سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۳ - ۱۴ ذيحجه ۱۴۲۵
Tue, Jan 25, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۰۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
آرشيو
ناجى
سرگردان و خسته بودم. نمى دانستم پيرامونم چه مى گذرد . كلافه شده بودم. توى اين نيزارها و باتلاقها چه مى توانستم بكنم. اگرتو راه را نشان نمى دادى؟ از دو شب پيش تا حالا چيزى جز نيزارها در جاى جاى جزيره ديده نمى شود. صدايى غيراز خمپاره ها و گلوله ها نشنيده ام . هرطرف كه مى رفتم كمين عراقى ها بود. اما حالا ديگر از فكرش خلاص شدم. فقط اين را مى پرسم : مصطفى چرا بيشتر از اين با ما نماندى ؟ همين چند جمله و بس . شايد فرصت نداشتى يا من لياقت نداشتم . اما تو با آن حال و هوا من را از خود بى خود كردى . امروز هم احساس كردم آمده اى تا با هم باشيم . مرتب سؤال مى كردم كه اين چند ماه كجا بودى ، پيدايت نبود؟ نكند هواى شهر به سرت زده بود؟ اما نه تو كسى نبودى كه در شهر بمانى . هرچه مى گفتى سؤالهاى من هم بيشتر مى شد . تو با حرفهايت مرا به روزهاى بيت المقدس ۲ برده بودى . آن روزها كه دو سه شبى قبل از عمليات بودو براى شناسايى مواضع دشمن مى رفتيم : «... يادم هست كه تا زير سنگرهاى اجتماعى عراقى ها رفتيم . اما نفهميدند . حتى مى ديديم كه نگهبانهايشان را عوض مى كنند. بچه هايى كه با هم رفتيم زياد بودند . تعدادى از اطلاعات لشكر حضرت رسول ، لشكر ۵ نصر ، كه همه اطلاعاتى بودند. آن شب ترس اين مى رفت كه عمليات افشا شود. چون بچه ها خيلى جلو رفته بودند . تا آنجايى كه فرمانده گردان از آنها خواسته بود كه ديگر جلو نروند. اما سرانجام تپه هاى سوزنى و گرده دشت در اطراف ماووت به دست بچه ها افتاد. هنوز در خاطرم است آن دو سرباز مفلوك عراقى را كه در تاريكى مى لرزيدند. معلوم نبود با هم چه مى گفتند. از ترس تسليم نمى شدند. انگار نقشه اى در سر داشتند. صبح وقتى براى كارى برگشته بودم ديدم كه يكى از آنها مرده و ديگرى بر و بر مرا نگاه مى كند سراغش رفتم . با وحشت خودش را آنطرفتر كشيد و صداى دخيل دخيلش بلند شد . حالا بايد بلند شوم و از داخل اين باتلاقها خود را برهانم. وقت زيادى ندارم اما فكر مى كنم راه طولانى باشد. اين سنگرها چقدر شبيه سنگرهاى شلمچه است. سرم خيلى درد مى كند. لباسهايم همه خيسند. اما فكرم خيلى اينجاها را مى كاود. نمى دانم چرا ؟ اين تونلهاى تخريب شده مرا به حال و هواى آن روزها مى برد. جمال خانى فرمانده گردان عده اى از نيروها را تازه به جبهه آورده بود اما دل پرى داشت مى گفت : حاج آقا نجفى فكر مى كند ما بچه هاشونو به جنگ مى فرستيم و خودمون كنار مى ايستيم . اين بار ديگه نمى خوام برگردم . دعا كن شهيد شوم و همان روزها بود كه شهيد شد. توى شلمچه ده نفرى رفته بوديم در يك سنگر سه چهارنفره خمپاره ها مثل باران مى باريدند. بچه هاى گروهان ما كه به تازگى در آنجا مستقر شده بودند به سر و وضع سنگرها و كانال ها ... سر وسامانى دادند . بچه ها آن كانال پرپيچ و خم را با تونلى كه در برخورد اول سر و ته اش معلوم نبود دامى براى عراقيها كرده بودند. گشتى هاى عراقى كه از آنجا مى گذشتند سركى به تونل مى زدند اما اگر وارد مى شدند راه خروجى را گم مى كردند. بچه ها هم هميشه در كمين چنين موقعيتهايى بودند . عراقيها تامى رفتند راه را پيدا كنند بچه ها تونل رامحاصره كرده بودند و همه را اسير . وقت دارد مى گذرد و من هنوز نرسيده ام . افكارم درست نيست. از دو شب پيش كه با ملكى براى شناسايى ادوات و نيروهاى دشمن به اينجا آمديم هنوز هم انگار منتظر پيداشدن او هستم. وقتى رسيديم قرارمان يك ساعت بعد بود. قايق را در پوشش نيزارها پنهان كرديم و ملكى منتظر ماند تا برگردم. چون بايد مواظب قايق مى بود چون تا يكى دو ساعت ديگر هوا روشن مى شد. من زير حجم تاريكى و ابهام جاده هايى كه گاه گاهى با منور روشن مى شدند مى رفتم و باخودم چيزى جز اسلحه نداشتم وقتى برگشتم در موقعيت نبود و او را پيدا نكردم. خيلى دير كرده بود. تمام نيزارها را گشتم اما فايده اى نداشت . امروز ظهر توى اين جاده كه بيشترش را آب گرفته ، راه مى رفتم . توى معبرى از آب و گل ، آنقدر خسته بودم كه پاهايم از جا تكان نمى خوردند. درباورم نبود كه روزى تنهاى تنهاخداحافظى كنم . اما اينجا كسى براى خداحافظى نبود. دوستم داشتم حالا كه دارم مى روم چندتا از بچه ها باشند اماكسى نبود . در اين دو روز همه زندگى ام داشت مرور مى شد. از اول ابتدايى تا همين چند روز پيش. يادم مى آيد كه در كلاس كم حرف بودم و همين كلافه ام مى كرد . حرفهاى معلم هنوز هم به من نهيب مى زد كه چرا ساكتى ؟ تنم سياه شده بود و لباسهايم هم خيس و گل آلود. ديگر رمقى نداشتم . خب انگار شهادت ما را اين جور رقم زده بودند. برايم مهم نبود كه غذايى غيراز چند شكلات جنگى ندارم. مى خواستم راهى پيدا كنم اما از حال رفته بودم كه توى مسير تو را ديدم در هيأتى از عظمت و با لباسهايى مرتب و صورت شكفته و من چشمهايم را دست كشيدم اما تو خودت بودى . داد زدم كجايى مصطفى ؟ پيدات نيست؟ و تو خنديدى. پشت سرت سبز بود و بوى عطر مى آمد. نيزارها چه دوست داشتنى بودند . قبول نداشتم كه در خوابم. حسرت برم داشت. به خودم نگاه كردم . انگار توى دشت بودم و خبرى از باتلاق ها نبود. پيش از اينكه حرفى بزنم و بگويم پس تو شهيد نشدى تو به پشت سرت اشاره كردى گفتى: بچه ها آن طرف هستند چرا اينجا مانده اى؟ از خواب كه بلند شدى به آن طرف برو! دستت طرف نيزارها را نشان مى داد. بعد كه مى خواستى بروى اين قدر وضع خودم را فراموش كرده بودم كه گفتم: صبر كن با هم برويم اما تونماندى . خداحافظى كردى و رفتى. ديگر فقط خورشيد بود و نيزارها. هرچه صدايت زدم فايده نداشت . داشتم از دستت عصبانى مى شدم گفتم: آخرصبر كن حال و احوالى بپرسم ولى تو نماندى و با شتاب رفتى . حالا هم كه مى روم باورم نيست از اينجاها زياد دور شده باشى به طرف همان نشانى كه گفتى دارم مى روم. مى خواهم خبرت را به بچه ها برسانم. بگويم مصطفى برزگر همين طرفهاست . اولين حرف را بايد به بچه  هاى دژ بگويم . دژ فرعى پيدا شد . نمى دانم تا آنجا تاب مى آورم يا نه! مى تونم خودم را برسانم؟ اما انگار راه چندانى نيست . بسيجى ها از همين جا ديده مى شوند...!
حبيب الله عميقى
مرا صدا بزن برادر!
199455.jpg
تازه از بيمارستان مرخص شده بودم، به مقر لشكر ۳۱ عاشورا در رحمانلو رفتم. گردان آنجا بود. من اصرار داشتم در عمليات شركت كنم كه برادر روح روان اين اجازه را به من نمى داد. ناچار به گردان حبيب رفتم در بدو ورود با برادرى آشنا شدم كه داشت از ديگران سؤالاتى مى پرسيد، حدس زدم مسؤول دسته باشد كه اين طور هم بود. از نيروهاى قديمى جنگ بود و به لحاظ مديريتى در سطح بالايى بود. فاميلى اش خاطرم نيست اما نامش سيدجعفر بود و ما او را ميرجعفر صدا مى زديم. او دسته را خوب مى شناخت. حسينى كه در بين دسته ما بود زبانزد همه بود. در يكى از روزها با اصرار برادران مجبورش كرديم خاطره اى تعريف كند و گفت: در يكى از عملياتها به همراه جمعى از برادران مأمور شديم در محورى عمل كنيم. در مسير ما آبراهى بود كه روى آن پلى قرار داشت و ما مى بايستى از آن عبور كنيم. بعد هم سه تپه بود كه هر سه آنها مى بايد تصرف مى شدند. تپه اول و دوم تصرف شد. اما شدت آتش دشمن در دفاع از تپه سوم كه مسلط بر آن بود مانع آزادى آن شد.
در ضمن امكانات هم به ما نرسيده و عراقى ها از طرفين به موضع ما نفوذ كردند. تقريباً به محاصره افتاده بوديم كه مسؤولين دستور دادند به عقب برگرديم. هنگام عقب نشينى تعدادى از برادران كه شهيد شده بودند جا ماندند. من به شدت مجروح شده بودم و بين تپه اول و دوم به علت آتش شديد عراقى ها و مجروح شدنم جاماندم و براى اينكه عراقى ها متوجه من نشوند در بين پيكرهاى مطهر۶ ۵ شهيد كه آنجا قرار داشتند پنهان شدم. نيروهاى عراقى در تپه دوم مستقر شدند. حدود ۱۰مترى من سنگى بزرگ بود كه عراقى ها تيربارشان را روى آن مستقر كردند آنها به سمت پيكر شهدا تيراندازى مى كردند اما تيرها هيچ كدام به من اصابت نمى كرد. بعد از مدتى نزديكيهاى غروب يكى از عراقى ها بالاى سر شهدا آمد و شروع كرد به زدن تير خلاص. بالاى سر من كه رسيد، چون همه بدنم خونى بود تير نزد و برگشت. منتظر ماندم تا هوا قدرى تاريك شد و كشان كشان خودم را به نزديكى يكى از شهدا رساندم، تشنه بودم. قمقمه اش آب داشت از آن سيراب شدم. حالم قدرى خوب شد. با خودم گفتم هر جا شهيد شدم فرقى نمى كند، پس حالا كه هوا تاريك است بهتر است خود را قدرى از تپه دور كنم. خودم را روى زمين كشيدم تا رسيدم به جمع ديگرى از شهدا. قدرى ديگر آب نوشيدم و باز حركت كردم. نزديك صبح بود كه من فقط ۴۰مترى از جاى قبلى ام دور شده بودم. قمقمه ها را دور خودم جمع كردم و چون در ديد عراقى ها بودم اصلاً حركتى نكردم تا غروب همين طور ماندم و غروب دوباره شروع به حركت كردم. قدرى جلو رفتم. قوطى كنسروى را ديدم و خيال كردم كه كمپوت است. از آن خوردم كنسرو خوراك بود. در آن شب سياه و ساكت صداى ناله اى را از رو به رويم شنيدم. صدا كردم برادر كى هستى اما جوابى نيامد. فكر كرده بود عراقى هستم. بعد كه اسم خودم را گفتم. ديدم يواش يواش صدايم مى كند. كمى خودم را به طرف ايشان كشيدم. ديگر توان حركت نداشتم. نزديك ايشان كه رفتم كنسرو را در دستم ديد. پرسيد كه چى دستت هست؟ گفتم چيزى نيست كنسرو است. هى قسم مى داد كه اگر كمپوت است آن را به من بده. آخرش گفت من آن را براى خودم نمى خواهم. اين طرف يك مجروح هست كه هر دو پايش قطع شده ومن آن را براى ايشان مى خواستم. با هم نزد آن مجروح رفتيم. حالش خيلى وخيم بود. ولى از دست ما كارى برنمى آمد. نمى دانم با چه حالى از آن مجروح پا قطع شده جدا شديم. اما بالاخره هر دو كشان كشان حركت كرديم تا رسيديم به يك دوراهى كه جلوى تپه اى قرار داشت. من گفتم از اين طرف برويم و ايشان گفتند از آن طرف. در نهايت تصميم گرفتيم از هم جدا شويم. من قدرى كه جلو رفتم يك كمپوت پيدا كردم آن را خوردم و حركت كردم. بعد از ساعاتى دوباره رسيديم به هم. در واقع مسير ما دور يك تپه بود و ما نمى دانستيم. مقدارى حركت كرديم هوا داشت روشن مى شد و ما هم خسته بوديم، آنجا خوابيديم. صبح دومين روز بود. چون در ديد دشمن بوديم امكان تحرك نبود. آن روز تا غروب جلوى آفتاب مانديم. آب نداشتيم، از طرفى زخمها هم زجرمان مى داد. شب كه شد ديگر نمى توانستيم حركت كنيم. حال من خيلى ناجور بود. راديويى ديدم صداى آن را تا آخر باز كردم. آن طرف خاكريز سنگر عراقى ها بود. صداى هلهله آنها به گوش مى رسيد. راديو را به طرفشان پرتاب كردم تا متوجه شوند و بيايند بزنند تا شهيد شويم. چون ديگر توانى نداشتيم. اما كسى نيامد. دوباره كشان كشان رفتيم به طرف پلى كه هنگام عمليات از آن گذشته بوديم. آتش دشمن روى پل شديد بود. نمى شد رد شويم. آمديم زير پل تا آتش سبكتر شود. دوباره آمديم روى پل از مسيرى كه من گفتم رفتيم. قدرى كه جلو رفتيم صدايى شنيديم. متوجه شديم جمعى هستند كه با هم عربى صحبت مى كنند مسير را اشتباهى آمده بوديم. دوباره برگشتيم به جهتى كه دوستم گفته بود. هوا كم كم روشن مى شد و ما هم از ديد دشمن خارج شده بوديم. به جايى رسيديم كه زمين نسبتاً باتلاق بود. آبش لجن بود اما ما چون تشنه بوديم. مقدارى نوشيديم و قمقمه ها را پر كرديم. از سنگها پايين آمديم. هوا روشن شده بود. ما هم خسته بوديم و خوابيديم. دوستم آب خيلى مى خورد. آبمان تمام شد به شوخى به دوستم گفتم برو آب بياور او نتوانست. خودم دوباره به هر زحمتى بود آب آوردم. هوا قدرى خنك شده بود. شروع به حركت كرديم تپه اى كوچك جلويمان بود از آن بالا رفتيم. آب مى خورديم و حركت مى كرديم هوا تاريك شد. قدرى استراحت كرديم ودوباره حركت نموديم. از خنكاى هواى شب استفاده كرديم تا بيشتر بتوانيم به جلو برويم . هوا داشت روشن مى شد كه به علت خستگى زياد خوابيديم. وقتى بيدار شديم آفتاب بالاى سرمان بود هوا گرم بود به حركتمان ادامه داديم. آبمان تمام شده بود. ۵ روز از زخمى شدنمان مى گذشت. حدود ساعت دو بعدازظهر آنقدر حالمان وخيم بود كه سر بر شانه يكديگر شهادتين را گفتيم. صدايمان ضعيف بود گاهى من او را صدا مى زدم گاهى او مرا! در همان حال تكه ابرى كه بالاى سرمان بود شروع كرد به باريدن. باران قدرى حالمان را خوب كرد. خدا را شكر كرديم. دوباره راه افتاديم. تقريباً يك ساعتى حركت كرديم كه دوباره دچار ضعف شديد شديم. دوباره افتاديم و باز هم قدرى باران باريد و توانى به ما داد. دوباره حركت كرديم. اين كار سه بار تكرار شد. در حال حركت بوديم كه جاده اى نمايان شد رفتيم پايين، كنار جاده . دقايقى ايستاديم كه ناگهان متوجه شديم از تپه روبرويى سه نفر دوان دوان پايين مى آيند. نزديك كه شدند ديديم لباس ارتشى به تن دارند. دو نفر گروهبان بودند و يك نفر سرباز. با كمك آنها آمديم بالاى تپه. آنجا به ما آب ندادند چون زخمى بوديم. شش روز بود كه اززخمى شدن ما مى گذشت. از آنجا به بيمارستان منتقل شديم و به لطف خدا نجات يافتيم.
راوى: احد بهارلو


|   شناسنامه   |   آرشيو   |