومان هم هر ماه قسط آن را مى دهد، ديگر گذشت آن زمانى كه هركس ماشين آخرين سيستم و گرانقيمت زيرپايش بود حتماً از طبقه مرفه و پولدار بود امروزه از تصدق سر همين شركت هاى ليزينگ، هر آدمى كه فقط روى مسافركشى را داشته باشد مى تواند بهترين ماشين را قسطى خريدارى كرده و به ديگران هم پز بدهد. اگر ما قصد خريد پيكان را داريم علتش اين است كه نمى خواهيم زياد زير بار قرض كردن براى پول پيش برويم و آخر ماه هم يك چيزى برايمان باقى بماند. على آقا سپس از همسرش سؤال كرد كه آيا توانسته است طلا آلاتش را بفروشد؟ و او نيز در حالى كه كاغذى در دست داشت و روى آن مبلغ هر يك از طلاهاى فروخته شده را نوشته بود جواب داد: روى هم رفته ۸۵۰هزار تومان. على آقا در حالى كه به فكر فرو رفته بود، پاسخ داد: با اين حساب ما خيلى كم داريم و بايد براى ۶۵۰ هزار تومان بقيه فكرى بكنيم! همسرش جواب داد: اون بقيه را هم شايد بتوانيم از بابام قرض بگيريم ولى آن وقت بايد قسط ماهيانه آن را هم بدهيم. فردا به توصيه يكى از همكاران، على آقا روزنامه اى را خريده ودر صفحه نيازمنديهاى آن به دنبال يافتن شركت ليزينگ مورد نظر به جست وجو پرداخت. در ميان آگاهى هاى فراوانى كه در اين باره در چند صفحه روزنامه چاپ شده بود، يكى از آنها بيشتر از همه توجه او را به خود جلب كرد. تيتر درشتى در آگهى به چشم مى خورد كه نوشته شده بود: «اگر پول كافى براى خريد اتومبيل نداريد، نگران نباشيد» و زير آن با خطى ريزتر نوشته شده بود: «ما هر نوع اتومبيلى را كه شما بخواهيد باكمترين پيش پرداخت ودر اقساط بلندمدت و بهره بانكى پنج درصد و سند به نام خريدار، در اختيار شما قرار مى دهيم» و زير آن نيز جدولى قرار داشت كه نوع خودروها و مبلغ پيش پرداخت هر يك و مبلغ و تعداد اقساط ماهانه درج شده بود. در جدول يادشده، مبلغ پيش پرداخت براى پيكان يك ميليون ونيم و قسط ماهيانه آن ۱۲۰ هزار تومان و براى پژو نيز دو ميليون تومان پيش پرداخت با ماهى ۲۰۰ هزار تومان قسط تعيين شده بود.على آقا با خودش فكر كرد كه بااين حساب مى تواند يك اتومبيل پژو راخريدارى كند كه هم باعث خوشحالى بيشتر خانواده مى شد و هم بهتر مى توانست با آن در آژانس كار كند. فوراً موضوع را با ديگر همكارانش در ميان گذاشته واز آنها نيز نظرخواهى نمود. يكى از آنها كه چند ماه پيش از يك شركت ليزينگ معروف كه مربوط به خود كارخانه سازنده خودرو بود، پژويى را با پيش پرداخت به مراتب بيشتر و با سود ساليانه ۲۵ درصد خريدارى نموده بود با شك وترديد نگاهى به آگاهى انداخته و گفت: اگر راست گفته باشند، اين يك اكازيون است و با اين حساب سر بنده خيلى كلاه رفته است. على آقا از طريق شماره تلفنى كه زير آگهى درج شده بود با شركت مربوطه تماس گرفته ودر اين باره توضيحات بيشترى از آنها خواست و زمانى كه برايش معلوم شد تمام آن چيزهايى كه در آگهى نوشته شده مورد تأييد شركت است، با خوشحالى آگهى را برداشته و عصر كه به منزل برگشت موضوع را با خانواده مطرح نمود. با تصميم خانواده قرار شد كه فردا على آقا و همسرش به شركت ليزينگ ياد شده مراجعه كرده و براى يك دستگاه پژو اقدام نمايند. روز بعدعلى آقا وهمسرش به آدرس زير آگهى مراجعه و از دربان ساختمان سراغ ليزينگ ... را گرفتند. با راهنمايى دربان، به طبقه دوم مجتمع رفته و وارد شركت كه آپارتمانى بزرگ و بسيار شيك بود شدند. چند دختر و خانم جوان پشت ميزها نشسته و پاسخگوى ارباب رجوعى بودند كه در جلو ميز آنها ايستاده بودند.على آقا با هر زحمتى بود بالاخره توانست خودش را به جلو ميز يكى از خانم ها رسانده و درخواستش را با او مطرح نمايد.خانم كه مشخص بود به علت شلوغى و تعداد زياد مراجعه كنندگان، فرصت كافى براى توضيح دادن ندارد، پس از شنيدن صحبتهاى على آقا فرمى را به وى داده كه پر كند. على آقا وهمسرش فرم را گرفته و آن را به دقت مطالعه و اطلاعات لازم را در آن نوشته و فرم پر شده را مجدداً به متصدى مربوطه برگرداندند.زن پس از مطالعه فرم، به على آقا گفت از روزى كه شما مدارك را تكميل كرده و پول پيش پرداخت را به حساب شركت واريز كنيد دو ماه بعد اتومبيل به شما تحويل داده خواهد شد، پس هرچه زودتر اقدام كنيد به نفع شما خواهد بود. سپس فيش بانكى را به اسم على آقا نوشته و به او داد كه به بانك سر خيابان مراجعه كرده و پس از واريز پيش پرداخت، رسيد را براى تكميل پرونده به او بدهد. على آقا با گرفتن فيش ، نگاهى به همسرش انداخته وگفت: چكار كنيم؟ پول را به حساب شركت واريز كنيم؟ همسرش با ترديد جواب داد: نمى دانم بهتر است از خانم بپرسى كه در مقابل واريز پول، چه تضمينى به ما مى دهند كه بعد از دو ماه اتومبيل را تحويل دهند. على آقا نيز كه دو دل شده بود موضوع را با خانم متصدى در ميان گذاشت و زن توضيح داد كه: البته پس از واريز پول و تكميل پرونده، قراردادى با شما نوشته خواهد شد و رئيس شركت آن را امضا كرده و در آن قرارداد، ضمن اينكه مبلغ پرداخت شده از سوى شما به حساب شركت قيد گرديده ، تاريخ واگذارى خودرو نيز مشخص خواهد شد، ضمناً براساس قرارداد، هر روز كه از تاريخ تحويل خودرو بگذرد و شركت نتواند به موقع خودرو را تحويل دهد به سپرده گذار مبلغى به عنوان سود سپرده پرداخت خواهد شد. على آقا و همسرش كه هنوز بطور كامل قانع نشده بودند از چند نفر مراجعه كننده ديگر كه فيش واريزى را به شركت آورده و مشغول تكميل پرونده بودند نيز پرس و جو كرده و در نهايت چون چاره اى جز واريز پول و يا انصراف نداشتند، دل را به دريا زده و به پشت گرمى حرف آنهايى كه پول را به حساب شركت پرداخت كرده بودند، به بانك رفته و دو ميليون تومان براى خريد يك دستگاه پژو به شماره حساب داده شده واريز نموده و رسيد آن را به شركت برگردانده و به خانم ياد شده دادند. پس از ساعتى با تكميل پرونده نهايتاً در اتاق مدير عامل شركت قرارداد مربوطه نوشته و به امضا آقاى مديرعامل رسيده و يك نسخه از آن به آنها تحويل داده و قرار شد ان شاء الله پس از دوماه ديگر براى گرفتن حواله پژو به شركت مراجعه كنند. بالاخره دو ماه كه چون سالى بر خانواده على آقا گذشت سپرى شده و در موعد مقرر ، على آقا و همسرش با يك دنيا اميد و آرزو به شركت مربوطه مراجعه كردند. درداخل شركت عده زيادى تجمع كرده و اوضاع عادى به نظر نمى رسيد و خانم هاى متصدى مدام در حال توضيح دادن به مراجعه كنندگان بودند. على آقا از يكى از مراجعه كنندگان سؤال كرد كه چه خبر است؟ و او پاسخ داد: برابر اظهارات اين خانم ها، مدير عامل شركت كه زير قراردادها را امضا كرده ، چند روز پيش فوت شده و تا تعيين مديرعامل جديدى از سوى هيأت مديره و انجام كارهاى قانونى بايد صبر كرد و منتظر شد. در اين هنگام مردى كه لباس مشكى به تن داشت به ميان جمعيت آمده و پس از عذرخواهى فراوان به آنها قول داد كه مطمئن باشند بزودى تعيين مديرعامل جديد انجام و حواله هاى خودرو كه آماده تحويل هستند از طرف مدير عامل جديد امضا و به متقاضيان داده خواهد شد و باز هم تأكيد كرد كه هيچ جاى نگرانى نيست و به ازاى هر روز تأخير مبلغى به متقاضيان برگردانده خواهد شد. به هر حال به خاطر اين اتفاق ناگوار و غيرمترقبه چاره اى نيست و بايد چند روزى صبر كرد. على آقا و همسرش پس از ساعتى توقف در محل شركت به ناچار با وعده و وعيدهاى داده شده راهى منزل شده وهفته بعد كه براى اطلاع از چگونگى موضوع وتعيين تكليف خود به شركت مراجعه كردند متوجه شدند كه در شركت بسته واز زبان ديگر مراجعه كنندگان شنيدند كه موضوع فوت مديرعامل ساختگى بوده و عوامل شركت با برداشتن كل پول هاى واريز شده به حساب شركت ، متوارى شده اند. توصيه هاى انتظامى ۱ـ برابر اعلام بانك مركزى جمهورى اسلامى ايران ، طبق قوانين پولى و بانكى كشور، قبول سپرده از مردم تحت هر عنوان و به هر شكلى منحصراً در حيطه اختيارات بانكها و مؤسسات اعتبارى داراى مجوز از بانك مركزى است، بنابراين اقدام برخى از شركتهاى ليزينگ مبنى بر اخذ پيش دريافت از مردم اقدامى خلاف قوانين موجود بوده و قابل پيگرد قانونى است. ۲ـ هنگام مراجعه به شركت هاى ليزينگ، از قانونى بودن و داشتن مجوز نمايندگى آنها اطمينان حاصل نموده و شرايط فريبنده و نرخ كم تسهيلات اعلام شده از طرف آنها باعث نشود كه در دام شركت هاى ساختگى و كلاهبردار گرفتار شويد.
|
|
|
|
|
معماى پليسى شماره ۵۶
بچه سر راهى
مهدى ابراهيمى
|
|
|
ساعت ۱۰ شب، خودروى كاديلاك قرمز رنگى جلوى در بزرگ يك انبار متروكه توقف كرد، راننده با زدن چند بوق كه يك نوع رمز بود چند دقيقه اى منتظر ماند تا اينكه در بزرگ با صداى خشكى باز شد.كاديلاك با سرعت وارد محوطه تاريك انبار شد، وقتى با خاموش شدن موتور خودرو و چراغ هاى آن همه جا ساكت شد، سايه اى آرام به خودرو نزديك شد و... موبايل كشيك قتل زنگ خورد بازپرس با ديدن شماره مركز پيام جنايى كه روى صفحه نمايشگر افتاده بود سرى تكان داد و شاسى مكالمه را فشرد، يك قتل درانبار متروكه اى حوالى بومهن رخ داده بود، مردى با گلوله كشته شده بود و يكى ديگر در بيمارستان بود. ۴۵ دقيقه اى با سرعت بالا درحركت بود تا اينكه با ديدن نور قرمز رنگ چراغ گردان هاى خودروهاى پليس داخل فرعى تاريكى پيچيد و در برابر انبار متروكه پا روى ترمز گذاشت. حس خوبى نداشت. محوطه داخلى انبار تنها با نور پروژكتور مأموران تشخيص هويت روشن بود، آنجا هيچ لامپى نداشت و يك فانوس نزديك در ورودى روى زمين افتاده بود. بازپرس شمس با ديدن تجمع مأموران پليس به سمت كاديلاك قرمز رنگ رفت كه در ضلع شرقى انبار قرار داشت. در سمت راست، در صندلى جلويى كاديلاك كاملاً باز بود، انگار مأموران آن را باز كرده بودند تا جسد را كه پشت فرمان افتاده بود ، بررسى كنند. داخل كاديلاك چراغ سقفى روشن بود به نوعى كه مشخص مى كرد مقتول در تاريكى انبار آن را روشن كرده بود وداخل خودرو منتظر كسى بود، سويچ هنوز سرجايش بود و جسد كه متعلق به مرد ۳۵ ساله اى بود با صورت روى فرمان افتاده بود. جاى يك گلوله روى پيشانى اين مرد كه مدارك هويتى نشان مى داد «شايان» ، نام داشت جاى شكاف بزرگى هم پشت سر مقتول بود، خون زيادى روى شيشه جلويى و پنجره سمت چپ راننده پاشيده شده بود ودرست زير آيينه يك سوراخ كوچك ديده مى شد كه جاى اصابت گلوله بود. بازپرس شمس وقتى دستش را گذاشت روى كاپوت كاديلاك ديد هنوز گرم است. از بيرون خودرو چون داخل آن با چراغ سقفى روشن بود جاى گلوله كاملاً ديده مى شد، ترك هايى كه اطراف سوراخ به وجود آمده بود مقدارى شبيه به شكاف پشت سر «شايان» بود و چند تكه خرده شيشه روى كاپوت كاديلاك ديده مى شد. تحقيقات كارآگاهان جنايى روشن كرده بود «شايان» پسر صاحب اصلى انبارمتروكه است و شب جنايت براى سركشى و بردن چند قطعه اثاثيه به آنجا آمده بود، نگهبان انبار نيز در اين تيراندازى مجروح شده بود. در محوطه انبار چيزى نبود كه به درد تحقيقات بازپرس شمس بخورد، او پس از يادداشت بردارى از صحنه قتل دستور انتقال جسد به پزشكى قانونى را صادر كرد و با جدا شدن از مأموران پليس سوار خودرواش شد و به سمت خانه حركت كرد. فرداى شب جنايت، بازپرس كه مى خواست صورتجلسه صحنه جنايت انبار متروكه را تنظيم كند برنامه ريزى كرد تا ازنگهبان انبار كه در بيمارستان بسترى بود و پدر «شايان» كه امكان داشت دوست و دشمن هاى پسرش را بشناسد تحقيق كند. وقتى سروان نادرى پرونده را روى ميز كار بازپرس گذاشت ساعت ۱۱ صبح بود. در تحقيقات پليس هيچ سرنخى يا فرضيه اى وجود نداشت و همه را منوط به بهبودى نگهبان انبار وبازجويى از او دانسته بودند، بازپرس به ورق زدن اوراق پرونده پرداخت. مأموران بازجويى كوتاهى از مهندس نريمانى كه پدر «شايان» بود انجام داده بودند وچيزى دستگيرشان نشده بود. شماره موبايل مهندس دربالاى برگه بازجويى ديده مى شد، گوشى را برداشت وشماره مهندس را گرفت وخواست خيلى سريع خود را به دادسرا برساند. نيم ساعتى از اين تماس نگذشته بود كه مهندس نريمانى روبروى بازپرس آماده بود تا بازجويى شود: شما پدر «شايان» هستيد؟ اى كاش نبودم، جز دردسر چيز ديگرى ندارد، از بچگى وقتى او را از پرورشگاه آن هم با اصرارهاى همسرم گرفتم تا الآن نگذاشته آب خنك از گلويمان پايين رود، يك بچه سرراهى بود حيف كه كتى او را دوست داشت و نگذاشت به او بگويم كه پدرش نيستم و اصلاً دوستش ندارم. چرا با «شايان» اختلاف داشتى؟ او يك شرور به تمام معنا بود، نمى دانيد چه مقدار التماسش كردم، كتى عمرش را و جوانيش را گذاشت به پاى «شايان» اما نمى شد او را مهار كرد. مگر چه كارهايى مى كرد؟ با وجود اينكه پول هايم در اختيارش بود دزدى مى كرد. وقتى از فضاى خانه ام بيرون رفت، شد دزد سر گردنه، او و دوستانش كه همگى از يك قماش بودند امان من را بريده بودند. شب قتل در انبار متروكه چه مى كرد؟ نمى دانم تا ديشب نمى دانستم كه «شايان» انبارم را پاتوق كثافت كارى هايش كرده است. به آقا اردلان كه نگهبان آنجا بود پول مى داد يعنى زير سبيلى همه كار مى كرد، روحم خبر نداشت و الا نگهبان را هم اخراج مى كردم. انگار براى شما بد نشد! بالاخره يكى شر «شايان» را از سرت كند؟ اين درست، اما به كتى چه بگويم او هنوز نمى داند، در ضمن نمى دانم قبل از مرگ چه غلط هايى درانبارم كرده است. او دشمنى نداشت؟ من اوليش بودم، بقيه را نمى دانم اينجور شخصيت هاى منفى دوستانشان نيز دشمنانش هستند. الآن شما چه شغلى داريد؟ تاجر الوارم. چرا انبار، متروكه است؟ آنجا بايستى بازسازى بشود چون هزينه كرايه انبار براى من برايم صرف بيشترى داشت تصميم گرفته بودم انبار را بعد از چندسال راه بيندازم بخاطر همين سالى يكبار هم به آنجا نمى رفتم. آخرين بارى كه «شايان» را ديدى، كى بود؟ روز حادثه بود ، او نزدم آمد و پول خواست وقتى مبلغ ۲۰ ميليون تومان شنيدم تعجب كردم مى گفت يك معامله خوب دارد جوش مى خورد به من قول پنج ميليون تومان سود را داد اما حاضر نشدم و بهانه آوردم چنين پولى ندارم. بازپرس در بازجويى از مهندس نريمانى پى برده بود كه «شايان» بچه صالحى نبود و مى تواند دشمنان زيادى داشته باشد، كليد حل اين معما «اردلان» بود كه از همه مسائل اين پدر و پسر اطلاع داشت. وقتى پدر «شايان» ازدفتر كار بازپرس خارج شد، ستوان بهادرى از تشخيص هويت پليس وارد اتاق شد و گزارشى از بررسى صحنه قتل انبار متروكه به بازپرس ارائه داد، هيچ اثر انگشتى درصحنه قتل جز اثر انگشت مقتول به دست نيامده بود و مرمى گلوله بدون پوكه كف خودرو پيدا شده بود كه نمى توانست كمكى براى پيداشدن قاتل بكند. پرس و جوهاى بازپرس نشان داد كه «اردلان» از بيمارستان مرخص شده است و در خانه اش بسترى است، ساعت ۴ عصر بود كه راهى دماوند شد ،در مسيردسته گلى نيز خريد، وقتى به در خانه نگهبان انبار رسيد و وارد آن شد ديد اين مرد زندگى مرفهى دارد و مقدارى تعجب كرد. «اردلان» با گلوله اى كه درست به ساق پايش اصابت كرده بود روى تختش استراحت مى كرد، خيلى خوشحال بود كه كشته نشده است وچند بارى اين موضوع را به زبان آورد. «اردلان» از شب جنايت بگو؟ چه بگويم،ديگر كارم را از دست داده ام، چقدر به اين پسر گفتم كه انبار پدرش جاى اين كارها نيست اما او گوش نمى داد. مگر چه مى كرد؟ جنس رد و بدل مى كرد، همه نوع مواد مخدر در كارش بود نمى دانيد چه آدم هاى خطرناكى آنجا مى آمدند من از ترس اينكه گرسنه نمانم لبهايم را بسته بودم «شايان» هم به من پول مى داد تا به مهندس چيزى نگويم. دوستانش را مى شناختى؟ من اجازه خروج از اتاقك نگهبانى را نداشتم، اكثراً شبها مى آمد و در تاريكى كارهايش را انجام مى داد، هيچ كدام از دوستانش را نمى ديدم. شب قتل چه ديدى؟ «شايان» وقتى آمد به انبار، من فقط در را باز كردم بعد رفتم در اتاقك خودم. طبق معمول خودرو را دورتر از اتاقك نگه داشت. چنددقيقه اى نگذشته بود كه صداى داد و فرياد شنيدم. به خودم اجازه دادم از پنجره اتاقك سركى بكشم، از دور فقط يك روشنايى كمى از داخل خودروى كاديلاك معلوم بود، وقتى دقيق شدم ديدم «شايان» پشت فرمان نشسته و يك مرد قد بلند خارج از خودرو رو به روى آن ايستاده است، آن مرد به حرفهاى «شايان» توجهى نداشت. مقتول از او مى خواست سوار خودرو شود اما مرد قد بلند توجهى نداشت. در يك لحظه ديدم كه مرد قد بلند چيزى شبيه به كلت از زير كت خود بيرون آورد، من آتش گلوله را هم ديدم. بعد با نگرانى بيرون دويدم، فانوس در دستم بود تا جلوى در خروجى به دنبال قاتل دويدم اما او يك گلوله هم به من شليك كرد و توانست فرار كند. قاتل را نشاختى؟ نه، اين چيزهايى را هم كه ديدم به خاطر همان نور كم چراغ سقفى داخل خودرو بود، اما مطمئن هستم يك مرد قد بلند بود. در اين مدت خودروهاى ديگرى به انبار نمى آمد؟ اصلاً فقط كاديلاك قرمزرنگ «شايان» بود، او با بوق زدن علامت مى داد و من در را باز مى كردم، او يك پسر ناخلف بود و مهندس نريمان مى گفت، كه اين پسر سرش را به باد مى دهد! «شايان» اسلحه داشت؟ من نديده بودم، خيلى زيرك بود اما خب چاهى بود كه خودش كنده بود. بازپرس شمس نياز به سرنخ هاى زيادى داشت كه تا آن لحظه هنوز به دست نياورده بود، شخصيت «شايان» طورى بود كه احتمال داده مى شد قاتل تا سالها دستگير نشود، بازپرس دستورى صادر كرد تا كارآگاهان جنايى هر طورى شده دوستان مقتول را شناسايى كنند تا ردپايى از قاتل قد بلند به دست آيد. سه ماه از اين ماجرا گذشته بود كه سرگرد بودايى وارد اتاق كار بازپرس شد و با گذاشتن پرونده قتل «شايان» روى ميز كار وى اعلام كرد كه همه مسيرهاى تحقيقى به بن بست خورده است جز «كتى» هيچ كس با اين پسر خوب نبود و «شايان» به اندازه اى حساب شده عمل مى كرد كه ردپايى از كثافت كارى هايش برجاى نگذاشته بود. پرونده بايستى رسيدگى مى شد، بازپرس شمس به ورق زدن پرونده پرداخت تا گزارش نهايى اى آماده كند هنوز همه اوراق را مسدود نكرده بود كه لبخند بر لبانش نشست، او با كمى دقيق شدن به جواب اين معماى كلافه كننده رسيده بود. ساعت ۲ظهر بود كه مهندس نريمانى و آقا «اردلان» در دفتر كار او نشسته بودند، بازپرس خيلى خونسردانه رفتار كرد و آرام در حالى كه به «اردلان» خيره شده بود پرسيد: «چرا» شايان «را كشتى؟» نگهبان انبار متروكه دستپاچه شد نگاهى به مهندس انداخت و خواست انكار كند اما بازپرس فقط به يك دليل اشاره كرد كه كافى بود مسير فرار را براى «اردلان» ببندد. وقتى «اردلان» خواست حرفى بزند، مهندس نريمانى چشم غره اى رفت اما كار از كار گذشته بود، «اردلان» گفت: من مأمور قتل بودم، باباى «شايان» خواسته بود، چرايش را نمى دانم آن شب «شايان» به درخواست مهندس به انبار آمد تا من را ببرد به خانه ام در دماوند، «شايان» پسر خيلى خوبى بود اما اگر حرف صاحبكارم را گوش نمى دادم زن و بچه ام گرسنه مى ماندند. آن شب وقتى نزديك خودروى كاديلاك «شايان» شدم ديدم چراغ سقفى آن روشن است بعد اسلحه را به سمت «شايان» گرفتم، طفلكى تعجب كرده بود يك گلوله به پيشانى اش زدم. همه ردپاها را از بين بردم فانوس را نزديكى در خروجى روى زمين انداختم و گلوله اى به پايم شليك كردم، مهندس نيز در انبار بود اسلحه را از من گرفت و رفت. مهندس وقتى اعتراف نگهبان انبار را شنيد، گفت: «شايان» دنياى زيباى «كتى» بود، پسر خوبى بود سعى كردم با فضاسازى نزد فاميل او را بد جلوه دهم، «شايان» جز خانه خودمان حق رفتن به خانه بستگانم را نداشت. «كتى» نمى دانست اما من به مقتول گفته بودم كه بچه سر راهى است او افسرده شده بود، اصلاً كار خلاف نمى كرد اما منزوى و گوشه گير شده بود و من هر چه مى گفتم گوش مى داد تا اينكه ديدم ديگر محبتى بين من و «كتى» نيست و او فقط به پسرش فكر مى كند. اين بود كه تصميم گرفتم اين نقشه را طراحى كنم، همين!! خوانندگان گرامى در صورت تمايل به شركت در معماى پليسى مى توانيد پاسخ هاى خود را با اشاره تنها به يك دليل بازپرس شمس به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|