|
|
|
داستان
|
|
|
|
|
|
|
داستان
سه ريال... عاشقانه
|
|
|
بازيگران: آقاى بستنى ليوانى، خانم بستنى قيفى، آقا و خانم دو قلو، آقاى بستنى زمستانى، خانم بستنى ميوه اى نويسنده، كارگردان، تدوين، نورپرداز، تداركات، مدير توليد و ... تهيه كننده: عباس قدير محسنى . كبرا بابايى تصويربردار: مانا نيستانى يك ريال وقتى خانم بستنى قيفى در يخچال بستنى ها را باز كرد و داخل شد قبل از همه چشمش افتاد به آقاى بستنى ليوانى كه يك دستش را زده بود به كمرش و يك دستش هم قاشق بود. كلاهش را كه بالاتر داد او هم چشمش افتاد به خانم بستنى قيفى و در يك لحظه هر دو به هم نگاه كردند و همانطور بى حركت ماندند. زمانى كه آنها به خودشان آمدند، چراغ هاى يخچال خاموش شده بود و همه جا در تاريكى فرو رفته بود. دو ريال صبح فردا آفتاب نزده، آقاى بستنى ليوانى پايش را كرد توى قاشقش و به همراه آقا و خانم كيم دو قلو رفت به خواستگارى خانم بستنى قيفى. اما آقاى بستنى زمستانى و خانم بستنى ميوه اى، پدر و مادر خانم قيفى، با ديدن آقا و خانم كيم دو قلو كه به هم چسبيده بودند، حسابى تعجب كردند و از ترس اينكه نوه هايشان هم چنين سرنوشتى پيدا كنند، با عروسى آنها مخالفت كردند و هر چه آقاى ليوانى حرف زد و خانم قيفى اصرار كرد به نتيجه اى نرسيدند. سه ريال همان روز آقاى بستنى ليوانى و خانم قيفى از يخچال فرار كردند و با هم آن قدر توى خيابان راه رفتند كه كم كم آب شدند.
|
|
|
|
|
باد در بيدزاران
|
|
|
ياسمن شكرگزار كورموش، تمام صبح عرق ريخته بود - خانه تكانى مى كرد بهار بهار. اول با جارو، هى روبيده بود، بعد با دستمال هى سابيده بود. وسط هاى كار، يك عالمه گرد و غبار، در چشم و گلوش نشسته بود، كپه كپه رنگ به پوست تنش پاشيده بود حال و هواى بهار حتى به خانه تنگ و تار او هم نفوذ كرده بود. پس تعجبى نداشت كه يكهو به سرش بزند و بگويد: «گور باباش!» و: «به درك!» و: «مرده شور هرچه خانه تكانى!» بعد از مدت ها خوندن يك سرى فانتزى لوس و بى مزه كه فقط يك مشت ميوه و سبزى و سگ و گربه رو به جون هم مى انداختند و جا انداختن خيلى از صفحات نه تنها ضررى نمى زد كه به نفع وقت عزيزمون بود، اين هفته داستانى رو خوندم كه يكى از بهترين كارهاى فانتزى جانوريه و اينقدر خوب نوشته شده كه خواننده دلش نمى خواد حتى يك كلمه از داستان رو جا بندازه. اين كتاب «باد در بيدزاران» ، داستان سرگذشت چند حيوان در يك دشت و روستاست. شخصيت هاى اصلى اين داستان كورموش، موش آبى، گوركن و وزغ هستند. كورموشى كه يك صبح بهارى از خونه زيرزمينى اش بيرون مى زنه و مى ره و با موش آبى دوست مى شه و محو دنياى بالاى خاك مى شه. موش آبى كه خيلى مهربون و فداكاره، گوركن عاقل كه همه گوش به فرمانش هستند و جناب وزغ كه دردسرساز داستان ماست و عاشق سرعت و رانندگى و ماشينه (يه پا شوماخره!)، دوست داره مدام از خودش تعريف كنه و تحسين بشه. كتاب ده فصله. در فصل هاى اولى كتاب اتفاق هاى مجزايى مى افته، مثل دوستى دو تا موش با هم، رفتن كورموش به جنگل وحش، آشنايى با گوركن و وزغ و بعد داستان با «وزغى» و دردسرهاش دنبال مى شه. عشق رانندگى، اون رو توى دردسر مى اندازه، تا اين كه سه تا دوست تصميم مى گيرند وزغى رو در خونه حبس كنند تا اين عادت از سرش بپره (يك چيز تو مايه هاى ترك اعتياد!). اما وزغ با ترفندى فرار مى كنه و جلو رستورانى ماشين خوشگلى رو مى بينه و دست و دلش مى لرزه و سوارش مى شه و مى ره رانندگى و بعد به جرم دزدى و سرعت غيرمجاز و ... به زندان محكوم مى شه. بقيه داستان فرار وزغ از زندان و اتفاق هاى بعد از فرار رو روايت مى كنه كه خيلى جالب و خوندنيه. باد در بيدزاران اثر كنت گراهام (Kenneth Grahame)، نويسنده اسكاتلندى (۱۹۳۲-۱۸۵۹) كه در سال ۱۹۰۸ منتشر شده و نزديك يك قرن از خلقش مى گذره و يكى از آثار كلاسيك (قديمى) ماندگار در ادبيات كودكانه و كلى هم سريال كارتونى ازش ساخته شده (ماجراهاى «گيلى» قورباغه رو يادتونه؟) بعد از اين همه سال جذابيت اين اثر حفظ شده و يكى از علت هاش به قول مترجم شخصيت هاى داستانه كه هركدوم با صفات و خصوصياتشون در ذهن نقش مى بنده و موندگار مى شه مثل وزغ كه بعد از خوندن مى بينيد كه چقدر دوستش داريد و فراموشش نمى كنيد. (برخلاف شخصيت بعضى از فانتزى هاى معرفى شده كه اسم كتابشون هم از ياد مى ره!) ويژگى دوم كتاب استفاده از زبان شاعرانه و الفاظ عاميانه است. مثلاً تو همون قسمتى كه اول نوشته ام آوردم مى بينيد كه كلمه ها و فعل ها خيلى آهنگين كنار هم چيده شدند و لذت خاصى رو موقع خوندن به خواننده مى دهند كه بايد اين رو به هنر مترجم اين اثر اصغر رستگار نسبت بديم. اينم بگم كسانى كه سنشون كمتره، حين خوندن، يك سرى اصطلاحات فارسى رو مى بينند كه براشون ناآشنا است (لطفاً معنى شون رو بپرسيد) كه اين اصطلاحات جذابيت متن رو دو چندان كرده و به قول مترجم طورى به كار برده شده كه شما مفهوم رو بفهميد و لذت ببريد. كتاب توسط نشر فردا منتشر شده و ۱۹۵ صفحه است، اما بهتون قول مى دم با شروعش دلتون نمى ياد بذاريدش زمين. تصويرهاى كتاب رو «اريك كين كيد» كار كرده و حال و هواى تصويرسازى هاى كلاسيك هفتاد، هشتاد سال پيش كتاب هاى كودك رو داره كه سياه و سفيد و با جزئيات فراوان كشيده مى شدند اما با اين چاپ و كيفيت كاغذ چندان جذاب و چشمگير نيستند. از اونجايى كه اين كتاب رو، رمانى براى نوجوانان ۸ تا ۸۰ ساله مى دونند، خيلى قشنگ مى تونيد به مامان و بابا گير بديد كه برند واسه خودشون بخرند و بعدش كش بريد و خودتون بخونيدش. قيمتش هم چند سال پيش ها ۶۵۰ تومن بوده. خلاصه اگر رفتيد كتابفروشى و ديديد دو برابر شده، قرش رو به جون ما نزنيد، تقصير اين تورّمه!
|
|
|
|
|