سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۱ ذيحجه ۱۴۲۵
Tue, Feb 1, 2005
گفت و گو
۳۰۴۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
گفت و گو با محمد رحيم اخوت ، درباره نام ها و سايه ها
در جست و جوى خواننده متفاوت
اميلى امرايى
200238.jpg
نام ها و سايه ها شايد مثل همه رمان هاى محمد رحيم اخوت باشد ، اما جايزه هاى ادبى ، اين رمان را به جايى رساند كه پشت ويترين كتابفروشى ها ، كاغذ A4 تايپ شده اى با اين مضمون كه نام ها و سايه ها به زودى مى رسد، نصب شد . اخوت سالهاست كه مى نويسد، دوستدارانش داستان هاى او را درست از مجله فردوسى دنبال مى كنند ، اين بار مخاطب عام هم با «نام ها و سايه ها» او را شناخت . البته احتمالاً قصد اخوت از نوشتن اين نبود ، اما به هر حال يكى از بزرگترين حسن هاى جوايز ادبى در اين است . به هر حال «نام ها و سايه ها» بعد از چند سال عدم اتفاق نظر ، منتقدان و اهل قلم ايران را به يك اتفاق نظر رساند .
گروه فرهنگ وهنر

\در «نام ها و سايه ها» اولين نكته اى كه به چشم مى خورد «پيش گفتار» است؛ كه در رمان هاى ايرانى بى سابقه است . به نظر مى رسد اين پيش گفتار در واقع فصل اول رمان است .
> دقيقاَ همين طور است كه مى گوييد. خواننده اى كه پيش گفتار را مى خواند، ناگهان خود را در متن داستان مى يابد . خوب يا بد ، اين هم نوعى «شروع» است .
\ داستان، در شكل ظاهرى، روايتى دو خطى است . پروين از امروز حرف مى زند، و خان دايى از گذشته هاى دور. در اين بين روايت هاى ريز و درشت ديگرى را هم مى بينيم. چرا مرتب راوى را عوض كرده ايد؟ مى خواهم بپرسم چرا رمان تان را با چنين ساختارى نوشتيد؟ روايت يك خطى چه ايرادى داشت؟
> به نظر من هر پديده يا واقعه اى ابعاد مختلفى دارد كه هر كس ، يعنى هر راوى، بنا به ذهن و ديدگاه خود آن را يك طورى مى بيند و روايت مى كند . راوى هاى متعدد و روايت هاى گوناگون، كمك مى كند كه ما خواننده ها، يك دوره تاريخى و يك پديده و يك ماجرا و همچنين آدم هاى داستان را از ابعاد گوناگون ببينيم و آنها را بهتر بشناسيم. فكر مى كنم بسيارى از داستان هاى معاصر فارسى به بيماريِ «تك صدايى» و «يك بُعدى بودن» دچاراند . من كوشيده ام رمانم را از اين بيمارى نجات دهم. اصلاً هم ادعا نمى كنم كه در اين كار موفق بوده ام.
\ خيلى وقت ها داستان انگار هر طرفى كه دوست دارد مى رود . لزوم اين كه روايت آقاى «الف» در اين كتاب مى آيد چيست؟ آن هم درست يك فصل.
> اين را بايد از خانم پروين دخت ترشيزى پرسيد. من فكر مى كنم او اين فصل را براى اين آورده كه خان دايى را از نگاه يك نفر ديگر هم نشان دهد. از نگاه يك مرد. از نگاه مردى از نسل قبل از خودش و نزديكتر به نسل خان دايى. شايد هم به خاطر علاقه و اعتقادى بوده كه پروين به معلم سابقش داشته.
\ چرا داستان را به شيوه روايت هاى موازى نوشتيد؟ بسيارى معتقداند كه تعليق داستان تنها به خاطر روايت هايى است كه موازى هم حركت مى كنند.
> چرايش را انگار قبلاً گفتم. اين رمان را راوى هاى مختلف روايت مى كنند . از يك طرف خان دايى است كه ديدگاه خودش را دارد؛ از طرف ديگر ، «پروين» كه او هم نگاه و علايق خود را دارد . اين وسط كسان ديگرى هم مثل «آقاى الف» وارد ماجرا مى شوند و حرف خود را مى زنند . خلاصه، هرچه هست تقصير خانم ترشيزى است كه اين روايت ها و خرده روايت ها را به قول شما به طور «موازى» كنار هم گذاشته و تكليف خواننده را با يك خط روايتى روشن نمى كند و بعد برود سراغ يك خط روايتى ديگر . اما اين كه مى گوييد تعليق داستان تنها به خاطر روايت هاى موازى است ، اين چه اشكالى دارد؟ مگر تمام رمانها بايد به شيوه معروف به «قاتل كيست؟» نوشته شود؟ شيوه اى كه در آن معمايى طرح مى شود و خواننده را براى رسيدن به جواب معما به دنبال مى كشد. به نظرم اين رمان به شكلى نوشته شده كه آن گروه از خواننده هايى كه داستان مى خوانند تا ببينند «بعدش چه مى شود» بروند سراغ كتابهاى ديگر. پروين خانم در همان فصل اول، يعنى پيشگفتار، پايان ماجرا و خودكشى خان دايى را مى گويد كه آنگونه خواننده ها را بى خود معطل نكند. مهم اين است كه داستان از «تعليق» لازم برخوردار باشد كه خواننده اش را خسته و دلزده نكند. حالا اگر شما مى گوييد موازى بودن روايتها چنين تعليقى را ايجاد كرده، نويسنده به هدفش رسيده است. البته خواننده اى كه چنين تعليقى را مى پسندد، با خواننده اى كه فقط ماجرا را دنبال مى كند تا ببيند عاقبت كار چه مى شود، فرق دارد. به هر جهت هر نويسنده اى براى گروهى از خواننده ها مى نويسد. نمى شود كه همه را راضى نگه داشت.
\ زبان يكى از اصلى ترين عناصر اين داستان است. حتى گاهى وقتها كاركرد آن به اندازه درون مايه اهميت پيدا مى كند. چطور به اين زبان رسيديد؟
> همين طور است كه مى گوييد. «زبان» ، يا بگوييم لحن و زبان و نحوه روايت، از درون مايه اهميت بيشترى دارد. گويا گفته اند هستى آدمى در زبان است كه تحقق مى يابد. اما اينكه «چطور به اين زبان» رسيدم؟ نقل سالها كار مداوم است: خواندن و نوشتن. متأسفانه من «زبان شناسى» نخوانده ام؛ اما نسبت به «زبان» ، چه شفاهى چه مكتوب و لايه ها و سطح ها و لحن ها و لهجه هاى مختلف هم بى تفاوت نبوده ام. مهم اين است كه داستان نويس اينها را درونى كرده باشد، هضم كرده باشد؛ تا در موقع اش، به اقتضاى روايت بتواند از آن استفاده كند. گاهى مى بينيم كه فلان داستان نويس براى اينكه گفته هاى فلان آدم داستانى را كه مثلاً پزشك است بنويسد، مى رود كتابهاى پزشكى مى خواند! به نظر من با جمع آورى اينگونه اطلاعات نمى شود آدمى را با لحن خاص خودش ساخت. اينگونه اطلاعات شرط لازم است، اما شرط كافى نيست. اينها بايد درونى نويسنده شده باشد تا بتواند داستان بنويسد.
\ چه قدر روى اين زبان كار كرديد؟
> در موقع نوشتن رمان كار چندانى نكردم. اما اين زبانها حاصل چهل سال خواندن و تأمل است. البته اين حرف به اين معنى نيست كه حتماً از عهده اين كار برآمده ام. كوششى كرده ام فقط كه بگذارم آدمهاى داستان حرف خودشان را به زبان خودشان بگويند. همين. اينكه در اين كار موفق بوده ام يا نه؟ ديگران بايد بگويند.
\ خان دايى، مردى كه سالها در خارج از ايران زندگى كرده است، به زبان عهد ناصرالدين شاه حرف مى زند و انگار كمى تصنعى به نظر مى رسد. اينطور نيست؟
200166.jpg
> اگر اين طور باشد كه حتماً ضعف رمان است. فكر نمى كنم اين طور باشد. احتمالاً مقصودتان آن قسمتهايى است كه مربوط به عصر قاجار است. ظاهراً خان دايى بيچاره، يا همتاى داستانى اش: صلاح الدين ايوان بلند، كوشيده است خودش را بگذارد جاى آدمهاى عهد قاجار و بگذارد آنها هم به زبان خودشان حرف بزنند. خودش كه آن طورى حرف نمى زند. مى زند؟
\ شخصيت پروين دخت ترشيزى انگار شخصيت ايستايى است. نويسنده سعى نمى كند به درون او نقب بزند. خانم نويسنده به دل نمى نشيند. چه طور شد كه اين آدم را مطرح كرديد؟ مثلاً چرا از خواهرزاده خان دايى محسن استفاده نكرديد؟
> اگر شخصيت پروين دخت تغيير چشمگيرى نمى كند، براى اين است كه در طول تنظيم و نوشتن اين داستان، يعنى در طول چند ماه، از بعد از خودكشى خان دايى تا وقتى كه آن دوازده فصل را تمام مى كند، فرصت خيلى زيادى نيست كه بتواند تغيير كند. اما اگر از دوره دبيرستان و دانشگاه و آشنا شدن با محسن و ازدواج و طلاق، تا وقتى كه «پيشگفتار» را مى نويسد، يعنى طول بيست و چند سال را در نظر بگيريم، اتفاقاً به نظرم او خيلى تغيير كرده است. ديگر آن دختر شهرستانى بى دست و پايى نيست كه از كاشان آمده اصفهان و باقى قضايا. اما البته برخى از علايق اش همچنان هست. مثل علاقه به شعر و داستان و غيره.
اما اينكه «نويسنده سعى نكرده به درون او نقب بزند» ، قرار است او خودش راوى اصلى اين رمان باشد. شايد روايت او بيش از اين اقتضا نمى كرده كه به درونش نقب بزند.
اما اينكه اين «خانم نويسنده به دل نمى نشيند» ، به دل من كه خوب مى نشيند. البته نه به اندازه آن فريباى شوخ و شنگ.
چرا او را مطرح كردم؟ نمى دانم. واقعاً نمى دانم. باور كنيد او ناگهان سرو كله اش پيدا شد و خودش را تحميل كرد.
از محسن نمى توانستم «استفاده» كنم. او چندان اهل داستان و داستان نويسى نبود كه بتواند راوى اين رمان باشد. همدلى چندانى هم با دايى اش نداشت. زيادى پرمدعا و از خود راضى بود. سوادش البته بد نبود؛ اما از سواد تنها كارى ساخته نبود. ضرورت روايت، انگيزه روايت، همدلى با موضوع و هزار نكته باريك تر از مو لازم است كه آقا محسن اينها را نداشت. او اصلاً فكر نمى كنم اين رمان را خوانده باشد.
در ضمن با واژه «استفاده» هم موافق نيستم. آدمهاى رمان آن قدر براى من «واقعى» اند كه نمى توانم آنها را «مورد استفاده» قرار دهم.
\ انگار موضوع اصلى رمان ماجراى ديگرى است كه خانم ترشيزى جرأت انتشارش را نداشته و از اين موقعيت و رمان نيمه تمام خان دايى استفاده كرده تا داستان خودش را مطرح كند؟
> بعيد نيست. از اين بشر دو پا هرچه بگوييد برمى آيد. مخصوصاً از عليامخدرات. ظاهراً كار پروين شبيه همان ضرب المثل است كه «به در مى گويد تا ديوار بشنود» . من هم در برخى از قسمتها همين برداشت را داشتم. مثل اين بود كه دارد حسابهايش را با محسن تسويه مى كند. يا اصلاً با خودش. خان دايى كه طفلكى رفته است و تمام. بنابراين، بعيد نيست به قول شما: پروين از اين موقعيت استفاده كرده تا داستان خودش را بگويد. اما نمى دانم اين داستان چه ماجرايى بوده كه او «جرأت انتشارش» را نداشته!؟
\ پروين با تمام تلاشش براى كتمان دلبستگى به شوهرش، هنوز به او دلبسته است. آن حس نوستالژى نسبت به روزهاى ماه عسل و اينها. تمام اينها او را به زنهاى داستان خان دايى نزديك مى كند. زنى از جنس آنها، فقط كمى امروزى تر. همه انگار از يك خميره اند. شايد دليل حضور پروين در اين رمان همين باشد؟
> نمى دانم. شايد. در اينكه او به يك شكلى هنوز به شوهرش دل بسته است، من هم شك ندارم. آنها چهارده سال با هم زندگى كرده اند؛ مگر مى شود ناگهان تمام آن خاطره ها و دلبستگى ها و همبستگى ها را فراموش كنند؟ آدمى كه «وايت برد» نيست كه چيزى بر آن بنويسند و بعد كاملاً محو شود. بله! او زنى است «از جنس» زنهاى ديگر داستان. همه شان از جنس «زن» اند. اما نمى دانم همه «از يك خميره اند» يانه؟
\ انگار نويسنده گاهى وقتها براى خواننده تصميم مى گيرد كه سرنوشت كدام يك از شخصيت ها براى او جذاب تر است و به همين خاطر هم از عشق صلاح الدين حرف چندانى نمى زند.
> خب، بله. اين همان ديكتاتورى نويسنده است كه گويا مى گويند دوره اش گذشته. به نظرم ازمقوله «مرگ مؤلف» چيزى به گوش پروين خانم و خان دايى نخورده است.
\ خان دايى اسير عشقى است كه تا پايان دوپهلو مى ماند. يك بار به شكل عشقى پدرانه جلوه مى كند، بارديگر عشقى ممنوعه كه كهولت مانع بروز آن مى شود. چرا تكليف خواننده را روشن نمى كنيد؟
> راستش براى خودم هم اين «تكليف» روشن نيست؛ چه جاى اين كه براى خواننده آن را روشن كنم! وقتى خود خان دايى مرحوم تكليفش با اين احساس روشن نيست، براى من و خواننده به طريق اولى. اصلاً در اين رمان تكليف خيلى ها و خيلى چيزها روشن نيست. مگر تكليف محسن و پروين روشن است؟ به قول فريبا: بالاخره معلوم نيست اينها زن وشوهرند يا نه؟ حالا من از شما مى پرسم: آيا تمام تكليف «خواننده» روشن است و همين يكى مانده؟ حالااجازه بدهيد اين تكليف روشن نشود؛ چه مى شود؟
\ در داستان نويسنده خيلى وقت ها دنبال سرنخى براى واقعى جلوه دادن داستان است. شما هم كم از اين سرنخ ها نمى دهيد. چرا ناگهان تصميم گرفتيد فقط براى يك صحنه آقاى ميرعلايى را هم وارد داستان كنيد؟
> اولاً دليل خيلى از رويدادهاى اين رمان را من نمى دانم. اما دراين كه نويسنده مى خواهد هرچه بيشتر داستانش را واقعى جلوه دهد، حرفى نيست. از بازى هاى به اصطلاح پست مدرنيستى كه بگذريم، در داستان مدرن نويسنده مى كوشد به نوعى رئاليسم پذيرفتنى برسد.
از اين لحاظ، تمام سبك ها درواقع زيرمجموعه رئاليسم اند. حتى سوررئاليسم و غيره.
ثانياً واردشدن آقاى ميرعلايى به داستان يك انگيزه شخصى هم دارد. ميرعلايى دوست فرهيخته اى بود كه من از او چيزها يادگرفتم. دلم رضا نمى دهد كه مرگ چنان آدمى فراموش شود. اين است كه در هر نوشته اى كه بعد ازمرگ او نوشته ام، هرجا پاداده يادى ازاو كرده ام.
\ آقاى اخوت! به نظر شما مخاطب «نام ها و سايه ها» چه كسانى هستند؟
> به نظرم پاسخ اين پرسش را قبلاً به يك شكلى دادم. خلاصه اش اين كه مخاطب اين رمان كسانى اند كه رمان را براى تفنن و سرگرمى نمى خوانند. چيزى مثلاً براى گذران اوقات فراغت. آرزوى من اين است كه مخاطب اين رمان آن را با لذت بخواند و بعد ضرورت بازگشت به آن را احساس كند.
\ بالاخره نويسنده «نام ها و سايه ها» محمد رحيم اخوت است و خانم پروين ترشيزى، يا خان دايى مرحوم؟
> گويا اولى ها سهم بيشترى دراين ارتكاب داشته اند. «خان دايى مرحوم» كه ظاهراً روحش هم از اين چيزى كه با نام «نام ها و سايه ها» منتشرشده، خبرندارد.







|   شناسنامه   |   آرشيو   |