اگه پس فردا دستهام كش اومد و عين شلنگ دراز شد و خواستگار برام نيومد و موندم روى دستتون تقصير شماست ها، نگين نگفتى. حالا هى اين دستمو بگيرين و تو خيابون دنبالتون بكشين.
مامان مى گه خيابون جاى خطرناكيه، پرآدمه، اگر دستتو ول كنم گم مى شى.اون وقت آدمهاى بد مى آن و مى دزدنت. سهيل مى گه بايد يه پولى هم به دزده داد بلكه تو رو ببره. (اين سهيل خيلى لوس و بى مزه است!) مامان خيلى بدبينه، اولاً من كه اين هفته سارا باشم! راه خونه مون رو خوب بلدم. همونيه كه جلوى درش گربه خالخاليه همه اش داره چرت مى زنه. ثانياً مردم اون جورام كه مامان فكر مى كنه بد نيستن. همين هفته پيش يواشكى از در خونه اومدم بيرون كه تنهايى برم از مغازه حسين آقا، لواشك ترش بخرم يهو يه آقاى مهربونى كه سبيلش قد دسته دوچرخه بود جلوم سبز شد و گفت: «به به، دختر گلم! تنهايى توى كوچه چه كار مى كنى؟»
«مى خوام برم لواشك ترش بخرم!»
«نازى! مگه نمى دونى دخترم، اين چيزا چقدر براى بدن مضره؟»
«نه؟! مامان يه چيزايى مى گفت اما فكر كردم مى خواد پول نده!»
«چرا عزيزم، شما در سنى هستى كه بدنت احتياج به انواع پروتئين، ويتامين و مواد مقوى ديگه داره. هله هوله ها هيچ كدوم از اين چيزا رو ندارن، فقط اشتهات رو كور مى كنن و ديگه اون موادى رو كه بدنت لازم داره مصرف نمى كنى.»
حالا هى مامان بگه تنها تو كوچه نريا، بچه هاى محل دزدن! اگه نمى اومدم، اين همه نكات آموزنده بهداشتى مى آموزيدم؟! آقاى مهربون يه نگاه خيلى با حال بهم كرد و ادامه داد: «تازه، مى دونى اكثر اين هله هوله ها به شكل بهداشتى تهيه نمى شن، پر از ميكروب و باكترى و ويروس و موجودات خطرناك ديگه هستن. مخصوصاً خوراكى هايى كه دستفروش ها و دوره گردها مى فروشن. اون وقت ممكنه دل درد بگيرى، مريض بشى، دل و روده ات آسيب ببينه، ريه هات چرك كنه... حيف ريه هات نيست؟»
اگه مامان و بابا عوض دعوا و پس گردنى، آنقدر مهربون و علمى باهام حرف مى زدن، خدايى اگه يه بار ديگه لب به لواشك و چيپس و پفك مى زدم (البته ربط روده و ريه رو نفهميدم اما حتماً يه ربطى داشت كه آقاهه مى گفت!) اشك توى چشمام حلقه زد و با خجالت و پشيمونى سرم رو پايين انداختم و ناليدم: «آه اى آقاى مهربون! به من بياموز چى ها بخورم تا براى بدنم مفيد باشه» آقاهه دستى به سرم كشيد و گفت: «چشم اى دختر گلم. خيلى خوشحالم كه آنقدر زود به اشتباهت پى بردى و بچه خوبى شدى. ماشين من اون كوچه پايينى پارك شده الآن ميارمش، سوار مى شى و مى ريم يه جايى پر از خوراكى هاى سالم، مفيد و خوشمزه با مهر تأييد وزارت بهداشت!»
آخ جون يه عالمه خوراكى! يه عالمه ويتاچى چين و پروتامين! حالا باز بگين بيرون از خونه خطرناكه و بچه ها رو مى دزدن! همون جا كنار خيابون منتظر آقاى مهربون وايساده بودم و قند توى دلم آب مى كردم كه يه آقاى خيلى پير عصازنان سر رسيد. آقا پيره همين كه نزديكم شد وايساد و با تعجب نگاهم كرد: «دخترجان، تنهايى تو خيابون چى كار مى كنى؟»
«قراره يه آقاهه با ماشين بياد و منو ببره كلى خوراكى خوشمزه بده بخورم!»
«آشنا ئه ؟ فاميله؟»
«نه، يه مرد مهربونه!»
«دخترم مگه نمى دونى نبايد با غريبه ها جايى برى؟ ممكنه ببرنت و خداى نكرده بلايى سرت بيارن. آخه يه آدم غريبه چرا بايد اون همه خوراكى خوشمزه به تو بده؟ مگه پول علف خرسه كه بريزه توى شكم تو و نابودش كنه؟»
درسته كه آقا پيره بد حرف مى زد اما انگارى راست مى گفت. داشتم كار دست خودم مى دادم ها!
«مرسى باباجون كه آگاهم كردين... مى شه بهتون بگم باباجون؟ آخه مثل بابابزرگم پير و مهربونين»
«آره عزيزم، خوشحالم مى شم. نگفتى چرا تنهايى اومدى توى كوچه؟»
«اومدم لواشك ترش بخرم»
«توى اين هواى سرد؟ اون هم با اين لباس نازك؟ مگه نمى دونى كه زمستون بايد لباس تيره و پشمى بپوشى؟»
«نه، واسه چى تيره؟»
«براى اين كه رنگ تيره گرماى خورشيد رو بيشتر توى خودش نگه مى داره. الآن يه باد بياد خداى نكرده مريض مى شى، كليه هات سرما مى خوره، چرك مى كنه، آسيب مى بينه. مى دونى كليه سالم الآن تو بازار، جفتى چنده؟! حيف نيست جنس آكبند به اين خوبى رو نفله مى كنى؟»
عرق شرم روى پيشونيم نشست. خدايى نمى دونستم چه ثروتى رو دارم نابود مى كنم.
«اوه ، بابا بزرگ ، خيلى معذرت مى خوام الآن بر مى گردم خونه»
«نه ، نه لازم نيست نوه گلم . من پسر عموى دختر خاله بابا بزرگت هستم كه سالها شما رو نديده بودم، خونه ام همين كوچه بغليه ، بيا با هم بريم اونجا يك كت كلفت پشمى بهت قرض بدم!»
واى ى ى ! من عاشق اين فيلم هاى هندى هستم كه بعد از شونصدسال همديگه رو پيدا مى كنن و دور درخت ها مى چرخن! حالا بازم بگين خيابون جاى بد و خطرناكيه. بابا جون دستم رو گرفت وداشتيم مى رفتيم كوچه بغلى كه يه صدا از پشت سر گفت: «به به ، عباس كليه ... اين طرفا؟! حالا جنس ما رو تور مى زنى!»
«برو كنار اصغر ريه، بذار باد بياد!»
«من برم كنار؟ مگه نمى دونى كوچه پنجم تا دوازدهم منطقه منه؟»
«اين بچه سر كوچه سيزدهم وايساده بود، ربطى به تو نداره»
«وقتى من پيداش كردم داشت تو كوچه دوازدهم راه مى رفت، جر نزن، جنس ما رو رد كن بياد!»
بابا جون دستمو محكم تر گرفت و داد زد: «نگاه به سن و سالم نكن، مادر نزائيده كسى رو كه حق عباس كليه رو بخوره!»
«پير مرد از موى سفيدت خجالت بكش! بچه، خودت بگو مال كدوم كوچه اى؟»
با اين كه بابا جون رو بيشتر دوست داشتم اما نمى تونستم دروغ بگم: «كوچه دوازدهم!»
«بفرما!»
چشماى باباجون پر اشك شد، پاهاش لرزيد، روى زمين زانو زد و گفت: «اصغرى، بزرگترين گفتن كوچكترى گفتن... من سى ساله كه اينجا دارم كار مى كنم، حق آب و گل دارم... پيرى بد درديه، پول دواى زن پيرم رو چه جورى در بيارم، اين كار رو با من نكن» .
گوله گوله اشك بود كه از چشمام مى اومد! اصغر ريه هم يه جورايى بغضش گرفته بود و چونه اش مى لرزيد انگار مى خواست از دل بابا پيره در بياره اما قبل از اين كه حرفى بزنه باباجون يك مشت خاك از تو باغچه پياده رو پاشيد تو چشماى اصغر بعدم پريد هوا و با لگد زد تو صورتش. جاى سهيل خالى بود، آخه خيلى با فيلم هاى جكى چان حال مى كنه! خدايى منم حال كردم اصلاً به بابا جون نمى اومد آنقدر زورش زياد باشه! اصغر همون جور كه از دماغش خون مى اومد يه عربده كشيد و با كله رفت تو شكم بابا جون و دوتايى شروع كردن به غلتيدن كف خيابون. خيلى خجالت كشيدم. اصلاً راضى نبودم كه دو تا مرد مهربون و دانشمند به خاطر من دعوا كنن. خب اول كت بابا جون رو قرض مى گرفتم بعد با «اصغر ريه» مى رفتيم خوراكى هاش رو مى خورديم! خواستم پيشنهادم رو بگم اما همون موقع يه ماشين پليس رسيد و دو تا مأمور پريدن پايين و هر دو تا رو كه خونين و مالين شده بودن گرفتن و بردن.
حالا بازم بگين خيابون جاى خطرناكيه و آدمو مى دزدن. اين همه محبت، اين همه نكات علمى، اين همه صحنه هاى هندى و رزمى .كدوم گردش علمى آنقدر آموزنده است؟ خدايى خيلى حاليشون بود، پس فرداش عكس جفتشون رو توى روزنامه ديدم، فكر كنم شاگرد اول شده بودن!
خلاصه ديگه دست منو توى خيابون نگيرين و هى بكشين. من ديگه بزرگ شدم، خودم مى آم. اصلاً اين دفعه كه با مامان مى رم بيرون مى دونم چى كار كنم، قبلش حسابى مچ دستمو روغنكارى مى كنم، توخيابون همينكه حواس مامان پرت شد دستمو از توى مشتش سُر مى دم بيرون، بعد مى رم دنبال نكات علمى و آموزشى جديد و كلى فك و فاميل هاى تازه پيدا مى كنم و خوراكى هاى خوشمزه مى خورم گم هم نمى شم، مگه شهر هرته؟!