داريوش آشورى متولد ۱۱ مردادماه ۱۳۱۷ تهران.
- اخذ ديپلم از دبيرستان دارالفنون ۱۳۳۴
- تحصيل در رشته حقوق دانشگاه تهران ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷
- به دليل فشار ساواك تحصيل دانشگاهى را نيمه كاره رها مى كند و به دنبال ادبيات و فلسفه مى رود.
- ترجمه چنين گفت زرتشت ۱۳۴۴
برخى از تأليفات او عبارتند از: فرهنگ سياسى، دانشنامه سياسى، برابرنامه واژه هاو اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى، جامعه شناسى طبقات اجتماعى در آمريكا، نگاهى به تاريخ و تمدن فرهنگ چين، درآمدى به جامعه شناسى و جامعه شناسى سياسى و...
برخى از ترجمه هاى وى عبارتند از: نمايش در چين، نمايش در ژاپن، فراسوى نيك و بد (فردريش نيچه)، آرمانشهر (تامس مور)، تاريخ فلسفه، شهريار، مكبث و...
چه كسى هست در ايران كه اهل مطالعه و ادبيات باشد و نام داريوش آشورى را نشنيده باشد؟ آيا اصلاً چنين كسى وجود دارد؟ داريوش آشورى را از سبك و سياقش مى شناسند. حتى اگر اسم او بالاى نوشته نباشد. چرا كه سبك و سياق او به گونه اى است كه همه آن را مى شناسند.
و داريوش آشورى با تمام اندوخته اش در چند دهه گذشته عاقبت روزى تصميم گرفت كه براى پى بردن به كنه فرهنگ جهان رهسپار ديار غرب شود. جايى كه مى توانست در آن كند و كاو كند. انگيزه رفتنش را از زبان خودش بشنويم بهتر است.
مى گويد: «براى من در دوران جوانى اين فرصت پيش نيامد يا خودم از فرصتها استفاده نكردم كه بروم به فرنگستان و در آنجا تحصيلات دانشگاهى بكنم و در نتيجه تحصيلات دانشگاهى ام را در ايران گذراندم، ولى از دور همواره با فرهنگ جهانى در ارتباط بوده ام. از جمله كوشش براى آموختن زبان انگليسى، بخش عمده اش پيش خود، در همين جهت بود كه بتوانم با منابع علمى و فلسفى دنياى غرب ارتباط پيدا كنم و بعد هم كوشش هايى براى يادگيرى زبان آلمانى و اخيراً هم زبان فرانسه، همه در همين جهت كه بتوانم نسبت به آن مسأله اصلى كه محور اصلى انديشه و وسوسه فكرى من بوده است آگاهتر شوم و به منابع بيشترى براى انديشيدن در آن باره دست پيدا كنم. »
و او بيش از دو دهه است كه از اين فرصت مغتنم براى اينكه مقدارى از آن چيزهايى كه به صورت نظرى درباره آنها كند و كاو كرده، نهايت استفاده را برده تا آنها را به صورت ملموس تر و تجربى تر ببيند. چه در تمام ساليان گذشته آنچه ذهن او را بسيار به خود مشغول داشته در اين است كه اين شكاف بين ما و غرب، يا به عبارت ديگر، شكاف بين ما و« مدرنيته» چيست؟
داريوش آشورى البته به اين موضوع اذعان داريد كه «ما كم و بيش از نيمه قرن نوزدهم به اين طرف درگير اين مسأله بوده ايم و آنچه به عنوان«منورالفكرى » و «روشنفكرى» در جامعه ما گرفته با آن سر و كار داشته و خواسته است پلى باشد براى اين رابطه و دستاوردهاى آن سوى دنيا و همه آنچه را كه ضروريات زندگى ديگرى است - ناگزير در زندگى بهترى هم شناخته مى شود - به جهان ما منتقل كند.»
او مى گويد: «در اين دوران من با «لكونته» هاى ايرانى در خارج (نمى دانم در فارسى به جاى اين كلمه فرنگى چه بگذاريم. اينجا هم دچار فقر لغت هستيم.) در جاهاى مختلف ديدار كرده ام. در آمريكا، آلمان، انگليس، فرانسه، سوئد و بايد گفت كه ايرانيان مهاجر در آنجاها كم و بيش از گروههاى سرآمد جامعه ايرانى هستند و اغلب تحصيلكرده و به هرحال به اشكالى آشنا با فرهنگ غربى و داراى عناوين فرهنگى و علمى، ولى چيزى كه در اين ديدارها برايم تأمل انگيز بوده، اين است كه به رغم اين برخوردها و تماسهايى كه ما با فرهنگ غربى پيدا كرده ايم و به رغم آنكه بخشى از فرهنگ و دانش غربى را با عناوين آن جذب كرده ايم، هنوز از بسيارى جهات با آن دنيا ارتباط عميق پيدا نكرده ايم. نتيجه اى كه در اين سير و سلوكها به آن رسيديم، اين است كه به رغم آنكه دستاوردهاى علم و فلسفه و فرهنگ مدرن در دسترس ماست، اما باز يك جايى فاصله بزرگى با اين داستان داريم. اين فاصله بزرگ بر مى گردد به آن زمينه و بستر فرهنگى اى كه ما از آن برخاسته ايم و بستر فرهنگى دنياى مدرن.»
«در اين ميان اما يك پرسش اساسى كه ذهن او را بسيار به خود مشغول داشته، اين است كه« اين پروژه عظيمى كه به نام علم مدرن مى شناسيم - و ما اكنون با بسيارى از شاخه هاى آن آشنايى پيدا كرده ايم - با اين رهيافت فراگيرى كه نسبت به همه چيز ما نسبت به همه نمودهاى ممكن در عالم دارد و بى امان در كار شناخت و دريافت و طبقه بندى آنهاست، معنايش چيست؟ معناى فراگيرى آن چيست؟ اين علم با آنچه ما در سنت خود علم مى ناميديم، چه نسبتى دارد؟ آيا آن علم هم از جنس همين علم است؟ و چرا آن علمى كه ما داشتيم به اين معنا فراگير نبود و همه نمودهاى موجود و ممكن عالم را نمى رفت مطالعه كند؟ »
و داريوش آشورى جزو معدود كسانى است كه به« تهى بودن فضاهاى ذهنى ما » در اين باره اعتراف مى كند و مى گويد:« اينكه ما از حوزه فرهنگى ديگرى و بستر فرهنگى ديگرى برخاسته ايم كه به گمانم با روح علم مدرن ناسازگار است. اگر از استثناها بگذريم و روحيه كلى همگانى را درنظر بگيريم بايد بگوييم فضاهاى ذهنى ما تهى است از آن انگيزه هايى كه درانسان غربى كم و بيش به صورت يك نظام غريزى رفتارى درآمده است و آدمها را به كوشش پى گير و روشمند براى درك ودريافت وفهم مى كشد. فرق نمى كند درحوزه آواشناسى باشد يا گياه شناسى يا معدن شناسى يا ستاره شناسى يا جامعه شناسى. بلكه دردستگاه روانى ما چه بسا انگيزه هايى ضد آن دركار است. درآنجا انرژى هاى عظيم ومتراكمى، دست كم چهار قرن است كه پيوسته در جهت شناخت هرچه بيشتر پديده هاى هستى حركت كرده ودستاورد عظيم علم مدرن را پديد آورده كه پشت سر آن هم فلسفه مدرن ايستاده است. هنگامى كه ما با اين علم درتماس قرار مى گيريم چه روى مى دهد؟
|
|
|
يعنى مردمان جهان غير غربى - مردمانى كه زمانى عنوانشان «شرقى» بود و سپس «جهان سومى» شدند - تا چه حد مى توانند آن را جذب كنند؟ وچرا نمى توانند تمامى آن را جذب كنند؟ كدام موانع دراين ميانه دركار است؟ »
البته داريوش آشورى با طرح اين موضوع كه آنها نمى خواهند كه ما ياد بگيريم؛» آنها مزاحمند. آنها مى خواهند ما» عقب نگاه داشته شده باشيم چندان موافق نيست واين حرفها راكم و بيش كليشه هاى رايج روزگار ما مى داند و مى گويد:« من اين بحث را بسيار با هموطنان خودمان درگوشه وكنار دنيا داشته ام كه آقا اينها همه اينجا توى بشقاب جلوى ماست، ولى ماچه بسا دستگاه گوارشى اى را نداريم كه براى گوارش آنها لازم است. اگر دستگاه گوارشى اش را پيدا كنيم هيچكس جلوى دست ما را نگرفته است كه ما مثلاً زبان فرانسه بياموزيم يا زبان شناسى يا فيزيك يا فلسفه. اگر آن انگيزه هاى واقعى درونى، آن انگيزه هايى كه بعد به صورت نياز درمى آيد وآدم ها را تشنه وگرسنه به دنبال چيزى مى دواند، مثلاً به دنبال علم ، اگر در ما نيست بايد ببينيم چه تفاوت اساسى فرهنگى ما را از آنها جدا مى كند. به نظر من اين مسأله مهمى است كه مى توانيم به آن بپردازيم. »
سؤال جدى كه دراين باره مطرح مى شود اين است كه سير ما از شرق به «جهان سوم» چگونه بوده است؟ درواقع ، چگونه شدكه ما نخست به عنوان شرقى (oriental) جايگاهى يافتيم ودربرابر غرب (occident) قرارگرفتيم و از آنجا با آگاهى به» شرقيت «خود دربرابر غربيت غرب به سوى« جهان سوم » نزول كرديم؟
«داريوش آشورى»درپاسخ به اين سؤالات مى گويد: «تكوين» غربيت غرب دربرابر «شرقيت شرق ازقرن هفدهم دراروپا آغاز مى شود ودرآنجاحركتى آغاز مى شود كه دستاوردهاى شگرفى داشته وبراثر آنها وضع بخشى از بشريت بر روى كره زمين از لحاظ عادى ومعنوى به كل دگرگون شده است ونيز از لحاظ نگاه به جهان و جايگاه انسان در آن وهمچنين ازنظر هدفها وغايت هايى كه انسان بايد دنبال كند تحولى پديد آمد و انسانى پديد آمد كه درطلب آرمانشهر انسانيت است و برآنست كه به يارى عقل وتكنيك وبا تصرف طبيعت مى توان به آن رسيد. تمدنى كه بنيادش بر« عقل متافيزيكى»است براى تصرف تام و تمام طبيعت ازقرن هفدهم به حركت در مى آيد وابزارهاى عقل وتكنيك را براى اين منظور پيوسته تيزتر مى كند.
داريوش آشورى تحصيلات دبيرستانى اش را درمدرسه البرز وبعد هم دبيرستان دارالفنون به اتمام رسانده. خودش مى گويد: «عادت به كتابخوانى را از بچگى داشتم. ازهمان كلاس اول دبستان شروع به كتاب خواندن كردم وبسيار اتفاق مى افتادكه پول ناهارم را خشكه ازمادرم مى گرفتم وناهار نمى خوردم ومى رفتم تا بازار و كتاب مى خريدم. اولين كتابى هم كه خريدم «قصه خاله سوسكه» بود.داريوش آشورى ازهمان دوران دبستان، سواد فارسى اش درمدرسه خوب بود واز ميانگين سواد همكلاسى هايش بالاتر بود. «اما در حساب خيلى بد بودم وهنوز هم خيلى بدم.»
او تازمان كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مدتى عضو سازمان جوانان حزب توده بود وبعد از كودتا وازهم پاشيدن تشكيلات انشعاب تك نفره از كمونيسم مى كند. آشورى دردوران دبيرستان عاشق نوشته هاى هدايت وجمالزاده بوده است چنانكه مى گويد: «بيشتر كارهاى هدايت و جمالزاده و ادبيات آن دوره را مى خواندم و من اغلب كتاب هاى هدايت را آن موقع پنج شش بار خوانده بودم. يكى از اولين كتاب هايى كه خواندم و خيلى برايم حيرت انگيز بود همين بوف كور بود. »
آشورى پس از اتمام دبيرستان وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران مى شود و در سال ۱۳۴۴ ترجمه« چنين گفت زرتشت» را آغاز مى كند. او در دوران دانشگاه به همراه بهرام بيضايى و چند نفر ديگر از اهل قلم امروز با«آل احمد » در خانه « ملكى » آشنا مى شود و به پيشنهاد مؤسسه كيهان در آن زمان كتاب ماه را راه اندازى مى كنند. خودش مى گويد:«وقتى اين مجله راه افتاد آل احمد به من و دوستان جوان من پيشنهاد كرد كه با او همكارى كنيم. خيلى دوست داشت جوان ها را به ميدان بياورد و از اين جهت بلندنظرى خاصى داشت. آل احمد قسمت اول غربزدگى را در همان مجله چاپ كرد كه سانسور جلو آن را گرفت و آن را از مجله درآوردند. مجله پس از دو شماره از ميان رفت يعنى اجازه انتشار به آن ندادند. ولى آل احمد آن كتاب را مخفيانه چاپ و پخش كرد. من خودم از كسانى بودم كه در دانشگاه آن كتاب را مى فروختم. ولى همان موقع وقتى كتاب را خواندم به خوبى متوجه بودم كه اشكال ها و ايرادهاى اساسى اطلاعاتى و تحليلى دارد، چه تاريخى، چه جغرافيايى، چه جامعه شناسى. هم اينكه از لحاظ مبانى نظرى پايش مى لنگد و جاى بحث دارد. همان زمان ها من مقاله اى نوشتم و دادم به سيروس طاهباز كه مجله آرش را منتشر مى كرد، ولى او به دلايلى آن را چاپ نكرد تا اينكه خود آل احمد موضوع را مى فهمد و به يكباره تند شد و به من گفت: «تو مى ترسى كه اين مقاله ات را چاپ كنى؟» و بالاخره اين مقاله در مجله بررسى كتاب كه خود من براى انتشارات مرواريد در مى آوردم چاپ شد.»