سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۱ ذيحجه ۱۴۲۵
Tue, Feb 1, 2005
ويژه ۴
۳۰۴۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
واژه نامه سياسى ۳
 سازمان القاعدهAL - Qaida
تشكيلاتى تروريستى كه رهبرى آن را «اسامه بن لادن» بر عهده دارد و مسؤوليت حمله عليه چندين هدف آمريكايى را بر عهده گرفته است. بن لادن در دهم مارس ۱۹۵۷ در «رياض» پايتخت عربستان سعودى در يك خانواده ثروتمند به دنيا آمد و در دانشگاه «ملك عبدالعزيز» در «جده» تحصيلات عالى خود را سپرى كرد. وى شديداً تحت تأثير دكتر «عبدالله اعظم» از شخصيتهاى تندرو فلسطينى قرار داشت. در پى حمله ارتش اتحاد شوروى به افغانستان و اشغال اين كشور، وى به پشتيبانى از مجاهدين افغان به افغانستان سفر و از حزب اسلامى به رهبرى گلبدين حكمتيار پشتيبانى كرد. از سال،۱۹۸۴ وى خانه خود را «بيت الانصار» ناميد و از داوطلبان عربى كه قصد پيوستن به صفوف مجاهدين را داشتند، پذيرايى كرد. در سال،۱۹۸۶ او قرارگاهى را در منطقه «لاجى» ولايت «پكتيكا» در شرق افغانستان تأسيس كرد و نام آن را «مساعدت الانصار» نهاد و در سال،۱۹۸۹ وى سازمان القاعده را بنيان نهاد. اما كوتاه زمانى پس از عقب نشينى سربازان اتحاد شوروى از افغانستان و ترور عبدالله اعظم، وى به عربستان سعودى كه در آنجا ممنوع الخروج بود بازگشت. در سال،۱۹۹۱ در طول جنگ خليج فارس، او نفرت عميقى از ايالات متحده آمريكا در سر پروراند و تصميم گرفت در برابر حضور نيروهاى آمريكايى در عربستان سعودى و سپس كل منطقه به مقاومت بپردازد. وى سرانجام در آوريل سال۱۹۹۱ خاك عربستان را ترك كرد و با اين انگيزه كه مبارزان مؤمن و با انگيزه توانستند قواى يك ابرقدرت را به زانو درآورند، به پاكستان ، افغانستان و سپس سودان رفت. در سودان ، در سال،۱۹۹۱ تشكيلاتى را برپا كرد و در سال،۱۹۹۴ تابعيت عربستان سعودى از او سلب شد. در ماه مه ،۱۹۹۶ او سودان را به مقصد افغانستان ترك كرد و در سپتامبر همان سال به اشغال كابل به دست طالبان بسيار يارى رساند. در هفتم آگوست ،۱۹۹۸ القاعده به طور همزمان، سفارتخانه هاى آمريكا در كنيا و تانزانيا را هدف حملات تروريستى قرار دادند. در اين حملات كاميون هاى مملو از مواد منفجره هر دو ساختمان را نابود كردند و موجب كشتار صدها نفر شدند. ايالات متحده آمريكا نيز در پاسخ به اين حملات، پايگاههاى آموزشى القاعده را در شرق افغانستان با موشكهاى «كروز» هدف حمله قرار داد. بن لادن از اين حملات جان سالم به در برد و دولت آمريكا براى تسليم وى شوراى امنيت را ترغيب به تحريم همه جانبه طالبان كرد. فاجعه بارترين حملات در سپتامبر ۲۰۰۱ به وقوع پيوست. در نهم سپتامبر، تروريستهاى انتحارى طالبان، در لباس خبرنگار، «احمد شاه مسعود» رهبر نيروهاى ضدطالبان در شمال افغانستان را به قتل رساندند. ۲روز بعد در يازده سپتامبر ،۲۰۰۱ هواپيماهايى كه القاعده آنها را ربوده بود، بر فراز ساختمانهاى پنتاگون و برجهاى دوقلوى تجارت جهانى در «نيويورك» به پرواز درآمدند و خود را به اين ساختمانها كوبيدند و بيش از ۲هزار نفر را به قتل رساندند.
اين حملات تروريستى، اساس عمليات هوايى و زمينى آمريكا به افغانستان و در هم شكستن رژيم طالبان شد. گرچه آمريكا در هدف اوليه خود مبنى بر اخراج طالبان و القاعده از افغانستان به پيروزى رسيد، اما نتوانست «بن لادن» را دستگير كند و هنوز دستگيرى وى از اهداف آمريكا به شمار مى رود.
نوع دوستى Altruism
سود رساندن به اشخاص و افراد ديگر را تقابل معمول با خودبينى و خودپسندى ابعاد مختلف درك نوع دوستى را تجسم مى بخشد. ممكن است يك فرد نوع دوست، قصد نفع رساندن به ديگران را داشته باشد، اما از نيل به اين هدف بازبماند. گاهى نوع دوستى به تمايل به كمك رساندن به ديگران ، بيش از توجه به خود تعبير مى شود و گاهى به توجه برابر به خود و ديگران. اين وجه تمايز غالباً وقتى كه سخن از دو نفر در ميان باشد، جالب توجه تر مى نمايد. درمباحث فلسفى تمايزى بين نوع دوستى متقابل و نوع دوستى جهانى قائل شده اند. نوع دوستان متقابل اين رفتار را در رابطه با افرادى كه چنين رفتارى را از آنها مشاهده كرده اند و يا انتظارمشاهده دارند، به نمايش مى گذارند.
نوع دوستى جهانى كه غالباً محور اخلاقيات مسيحى شمرده مى شود، بى قيد وشرط است. در ارتباط انسانها با اجتماع، آشكار شده است كه فرصت هاى بقاى انسانها يا گروهها نه تنها به وقوع خصوصيات خودپسندى و نوع دوستى، بلكه به تشخيص تمايل نوع دوستى هاى متفاوت بستگى دارد.
انقلاب آمريكا American renolution
تحولاتى كه منجر به آزادى آمريكايى ها از بند استعمار بريتانيا شد، انقلاب آمريكا نام گرفت. على رغم تمايل جهانى به تشكيل حكومت هاى مردم سالارانه يا مردم گرا در اواسط قرن ۱۸ ميلادى انگلستان همچنان به حفظ حكومت پادشاهى و مالكيت فئودالى زمين هاى كشاورزى اصرار مى كرد، حال آنكه درآمريكا گرايش هاى فردگرايانه و ضدخودكامگى ريشه مى گرفت. دراين دوره، بخش وسيعى از سفيدپوستان آمريكايى به آزادى مطبوعات و نوعى از آزادى هاى مذهبى نائل شده بودند. همين آزادى ها موجب شد تا مردم سرزمين استعمارزده آمريكا خود را بريتانيايى ندانند و تمايلات استقلال طلبانه در آنها تقويت شود. سياستمداران انگليسى نيز ازسوى ديگر توجه خود را به اين نكته جلب كرده بودند كه اداره يك امپراتورى تاچه حدمى تواند دشوار باشد. فشارهاى ناشى از حفظ مستعمرات و جنگ هاى بريتانيا با ملل اروپايى ديگر به آن انجاميد كه پارلمان بريتانيا قوانين جديد عوارض را تعيين كند. اين عوارض جديد كه به نشريات، جزوه ها و كتب، ورق هاى بازى و ساير اقلام تعلق مى گرفت، بيشتر آمريكايى ها را هدف گرفته بود. آمريكايى ها به اين قانون كه بدون مشورت با آنها و درجهت تحديد آزادى مطبوعات و آزادى بيان به تعبير آنها وضع شده بود، اعتراض كردند. درپى اين ماجرا، كنگره آمريكا با تصويب قانونى تأكيدكرد كه اخذماليات يا عوارض از مستعمره نشينان بدون مشورت با آنان و درصورتى كه ناقض آزادى هاى شخصى و اجتماعى آنان باشد، خلاف قانون است و پارلمان انگليس نيز درجوابيه اى نوشت كه ازآنجا كه كنگره آمريكا درپارلمان انگليس نماينده دارد، حق اعتراض به اين مصوبه را نخواهدداشت. درپى اين كشمكش و تصريح پارلمان انگليس به مصوباتش، كنگره در سال ۱۷۷۴ تشكيل جلسه داد و با انتشار و اعلاميه اى تأكيدكرد كه تمامى مردم مستعمرات حق بهره گيرى آزاد ازحيات و سرمايه خود را دارند و اين حقوق نبايد مشروط يا محدودشود. اولين گلوله هاى انقلاب در پى اين مشاجرات و در «لكسينگتون» در سال ۱۷۷۵ شليك شد. «بيانيه استقلال» نيز رسماً در ۴ژوئيه ۱۷۷۶ ميلادى منتشرشد و آخرين حلقه هاى پيوند بريتانيا با مستعمرات را شكست. انقلاب آمريكا اگرچه در ظاهر از اعتراض به محدوديت حق مالكيت و ديگر حقوق اقتصادى آغازشد، اما درواقع، يك انقلاب سياسى به شمارمى رود. اگرچه برخلاف انقلاب هاى فرانسه و روسيه كه بعدها رخ داد، بافت اقتصادى و اجتماعى را دگرگون نكرد.
ترجمه: محمدرضا خداقلى پور
تلاش نومحافظه كاران براى تسلط بر ديوان عالى آمريكا
200151.jpg
آرمن نرسسيان
با انتخاب جورج بوش به سمت رياست جمهورى آمريكا، نومحافظه كاران آمريكايى كه به علت وضعيت پيچيده و بحرانى عراق با برخى شكستهاى مقطعى روبرو شده بودند، توانستند به پيروزى قابل توجهى دست پيدا كنند.
پيروزى در اين انتخابات، تنها هدف نومحافظه كاران و گروهها و احزاب دست راستى آمريكا نبود. براى آنها، مهمتر از پيروزى خود بوش، تعيين قضات ديوان عالى آمريكا مهم تر مى نمود. ديوان عالى هدفى بود كه اين گروه به مدت بيش از ۲ دهه به دنبال آن بودند. كاخ سفيد، كنگره و سنا هم اكنون تحت تسلط جمهوريخواهان قرار دارد و با انتصاب يك يا چند قاضى محافظه كار ديوان عالى، اين نهاد مهم و تعيين كننده نيز تحت تسلط و نفوذ ايدئولوژيكى راست گرايان در آمريكا در خواهد آمد. سپتامبر گذشته، در گرماگرم مبارزات انتخاباتى آمريكا، بوش در مراسمى كه براى جمع آورى پول ترتيب داده شده بود، گفت كه در صورت پيروزى در انتخابات، قضات جديد ديوان عالى را منصوب خواهد كرد. رئيس اين ديوان هم اكنون شديداً بيمار است و به احتمال قوى، پس از حضور در مراسم سوگند رئيس جمهور از سمت خود كناره گيرى مى كند. دو يا سه قاضى ديگر نيز در آستانه بازنشستگى هستند كه در اين صورت، بوش خواهد توانست در دور دوم رياست جمهورى خود ۴ قاضى مادام العمر را كه مى توانند تا سالها به نفع نومحافظه كاران فعاليت كنند، تعيين نمايد. اين بزرگ ترين تغييرى است كه بوش و همفكرانش مى توانند در صحنه سياست داخلى آمريكا ايجاد كنند. يكى از اهداف اصلى نومحافظه كاران و گروههاى دست راستى از تسلط بر ديوان عالى، تغيير قوانين مربوط به سقط جنين و ازدواج همجنس گراها است. آنها به اين ترتيب خواهند توانست براى ساليان سال و تا زمانى كه در اين ديوان صاحب رأى هستند، آرا را مطابق ميل خود تغيير دهند. البته مجلسين آمريكا (كنگره و سنا) اگرچه تحت تسلط جمهوريخواهان قرار دارد، اما تسلط آنها به اندازه اى نيست كه آنها بتوانند هر كارى را كه مى خواهند انجام دهند، اما چيزى كه اندكى ترسناك مى نمايد، سكوت دموكراتها در سنا و كنگره آمريكا است. آنها پس از شكست در انتخابات نتوانسته اند هنوز خود را پيدا كنند و خودى نشان دهند. جالب اينجاست هنگامى كه گفته شد بوش مى خواهد يك قاضى شديداً محافظه كار را براى ديوان عالى منصوب كند، تنها فردى كه به مخالفت با اين فرد برخاست، يك جمهوريخواه بود!
اكنون ديگر براى مردم دير است تا رأى و نظر خود را تغيير دهند. با تسلط بوش بر قوه مجريه و همكفرانش در ساير دستگاهها، محافظه كارانه ترين سياستهاى داخلى در عصر نوين در آمريكا اعمال مى شود. البته در اين ميان، بايد گفته شود كه بوش رأى دهندگان را فريب نداد. وى به روشنى سخن گفت كه در دور دوم رياست جمهورى اش، آمريكا را بيشتر به سوى راست سوق خواهد داد. در عين حال، آمريكا از عراق، جايى كه هر روز بيشتر به فاجعه ويتنام نزديك مى شود، خارج نخواهد شد. او و دولتمردانش هيچ استراتژى اى را براى خروج از عراق در نظر نگرفته اند. بوش و همفكرانش با سياستهاى راستگرايانه خود مى خواهند محافظه كارى را در داخل و دموكراسى را در خارج از اين كشور جا بيندازند. البته دموكراسى مورد نظر آنها، دموكراسى از طريق تغيير رژيم با اعمال زور است. اين در شرايطى است كه در عراق تاكنون بيش از ۱۳۰۰ سرباز آمريكايى كشته شده اند و هزاران هزار نفر ديگر زخمى شده اند. هيچ آمار و ارقام رسمى هم از تعداد كشته شدگان و زخميان عراقى كه قرار است بزودى دموكراسى در آنجا مستقر شود، در دست نيست.
پس از مراسم ۲۰ ژانويه، حلقه اى از نزديك ترين دوستان و همفكران بوش گرد او جمع مى شوند تا بتوانند سياستهاى جديد آمريكايى را رقم بزنند. ديگر، حتى از صدايى مخالف يا ميانه مانند «كالين پاول» در هيأت حاكم خبرى نخواهد بود. «كاندوليسا رايس» جانشين وى كاملاً هماهنگ با بوش حركت مى كند. در دور جديد به احتمال قوى، وى سياستهاى تهاجمى اتخاذ خواهد كرد و به اين ترتيب، وزارت خارجه را كه در دور اول رياست جمهورى بوش، اندكى ناهمگون در ميان مجموعه بوش بود، با همه سازگار مى كند. احتمالاً در اين دوره، پس از حل بحران عراق، ايران و كره شمالى، دو محورى كه بوش در نطق معروفش آنها را جزئى از محور شرارت خوانده بود، مورد توجه قرار مى گيرند.
در مورد اروپا، بوش قرار است اواخر فوريه به اين قاره سفر كند، جايى كه پيش از شروع جنگ عراق، بيشترين مخالفتها از آنجا برخاست. بوش مى خواهد در اين سفر، روابط مخدوش شده اش با اروپا را مرمت كند و بر روابط سنتى و خوب آمريكا با متحدان و شركاى جديد و قديم خود تأكيد ورزد.
جورج بوش در دور اول رياست جمهورى خود، كارنامه چندان مناسبى از ديد جهانيان نداشت، اما وى هميشه در كمال بى اعتنايى به نظريات مردم جهان و حتى كشور خودش، آنچه را كه مى خواست، انجام داد و اگر در دور دوم رياست جمهورى نيز همين رويه را در پيش بگيرد، آمريكا بايد در انتظار انزواى خود در صحنه بين المللى باشد.
۴ سال ديگر با ايده آليسم  محافظه كارانه
200145.jpg
دكتر كابك خبيرى
بقيه از صفحه ۱۱
پس از فاجعه فلوجه و در روز ۲۷ اكتبر سال گذشته، مدير بررسى گزارش هاى مربوط به شكنجه سازمان ملل متحد اعلام كرد كه به نام مبارزه با تروريسم، اقدامات ممنوعه غيرانسانى و شكنجه هاى فراوانى صورت گرفته است و در مورد زندانيان اين اقدامات به طور واضح و مشخص ديده مى شود. در موردى ديگر و در ديدارى كه مقامات «اف بى آى» از زندان «ابوغريب» داشتند، با مواردى روبرو شدند كه مصداق بارز شكنجه محسوب مى شدند. مواردى نظير بى خوابى، عريان كردن زندانيان، سوءاستفاده جنسى از آنان، به زنجير كشيده شدن آنان، آزارهاى بدنى و برخى موارد ديگر. نكته مهم آن كه وزارت دفاع آمريكا، اجازه برخى از اين اقدامات را به زندانبانان داده بود.
جداى از كنوانسيون ژنو، اقدامات آمريكايى ها، نقض صريح برخى از كنوانسيون ها و معاهدات بين المللى است كه واشنگتن از امضا كنندگان آن محسوب مى شود. اما متأسفانه تجربه ساليان اخير نشان از آن دارد كه براى آمريكايى ها، اعتبار، تنها با استفاده از زور نظامى كسب مى شود و هيچ نيرويى نيز قادر به مجازات اين كشور به خاطر اقداماتى كه انجام مى دهد، نيست. از همه مهمتر آن كه دولت آمريكا در هيچ يك از اين موارد ابراز تأسف نكرده و تمامى آنان را كاملاً موجه دانسته است. ادعاى جنگ با تروريسم و گسترش صلح كه جورج بوش در سخنرانى خود به آن اشاره كرد، تبديل به بهانه اى براى كشتار وسيع غيرنظاميان در نقاط مختلف جهان و از جمله در عراق شده است. چنين روندى باعث نگرانى كشورهاى جهان خواهد بود. براى آمريكايى ها تنها رسيدن به هدف مهم است، ولو به قيمت از بين بردن جان عده وسيعى از مردم عادى.
اختصاص بخش عظيمى از بودجه آمريكا به هزينه هاى نظامى اين كشور عملاً باعث شده است تا اقتصادهاى ديگر جهان نظير چين به سرعت خود را به سطح اين كشور برسانند، به گونه اى كه برآورد مى شود در سال ،۲۰۴۰ اقتصاد چين به مراتب از آمريكا بزرگتر خواهد شد.
جورج بوش دور دوم رياست جمهورى خود را نيز با عبارات تكرارى نظير عراق، افغانستان، ۱۱ سپتامبر، تروريسم و تلاش براى دستيابى به جهان آزاد آغاز كرد. بيان چنين مواردى به معناى آن بود كه جهان بايد براى چهار سال ديگر نگران سياست هاى جنگ طلبانه و بحران در جهان باشد.
زمانى كه بوش براى بار دوم توانست نتيجه انتخابات را از آن خود كند، بسيارى از تحليلگران پيش بينى كردند دوره دوم رياست جمهورى او، دوره درون گرايى و مقابله با مشكلات داخلى جامعه آمريكا خواهد بود. مشكلاتى نظير مسأله امنيت اجتماعى، مالكيت و سرمايه گذارى، ماليات ها، بهداشت، بيمه، تورم و بيكارى. اما جايگاه پر رنگ سياست خارجى، يك بار ديگر، سياست داخلى را تحت تأثير خود قرار داد. اگر چه «كاندوليسا رايس» در سخنان خود در برابر سناى آمريكا گفت: «زمان استفاده از ديپلماسى فرا رسيده است» ، اما درست چند روز قبل از آن «سيمور هرش» خبرنگار معروف آمريكايى در مقاله جنجالى خود در «نيويوركر» به اقدام پنهانى پنتاگون در شناسايى نقاط حساس، نظامى و استراتژيك ايران براى حمله نظامى آمريكا اشاره كرد، اقدامى كه عملاً نقطه پايانى ديپلماسى و فعاليت هايى است كه طى چند ماه اخير ميان اروپا و ايران آغاز شده بود.
چند سالى است كه تحقق رؤياهاى آمريكايى با استفاده از نيروهاى نظامى پيوند خورده است. شايد معروف ترين و مهم ترين جمله اى كه بوش در سخنرانى خود بيان داشت، «دستيابى به صلح از طريق گسترش آزادى» باشد. كلمه گسترش در قالب expansion كه توسط بوش عنوان شد، نشان از ظهور موج جديدى از امپرياليسم با هدف ايجاد نظم نوين جهانى مبتنى بر هژمونى آمريكا، و اجبار به پذيرش هنجارهاى اين كشور دارد. استفاده از عبارت پايگاه هاى خودكامگى در سخنان رايس، نه تنها دايره اقدامات آمريكا را گسترش داده، بلكه نشان از آن دارد كه آمريكا براى حمله به كشور يا منطقه خاصى در جهان، براى خود حق انتخاب قايل شده است. هر دولت، در هر نقطه، و در هر زمان مى تواند هدف حمله آمريكا باشد و اقدام پيشگيرانه نيز توجيه گر آن خواهد بود.
بوش در عمل نشان داده است كه چندان به رويه هاى پراگماتيك و واقعيت هاى بيرونى توجهى ندارد. به عبارت بهتر، او سعى در خلق واقعيات دارد. همين مسأله باعث شده است تا مرز ميان سياست داخلى و خارجى آمريكا به شدت كمرنگ شود. رفتار واشنگتن با محيط بيرونى، همانند رفتار يك دولت توسعه نيافته با بخش هاى مختلف جامعه خود است. چنين ديدگاهى در عين حال، مغاير با وابستگى متقابل پيچيده و در عوض، تقويت كننده روندهاى يك جانبه گرايى است. در اين شرايط، احساس نياز كه پيش زمينه وابستگى است، جاى خود را به اجبار مى دهد. در شرايط وابستگى، وزن طرفين يكسان فرض مى شود، در صورتى كه در شرايط كنونى رابطه هژمونيك و يا در يك سطح پايين تر آن، سلسله مراتبى مطرح شده است.
امروز، ضديت با بوش، به ضديت با آمريكا مبدل شده است. بايد اين واقعيت را پذيرفت كه بوش، آمريكا را به سمت انزوا پيش مى برد. «فريد ذكريا» در مقاله اى كه در ۳۱ ژانويه در «نيوزويك» به چاپ رسيد، نوشت: تقريباً تمامى رؤساى جمهورى آمريكا، از ويلسون تا ترومن، و از كندى تا كارتر و ريگان، نگاهى ويژه به مقوله حقوق بشر داشتند و آن را رأس سياست هاى خود قرار مى دادند. زمانى كه كارتر از سياست حقوق بشر خود سخن گفت، به بيان اهميت آزادى و ضرورت توجه به آن پرداخت. آنان به واقعيتى به نام آزادى در جهان اشاره مى كردند، اما بوش قصد دارد مقوله اى به نام آزادى را با زور پيش ببرد.
آمريكا معتقد است مبناى سياست خارجى اين كشور، گسترش صلح و آزادى در جهان است. ترومن نيز در دكترين سال ۱۹۴۷ خود به همين امر اعتقاد داشت و نتيجه آن، اتخاذ سياست مهار بود. به اعتقاد ذكريا، شكاف ميان لفاظى و واقعيت باعث تعارضات جدى در سياست هاى آمريكا خواهد شد. در حالى كه آمريكا از حكومت هاى خودكامه و ضرورت گسترش صلح در جهان سخن مى گويد، نزديك ترين حكومت ها و افراد به بوش در زمره خودكامه ترين و ضد حقوق بشرترين موارد قرار دارند. ذكريا در اين مورد به عربستان و ازبكستان اشاره كرده و نوشته است: در حالى كه وليعهد عربستان به عنوان كشورى كه از خودكامه ترين نوع حكومت ها بهره مند است، به مزرعه شخصى بوش در «كرافورد» تگزاس دعوت مى شود، رهبران كشورهاى مهمى نظير آلمان و فرانسه مورد بى توجهى قرار مى گيرند. يا در حالى كه سياست هاى ضد تروريسم مسكو در چچن باعث مرگ بيش از ۱۰۰ هزار غيرنظامى شده است، بوش از «ولاديمير پوتين» به عنوان يك فرد محبوب ياد مى كند و اقدامات او را به عنوان مبارزه با تروريسم مورد ستايش قرار مى دهد.
بوش در سخنرانى ۲۱ دقيقه اى خود، ۴۹ بار از كلمه آزادى در هر دو قالب freedom و liberty استفاده كرد. اين در حالى است كه او حتى اين عبارات را نيز سياه و سفيد تفسير مى كند. بوش به هيچ وجه تمايل به ديدن واقعيت هاى بيرونى ندارد. هرش نيز در مقاله خود در نيويوركر به اين نكته اشاره مى كند و متذكر مى شود: على رغم هشدارهاى متعدد به دولت آمريكا در مورد برخى اقدامات نظير احتمال حمله به ايران، اما مسؤولين كاخ سفيد به تمامى اين هشدارها بى توجه هستند.
به هر جهت، هر اندازه هم كه مسائل داخلى مهم باشند، اما سياست خارجى محور اصلى سياست هاى بوش در دوره دوم را تشكيل خواهد داد. ايجاد ثبات و امنيت در عراق، مسأله بسيار مهم و حياتى براى آمريكاست و مى تواند اعتبار و پرستيژ را به همراه داشته باشد؛ كارى كه به نظر دشوار مى آيد. به جرأت، بايد عنوان كرد آمريكا در ثبات سازى، اصلاح نظام و ساختار سياسى عراق ناتوان بوده است. انگلستان نيز با يك چنين دشوارى در سال هاى ۱۹۱۴ تا ۱۹۳۲ دست و پنجه نرم مى كرد. اين دشوارى در نتيجه فقدان پاسخ مناسب به دو سؤال است: آيا امكان ايجاد ثبات در محيط به شدت امنيتى شده وجود دارد؟ به ويژه اگر اين محيط فاقد نيروى ثبات دهنده نظير دولت باشد؟ و دوم آن كه آيا اساساً عراق و محيط هايى نظير عراق كه تاريخى از خودكامگى را تجربه كرده و اين خصيصه به عنوان بخشى از فرهنگ آنان درآمده است، قابليت دموكراتيك شدن به شيوه ليبرال دموكراسى را دارند؟
تجربه نشان مى دهد پاسخ به هر دو سؤال منفى است. آمريكا هنوز هيچ برنامه مشخصى براى ثبات سازى در عراق ندارد و گفته هاى رايس نيز به خوبى اين گفته را تأييد مى كند. او تاريخ مشخصى را براى خروج نيروهاى نظامى آمريكا از عراق مشخص نمى كند و همين امر، بيانگر اين واقعيت است كه آمريكا كار سختى را در عراق پيش رو دارد. اين وضعيت زمانى دشوارتر خواهد شد كه فرضيه افرادى نظير هنرى كيسينجر جنبه واقعى پيدا كند و عراق، شرايط تجزيه را تجربه نمايد.
با وجود تمامى اين واقعيت ها، دولت آمريكا در دومين دوره حكومت نومحافظه كاران بر كاخ سفيد همچنان به جنگ با تروريسم و يكجانبه گرايى در امنيت بين المللى را منطبق با منافع خود دانسته و دسته بندى هاى جديدى از «خودى» ها و «ديگرى» ها ارائه خواهد داد كه مى تواند روابط بين الملل را دستخوش تغييرات جدى كند، شرايطى كه عملاً بحران را در سياست بين المللى افزايش داده است و در عين حال، آمريكا و ارزش هاى آمريكايى را به سمت انزوا خواهد كشاند. اگر شرايط به همين شكل پيش رود، آمريكا در كيفيت ارتباط خود با جهان مشكل پيدا خواهد كرد كه مى تواند زمينه هاى مشكل ادراكى را پديد آورد. تنها راه رهايى از اين انزوا، تغيير نگرش آمريكا از يكجانبه گرايى و گسترش گرايى، به همكارى و مشاركت بر مبناى ارزش هاى مورد اتفاق جامعه جهانى است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |