دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳ - ۱۳ ذيحجه ۱۴۲۵
Mon, Jan 24, 2005
ويژه ۴
۳۰۴۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
نوشته: سرآرتور كانن دويل
تجارت مرگبار
199335.jpg
اگر جان وين گيسى را تمام كسانى كه مى شناختند دوست داشتند و تحسين مى كردند اصلاً جاى تعجب نداشت. او يك تاجر موفق بود كه در زمان فراغت خود مهمانى هاى خيابانى براى دوستان و همسايگان ترتيب مى داد و لباس دلقك ها را مى پوشيد و كودكان را در بيمارستان هاى محلى سرگرم مى كرد و سعى مى كرد تا محيط اطراف خود را محل بهترى براى زندگى بسازد. مردمى كه او را مى شناختند عقيده داشتند كه وى سخاوتمند، دوست داشتنى و كوشا است كه خود را وقف خانواده و جامعه ساخته است. به هر حال گيسى چهره ديگرى نيز داشت كه كمتر كسى با آن روبرو شده بود. روز ۲۲ مى سال ۱۹۷۸ بود و جفرى رينگال به تازگى از تعطيلات زمستانى خود از فلوريدا به خانه اش در شيكاگو باز گشته بود. او تصميم گرفت كه با گشتن در شهر و ديدن نيوتاون كه يك منطقه پر رفت و آمد در شيكاگو است خود را سرگرم كند. جفرى در حال قدم زدن در آن منطقه بود كه يك اتومبيل راهش را سد كرد. راننده چاق و چهارشانه از پنجره ماشين به بيرون خم شد و از رنگ برنزه پوست رينگال تعريف كرد. او همچنين از رينگال دعوت كرد كه سوار اتومبيل وى گردد و در حال گشت زدن اطراف شهر با هم مواد مخدر مصرف كنند. رينگال از اينكه توانسته بود از سرما نجات يابد و با آن غريبه مارى جوانا بكشد خوشحال بود. او سوار اتومبيل شد و مشغول كشيدن مارى جوانا با دوست جديد خود شد. هنوز كمى نگذشته بود كه آن مرد به سرعت يك كهنه آغشته به كلرفرم را جلوى صورت رينگال قرار داد. رينگال بيهوش شد و تنها چند بار براى لحظاتى در طول مسير به هوش آمد. در زمان هايى كه به هوش بود رينگال به علامت هاى خيابان ها در حال عبور خيره شده بود تا شايد از اتفاقاتى كه در حال وقوع است سر در بياورد. پيش از آنكه او بفهمد كه كجاست و چه چيزى در شرف وقوع است آن مرد غريبه دوباره دستمال را آغشته به كلرفرم كرد و روى صورت او قرار داد و رينگال مجدداً از هوش رفت. رينگال وقتى به هوش آمد تنها به خاطر مى آورد كه در خانه اى بوده است و يك مرد چاق در مقابل وى ايستاده بوده است. آن شب رينگال مورد آزاد و اذيت جنسى قرار گرفته و همچنين شكنجه شده بود. صبح روز بعد وقتى رينگال دوباره به هوش آمد متوجه شد كه در زير يك مجسمه از پارك در شيكاگو قرار داده شده است. او از اينكه پس از وارد آمدن آن همه آسيب جدى هنوز زنده بود تعجب كرده بود. رينگال به منزل نامزدش رفت و پس از آن در بيمارستان بسترى شد. در اين مدت ماجرا را به پليس اطلاع داد. جفرى رينگال علاوه بر پارگى پوست سوختگى و وارد آمدت آسيب جدى به كمرش به خاطر مكروفرم، دچار ضربه روحى شديدى شده بود. او شانس آورده بود كه زنده مانده بود. در واقع رينگال يكى از محدود قربانيان جان وين گيسى بود كه جان سالم بدر برده بود. در طول سه سال گيسى با قساوت و وحشيگرى بيش از سى مرد جوان ديگر را مورد شكنجه، آزار و اذيت جنسى قرار داده و آنان را به قتل رسانده بود بعداً اجساد آنها در كف خانه گيسى در بستر رودخانه منطقه پيدا شدند.
* شروع جنايات
ساكنان ايرلندى شيكاگو و همچنين آقا و خانم جان وين گيسى روز خود را با جشن شروع كردند. آن روز سنت پاتريك بود و ماريون الين رابينسون گيسى و جان وين گيسى از به دنيا آمدن اولين پسرشان در بيمارستان ارج والتر در سال ۱۹۴۲ بسيار خوشحال بودند. جان وين گيسى دومين فرزند از سه كودك آنان بود. خواهر بزرگ تر او «جوان» دو سال از گيسى بزرگتر بود و نيز گيسى دو سال با خواهر كوچكترش كارن فاصله داشت. تمام بچه هاى خانواده گيسى كاتوليك تربيت شدند . گيسى درمنطقه اى بزرگ شد كه ساكنان آن ازطبقه متوسط بودند بنابراين كارنيمه وقت براى پسرها بعد از مدرسه غيرمعمول نبود. گيسى نيز مستثنى نبود بنابراين او پس از مدرسه خود را با كارهاى مختلف نيمه وقت مشغول مى كرد. گيسى جوان روزنامه مى فروخت ودريك سبزى فروشى كار مى كرد. اگرچه او يك بچه منحصر به فرد ومحبوب درمدرسه نبود اما معلمان وى و همكارانش او را دوست داشتند واو دوستان خوبى نيز درمدرسه داشت. گيسى عضو گروه پيشاهنگى پسران بود وهميشه با ساير بچه ها فعاليت مى كرد . به نظر مى آيد كه گيسى دوران كودكى بسيار عادى را گذرانده است به جز رابطه اش با پدرش و يك سرى اتفاقاتى كه او را تحت تأثير قراردادند.
وقتى كه گيسى يازده سال داشت با يك دستگاه آونگ بازى مى كرد و همان دوران بود كه يكى از اين آونگ ها به سرش برخورد كرد. اين اتفاق لخته خونى درمغزش ايجاد نمود . درهر صورت كسى به وجود اين لخته خون تا سن ۱۶ سالگى پى نبرد. فقط از سن يازده تا شانزده سالگى به خاطر وجود لخته خون درمغزش او سردرد داشت وچشمانش سياهى مى رفت ولى به تدريج با خوردن دارو اين مشكل متوقف شده بود. درسن هفده سالگى، پزشكان، تشخيص دادند كه گيسى مبتلا به يك بيمارى نرمن قلبى نامعلوم شده است . او چند بار به خاطر اين مشكل دربيمارستان بسترى شد اما هيچ دليل مشخصى براى دردها وناراحتى هاى وى پيدا نشد. اگرچه او متناوباً از قلب درد خود شكايت داشت ( به خصوص پس از دستگيرى اش) اما هرگز دچار حمله جدى قلبى نشد. درطول دوران ۱۷ تا ۱۹ سالگى او به خاطر رفتار پدرش دچار مشكلات زيادى شد اگرچه رابطه وى با مادر وخواهرانش بسيار خوب بود. پدر گيسى يك مرد معتاد به الكل بود كه همسرش را از نظر جسمى اذيت مى كرد وكودكانش را با حرف هايش مورد آزار و اذيت قرار مى داد. اگرچه پدرش موجود نامطلوبى بود اما گيسى جوان عميقاً پدرش را دوست مى داشت ونااميدانه سعى در جلب توجه ومحبت وى داشت. اما او هرگز نتوانست به پدرش خيلى نزديك شود واين چيزى بود كه پس از فوت پدرش درتمام دوران زندگى گيسى، وى را عذاب داد.
*ترك خانه
پس از آنكه گيسى به چهار دبيرستان مختلف رفت و نتوانست فارغ التحصيل شود ترك تحصيل كرد و خانه را به سمت لاس وگاس ترك كرد. درآنجا به طور نيمه وقت براى يك دفتر تدفين ومراسم تشييع جنازه كار مى كرد. اما به خاطر آنكه نتوانسته بود كار آبرومندى پيدا كند احساس ناراحتى مى كرد. او با نااميدى تلاش مى كرد تاپول كافى به دست آورده وبه خانه برگردد. اما اين كار مشكلى بود چون آنجا كار براى افرادى كه ديپلم دبيرستان نداشتند پيدا نمى شد. سه ماه طول كشيد تا توانست پول كافى براى تهيه بليت برگشت به شيكاگو جمع آورى كند. جايى كه مادر وخواهرانش مشتاقانه منتظر رسيدنش بودند. وقتى گيسى از لاس وگاس دراوايل سال ۱۹۶۰ برگشت دررشته بازرگانى دريك كالج ثبت نام كرد و به راحتى فارغ التحصيل شد. درطول تحصيل خود گيسى قوا واستعداد خود را درزمينه هنر فروشندگى تقويت وكامل كرد. او مى دانست كه چگونه درمورد مسائل گفت و گو كند. وقتى كه براى اولين بار در يك شركت كفش سازى استخدام شد تمام استعداد خود را به كارگرفت تا موفق شود. درآنجا به عنوان كارآموز مديريت به كارگرفته شده بود ولى مدت زمان زيادى نگذشت كه به عنوان مدير بخش لباس مردانه در اسپرينگ فيلد، ايلينويس استخدام شد. درهمان دوران بود كه مجدداً وضعيت سلامت گيسى رو به وخامت گذاشت. اضافه وزن زيادى پيدا كرد ومشكل قلبى اش نيز شروع شد. كمى پس از آنكه وى به خاطر ناراحتى قلبى اش در بيمارستان بسترى شد مجدداً به خاطر آسيب ستون فقراتش به بيمارستان انتقال يافت. وزن زياد ، قلب ومشكلات ستون فقرات مشكلاتى بود كه گيسى را عذاب مى داد اما او دست از كار وفعاليت بر نمى داشت درطول مدتى كه در اسپرينگ فيلد بود درسازمان هاى مختلف ديگرى نيز مشغول شد. درسپتامبر سال ۱۹۶۴ گيسى با يكى از همكارانش به نام مرلين مايرز كه والدينش صاحب يك رستوران زنجيره اى مرغ سوخارى بودند ازدواج كرد. پدرزن گيسى به او سمتى را دريكى از رستوران هاى خودش پيشنهاد كرد. بلافاصله گيسى وهمسرش به ايوا رفتند. گيسى درآنجا مشغول به كار براى پدرزنش شد. او به طور متوسط دوازده ساعت درروز كار مى كرد و علاقه زيادى به يادگيرى داشت و آرزو داشت روزى خودش صاحب فروشگاه زنجيره اى شود. كمى پس از رفتن به ايوا آنها صاحب پسرى شدند و بلافاصله نيز دختر آنها به دنيا آمد. آنان منزل زيبايى داشتند و با صميميت دركنار هم زندگى مى كردند. مرلين با بچه ها مشغول بود و جان نيز از كار كردن لذت مى برد. او حتى سعى مى كرد كه فرماندار ايالت جيسيز شود.
*شايعات
همه چيز براى جان وين گيسى خوب پيش مى رفت . اما اين خوشى ديرى نپاييد و شايعاتى درشهر ودرميان كارمندان محل كار او شروع به گسترش كرد. اينطور كه گفته مى شد گيسى تمايل زياد جنسى به مردان جوان داشت. همه داستان هايى را درباره همجنس باز بودن گيسى شنيده بودند اما نزديكان گيسى از پذيرفتن اين شايعات امتناع مى كردند تا اينكه درماه مى ۱۹۶۸ شايعات جنبه حقيقت به خود گرفتند. دربهار ۱۹۶۸ يك قاضى ارشد دربلك هاوك كانتى عليه گيسى اعلام جرم كرد. علت اين مطلب سوء استفاده جنسى گيسى از يك نوجوان به نام مارك ميلر بود. ميلر به دادگاه گفت گيسى وى را اغفال كرده وبه طرز وحشيانه اى مورد آزار و اذيت جنسى قرار داده است. گيسى تمام اتهامات را انكار كرد وداستان را درست برعكس تعريف كرد وگفت ميلر با رضايت خود وبه خاطر پول تن به اين كار داده است. به هر حال پرونده ميلر تنها اتهامى نبود كه گيسى بايد با آن روبرو مى شد. چهار ماه بعد گيسى به خاطر استخدام يك جوان هجده ساله به منظور كتك زدن مارك ميلر مجدداً به دادگاه فراخوانده شد. گيسى به ويت اندرسن ۱۰ دلار دادو همچنين سيصد دلار براى پرداخت وام ماشينش تا ميلر را درجايى برده وبزند. اندرسن نيز ميلر را فريب داده و سوار اتومبيل خود كرد و به داخل جنگ برد و پس از پاشيدن اسپرى به چشمانش او را حسابى كتك زد. اما ميلر از خود دفاع كرد وبينى اندرسون را شكسته و فرار كرده بود . با شكايت ميلر، اندرسون دستگير و به اداره پليس منتقل شد و درآنجا همه چيز را درباره استخدامش توسط گيسى براى كتك زدن ميلر تعريف كرد. يكى از قضات دستور داد كه گيسى را براى آزمايشات روانى به چند مركز ببرند تا از صحت عقل وى براى حضورش در دادگاه مطمئن شوند. در اين آزمايشات معلوم شد او اختلال در شخصيت ضداجتماعى دارد كه در هيچ مركز درمانى قابل معالجه نيست. بالاخره گيسى به خاطر سوءاستفاده جنسى از ميلر گناهكار شناخته شد و به ۱۰ سال زندان كه بيشترين ميزان مجازات براى مردان در ايوا است محكوم شد. جان وين گيسى در آن زمان كه وارد زندان شد ۲۶ سال داشت. بلافاصله پس اززندانى شدن وى، همسرش از او طلاق گرفت. در طول زندان گيسى زندانى مشكل سازى نبود چون مى دانست كه با خوش رفتارى ممكن است مورد عفو قرار بگيرد. ۱۸ ماه بعد آرزوهاى گيسى به واقعيت پيوستند و او مورد بخشش قرار گرفت. در ۱۸ ژوئن ۱۹۷۰ گيسى اززندان آزاد شده و به زادگاهش شيكاگو برگشت.
شروعى دوباره
جان وين گيسى بلافاصله زندگى اش را به حالت عادى خود برگرداند. او نمى خواست گذشته اش به آينده او نيز لطمه بزند. اما تنها چيزى كه باعث ناراحتى زياد او شده بود مرگ پدرش در زمان حبس او بود چون گيسى نتوانسته بود از پدرش خداحافظى كند لطمه روحى شديدى خورده بود. مدتى بعد به عنوان مدير يك رستوران در شيكاگو استخدام شد. پس از چهار ماه زندگى با مادرش او احساس كرد كه ديگر زمان آن رسيده كه مستقل زندگى كند. بنابر اين به كمك مادرش خانه اى در شيكاگو تهيه كرد كه نيمى از آن متعلق به وى و در نيم ديگرش مادر و خواهرانش ساكن شدند. او كه از منزل جديدش خيلى راضى بود خيلى زود دوستان زيادى پيدا كرد. او با زنى به نام گريكساس آشنا شد كه هيچ اطلاعى از سوءسابقه وى نداشت. درست يك ماه پس از اين آشنايى گيسى به خاطر وادار كردن يك پسر جوان براى ارتباط جنسى با وى دستگير شد. اما به خاطر اينكه آن پسر در جلسه دادگاه حاضر نشد او دوباره آزاد گشت. در اول ژوئن ۱۹۷۲ گيسى با كارول هوف كه زنى مطلقه بود ازدواج كرد. او از سوءسابقه گيسى مطلع بود اما هنوز معتقد بود كه گيسى مى تواند زندگى خود را از نو بسازد. كارول ودخترانش خيلى زود به منزل گيسى رفتند تا با او زندگى كنند. اين زوج رابطه نزديكى با همسايگانشان برقرار كردند و گريكاس نيز اغلب به منزل آنها دعوت مى شد. اما در اين ميهمانى ها هميشه همه از بوى تعفنى كه در منزل آنها مى آمد متعجب بودند گريكساس معتقد بود كه احتمالاً يك موش در كف خانه آنها مرده است. اما گيسى ادعا مى كرد اين بو به خاطر فاضلاب است.
بازگشت وسوسه هاى قديمى
در ۱۹۷۴ گيسى تصميم گرفت كه تجارتى براى خودش به راه اندازد. او قراردادهاى كارى در زمينه نقاشى، دكوراسيون مى بست و يا افرادى را براى چنين كارهايى به شركت معرفى مى كرد. او به دوستانش مى گفت مردان جوان را به خاطر پايين نگه داشتن قيمت ها استخدام مى كند. به هر حال اين تنها دليل گيسى براى استخدام جوانان نبود بلكه او از آنان سوءاستفاده جنسى مى كرد. اين حس و تمايل به هم جنس رفته رفته براى اطرافيان وى بيشتر آشكار مى شد. در سال ۱۹۷۵ كارول و جان تصميم به جدايى گرفتند: زندگى آنان مملو از تنش شده بود. گيسى رفتار نامتعادلى داشت يك لحظه خوب بود و يك زمان عصبى بود و صندلى ها را به اطراف پرت مى كرد و مى شكست. اين رفتار او همسرش را نگران مى كرد. آنان در دوم مارس ۱۹۷۶ از هم جدا شدند.
ناپديدشدگان
جانى بوتكوويچ ۱۷ ساله مانند ساير همسالان خود علاقه زيادى به رانندگى داشت و با ماشين دوج ۱۹۶۸ خود به اين طرف و آن طرف مى رفت. او براى برآوردن نيازهاى مالى خود براى صرف كردن آن در تفريحاتى كه هر پسر ۱۷ ساله اى انجام مى داد به دنبال كار مى گشت و به استخدام گيسى درآمد. اما پس از مدتى رابطه كارى آنها قطع شد چون گيسى دو هفته از حقوق وى را به او نداده بود. اين كارى بود كه گيسى هميشه انجام مى داد تا براى خود پس انداز كند. جانى كه از اين كار گيسى عصبانى شده بود به همراه دو تن از دوستانش به منزل رئيس خود رفت تا به اندازه طلب خود از آنجا جنس بردارد و يا پولش را بگيرد. وقتى كه جانى با گيسى روبرو شد بحث زيادى بين آنها در گرفت. جانى تهديد كرد كه به مقامات درباره عدم پرداخت ماليات توسط گيسى خواهد گفت. گيسى عصبانى شد و بر سرش فرياد زد. در نهايت جانى و دوستانش متوجه شدند كه كار زيادى نمى توانند از پيش ببرند و آنجا را ترك كردند. جانى دوستانش را رساند و رفت اما ديگر زنده ديده نشد. مايكل بونين كه ۱۷ سال داشت نيز سرنوشتى مشابه جانى داشت. او در ژوئن ۱۹۷۶ پس از آنكه منزل را براى مسافرت به نزد برادر پدرخوانده اش ترك كرده بود ناپديد گشت. بيلى كارول از آن پسرهايى بود كه هميشه دردسرساز هستند. او در سن ۹ سالگى به خاطر دزديدن كيف پول به دارالتأديب فرستاده شد و در ۱۱ سالگى او را با يك اسلحه دستگير كردند. او بيشتر عمرش را در خيابان ها گذرانده بود. بيلى و مايكل بونين و جانى بوتكوويچ هر سه آنها ناگهان ناپديد شدند. در بيستم ژانويه ۱۹۷۲ جان زيك نوزده ساله مانند بقيه ناپديد شد. كمى پس از آنكه مرد جوان ناپديد شود، نوجوان ديگرى در حالى كه مى خواست بدون پرداخت پول بنزين با ماشين جان زيك يك پمپ بنزين را ترك كند، توسط پليس دستگير شد. آن جوان گفت مردى كه با او زندگى مى كند، مى تواند توضيح بدهد. آن مرد گيسى بود كه به پليس گفت زيك اخيراً ماشين را به آنها فروخته است. پليس هرگز قرارداد را بررسى نكرد كه تاريخ امضاى آن هجده روز پس از مفقود شدن زيك بود. به هرحال گيسى تنها كسى بود كه تمام اين افراد گم شده را مى شناخت. رابرت پيت كه ۱۵ سال داشت، پس از آنكه براى ملاقات گيسى براى يافتن كار رفته بود، برنگشت. مادر وى كه نگران شده بود، به پليس اطلاع داد و پليس نيز به سراغ گيسى رفت تا سؤالاتى از او بكند. گيسى به پليس گفت در حال حاضر نمى تواند با آنها بيايد، چون يكى از اقوام آنها فوت كرده است. چند ساعت بعد گيسى به اداره پليس رفت و گفت: از ناپديد شدن پسرك اطلاعى ندارد. مأموران پليس تصميم گرفتند كه سابقه گيسى را پيدا كنند. پليس وقتى ديد گيسى چند بار به خاطر آزار و اذيت پسران جوان دستگير شده، متعجب شد.
* يافتن اجساد
در سيزده دسامبر ۱۹۷۹ پليس به منزل گيسى رفت تا آنجا را بازرسى كند. در طول زمان بازرسى، گيسى در خانه نبود. از منزل او اشيايى پيدا شد كه آنان را به انجام قتل توسط گيسى متقاعدتر مى كرد. مانند كلرفرم و چاقوهايى كه براى سلاخى به كار مى رود و نيز ماشين دو تن از مفقودين. همچنين وقتى كه به زيرزمين خانه رفتند، متوجه بوى تعفن شديدى شدند. اما در مرحله اول بازرسى چيزى غير اينها پيدا نكردند. به هرحال گيسى را در اداره پليس جهت بازجويى بيشتر نگه داشتند و در اين مدت به جست و جو ادامه دادند. اين بوى تعفن پليس را به فكر واداشت كه شايد اجسادى در زير كف خانه دفن شده اند. پس از كندن زمين بقاياى يك جسد پيدا شد. در جمعه ۲۲ دسامبر ۱۹۷۸ بالاخره گيسى به كشتن حداقل ۳۰ مرد و دفن آنها در زير خانه اش اعتراف كرد. او به پليس گفت دستان قربانيانش را مى بسته و آنان را آزار و اذيت جنسى مى داده است. گيسى به پليس گفت در يك روز بيش از يك نفر را مى كشته است. در اولين بازرسى پليس جسد دو نفر را پيدا كرد كه يكى از آنها جان بوتكوويچ بود. در ۲۸ دسامبر پليس ۲۷ جسد را از خانه گيسى بيرون آورد. در همان زمان آنان چند جسد ديگر را نيز از رودخانه پيدا كردند كه گيسى به قتل آنان نيز اعتراف كرد. تا پايان ماه فوريه پليس هنوز در حال كندن زمين خانه گيسى بود. سى و يكمين جسد كه از رودخانه ايلينوس پيدا شد نيز از جنايات گيسى بود كه هويت او را از خالكوبى روى بازويش شناختند. هنوز پليس در حال جست و جو بود كه دادگاه گيسى آغاز شد.
* دادگاه
چهارشنبه ششم فوريه ۱۹۸۰ دادگاه قتل هاى جان دين گيسى در دادگاه عالى جنايى كوك كانتى در شيكاگو شروع شد. هيأت منصفه شامل پنج زن و هفت مرد بودند كه به سخنان دادستان باب آگان گوش مى دادند كه وى درباره رابرت پيست يكى از قربانيان گيسى صحبت مى كرد و اينكه چطور گيسى او و سى و دو جوان ديگر را به قتل رسانده است. نحوه كشتن و دفن اجساد در خانه توسط گيسى هيأت منصفه و حضار را در دادگاه كاملاً تحت تأثير قرار داده بود. وكيل مدافع گيسى، رابرت موتا ادعا كرد گيسى هنگام جنايات در حالت عادى نبوده و از نظر روانى مشكل داشته است. بنابر تلاش وكيل مدافع وى مبنى بر ديوانه نشان دادن گيسى، اگر دادگاه اين مسأله را قبول مى كرد، مى توانستند تقاضاى بخشش كنند. پس از صحبتهاى وكيل مدافع، پدر جان بوتكوويچ به عنوان نخستين شاهد فرا خوانده شد. او و ساير خانواده قربانيان در طول جلسه دادگاه گريه مى كردند و جو دادگاه كاملاً به ضرر گيسى پيش مى رفت. در حين دادگاه بعضى از كارمندان گيسى گفتند او سعى در اغفال آنها داشته است. ۶۰ شاهد در دادگاه فرا خوانده شدند. در تلاش براى نجات گيسى مادر و خواهران او داستانهايى مبنى بر آزار وى توسط پدرشان تعريف كردند و برخى از دوستان وى نيز از سخاوت و مهربانى گيسى و سابقه كمكهاى اجتماعى او صحبت كردند. همسايه او اولين كسى بود كه متوجه بوى تعفن از خانه گيسى شده بود. او نيز در دادگاه حضور يافت و به جاى آنكه از ديوانه بازيهاى او بگويد، از او به عنوان يك همسايه خوب تعريف كرد و اين براى گيسى بدتر شد، چون وكيل وى سعى داشت ثابت كند او ديوانه است و نمى تواند خود را كنترل كند. در جريان دادگاه توماس اليسئو كه روانشناسى بود كه گيسى را پيش از محاكمه معاينه كرده بود نيز احضار شد. او گيسى را فردى باهوش خواند، اما گفت داراى مشكل ضد اجتماعى است. ساير پزشكان نيز به همين مسأله اشاره داشتند. پس از يك دادگاه طولانى كه هر طرف سعى در اثبات نظر خود داشت، تنها دو ساعت طول كشيد كه هيأت منصفه رأى خود را صادر كند. سكوت دادگاه را فرا گرفته بود و به سخنان هيأت منصفه گوش فرا داده بود. حكم اين بود: «ما هيأت منصفه متهم جان دين گيسى را گناهكار...»جان دين گيسى به حبس ابد كه بيشترين مجازات در آن ايالت بود، محكوم گشت.
ماجراى نجيب زاده جوان
نوشته: سرآرتور كانن دويل
199326.jpg
ازدواج لردسن سيمون و پايان غريب آن مدت ها تبديل به موضوع جالب توجهى شده بود كه حول محور آن عروس و داماد نگون بخت مى گرديد. رسوايى هاى تازه آن را تحت الشعاع قرارداده بود و جزئيات گزنده شايعات جلوتر از همه درطول اين درام چهارساله حركت مى كرد.
به هرحال بنا به دلايل شخصى ام معتقدم حقيقت هرگز بطوركامل براى عموم مردم آشكارنشد و از آنجايى كه دوست من شرلوك هلمز سهم قابل توجهى در روشن كردن موضوع داشت، احساس مى كنم كه هيچيك از خاطرات او بدون اين حادثه جالب توجه كامل نخواهدبود.
درست چندهفته پيش ازازدواج خودم بود. درطول روزهايى كه من هنوز با شرلوك هلمز درخيابان بيكر هم خانه بودم. يك روز او از پياده روى بعدازظهر به خانه برگشت تا نامه اى را كه روى ميز براى او گذاشته شده بود پيداكند. من تمام روز درخانه مانده بودم چون هوا ناگهان بارانى شده بود و باد پاييزى مى وزيد. روى صندلى راحتى لم داده بودم و پاهايم را روى هم انداخته بودم. دور و برم را پر از روزنامه كرده بودم تا اينكه نهايتاً از خبرهاى روزنامه ها اشباع شده و آنها را به كنارى انداختم و شروع به نگاه كردن به پاكت نامه اى نمودم كه روى آن صليب بزرگ و علامت اختصارى جالب توجهى بود، به فكر فرورفتم كه اين فرد مهم چه كسى مى تواند باشد كه با دوست من مكاتبه دارد.
وقتى كه هلمز واردشد به او گفتم: «يك نامه خيلى مهم برايت آمده است. اگر درست بخاطر بياورم نامه هاى صبح تو ازطرف يك ماهى فروش و يك خدمتكار بودند.» او درحالى كه لبخند مى زد پاسخ داد: «بله، فردى كه نامه را فرستاده مطمئناً از طبقه بالا و مرفه است و البته مردم طبقه پايين به مراتب جالب تر مى باشند.» او مهرو موم نامه راشكست و به متن نامه نگاهى انداخت.
آه، بيا اينجا. بالاخره يك موضوع جالب توجه.
پس قضيه پيش پا افتاده اى نيست.
نه، كاملاً حرفه اى است.
و ازطرف يك مشترى نجيب زاده؟
يكى ازمهمترين ها درانگلستان.
دوست عزيز من، به تو تبريك مى گويم.
به تو اطمينان مى دهم واتسون، كه بدون اغراق موقعيت موكلم دربرابر جذابيت موضوع مطرح شده توسط او كمترين اهميتى براى من ندارد.
تو خواندن مطالب روزنامه را با جديت پيگيرى مى كنى. اينطور نيست؟
من همانطور كه به روزنامه هايى كه كنار اتاق انباشته شده بود اشاره مى كردم. گفتم: «اينطور به نظرمى رسد. كارديگرى براى انجام دادن ندارم.»
جاى خوشبختى است چون تو مى توانى به من كمك كنى. من هيچ مطلبى جز خبرهاى جنايى و ستون سنگ صبور را نمى خوانم. كه اين آخرى هميشه آموزنده است. اما اگر تو خبرهاى اخير را دنبال كرده باشى حتماً بايد چيزهايى راجع به لردسن سيمون و ازدواج او خوانده باشى؟
آه، بله، با علاقه فراوان. خوب است. نامه اى كه دردست دارم از طرف لرد سن سيمون است. اين نامه را براى تو مى خوانم و در عوض بايد در روزنامه ها بگردى و هر مطلبى كه دراين باره نوشته شده است را برايم بخوانى. اين چيزى است كه لرد نوشته:
آقاى شرلوك هلمز عزيز:
لرد بك واتر به من گفته است كه مى توانم به قضاوت و قوه تشخيص شما اعتماد بى چون و چرا داشته باشم. بنابراين تصميم گرفته ام با شما ملاقاتى داشته و درباره اتفاق بسيار دردناكى كه دررابطه با ازدواج من رخ داده است مشورت كنم. آقاى لستريد از اسكاتلند يارد نيز درباره اين موضوع تحقيق مى كنند اما ايشان به من اطمينان دادند كه هيچ مخالفتى با همكارى شما ندارند و حتى ايشان فكرمى كنند كه خيلى هم كارساز است.
من ساعت چهار بعدازظهر نزد شما خواهم آمد و اگر شما قرارملاقات ديگرى درآن ساعت داريد اميدوارم كه آن را به زمان ديگرى موكول كنيد چون اين موضوع از اهميت فوق العاده اى برخوردار است.
ارادتمند شما ـ سن سيمون
هلمز همانطور كه نامه را تا مى كرد، گفت: «اين نامه با قلم پر نوشته شده است و اين نجيب زاده كمى بدشانسى آورده و انگشت كوچك دست راستش جوهرى شده است.»
او گفت: ساعت چهار. الآن ساعت سه است. او يك ساعت ديگر اينجا خواهدبود.
بنابراين وقت دارم كه با كمك تو موضوع را روشن كنم. اين روزنامه ها را بردار و به ترتيب تاريخ آنان را منظم كن، من هم يك نگاهى بيندازم تا بدانم مراجعه كننده ما چه كسى است. او يك كتاب با جلدقرمز را از قفسه كتاب هاى مرجع كه كنار پيش بخارى بود، برداشت.
هلمز گفت: «اينجاست،» و نشست و كتاب را روى زانوهايش قرارداد. »
لرد رابرت والسينگهام دوور سن سيمون، پسردوم دوك بالمورال. متولد ۱۸۴۶. او چهل و يك سال دارد و براى ازدواج به سن قانونى رسيده است. دوك، پدرش ، زمانى وزير امور خارجه بوده است. آنها خون پلنتجنت را از طريق پدر و تئودور را از جانب مادر به ارث برده اند. عجب! خوب، در تمام اينها هيچ چيز آموزنده اى وجود ندارد. من فكر مى كنم كه بايد براى به دست آوردن مطالب به درد بخور سراغ تو بيايم.
به او گفتم: در حين بررسى روزنامه ها به يك موضوع خيلى كوچك برخورد كردم اما مى ترسم كه برايت بگويم، به هر حال، همان طور كه مى دانم تو تحقيقاتى در دست دارى و دوست ندارى كه موضوعات ديگرى مطرح شوند.
آه ، منظورت آن موضوع كوچك درباره ميدان گروسونر است. آن قضيه كاملاً روشن شده است. اگرچه، در حقيقت، از همان ابتدا نيز مشخص بود. لطفاً نتيجه بررسى روزنامه ها را برايم بگو.
اولين مطلبى كه توانستم پيدا كنم اينجاست. در ستون پيامهاى خصوصى در روزنامه مورنينگ پست و تاريخ آن به چند هفته قبل برمى گردد:
اگر شايعات درست باشد ازدواجى در شرف وقوع است كه به زودى اتفاق خواهد افتاد و آن بين لرد رابرت سن سيمون، پسر دوم دوك بالمورال و خانم هتى دوران، تنها دختر جناب آقاى آلويسيوس دوران از سن فرانسيسكو، كاليفرنيا، آمريكامى باشد، همه اش همين بود.
هلمز در حالى كه پاهاى بلند و باريكش را به طرف آتش دراز مى كرد گفت:» مختصر و مفيد. «
در يكى از روزنامه هاى اجتماعى در همان هفته توضيحات بيشترى در اين باره داده شده است. آه، اينجاست:
بزودى خبرهاى داغى در بازار ازدواج خواهيم داشت. مديريت خانه هاى اشرافى بريتانياى بزرگ به دست عموزاده مهربانمان در آن طرف اقيانوس اطلس خواهد افتاد. جزئيات بيشتر و مهمى در طول هفته گذشته به ليست تصرفات اين متجاوزين اغواگر اضافه شده است. لردسن سيمون كه خود را در طول بيش از بيست سال مانند سپرى در برابر تيرهاى اين خداى كوچك نشان داده بود حال ازدواج خود را با خانم هتى دوران، دختر جذاب يك ميليونر كاليفرنيايى اعلام مى كند. خانم دوران كه چهره دلپذير و زيبايش توجه زيادى را به خود جلب كرده تنها فرزند است و در حال حاضر گفته مى شود كه جهيزيه او توسط شش نفر نگهدارى مى شود تا در آينده به وى برسد. اين را نيز همه مى دانند كه دوك بالمورال در طى چند سال گذشته ناچار به فروش تابلوهايش شد و اينكه لردسن سيمون هيچ دارايى جز ملك كوچك بيرچمور از خودش ندارد. بنابراين مشخص است كه اين زن كاليفرنيايى نه تنها از اين پيوند منفعت مى برد كه او را قادر خواهد ساخت تا از يك خانم جمهوريخواه به يك اشراف زاده انگليسى تبديل شود. هلمز در حالى كه خميازه مى كشيد پرسيد: چيز ديگرى نيست؟
آه، بله، خيلى. اينجا مطلب ديگرى در روزنامه مورنينگ پست وجود دارد كه مى گويد ازدواج كاملاً بدون سروصدا انجام خواهد شد و مراسم در كليساى سن جرج، ميدان هانور برگزار مى گردد كه تنها شش تن از دوستان نزديك آنان دعوت خواهند بود و اينكه جشن در خانه اى در لنكسترگيت ادامه خواهد داشت كه توسط آقاى آلويسيوس دوران گرفته شده است. دو روز بعد كه روز چهارشنبه است در يك اطلاعيه كوتاه اعلام شده كه ازدواج انجام گرفته و ماه عسل در خانه لردبك واتر سپرى خواهد شد كه نزديك پترزفيلد مى باشد. اينها تمام نكاتى بودند كه پيش از ناپديد شدن عروس نوشته شده اند. هلمز يكباره از جا پريد و پرسيد: پيش از چى؟ ناپديد شدن آن خانم.
او كى ناپديد شده است؟
در زمان صبحانه پس از ازدواج
واقعاً. اين از آنچه فكر مى كردم جالب تر است. در واقع كاملاً مهيج است.
بله. به نظر من نيز كمى غيرعادى است. آنها اغلب قبل از مراسم ناپديدمى شوند و گاهى در طول ماه عسل اما هرگز هيچ كدام را كه اين قدر به موقع انجام شده باشدبه ياد نمى آورم. لطفاً جزئيات آن را برايم بگوييد. از الآن بايد بگويم كه اين مطالب اصلاً كامل نيستند. شايد ما نيز به كمتر از آن نياز داشته باشيم.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |