جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۳ - ۱۷ ذيحجه ۱۴۲۵
Fri, Jan 28, 2005
ضميمه ۲
۳۰۴۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش ويژه
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
ارتباطات
كتاب و كتابخوانى
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
آرشيو
داستان
سرود كريسمس
199806.jpg
«نمى خواهم پول بدهم. در ايام كريسمس من براى خوشگذرانى خودم خرجى نمى كنم، براى خوشگذرانى ديگران چه خرجى دارم بكنم؟ من ماليات مى دهم. اين ماليات خرج نوانخانه ها و زندانها مى شود و همين خرجى براى من بس است. آن فقرايى كه شما ازشان حرف مى زنيد مى توانند بروند همين جاهايى كه گفتم زندگى كنند!»
اين جمله ها، حرفهاى يك آدم خسيس و خودخواه به اسم اسكروجه. شايد اسم اين آدم رو شنيده و يا كارتونش رو ديده باشيد. اسكروج پيرمرديه كه مدام در مغازه اش مشغول پول جمع كردنه و حتى حاضر نيست پولش رو براى خوشى خودش خرج كنه. او اينقدر سرش به كارش گرمه كه روابط انسانى و اجتماعى و حتى نيازهاى عاطفى اش رو فراموش كرده و از هيچ چيز لذت نمى بره و خوشى و شادى ديگران رو درك نمى كنه. داستان شب قبل از كريسمس اتفاق مى افته، زمانى كه همه مردم در حال آماده شدن براى سال نو هستند و مدام عيدرو به هم تبريك مى گن. اسكروج هم سرش به كاسبيشه و غر مى زنه و هر كى رو كه ازش كمك مى خواد رد مى كنه. تا اينكه شب كه به خونه مى ره روح دوست خسيس اش مارلى به ديدن او مى ره: «صداى زنجير بود؟ در اينجا اسكروج به فكر ارواح افتاد. مى گويند كه در بعضى خانه ها ارواحى هستند كه هر طرف مى روند زنجيرشان را با خود مى كشانند و مى برند.... خودش بود! مارلى بود، زنجيرى هم دور سينه اش بسته شده بود. زنجيرى بلندى كه مثل دم بزرگى دوروبرش روى زمين ريخته بود. ديد كه چندين دسته كليد، دفترچه بانك و چند صندوقچه  پول و چيزهاى سنگين ديگر به آن آويزان است.»
و بعد از اين اتفاق سفر اسكروج در ۳ روز و با ۳ روح آغاز مى شه.روح اول «گذشته» است كه اون رو به زمان بچگى و بعد جوانيش مى بره، روح دوم، روح عيد همون سال، اونو به ديدن اطرافيانش مى بره و در آخر روح سالهاى آينده اسكروج روبه زمانى مى بره كه مرده و ديگه كارى از دستش برنمياد. اسكروج در اين سفرها با آدمهاى فقيرى مثل خانواده منشى اش آشنا مى شه كه بهشون توجه نمى كرده. آدمهايى كه پول زيادى ندارند، اما در زندگيشون محبت و دوستى رو دارند و با اون خوش هستند و مى فهمه چه چيزها و فرصت هايى رو از دست داده...
با اينكه مدتيه از كريسمس گذشته اما حيفمون اومد اين كتاب رو معرفى نكنيم و بذاريمش براى كريسمس سال بعد!
«سرود كريسمس» نوشته يك نويسنده معروف انگليسيه به اسم «چارلز ديكنز» (۱۸۷۰ـ۱۸۱۲). پدر چارلز با اينكه كارمند عاليرتبه نيروى دريايى بود اما به دليل ولخرجى زياد و بدهكارى به زندان رفته و ديكنز ۱۲ ساله، مجبور مى شه در يك كارخانه كفش سازى كار كنه. اين سقوط از يك زندگى خوب به كار سخت براى اون خيلى تحقيرآميز بود و بر روحيه و حرفه نويسندگى اش تأثير گذاشت و باعث شد كه نارسايى قانون، بدرفتارى با كودكان، مصائب زندگى صنعتى و تبعيض طبقاتى، مضمون آثارش رو تشكيل بدند. ديكنزرو استاد خنده و گريه مى دونند چون آثارش هم عواطف انسانها رو قلقلك مى ده و هم بدى ها رو به طنز و سخره مى كشه. شخصيت هاى آثار ديكنز در خاطره و ذهن باقى مى مونند. مثل «اسكروج» و يا «تام كوچولو» (پسر كوچولوى منشى اسكروج) در همين داستان. ديكنز كتابهاى زيادى نوشته كه برخى از معروفترين اونها: اوليور تويست، نيكلاس نيكلبى، ديويد كاپرفيلد، خانه قانون زده، دوران سختى، داريت كوچك و داستان دو شهر هستند.
كتاب ۹۳ صفحه است كه توسط كتابهاى مريم چاپ شده و مهين دانشور ترجمه اش كرده. يه نكته مهم اينكه داستان، متن كوتاه شده سرود كريسمس اصليه. (البته شما بيشتر ترجيح مى ديد كه همون متن اصلى رو بخونيد و اين كوتاه خوندن براتون افت داره!) در مقدمه كتاب اشاره شده كه بعضى از بچه ها تنبلى شون مياد وقت صرف خوندن كنند براى همين متن رو خلاصه كردند. در عين حال اين متن همه جاذبه هاى متن اصلى رو داره تا شما به خوندن متن اصلى تشويق بشيد.
سال ۱۹۸۳ كمپانى والت ديزنى يه انيميشن خيلى با حال از روى اين داستان ساخت كه شخصيت هاى معروف ديزنى مثل «دانلدداك» ، «گوفى» ، «ميكى ماوس» و... نقشهاى اصلى رو داشتند و فيلم، نامزد اسكار بهترين انيميشن كوتاه هم شد و تا مدتها هر سال كريسمس تلويزيون خودمون هم نشونش مى داد (يادش به خير!) غير از اون اقتباس هاى سينمايى و تلويزيونى زيادى از اين داستان شده (مثل اكثر داستانهاى ديكنز).
كريسمس زمان هديه دادن و بخششه. چه وقتى بهتر از اين، براى داستانى كه از فراموشى عواطف انسانى و محبت و بخشش مى گه؟ شما هم اسكروج نباشيد و ۶۵۰ تومن بديد و «سرود كريسمس» رو بخونيد!
داستان
زيباى خفته
199866.jpg
به نقل از گنجينه قصه هاى پريان
گردآورى: هيلدا باسول
مترجم: منصوره كمرى
مهمانى باشكوهى به مناسبت تولد شاهزاده خانم كوچولو در قصر برپا شده بود. پادشاه و ملكه، همه پريان را به اين مهمانى دعوت كرده بودند، اما سيزدهمين پرى از قلم افتاده بود و از اين بابت خيلى عصبانى بود. اونقدر عصبانى كه تصميم گرفت تلافى كنه، پس پشت پرده هاى تالار قصر پنهان شد و گوش ايستاد. همه پريان دور گهواره شاهزاده كوچولو جمع شده بودند، هر كدوم هديه اى بهش مى دادند:
- «اون زندگى خيلى خوشى خواهد داشت.
- با يك شاهزاده شجاع و زيبا ازدواج مى كنه.
- زيباترين شاهزاده اى مى شى كه تا حالا كسى ديده.»
سيزدهمين پرى گفت: «ها!» ملكه گفت: اين چه صدايى بود و پادشاه جواب داد: هيچى عزيزم و سيزدهمين پرى ساكت و آروم همون جا صبر كرد، ولى اونقدر عصبانى بود كه حساب پرى ها از دستش رفت و فكر كرد كه همه پريان هداياشون رو دادند. پس از پشت پرده بيرون پريد و فرياد زد:«شما منو فراموش كرديد. مگه نه؟ خيلى براتون گرون تموم مى شه! اين بچه ممكنه خيلى زيبا و دوست داشتنى بشه. ولى هنوز هديه من مونده هاهاها! همه گوش كنيد... »
تالار قصر به قدرى ساكت شد كه حتى صداى پلك زدن پريان هم شنيده مى شد. پرى بدجنس خيلى صاف و مغرور ايستاد و عصاى سحرآميزش رو تكون داد. همه از ترس سر جاشون مى لرزيدند. تا بالاخره با صداى بلند و ترسناكش گفت: «وقتى شاهزاده خانم به شانزده سالگى برسه،  خواهد مرد! او با يك سوزن نخ ريسى دستش رو زخم مى كنه و همون موقع مى ميره» و با خنده ترسناكى از ديد همه ناپديد شد.
مسلماً بعد از اين اتفاق مهمانى متوقف شد و همه با ناراحتى پراكنده شدند تا اينكه پرى «ليلاك» فرياد زد:
«صبر كنيد. من هنوز هديه ام رو به شاهزاده كوچولو ندادم. البته از قدرت من خارجه كه يك طلسم رو باطل كنم، ولى مى تونم اون رو براتون راحت تر كنم. وقتى شاهزاده خانم به انگشتش سوزن زد تا صد سال به همراه اهالى اين قصر به خواب عميقى فرو مى ره و فقط يك شاهزاده جوان و زيبا مى تونه طلسم اون رو باطل كنه.» پرى ليلاك مهربون اين رو گفت و همراه بقيه به سمت سرزمين پريان پرواز كرد. پادشاه رو به ملكه كرد و گفت: «مى دونى چيه عزيزم. ما هم بايد كارى بكنيم. درسته كه پرى ها كلى هداياى خوب به دخترمون دادند، اما اين طلسم...»
ملكه جواب داد: «ولى چيكار مى تونيم بكنيم؟» پادشاه اضافه كرد: «من يك نقشه دارم. اگه ديگه هيچ سوزن و يا دوك نخ ريسى در قلمرو پادشاهى پيدا نشه، شاهزاده ديگه نمى تونه به دستش سوزن بزنه!» پس پادشاه قانون جديدى وضع كرد و از اون به بعد ديگه هيچ سوزن و يا دوك نخ ريسى ديگه اى چه در قصر و چه در اطراف قصر پيدا نمى شد. ولى سيزدهمين پرى نقشه خيلى زيركانه اى كشيده بود و درست در شانزدهمين سالروز تولد شاهزاده خانم به قصر بازگشت. همه اشراف زادگان در تالار قصر جمع شده و تعداد زيادى از شاهزادگان جوان نيز از كشورهاى اطراف به اونجا اومده بودند و همه تمايل داشتند كه از شاهزاده خانم خواستگارى كنند. آخه اون، همانطور كه پرى ها براش آرزو كرده بودند، خيلى زيبا و دوست داشتنى شده بود و در اتاقش روبروى آيينه، سعى مى كرد تاجى از ياقوت كبود رو روى سرش بگذاره.
پرى سيزدهم ناگهان پشت شاهزاده خانم ظاهر شد و گفت: «اگه از يك سنجاق استفاده كنى، خيلى راحت تر روى سرت مى ايسته» . شاهزاده خانم پرسيد: «يك سنجاق. اين چى هست؟» پرى گفت: «اوم! تو بايد بدونى اون چه شكليه! مثل سوزن تيزه. درست مثل سوزن چرخ نخ ريسى.» شاهزاده خانم جواب داد: «ولى من هرگز در مورد چرخ نخ ريسى چيزى نشنيدم. بايد براى هديه جشن تولدم يكى از اونا بخوام! ميشه همرام بياى و به مادرم بگى درست چه شكليه!» پرى سيزدهم گفت: «چه احتياجى هست كه ملكه رو تو دردسر بيندازيم. من يكى از اون ها رو واسه يك همچنين روزى قايم كردم. همراهم بيا تا نشونت بدم.»
و پرى بدجنس، شاهزاده خانم رو از راه پله هاى باريك قصر به سمت بالا هدايت كرد، جايى كه هرگز نديده بود.
و در آخر در بالاترين نقطه قصر به يك در كوچك سنگى رسيدند. پرى گفت: «من مجبورم تو رو اينجا ترك كنم. نترس! يالا در بزن.» شاهزاده خانم در زد و همون موقع در با صداى بلندى باز شد و جلوى اون خانم بسيار پيرى با موهاى خاكسترى و يك كلاه سفيد و گونه هاى قرمز ظاهر شد. ولى اين پيرزن به ظاهر مهربون خود پرى سيزدهم بود كه حالا تغيير قيافه داده بود! پيرزن با خوشرويى گفت: «بيا تو عزيزم.» شاهزاده خانم به اطرافش نگاه كرد. اتاق پر از خاك و تار عنكبوت بود و درست در گوشه اتاق، چيزى ديد كه تا به حال نديده بود. پيرزن ادامه داد: «تو دنبال يك چرخ نخ ريسى مى گردى. درسته! اين تنها چرخيه كه باقى مونده.» شاهزاده خانم گفت: «مى شه به من ياد بديد كه چطور كار مى كنه.» پيرزن گفت: «خوب به من نگاه كن تا ياد بگيرى» و شروع به نخ ريسى كرد و بعد گفت: «حالا خودت امتحان كن.» شاهزاده خانم گفت: «متشكرم. به نظر خيلى آسون مياد.» و پشت چرخ نشست، ولى هنوز مدتى نگذشته بود كه فرياد زد: «آخ! عجب آدم بى دست و پايى ام من. به دستم سوزن زدم.» و در همون لحظه به خواب عميقى فرو رفت. پايين پله ها در تالار قصر پادشاه خميازه بلندى كشيد و گفت: داره كم كم دير مى شه. بايد مهمانى رو شروع كنيم و ملكه گفت: ولى ما نمى تونيم بدون... و در يك لحظه به خواب عميقى فرو رفت. همين طور تمام ساكنين قصر و شاهزادگان جوان و خدمتكاران درست به همون شكلى كه بودند، سر جاشون ساكن و بى حركت شدند. آشپز در حال پختن كيك، خدمتكار در حال تميز كردن، نگهبان درحالى كه در رو باز مى كرد. حتى اسب هاى درون اسطبل و مگس هاى روى ديوار هم به خواب رفتند. به نظر مى رسيد زمان در داخل قصر متوقف شده!
سالها گذشت و خاك روى همه چيز رو پوشانده بود. اما حتى يك نقطه كوچك هم روى شاهزاده خانم ننشسته بود. اون به همون زيبايى سابقش تا صد سال باقى موند. دور تا دور قصر با حصارى از خارهاى بلند پوشيده شده بود و ديگه هيچ كس نمى تونست بفهمه داخل قصر چه مى گذره. در همون نزديكى، شاهزاده زيبايى با اسبش سفر مى كرد و شبى در خواب پرى ليلاك در مورد زيباترين دخترى كه تا حالا ديده بود و در قصر افسانه اى بين حصارى از خارهاى بلند زندگى مى كرد، براش گفت، به طورى كه وقتى از خواب پريد، احساس كرد واقعاً قصر رو ديده و هنگامى كه با اسب سفيدش از كنارش مى گذشت، با تعجب ايستاد و گفت: «اين همون قصريه كه در خواب ديدم!» پس شمشيرش رو برداشت و خارها رو تكه تكه كرد و راهى به داخل قصر باز شد. وقتى داخل قصر شد، با خودش گفت: درست همون طوريه كه تو خواب ديدم و ديگه هيچ وقتى رو تلف نكرد و از پله ها بالا رفت و در بالاترين نقطه قصر به در سنگى رسيد و شاهزاده خانم رو پشت چرخ نخ ريسى، خوابيده پيدا كرد. پس اونو بوسيد و در همون لحظه طلسم شكست و شاهزاده خانم از خواب بيدار شد و گفت: من مدتهاست كه منتظر تو هستم و دو تايى با خوشحالى از پله ها پايين رفتند. پادشاه، خاك رو از پشت چشمش پاك كرد و خميازه بلندى كشيد و گفت: «فكر كنم خوابم برده بود. بيا عزيزم! امروز روزيه كه تو بايد همسر آينده ات رو انتخاب كنى.» شاهزاده خانم لبخندى زد و رو به شاهزاده جوان گفت: من همين الآن اونو انتخاب كردم!

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش ويژه   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   |   اوقات شرعى   | 
|   ارتباطات   |   كتاب و كتابخوانى   |   ضميمه ۱   |   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |