نويسنده:آكوارلو
ترجمه: رضا بايگان
تئوآنجلو پولوس در ايران با فيلم «گام معلق لك لك» به شهرت رسيد. فيلمى كه نزديك به ۱۰ سال پيش مدت كوتاهى در سينما عصرجديد اكران شد و شخصيت هاى سردرگم و مدهوش آنجلوپولوس از روى پرده اين سينما به سالن خالى خيره شدند.
پس از آن، فيلم هاى ديگر اين كارگردان نيز به ايران راه يافتند و حتى در تلويزيون نيز به نمايش درآمدند. امسال در بيست و سومين جشنواره بين المللى فيلم فجر، آخرين فيلم آنجلوپولوس به نام «علفزار گريان» به نمايش درخواهد آمد، فيلمى كه گويا نخستين فيلم از سه گانه تازه اوست.
در مطلب زير به اولين فيلم هاى اين فيلمساز و جريان ورود او به دنياى سينما مى پردازيم. البته جالب است بدانيد نويسنده اين مطلب يكى از مهندسان طراح NASA است و نگاه او به مقوله سينماى آنجلوپولوس چنان دقيق و كارشناسانه است كه ريزبينى هاى يك منتقد حرفه اى سينما را به ياد مى آورد.
آنجلو پولوس مرز سينماى خود را جايى ميان مستندگرايى و داستان پردازى تعريف مى كند. در سينماى او دوربين هميشه در كارگرفتن بيشترين برداشت هاى بلند است و از قطع چندان خبرى نيست. به عبارتى همان طور كه خود او نيز مى گويد، در سينماى او دوربين جاى چشم قرار مى گيرد و او نيز تا آنجا كه مى تواند از پلك زدن پرهيز مى كند. اگر بخواهيم بدون معطلى و تعمق صفتى براى سينماى آنجلوپولوس دست و پا كنيم، ثبات اولين (و شايد بهترين) صفت باشد و درست به همين دليل مرورى بر سال هاى اوليه فعاليت او نقشى كليدى در بازشناسى سينماى آنجلوپولوس بازى مى كند. در مطلب زير آكو ارلو اين لطف را در حقمان انجام داده است.
در فيلمى از «تئو آنجلوپولوس» به نام «چشم اندازى در مه» ، دخترى به نام وولا قبل از خواب، براى برادر كوچكتر خود الكساندر قصه مى گويد؛ اما داستان با آمدن صداى پاى مادر كه نزديك مى شود نيمه كاره مى ماند و الكساندر با بى قرارى شكايت مى كند كه «اين داستان هيچ وقت تمام نمى شود.»
اين جمله در واقع نگاه بى طرفانه اى است كه به شكلى شايسته چارچوب هاى داستان و سينماى خاص آنجلوپولوس را مشخص مى كند. در سينماى او كلمه قراردادى «پايان» در انتهاى فيلم هايش ديده نمى شود و گرايش او در به هم آميختن اپيزودهاى مختلف و خلق رابطه اى درونى بين بخش هاى ناتمام و ادامه دار فيلم هايش از همان آثار نخستين او مشخص است. سينماى آنجلوپولوس هم اتوبيوگرافيك است، و هم از نظر فرهنگى شكلى نمادين دارد. درست مانند بچه هاى فيلم «چشم اندازى در مه» كه فضايى متافيزيكى به وجود مى آورند، فضايى كه در آن حقيقت و افسانه درهم مى آميزند و چشم اندازى بدون مرز از روح يونان به نمايش درمى آيد.
به نظر مى رسد سرگذشت تئوآنجلو پولوس براى نقشى كه در هنر به يونان برعهده گرفت، با آنچه در دوران كودكى بر او گذشت از همان ابتدا مقدر شده بود. او در دوران حكومت ديكتاتورى ژنرال متاكساس در ۲۷ آوريل ۱۹۳۵ در خانواده تاجرى از طبقه متوسط به دنيا آمد. اولين خاطرات دوران كودكى او، همان چيزهاى مشتركى است كه تمام يونانى ها در آن سال ها تجربه مى كردند. صداى آژيرهاى خطر در زمان حمله هوايى، ورود نيروهاى آلمانى و ايتاليايى به آتن و اشغال يونان در سال ۱۹۴۰. اين تصاوير بعدها در نماى افتتاحيه فيلم «سفر به سيترا» (۱۹۸۳) بازسازى شدند.
پدر او، سپيروس در سال هاى جنگ سعى مى كرد با مغازه خود خانواده را اداره كند.
سپيروس و همسر مقرراتى او، كاترينا در آن سال هاى بحرانى در تلاش بودند براى فرزندانشان تئو، نيكوس، هارولا و وولا شرايط مناسبى براى زندگى فراهم كنند. اما آنها نيز مانند تمام خانواده هاى يونانى با مشكلات اقتصادى شديد و گرسنگى دست و پنجه نرم مى كردند.
اين فيلمساز متفكر و حساس در همان سال ها با دو واقعه دردناك كه تأثير عميقى بر او داشت و در سال هاى بعد در آثارش نمود پيدا كرد مواجه شد: پدر او در سال ۱۹۴۴ و در دورانى كه به «دسامبر سرخ» شهرت دارد، ناپديد شد. او متهم بود كه در دوران جنگ هاى داخلى يونان از حزب كمونيست حمايت نمى كرد. بعدها اين فيلمساز در «بازيگران سيار» (۱۹۷۵) و «نگاه اوليس» (۱۹۹۵) به اين موضوع اشاره كرده است. دومين رويداد، مرگ خواهرش وولا بود كه در سن ۱۱ سالگى و به دليل بيمارى اى كه از دوران كودكى داشت، درگذشت.
آنجلوپولوس پس از دستگيرى پدرش، شروع به نوشتن شعر كرد. او هنوز هم اين هنر را به عنوان ابزار خلاقه اى مى داند كه بزرگ ترين تأثير هنرى را بر او داشته است. با وجود اين آنجلوپولوس جوان، تصميم گرفت در دانشگاه رشته حقوق را دنبال كند و با پافشارى بر اين تصميم وارد دانشگاه آتن شد. اما اندكى پيش از فارغ التحصيلى، براى انجام خدمت سربازى خود، مجبور به ترك دانشگاه شد. بعد از آن، هدف تازه اى در ذهن او شكل گرفت و تمام توان خود را براى رفتن به پاريس و خواندن رشته ادبيات، فيلم يا مردم شناسى در سوربن و در كلاس هاى «كلودلوى استراوس» به كار گرفت. نظريات اين جامعه شناس درباره جهانى شدن و فرهنگ هاى مختلف جهانى تأثير فراوانى بر ذهن اين فيلمساز گذارد. تأثيرى كه بعدها در آثار سينمايى او به طور تلويحى نمود پيدا كرد.
آنجلوپولوس در سال ۱۹۶۲ وارد آكادمى فيلمسازى معروف ايدك (IDHEC) شد اما بعد از يك سال به دليل بى نظمى از دنبال كردن دروس آكادمى بازماند. با وجود اين امر باز هم از هدف خود نااميد نشد و به كلاس هاى كارگاهى در موزه مردم شناسى پيوست. استاد او در اين موزه، قوم شناس و مستندنگر معروف، «ژان روش» بود. او پس از پايان اين دوره، تصميم گرفت نخستين فيلم خود را بسازد. سپس به جست وجوى دستيارى از ميان همكلاسى هاى قديمى خود در آكادمى پرداخت تا اولين فيلم خود را به نام «سياه و سفيد» بسازد. اما بخت با او يار نبود و كمبود منابع مالى و بودجه موردنياز براى ساخت فيلم به او اجازه نداد موفق به ساخت اين اثر شود.
آنجلوپولوس در شرايطى كه همچنان بر پيدا كردن جايگاهى در صنعت فيلمسازى فرانسه پافشارى مى كرد، به آتن بازگشت. او در شرايطى كه هيچ كس از او انتظار نداشت، كار در يك روزنامه چپ گرا به نام
Demokratiki Allaghi را پذيرفت، به گفته خودش بعد از وحشت از دستگير شدن از سوى پليس در يك تجمع اعتراضى دانشجويان در سال ۱۹۶۴ دست به اتخاذ اين تصميم زد و به عنوان يك منتقد سينمايى، مشغول به كار شد. كار او در مطبوعات تا سال ۱۹۶۷ و زمانى كه در يك كودتاى نظامى كلنل «پاپادوپولوس» به قدرت رسيد، ادامه پيدا كرد. او هنوز در مرحله شروع استخدام رسمى خود در Demokratiki aalaghi بود كه بناشد براى تور گروهى موسيقى Fotminx به رهبرى آهنگساز شهير يونانى ونجليز كه براى سفر به آمريكا آماده مى شدند، كار فيلمسازى انجام دهد. هرچند او مجبور شد بركنارى زودهنگام خود را بپذيرد اما نخستين تجربه فيلمسازى او (درواقع نخستين فيلم به نمايش درآمده از او) با بودجه اى كه از اين دوران كارى جمع شده بود، ساخته شد. اين اثر او كه كارى تجربى همراه با طنزى تلخ بود با نام Broadcast در سال ۱۹۶۸ ساخته شد و جايزه منتقدان فستيوال تسالوينكى را براى او به ارمغان آورد.
آنجلوپولوس در اولين فيلم داستانى خود، تأثيرهايى را كه از كلاس هاى ژان روش در زمينه كار مستند گرفته بود، كاملاً آشكار كرد. او در اين اثر خود از داستان «يك جنايت واقعى» الهام گرفته بود كه در آن يك زن، همسر كارگر خود را پس از بازگشت از آلمان به يونان به قتل مى رساند. او اين فيلم اپيزوديك را كه در آن از تكنيك فيلم در فيلم استفاده كرده بود، سال ۱۹۷۰ بازسازى كرد.
استفاده هاى گسترده فيلمساز از متريال ها، واقع و رفتارهاى محلى در اين فيلم منجربه ساخت اثرى اجتماعى و فراتر از مرزهاى يونان شد كه گزارشى مردم شناختى از نابودى روستاهاى يونان و به دنبال آن روح يونان را پيش روى مخاطبان قرار مى داد.
آنجلوپولوس در مصاحبه اى در سال ۱۹۹۳ درباره اين مسأله گفته است: «روستا يك دنياى كامل اما كوچك شده است. روستاهاى قديمى يونان، روح ويژه خود را با تمام كارها، بازى ها و جشن ها داشتند. البته در اين قرن، تخليه روستاها از جمعيت آغاز شد اما آنچه حقيقتاً و به طور كامل، واقعيت و مفهوم روستاى يونانى را از بين برد، جنگ جهانى دوم و پس از آن جنگ داخلى بود. تمام شيوه هاى زندگى ما با اين دو رويداد غم انگيز دگرگون شد.
... شما بايد اين مسأله را درك كنيد كه نتيجه اين دو جنگ مهاجرت بيش از ۵۰۰ هزار روستايى در سال هاى ۱۹۵۰ بود. آن هم از كشورى كه تا آن زمان كاملاً روستا محور بود. اين مهاجران به عنوان كارگر به آلمان، آمريكا و استراليا رفتند اما بيشتر آنها آلمان را براى كسب درآمد انتخاب كردند. اين امر نشان دهنده يك ايست كامل در روند حيات روستاها بود. ناگهان روستاها از مرد خالى شدند و تنها زن ها به جا ماندند. با شكل گرفتن اين اتفاقات روح روستاها روبه مرگ و نيستى رفت.»
با وجود اين نگاه جامعه شناختى، آنجلوپولوس حتى در آن فيلم هاى ابتدايى نيز نگاهى به سينماى خاص خود و تجربياتى كه پشت سر گذاشته بود، داشت.
در نماى افتتاحيه فيلم، كوستاس ، كارگرى كه قرار بود مدتى كوتاه به آلمان برود و كار كند، بعد از گذشت مدت ها به اپيروس باز مى گردد. اين نما در واقع، تصويرى اتوبيوگرافيك است كه از تجربه او و خانواده اش از بازگشت پدر به خانه سرچشمه مى گيرد. پدرى كه بعد از ناپديد شدن ناگهانى و تلاش هايى كه براى پيدا كردن او انجام شد، ديگر هيچ كس اميدى به دوباره ديدن او نداشت.