|
گفت و گو با عباس شيرخدا
خاك گود زورخانه دخترك را شفا داد!
|
|
|
حميده عبداللهى ميز صبحانه بود، لقمه نان و پنيرى كه باعث اضطراب درسهاى نخوانده از گلو پايين مى رفت و صداى او. مى گويند ۳۰ سال است كه بدون غيبت مى زند زنگ را. براى شنيدن صدايش سحرخيزى لازم است و چرخاندن پيچ راديو. چند جمله كافى بود تا صداى «شير خدا» در گوششان پيچد. توضيح بيشتر بماند براى خواندن حرفهاى عباس شير خدا. * از خودتان بگوييد؟ - در تهران، خيابان خيام، بازارچه سعادت به دنيا آمده ام. هفت ساله بودم كه مقابل صف براى دانش آموزان قرآن، سرود و حماسه سرايى مى كردم. * دوران مدرسه تان را چطور سپرى كرديد؟ - كلاس درس را با دوستانم تبديل به زورخانه كرده بودم. در آن زورخانه من ضرب مى زدم و حماسه سرايى مى كردم و ديگر دوستانم ورزش مى كردند. * از درس هايتان عقب نمى افتاديد؟ - آن روزها كاپيتان تيم واليبال مدرسه بودم. برنامه هايى كه من اجرا مى كردم، باعث شده بود تا تمام معلمها به من نمره ۲۰ بدهند. * با اين حساب شما شايد جزو معدود آدمهايى باشيد كه علاقه شان در دوران كودكى با مخالفت خانواده مواجه نمى شد؟ - آنها تشويقم مى كردند، البته بايد اين را هم بگويم كه حماسه سرايى در خانواده ما ارثى بود. برادرانم شاهنامه مى خواندند. آنها زورخانه هم داشتند. * اهل شيطنت هم بوديد؟ - خير، به اين خاطر كه چند سال در مدرسه مبصر بودم و كل مدرسه دست خودم بود. سعى مى كردم بچه هايى را كه شيطنت مى كردند، به سمت ورزش بكشانم. * چه زمانى ازدواج كرديد؟ - ۴۵ سالگى و اين هم به خاطر فرزندان برادرم بود. هنگامى كه برادرم فوت كرد، من و برادر ديگرم عهده دار سرپرستى فرزندان او شديم. گرفتارى فرزندان بى وفاى برادرم مانع ازدواج من شد. * بى وفا؟! - آنها بزرگ شده اند. حالا بدون هيچ قدردانى زندگى خود را مى كنند. حتى سرى هم به من نمى زنند. * با همسرتان آشنايى قبلى داشتيد؟ - خير. يك بار كه همراه برادرم به ميهمانى رفته بودم، به پيشنهاد برادر خانمم با همسرم آشنا شدم. البته همسرم خيلى از من كوچكتر است و همه فكر مى كنند دخترم است. * همسرتان هم شما را نمى شناخت؟ - يك بار از او اين سؤال را پرسيدم. گفت: هر روز صبح كه برنامه راديو شروع مى شد، مادرم داد مى زد بلند شو، شير خدا آمد. * اولين برنامه اى كه در راديو اجرا كرديد، چطور بود؟ - ساعت پنج صبح بود. خودرويى آمد دنبالم و رفتيم جاده قديم شميران. اشعار خوانده، امضا، مهر و تأييد شد. شروع كردم. در حال و هواى پهلوانى بودم كه دستم به برگه اشعار خورد و روى زمين افتاد. كسى نبود برگه ها را به من بدهد. سراغ مولايم على رفتم. گفتم يا مولا كمكم كن. ياد شعرى براى نرمش افتادم. يكى و دو تا را تا ۵۰ خواندم. وقتى به ۵۰ رسيدم، متوجه شدم كه هنوز چند دقيقه اى به شش بامداد مانده است. آنقدر چهل، چهل گفتم تا ساعت شش بامداد شد. * بعد از اتمام برنامه تان، مسؤولان چه گفتند؟ - رئيس راديو يك ماه به من انعام داد، چون با ابتكارم اجازه نداده بودم ريتم اين برنامه راديويى به هم بخورد. * در حين اولين اجرا، چه احساسى داشتيد؟ - هنگامى كه شروع به خواندن كردم، حس مى كردم تمام مردم ايران بيدار شده اند و ورزش مى كنند. هنوز بعد از گذشت ۵۰ سال ياد آن زمان كه مى افتم، ذوق زده مى شوم. آن روز را هيچ وقت فراموش نمى كنم. * از اين اتفاقات زياد مى افتاد يا اينكه همان يك بار بود؟ - گاهى پيش مى آمد. يك بار به برنامه صبح بخير ايران دعوت شدم تا براى ميلاد امام جعفر صادق (ع) برنامه اجرا كنم. هوا سرد بود، گفتند در فضايى باز برنامه اجرا كنم. مخالفتم تأثيرى نداشت. برنامه شروع شد. گفتم (شير خدا با آواز گفت) بينندگان ارجمند سلام بر شما، صبح شما بخير. (كمى ضرب زد) ميلاد با سعادت امام جعفر صادق (ع) را به عموم بينندگان ارجمند تبريك مى گويم. تا كمى ضرب زدم، باد اشعار من را با خود برد. ميلاد بود و من بايد درباره امام صادق (ع) مى خواندم. نمى توانستم شاهنامه بخوانم. باز هم به مولايم تكيه كردم. ياد شعرى افتادم و شروع به خواندن كردم. (بخت باز آيد كه چون تو درآيد/ روى زيباى تو ديدم در دوست بگشايد) (با لبخند ادامه مى دهد)، متصدى برنامه پاداش داد و گفت: شاهكار كردى. * فرزندانتان هم اهل ورزش باستانى هستند؟ - دو فرزند دخترم در اين رشته فعاليتى ندارند. پسرم هم فوتباليست است، ولى صبح ها كه ضرب مى زنم و مى خوانم، تخت شنا مى گيرد و ميل مى زند. * شما هم به فوتبال علاقه مند هستيد؟ - بله، على پروين را خيلى دوست دارم. در هر تيمى كه باشد دوست دارم. پيروز باشد. اما دخترهايم استقلالى هستند و هميشه با برادرشان دراين باره مجادله مى كنند. *شما ۳۰ سال هر روز در راديو برنامه زنده اجرا مى كرديد، دراين ۳۰ سال ازتهران خارج نشديد؟ - گاهى ازتهران خارج مى شدم، اما هر جا كه مى رفتم مجبور بودم شب به خانه برگردم تابه اجراى برنامه برسم. *همسرتان گلايه اى نداشت؟ - او زن باوفايى بوده وهست. چون مى ديد به كارم علاقه مند هستم، همكارى مى كرد ومى ساخت. *تا به حال شده خاك گود زورخانه كسى را هم شفا بدهد؟ - بله، خيلى. يادم هست يك بار آقايى به من گفت هنگامى كه شروع به دعا مى كنيد دختر مرا هم دعا كنيد، نمى تواند راه برود. او را به كربلا ومشهد هم برده ام اما شفا نگرفته است. من كمى از خاك زورخانه به او دادم . هفته بعد آمد وگفت: دخترم شفا پيدا كرده است. اين به خاطر كسانى است كه داخل گود مى روند وعرق نجابت مى ريزند. آنها فقط مى خواهند خدمت كنند. *خودتان چى، تا به حال شده چيزى بخواهيد وآن را بگيريد؟ - بله ، پسرم قرار بود به خدمت سربازى برود، هنگام دعا از قمر بنى هاشم خواستم كه بازوى دستم را از من جدا نكن. به خانه كه رفتم ،همسرم گفت، درروزنامه نوشته اند تك فرزندان معاف مى شوند. *پهلوانهاى آن زمان چه كسانى بودند؟ - حاج مصطفى طوسى كه سه سال پشت سرهم بازوبند طلا را از آن خودش كرد. اسماعيل قربانى، منوچهر برومند كه در وزنه بردارى آسيا اول شد وتختى كه ماندگار شد. *كمى ازتختى بگوييد؟ - تختى يك مرد استثنايى بود. مردم را دوست داشت و همه مردم هم او را دوست داشتند. اينكه چرا حالا كنار ما نيست، علتش را نمى دانم. فقط مى دانم اگر كشتى مى گرفت وحريفش دست يا پايش آسيب مى ديد ، آنجا را نمى گرفت. حتى بارها شده بود كه سعى در باختن خودش مى كرد. حقوقى هم كه از راه آهن مى گرفت بين فقرا تقسيم مى كرد. دريك كلام مى توانم بگويم او «پورياى ولى» بود. *پورياى ولى؟ - يكبار پورياى ولى براى گرفتن كشتى مى رود. درراه كنار سقاخانه پيرزنى را مى بيند. پيرزن گريه مى كردوزير لب مى گفت: خدايا مى خواهم پسرم را داماد كنم. كارى كن فردا شب دركشتى پورياى ولى را به زمين بزند. پورياى ولى كارى كرد زمين بخورد تا پيرزن به مرادش برسد. *بنيانگذار ورزش باستانى كه بود؟ - زمان جنگ ايرانيان با تورانيان، ايرانيها براى غلبه برحريف، حفره اى مى كندند ودرآن پنهان مى شدند. هنگامى كه حريف حمله مى كرد، او را به راحتى شكست مى دادند. هركدام ازآلات اين ورزش توأم با يكى از آلات جنگى آن دوره است. *لباس سنتى به چه زمانى بر مى گردد؟ - درزمان قديم ورزشكاران لنگ مى بستند وداخل گود مى شدند. اما بعدها بهداشتى وشلوارهاى چرمى درست شد و با آن هم كشتى هاى پهلوانى مى گرفتند. *واما حرف آخر... جاودان بمانيد. *** درآخر مصاحبه ازاستاد خواستيم تاكمى برايمان بخواند. او هم خواند: سحرگه به راهى يكى پير ديدم / كه بر خاك خم گشته ازناتوانى/ بگفتم چه گم كرده اى اندرون ره/ بگفتا جوانى جوانى جوانى . (با صداى شير خدا بخوانيد، لطفاً.)
|