مهدا جهانگير
اين انسان است؛ اشرف مخلوقات. متفكر ترين جنبنده عالم و قوى ترين موجود روى زمين. موجودى كه نه پنجه اى قوى دارد و نه دندانى تيز. نه پايى چابك دارد و نه شاخى كشنده. هر چه هست در جمجمه اى است كه او از داشتنش به خود مى بالد.
اين انسان است. همانى كه اگر اكنون در فكر غلبه بر لرزه زمين زير پايش است، دير زمانى پيش دنبال سرپناهى براى فرار از باران، اين نعمت آسمانى، بود.
اين اعجوبه عالم هستى همان است كه در پيش از عهده باستان ابزارش براى ساخت خانه تنها سنگ بود و سنگ. سنگ بود و تخته سنگ. سنگ بود و آتش،
همهمه جمعيت جاى صداى دف و دايره را گرفته است. جمعيتى كه هزار برابر انگشتان يك دست را بالغ مى شود. او منتظر است و ناگهان همه جا روشن مى شود. نور بر تاريكى غلبه مى كند و جمعيت فرياد مى زند. فرياد مى زند و فرار مى كند. فرار مى كند تا نور را از فاصله اى دور تر در آغوش كشد. فرار مى كند تا حرارت نور به جاى زندگى به او مرگ عطا نكند. چه اينكه او نه موسى عمران است كه مادرش در تنور گذاشت و نه ابراهيم خليل كه نمرود آتش را سرايش كرد. او انسانى است عادى كه براى نجات جان خود حتى از نور هم فرار مى كند. نورى كه او آفريننده اش نيست، اما كاشف اش است. كشفى كه اگر نبود، از هزاران سال پيش نه من بودم و نه آنها و نه اجداد ما.
اينجا همه جشن گرفته اند. جشن غلبه نور بر تاريكى. جشن مهار آتش به دست انسان. انسان آريايى؛ هوشنگ شاه پيشدادى.
«امروز صدم زمستان است.» اين جمله را طى مراسم برگزارى جشن سده آنقدر شنيده ام كه ديگر نيازى به يادداشت كردنش نداشته باشم. هر كدام از سخنرانان جشن كه پشت تريبون مى روند، اولين جمله اى كه به زبان مى آورند، همين است. بعد از آن اضافه مى كنند: «هرچيزى غير از اين ساختگى و دروغ است. طبق شاهنامه فردوسى امروز صدم زمستان، برابر با روزى است كه هوشنگ شاه پيشدادى آتش را مهار كرد و آنرا به زندگى انسان آورد.»
اگر از همين سخنرانان بپرسى حتماً به تو خواهند گفت كه هوشنگ پس از كيومرث، جمشيد و فريدون، پادشاه سلسله پيشدادى بود. سلسله اى كه به عنوان اولين دولت قانونمند روى زمين شناخته مى شود. هوشنگ كسى كه در هنگام شكار در آبان روز از ماه بهمن كه همان روز دهم از ماه يازده تقويم خورشيدى است، مارى را ديد كه قصد حمله به وى را داشت. او سنگى را به طرفش پرت كرد كه به جاى مار به سنگ ديگرى خورد. از اين برخورد جرقه اى پديد آمد كه پوشال خشك اطراف را به آتش مزين كرد. از آن هنگام بود كه انسان آريايى فهميد مى تواند با سنگ آتش زنه، غذاى گرم بخورد، خانه اش را گرم كند، از گزند حيوانات وحشى در امان ماند و به همت آتش جنگ، كشورگشايى كند.
اما اگر از آنها بپرسى نمى توانند به تو بگويند كه اصلاً افسانه هوشنگ پيشدادى از كجا آمده است. آنها چيز بيشترى نمى دانند؛ يكى مى گويد: «چون ۵۰ روز و ۵۰ شب به نوروز مانده است، اين روز به عنوان سده نام گرفته» و ديگرى مى گويد: «سده از صد مى آيد!» كمى بيشتر كه پرس و جو مى كنى مى توانى كسانى را هم در جمعيت پيدا كنى كه بدون ارائه دليل همه اينها را نقض مى كنند و معتقدند «چون اين روز صدمين روز زمستان است مردم را به جشن وا داشته است» ضمن اين كه گوينده اين ديدگاه افسانه هوشنگ و مار را هم كاملاً در مى كند (چيزى كه حتى در يكى از روزنامه هاى پرتيراژ كشور در ابتداى اين هفته ذكر شده بود).
با اين حال همه اينها مى دانند كه بر افروختن آتش، نماد جشنى است كهن سال كه از صدها سال پيش تنها زرتشتيان ايرانى بزرگش مى داشتند و البته مى دانند كه افسانه هوشنگ و مار صرفاً قصه اى است خواندنى و شنيدنى. شايد همين افسانه بودن ماجراى هوشنگ و مار و استنادش به شاهنامه، عده اى را مجاب كرده كه آن را كتمان كنند.
روزى پس از جشن به سراغ دكتر فريدون جنيدى مى روم. او پژوهشگر ايران باستان و استاد زبانهاى پهلوى و اوستايى است. وقتى با او هم كلام مى شوى، كمتر كلمه عربى از زبانش مى شنوى؛ آنچه او درباره حوزه تخصصى اش مى گويد قابل اتكاتر از روايتهاى ديگر به نظر مى رسد. دكتر جنيدى در مورد افسانه هوشنگ و مار مى گويد: «به گمان من نيز افسانه هوشنگ و مار و پديدآمدن آتش به دست او، بعدها به شاهنامه اضافه شده است؛ همان طور كه در طول قرنها افسانه هاى زيادى برآن افزوده شد. مثل كشته شدن ديو سپيد به دست رستم در كودكى و يا مقدار زيادى شعر ديگر كه دستگاه غزنوى بر شاهنامه افزود.»
دكتر جنيدى اينها را بر اساس ۲۹ سال تحقيق بر روى شاهنامه مى گويد و اضافه مى كند: «بنابر آن چيزى كه من پيدا كردم و در كتاب زندگى و مهاجرت آريايى ها نوشتم، هوشنگ نه يك فرد كه سمبل يك دوران است.دوران خانه سازى بشر.» به گفته دكتر جنيدى، كلمه «هوشنگ» به معنى «خانه نيكو» است كه از دو بخش تشكيل شده. يكى «هوو» كه به معنى نيك و نيكو است و در زبان پهلوى به «هو» تبديل شده و در زبان فارسى معاصر در كلمه «هومن» به معنى مرد نيك به چشم مى خورد. بخش دوم، «شينگه» به معنى خانه است كه در پهلوى به «شن» تبديل شده و در فارسى معاصر در كلمه «گلشن» ديده مى شود. در زبان ارمنى كه وابسته به زبان ماست هنوز هم كلمه «شنك» كه بدل شده «شنگ» است كاربرد دارد و به معنى ساختمان است. حتى بدل شدن «ش» به «ك» در كلمه «شن» در اسم روستاى كن و كندوى زنبور عسل موجود است. تبديل شدن «شان» به «خان» به معنى خانه از اين دست است: «هوشنگ نماد دورانى است كه آدم در تخته سنگ هاو كوه ها، غارهايى حفر مى كرد و خانه مى ساخت.در آن زمان هم تنها وسيله انسان براى حفر غار و ساختن خانه، سنگ بود. اين طبيعى است كه از برخورد سنگ با سنگ، درخش (جرقه) پديد آيد و در طى اين سال ها اين درخشش به آتش تبديل شود.»
بنيانگذار «بنياد نيشابور» كه ويرايشگر شاهنامه فردوسى هم هست با اطمينان مى گويد هيچ تاريخى براى مهار آتش وجود ندارد: «آتش به وسيله صاعقه هم به وجود مى آيد (همان چيزى كه سرخ پوستان بومى آمريكا اعتقاد دارند). حتى ممكن است پرتوهاى خورشيدى باعث آتش گرفتن برگ هاى خشك در جنگل ها و در نتيجه سوختن جنگل باشد. اما پديد آمدن آتش به دست انسان مهار شدن اش، از آن ايرانيان است. گرما و انرژى را اجداد و نياكان ما مهار كردند و به دست جهانيان دادند. آنها وامدار ما و نياكانمان هستند.»
اگر از بدهكارى مردمان جهان به ايرانيان بگذريم، نكته مهم، تاريخ جشن سده است. تاريخى كه برابر با صدمين روز زمستان بزرگ است. در عهد باستان، ايرانيان دو فصل داشتند. يكى تابستان بزرگ كه از ابتداى فروردين تا پايان مهرماه بود و ديگرى زمستان بزرگ كه از ابتداى آبان ماه تا پايان اسفند طول مى كشيد. دكتر جنيدى پيش از حرف زدن در باره تاريخ جشن سده، ابتدا چهارگوشه جهان را به روايت ايرانيان باستان تصوير مى كند و تاريخ جشن و دليل آتش به پا كردن در آن روز را توضيح مى دهد: «ايرانيان چهارگوشه زمين را به چهار نام مى شناختند. گوشه شرق كه خراسان بود. خراسان كلمه اى است پهلوى كه در فارسى معاصر به كار مى رود. در زبان فارسى خراسان، خرايان گفته مى شود و به معنى جايى است كه خورشيد بر مى آيد (طلوع مى كند). جهت مغرب خروان نام داشت كه به محل فرو نشستن (غروب كردن) گفته مى شد. شمال دنيا سيبرى بود كه به نام اپاختر شناخته مى شد. ايرانيان آنجا را جزيى از خود به حساب نمى آوردند. آنها سيبرى را جايگاه ديوان مى دانستند كه زمستان طولانى دارد. شايد دليل منفور بودن سيبرى نزد ايرانيان، وحشى بودن اهالى آنجا و همچنين ربط دادن ديو سرما به آن منطقه باشد.»
اما همه اين سه گوشه دنيا هيچ كدام تأثيرى در تاريخ ايرانيان باستان و آيين آنها نداشته است. ايرانيان گوشه جنوبى را به نام رپيدوين مى شناختند كه به معناى گرماى كل جهان بوده است. حتى در آيين زرتشتى نماز رپيدوين (نيم روز) يكى از معروف ترين نمازهاى پنج گانه در روز بوده است: «نياكان ما اعتقاد داشتند كه رپيدوين هفت ماه روى زمين است و از ابتداى آبان كه هوا سرد مى شود، به زيرزمين مى رود. آنها مى گفتند كه گرماى زمين در آبان ماه به زير زمين مى رود تا باعث رشد گياهان و گرم شدن آب چشمه ساران شود. اين يك اصل پذيرفته شده علمى است كه ريشه گياه در گرماى درون زمين و در هنگامه سرماى بيرون در فصل سرما رشد مى كند و شاخه در گرماى تابستان. رپيدوين باز هم طبق يك اصل علمى از روز دهم بهمن از زمين بيرون مى آيد.»
دهم بهمن برابر با چهلمين روز پس از شب چله بزرگ (شب يلدا) است كه به چله كوچك هم معروف است: «روستاييان ما عقيده دارند كه زمين از چله كوچك به بعد نفس مى كشد.»
... و ايرانيان در اين روز جشن و پايكوبى مى كردند تا رپيدوين، سرماى زندگى را از آنها دور كند و سبزى به آنها ببخشد: «استقبال ايرانيان از رپيدوين به وسيله آتش بود. آنها به گرما به استقبال گرما مى رفتند.»
***
به سروها و كاج هاى سر به فلك كشيده نگاه مى كنم، همه سبزند و هوا سرد است. از شعله هاى آتش دقايقى پيش تنها خاكسترى به جا مانده است. آن سوتر جمعيت همچنان مى خندد. شايد سبزى درختان كوشك ورجاوند است كه خنده را بر لبان آنها آورده است و شايد هم شوق رفتن ديو سرماست كه آنها را مجاب مى كند بخندند. اما هر چه هست زندگى است و بس...