|
درباره «دوستى» با رضا رويگرى
ايران، ايران، ايران رگبار مسلسل ها
|
|
|
منصور ضابطيان بايد يك سربالايى تيز را در منطقه امانيه بالا بكشيد تا به ساختمانى در بلندترين نقطه برسيد و بعد بايد سوار آسانسور شويد و به طبقه نهم برويد. از پنجره اى بزرگ تمام شهر كه به لطف باد زمستانى نفس كشيده، معلوم است. در چنين فضايى با رضا رويگرى به گفت و گو نشستم. هميشه دوست داشتم قصه آن سرود معروف «ايران - ايران» را از نزديك و از زبان خودش بشنوم و حالا در آستانه سالگرد آن روزها، بهانه خوبى بود تا با او درباره اين سرود و البته درباره دوستى گفت و گو كنم. آفتاب تا نيمه هاى سالن پذيرايى آمده بود و در سكوتى برفراز تهران، نخستين پرسش مطرح شد.
تأثيرگذاران بر رضا رويگرى:
پدر و مادرم پدرم يك باغبان بود و بسيار مؤمن. دينارى از كسى نخورد و هر وقت مى خواست قسم بخورد، مى گفت به سلام و عليكم قسم. از او مهربانى و دلرحمى را آموختم.
آقاى طبيب زاده او معلم رياضى من بود و چون رياضى من ضعيف بود هميشه از او كتك مى خوردم. دو تا گوش مرا مى گرفت و پشت سرم را مى كوبيد به ديوار. اما با اين حال خيلى دوستش داشتم چون حرف هاى خوبى مى زد.
آقاى ادبيات اسم او را به خاطر ندارم اما هيچ وقت خودش از ذهنم نرفته. يك ايرانى به تمام معنى بود يعنى هميشه سعى مى كرد به نوعى ارتباط قلبى ما را با ايران و ادبيات ايرانى برقرار كند. از جملات قلمبه و سلمبه عربى پرهيز مى كرد. شايد به خاطر چيزهايى كه از او ياد گرفته بودم كه هنوز هم ترجيح مى دهم به جاى آنكه پايم را از اين مملكت بيرون بگذارم، بروم توى دهات همين ايران خودمان.
منصور ملكى او دوست دوران كودكى ام بود. توى كوچه باغ هاى شميران با هم بازى مى كرديم. او بر زندگى من بسيار تأثيرگذار بود و بعدها هم روزنامه نگار شد. اولين گفت و گوى راديويى ام را هم با او انجام دادم.
خجسته كيا خانم خجسته كيا همسر مرحوم جهانبگلو هم از تأثير گذاران بر زندگى من بود. من خيلى كوچك بودم كه او برايم حافظ مى خواند، تذكره الاولياء مى خواند، منطق الطير مى خواند و...
> مى دانم كه سى و پنج شش سال سابقه كار هنرى دارد. اما چهره تان را كه نگاه مى كنم خيلى بيشتر از سى و پنج شش سال نمى زند. كار هنرى را از دوران جنينى شروع كرده بوديد؟ \ نه، بابا ... من پنجاه و هشت سالمه. > پس خودتان بگوييد رمز اين جوان ماندن چيست!؟ \ رستم است و يك دست اسلحه. به نظر من هنرمندى كه با تصوير سروكار دارد، بيش از هر چيز بايد مواظب ظاهرش باشد و با ورزش بيگانه نباشد. من دوران جوانى و نوجوانى قهرمان شنا بودم و چون بچه تجريش هم بودم، كوه دم دستمان بود. توى كوه مثل يك بز كوهى مى دويدم. توى باغى كه من بزرگ شدم چند تا حوض و استخر بزرگ بود و خدا بيامرز پدرم، براى اينكه من توى آب غرق نشوم، از چهارسالگى به من شناياد داد. در آن سال ها دوستى داشتم به اسم على اكبرى كه با هم بادى بيلدينگ كار مى كرديم. > بادى بيلدينگ؟ مگر آن موقع ها بادى بيلدينگ بود؟ \ نه، توانايى مالى نداشتيم كه بصورت حرفه اى دنبال كنيم. آجر قزاقى مى گرفتيم و وسطش را سوراخ مى كرديم و از داخل يك ميله رد مى كرديم تا هالتر و دمبل درست كنيم. بعدها كه بزرگتر شديم مى رفتيم ميدان شوش و چرخ دنده ماشين مى خريديم كه وسطش سوراخ بود و با آن وسيله درست مى كرديم و ورزش مى كرديم. > ولى كسى كه توى باغ به آن بزرگى زندگى مى كند كه بايد وضعش خوب باشد! \ توى باغ زندگى مى كرديم. فقط همين. باغ مال پدرم نبود. پدرم باغبان آنجا بود... اين ورزش باعث شد تا بدن محكمى داشته باشم. حتى چند سال پيش كه يكبار اسب افتاد روى من... > چى شد؟ اسب افتاد روى شما؟! درست شنيدم؟ \ بله، سر يك كارى بوديم كه اسب افتاد روى من و استخوان پايم سه تكه شد. وقتى اين اتفاق افتاد و مرا بردند پيش دكتر، دكتر گفت اگر بدنش اينقدر محكم نبود، حتماً قطع نخاع شده بود... يكى ديگر از دلايل آن جوان ماندن كه مى گوييد اين است كه خيلى اهل شب زنده دارى نيستم. نه اينكه شب ها زود بخوابم، نه. شب ها تا دير وقت بيدارم ولى يا كتاب مى خوانم يا فوتبال تماشا مى كنم و... اما اهل مهمانى رفتن و تا صبح نشستن نيستم. الان سال هاست كه به غير از معدود مهمانى هاى خانوادگى، يادم نمى آيد مهمانى شبانه اى رفته باشم. > اين كار را به خاطر حفظ جوانى انجام مى دهيد يا اساساً اهل اين گونه معاشرت ها نيستيد؟ \ ديگر توى سن و سالى نيستم كه از اين كارها لذت ببرم. برايم جذاب نيست و مى دانم كه شب زنده دارى ها آدم را چقدر شكسته مى كند. اتفاقاً چند روز پيش كارگردانى مرا به دفترش دعوت كرده بود تا براى نقشى كه در فيلمش دارد با من وارد مذاكره شود. وقتى مرا ديد گفت: «نمى دانم چه كار كنم، چون نقشى كه برايت در نظر داشتم يك آدم چهل ساله بود و تو الان سى و دو ـ سه ساله به نظر مى آيى.» گفتم: «كجاى كارى كه تازه همين چهل سال هم خيلى بيشتر است.» > حس تان چطور؟ حس تان مال يك آدم چند ساله است؟ \ ديروز رفته بودم قصابى گوشت بخرم... قصابى؟... نه، نه، قصابى نبود، يك جاى ديگر بود... آهان، بخاطر همين پام رفته بودم دكتر. چون از وقتى اسب رويم افتاد اين عصب سياتيكم هم آسيب ديد. الان كه سركار آقاى ميرباقرى هستم چون مرتب بايد بپرم و بدوم و اين جور كارها، گفتم بروم درمانش كنم... > خب، توى مطب دكتر چه اتفاقى افتاد؟ \ آهان... آنجا چند تا مريض بودند كه مدام صحبت پيرى مى كردند. من گفتم اصلاً چنين حرفى نزنيد چون پيرى و جوانى در حس و روح انسان است. روح اگر پير شود، آدم هم پير مى شود. احساس يأس و نااميدى و بخل و حسادت و خبث طينت و... احساس پيرهاست. مخصوصاً حسادت و بخل. > مگر جوان ها بخل و حسادت ندارند؟ \ نه، بيشتر يك حسادت هاى كوچولو است. بيشتر شبيه خواستن است. يعنى مى گويد كاش من هم فلان چيز را داشتم. من فكر مى كنم بخل و حسادت روى صورت آدم هم تأثير مى گذارد. اين يك واقعيت است كه سن من هم دارد بالا مى رود ولى احساسم چنين نيست. > اينكه سن تان كمتر از آن چيزيست كه به نظر مى آيد برايتان مشكل ساز نيست؟ \ از چه نظر؟ > يكى را مى شناختم كه شرايطش مثل شما بود و هر بار كه با دخترش بود، مجبور مى شد توضيح دهد با او چه نسبتى دارد! \ نه، من دختر ندارم. بزرگترين مشكلى كه پيش مى آيد اين است كه گاهى نقش هايى را از دست مى دهم. > وقتى درباره زندگى و علاقه به تنها بودن صحبت مى كنيد، اين توهم پيش مى آيد كه شما آدم گوشه گيرى هستيد و دوستى در اطرافتان نيست. آدم گوشه گيرى هستيد؟ \ نه، اصلا اين طورى نيست. دوستى به نصف شب برنمى گردد. دوستى به اين نيست كه آدم تا صبح با يك عده بنشيند و بگويد و بخندد. من دوستان خوبى دارم كه مرتب دور و برم هستند. سر همين نوار آخرم با دو سه تا از دوستانم ماه ها زندگى كرديم. درباره آهنگ ها حرف مى زديم و كار مى كرديم. آدم مى تواند ساعت هاى زندگى اش را تنظيم كند. من ساعت هاى مفيدى را با دوستانم سپرى مى كنم، اما ساعت هاى زيادى را هم ترجيح مى دهم توى خلوت خودم و با خانم و خانواده ام باشم. > دوست ناباب هم داريد؟ \ نه، توى اين سن و سال، ديگر خيلى بد است كه آدم دوست ناباب داشته باشد. آدم وقتى توى اين سن دوست ناباب داشته باشد، خودش هم بايد ناباب باشد. > و شما هيچ وقت ناباب نبوده ايد؟ \ ناباب؟ نه... چطور مگر؟ > يعنى هيچ وقت دست كسى را نگرفته ايد و بياوريدش توى عالم هنر!! \ واقعاً نه... هيچ وقت به كسى نگفته ام چه كار كن، چون خودش اين حق را دارد كه براى خودش تصميم بگيرد. ممكن است پيشنهاد بدهم اما هيچ وقت درباره مسائلى كه مى تواند سرنوشت يك نفر را تغيير دهد، اظهار نظرى نمى كنم. خود من به يك دليل كوچك، به آن چيزى كه خيلى دوست داشتم نرسيدم. > چى دوست داشتيد مگر؟ \ راستش دوست داشتم خلبان بشوم. اما دو سه بار امتحان دادم و هر بار به دلايلى الكى رد شدم. يك دوستى دارم كه اصلاً بچه درسخوانى نبود و هميشه تعريف مى كند كه دوستى داشته كه دست او را گرفته و درسخوان كرده و الان هم دكتر است. پس ببين چقدر اين دوستى ها مؤثر است. ولى توى بازيگرى اين كار سخت است. چون بازيگرى، بگيرـ نگير دارد. بازيگرى بايد به صورت ژنتيكى در شما باشد و پشت كار و تلاش هم داشته باشى. تازه ممكن است هر دو اينها را داشته باشى اما مردم دوستت نداشته باشند. > براى خود شما، بازيگرى بگير داشته يا نگير؟! \ تا الان الحمدالله هميشه كار كرده ام. اما شايد مى توانستم خيلى جلوتر از اين باشم. > چرا نيستيد؟ \ نمى دانم. شايد كم كارى خودم بوده. شايد هم به خاطر اين بوده كه تمركزم را روى يك كار مشخص نداشته ام. فيلمنامه نوشته ام، آهنگ ساخته ام، نقاشى كرده ام، خوانده ام، بازى كرده ام و... شايد اگر دنبال يك كار مشخص مى رفتم، موفق تر بودم. شايد هم نبودم. از اينكه الان چند تا كار بلدم خوشحالم. خيلى وقت ها هم به كمكم آمده. با همه اين احوال جايگاهى كه دارم خوب است. از كارى كه مى كنم راضى هستم. > زندگى تان در چنين ارتفاعى به علاقه تان به خلبانى برمى گردد؟ \ نمى دانم. شايد يك انتخاب ناخودآگاه باشد اما خلبانى هميشه مثل يك آرزو توى زندگى من بوده كه به آن نرسيده ام. الان براى كار آقاى ميرباقرى هر روز به احمدآباد مستوفى مى رويم كه نزديك فرودگاه است. وقتى مى بينم هواپيماها يكى يكى از زمين بلند مى شوند، همين طور چشم مى دوزم به آسمان و به خلبانش فكر مى كنم. هنوز فكر مى كنم خلبان ها آدم هاى برترى هستند. > قديمى ترين دوستتان را به ياد مى آوريد؟ \ بله. دوستى است به نام محسن كه هنوز هم با هم ارتباط داريم. او پايش مادرزادى مشكل دارد و من هميشه يك شوخى با او مى كنم و مى گويم ما از وقتى با هم دوست بوده ايم كه عصاى تو پانزده سانت بود. > مى خواهم درباره آن سرود معروف «ايران ـ ايران» صحبت كنم. اما راستش نمى دانم چطورى سر صحبت را باز كنم كه مثل مصاحبه هاى معمول نشود. \ يا چه چيزى بپرسى كه من تا حالا نگفته باشم؟ > اين بخش اش خيلى مهم نيست. چون شايد خيلى از خوانندگان اين گفت و گو جريان را ندانند. بگذاريد اين طورى بپرسم. آيا يك دوست باعث شد شما اين سرود را بخوانيد؟ \ نه، يك غريبه. > غريبه؟ كى بود؟ \ غريبه اى به اسم فريدون خشنود. فريدون خشنود آهنگ اين كار را ساخته بود و نمى دانم صداى مرا هم كجا شنيده بود... > چطورى آمد سراغتان؟ \ خانه من در تجريش بود و با خانم و پسرم آنجا زندگى مى كرديم. يكى از همين روزهاى زمستانى بود... همان سال ۵۷. برف هم شديد آمده بود. من ديدم در مى زنند. رفتم در را باز كردم و ديدم يك آقايى مى گويد من فريدون خشنود هستم. اسمش را شنيده بودم ولى نمى شناختمش. تعارف كردم آمد تو. گفت من آهنگى ساخته ام و مى خواهم بر اساس شعارهاى مردم اين روزها را ثبت كنم. يعنى چيزى بسازم كه هر كس بعدها مى شنود ياد اين روزها بيفتد. من كه نمى دانستم چى مى خواهد بسازد پس مخالفت كردم و گفتم آخر چه كسى اين روزها آهنگ گوش مى كند؟ او توضيح داد كه مى خواهد هر طور شده اين كار را بكند. آهنگ را ساخته بود و حسين سرفراز هم رويش شعر گفته بود. > قبل از آن كار حرفه اى كرده بوديد؟ \ دوتا كار همين جورى با سرمايه خودم تهيه كرده بودم. يكى اش آهنگى بود به اسم غربت كه روى ملودى نوايى بود. شعرش را منصور تهرانى گفت و منوچهر چشم آذر هم آن را تنظيم كرد. يكى هم ترانه اى بود كه آقاى چشم آذر اينها ساختند به اسم آخرين برگ. > اين كارها را هيچ وقت جايى نشنيده ام. \ درست است. چون توى سيلى كه در تجريش آمد از بين رفت. > «ايران ـ ايران» اولين بار كى پخش شد؟ \ اولين بارى كه آن را شنيدم. روز دوم انقلاب بود. يعنى بيست و سه بهمن. من بيرون بودم و وقتى آمدم خانه، خانمم گفت شعرى كه خوانده بودى را تلويزيون چند خطش را پخش كرد. بعد ديدم گوينده آمد و گفت ما يك آهنگى را نصفه كاره پخش كرديم و از آن موقع تا حالا تمام تلفن هاى تلويزيون اشغال شده و حالا مى خواهيم آنرا كامل پخش كنيم، هر كس مى خواهد ضبط كند، برود ضبطش را آماده كند. > براى خواندن آن كار پول هم گرفتيد؟ \ نه بابا... اصلاً پولى وسط نبود. گفتند بيا بخوان، من هم رفتم خواندم و خيلى هم خوشحالم. چون خشنود به آن چيزى كه مى خواست رسيد. مى گفت مى خواهم كارى بسازم كه توى مسجد بگذارند، توى مدرسه بگذارند، توى سينه زنى بگذارند، توى تلويزيون بگذارند و... و واقعاً همين اتفاق هم افتاد. > از اين نمى ترسيديد كه اگر انقلاب پيروز نشود، اين آهنگ برايتان دردسر درست كند؟ \ نه، آهنگ بدى نبود. نه اسمى از كسى مى برد و نه توهينى به كسى مى كرد. اسم ايران بود و خدا و آيه قرآن. بعد هم من چون هيچ وقت آدم سياسى نبودم به اين چيزها فكر نمى كردم. يعنى اصلاً فكر نمى كردم كه اين آهنگ بيرون بيايد. > چرا ادامه نداديد؟ \ من خواننده نيستم. بازيگرى برايم مهم تر بود. يكى دو سال بعد آنقدر درگير سينما و تلويزيون شدم كه ديگر به خوانندگى فكر نمى كردم. > وقتى آن سرود را مى شنوم و حتى كارهاى ديگرتان را در يكى دو آلبومى كه بيرون داديد، احساس مى كنم غمى پنهان توى صدايتان هست. اين غم در وجودتان هم هست؟ \ نه، فقط توى صدايم است. من كلاً با غم پرورى مخالفم و اصلاً سعى نمى كنم تقويتش كنم. > هيچ وقت فكر كرده ايد اگر كانديداى رياست جمهورى شويد چند ميليون رأى مى آوريد؟ \ اصلاً به چيزهايى كه امكان اتفاق ندارند، فكر نمى كنم. من نه كانديدا مى شوم نه به اين چيزها فكر مى كنم. شما خودتان فكر مى كنيد؟ > نه، من كه معروفيت شما را ندارم! \ نه، همين قدر كه يك بازيگر خوب باشم برايم كافى است. > شما مى دانيد تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟ \ فكر مى كنم جفتش يكى باشد. > صرف نظر از اين تفاوت اگر تمساح يا سوسمار بوديد، چه كسى را مى خورديد؟ \ چيزى كه بتواند شكمم را سير كند. چون آن كسى كه تمساح را خلق مى كند، فكر غذايش هم هست. حيوانات يك عادت خوب دارند و اينكه وقتى طعمه اى را مى خورند و سير مى شوند، ديگر سراغ طعمه ديگرى نمى روند. اين خاصيت انسان هاست كه چشم و دلشان سير نمى شود. ولى به هر حال ترجيح مى دادم يك حيوان گياهخوار باشم چون با خوردن حيوانات ديگر مخالفم. هيچ وقت نمى توانم فيلمى را كه در آن حيوان آزار داده مى شود را تحمل كند. با حيوانات خيلى مهربانم. > شما كه اينقدر با حيوانات مهربانيد، چرا اسب خودش را روى شما مى اندازد؟ \ آن اسب بيچاره نمى خواست اين كار را بكند تقصير ما بود. شش صبح بيچاره را از اصطبل كشيده بوديم بيرون، دوروبرش خاك مى پاشيديم، نور انداخته بوديم توى صورتش و... وقتى به من آسيب زد، خودش گريه اش گرفته بود.
|