شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۵ ذيحجه ۱۴۲۵
Sat, Feb 5, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۰۵۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد قاسم سلاجته
سردار گمنام
200625.jpg
هنوز توضيحاتم درباره عنوان مطالبى كه مى خواستم تمام نشده بود كه آقاى رحيميان مشتاق و علاقه مند بلافاصله از جا برخاست و به اتفاق به كتابخانه بنياد رفتيم. برخورد اميدواركننده و صميمانه اش باعث شد به راحتى با او ارتباط برقرار كرده و زمينه همكارى هاى بعدى را نيز فراهم كنم. در اين ميان خواهر امينى هم به يارى ما شتافته منابع مكتوب و جالبى دراختيار گذاشتند. آنچه در زير مى خوانيد مختصرى از زندگينامه شهيد حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ عبدالله ميثمى است.
شب بيست و يكم رمضان المبارك در شهر اصفهان به دنيا آمد. بستگان نام هاى مختلفى پيشنهاد مى كردند اما بعد از بحث بسيار بنا شد استخاره به قرآن جواب قطعى را اعلام كند. آيه شريفه اى از سوره مباركه مريم همه را به يك سو فراخواند: «انى عبدالله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا...» پس نامش را عبدالله گذاشتند. با شير پاك مادر و آواى زيارت عاشوراى پدر پرورش يافت. پس از اتمام دوره دبستان، وارد عرصه كار و كوشش شد. روزها در مغازه كوچك پدر به كار مشغول بود و شبها به درس خواندن مى پرداخت. در سنين نوجوانى براى اقناع طبع بلند و خواسته هاى مقدسش هيأتى به نام «حضرت رقيه» تأسيس كرد و علاوه بر عزادارى به هم سالان خويش قرآن آموزش مى داد. مقارن با ايام تحصيل در دبيرستان كه زمانه بيداد ظالمان طاغوت بود وارد عرصه فعاليت هاى سياسى و تشكيل دهنده هسته روشنگرى و مبارزه در محيط پيرامون خود شد.در اين هسته دو ياور خستگى ناپذير (شهيد مصطفى دانى پور و شهيد رحمت الله ميثمى) او را همراهى و پشتيبانى مى كردند. وى كه داراى ذكاوت و قدرت خلاقيت بالايى بود براى پنهان ماندن فعاليت هاى سياسى و مبارزات خود و همراهانش، مقبره مرحوم كرباسى (از علماى بزرگ اصفهان) را كه محلى كم تردد بود براى تشكيل جلسات و محل مراودات خود برگزيد و با عهده دار شدن مسؤوليت متولى مقبره، هفته اى يك روز را به اين كار اختصاص مى داد. وى كه در عين حال شيفته كسوت روحانيت بود پس از چندى همراه با دو يار هميشگى اش براى تحصيل علوم الهيه و معارف به شهر مقدس قم عزيمت كرد. در همين اثنا محل مقبره كه جايگاه سياستگذارى هاى هسته مقاومت بود توسط يكى از كوفى صفتان به ساواك راپرت داده شده بود، بنابراين ميثمى در شهر قم با نام مستعار رفت و آمد كرده و مشغول به تحصيل بود. وى حين اشتغال به كسب علم نيز در مدرسه حقانى چنان داراى جذبه و شخصيت اجتماعى شده بود كه هر تازه واردى با چند برخورد به نقش رهبرى و خط دهنده او پى مى برد. شبى از شبهاى تيره (شب يازدهم خرداد ۱۳۵۴) دژخيمان به مدرسه حقانى يورش بردند. مدرسه تحت محاصره قرار گرفت. در حجره ها به ضرب لگدها گشوده شد و دهانى مست از باده غرور فرياد برآورد:«عبدالله ميثمى، عبدالله ميثمى جلو بيايد.» وى كه جز ترس از خدا در دل نداشت پيش آمد و گفت: «عبدالله ميثمى من هستم.» عاقبت اين اعتراف و گزارش هاى آنچنانى ساواك اين بود كه دادگاه فرمايشى حكومت وى را به پنج سال زندان محكوم كرد. در بند سياسى زندان قصر همنشين كسانى شد كه وابستگان فرقه هاى چپى و التقاطى بوده جمود فكرى شان موجب شده بود تاب تحمل و لمس حقيقت وجود و انديشه هاى شهيد ميثمى را نداشته باشند.
احساس، انديشه و باورهاى مذهبى، او را بر آن مى داشت تا جان پاك خود را از هر نوع تأثير پليد آن محيط دور نگاه دارد. از آنجا كه غذاى زندان با گوشت وارداتى (كه ذبح اسلامى نداشت) پخت مى شد - و خود شهيد نيز رژيم را غاصب بيت المال مى دانست - در تمام طول مدت زندان از غذاى آنجا نخورد. اوبه تكه نان و گاهى ماست اكتفا مى كرد.
زندان سبب نشد تا از كسب معرفت دست بردارد. در بين هم سلولى ها، پيرمردى فاضل و روحانى بود از علماى مدرسه مروى. از تمام لحظات حضور آن شخص استفاده كرد. با قرآن بيشتر مأنوس شد. نهج البلاغه و اصول كافى را تا به انتها مطالعه كرد و در عين حال از يك پزشك زندانى، علوم پزشكى را فرا گرفت.
به گفته خود وى در تمامى مدت زندان، يگانه يارى دهنده او آيات قرآن (به خصوص سوره يوسف) و راز و نيازهايى بود كه با خالق خود داشت. هر جمعه با اندك آبى غسل مى كرد. اگرچه عوامل رژيم با اطلاع از مناجات او سخت وى را تنبيه مى كردند اما با اين حال دست از عبادتهاى شبانه خود برنداشته تا يك سال و نيم بعد كه به همراهى عده ديگرى از زندانيان به زندان اصفهان منتقل شد. همچنان غرق در خدا بود. زندان اصفهان فرصتى بود تا به ارشاد و پالايش روح گمراهان و درماندگان پرداخته چهره واقعى اسلام را براى ايشان آشكار كند. وى درباره تأثير عملكرد خود در زندان اصفهان چنين گفته است: «دو عاشورا را در زندان بودم. سال اول با منافقين و سال بعد در زندان عادى و در جمع جاهلها. در شب عاشورا همين جاهلها آنچنان نوحه خوانى كردند و سينه زدند كه مرا منقلب كردند.»
همزمان با نهضت يكپارچه و مردمى، رژيم قدم به قدم عقب نشينى كرده كم كم چهره عوض كرده به بار نشستن انقلاب را شاهد بود.
حركت هاى مردمى باعث شد زندان ها گشوده و زندانيانى آزاد شوند. شهيد ميثمى نيز پس از تحمل بيش از دو سال اسارت در تاريخ اول آبان ماه ۱۳۵۷ آزاد شد. سختى هاى زندان اراده او را براى مبارزه جدى تر و روحش را پايدارتر كرده بود. بازمانده هاى پوشالى رژيم چند بار سعى كردند با بازداشت او و رها كردنش در بيابان (شايد طعمه درندگان شود) كار او را يكسره كنند اما به فضل خدا هر بار ناكام ماندند.
پس از به ثمر رسيدن انقلاب و تشكيل سپاه به فرمان حضرت امام(ره)، تعهد راستين شهيد ميثمى سبب شد دوباره تحصيل را رها كرده به فرمان پير و مرادش به سپاه بپيوندد و در ياسوج اين ديار فراموش شدگان زمان طاغوت، مشغول انجام وظيفه شود. وى از همان لحظه ورود با چشمانى باز و هوشى سرشار، تمامى تحولات استان و حركت هاى ضدانقلاب را زير نظر گرفت. از يكسو با برخورد قاطع خان ها و ضدانقلاب را از صحنه خارج و از سوى ديگر با رسيدگى به وضعيت معيشتى، اجتماعى و فرهنگى مردم محروم، زمينه جذب آنان به سوى انقلاب و خط ولايت را فراهم ساخت.
ميثمى علاوه بر مسؤوليت در سپاه، در شهربانى، دبيرستان ها، مساجد و روستاهاى دور و نزديك حضورى فعال داشت. وى نخستين نماز وحدت را در ياسوج برگزار كرد و براى تشكيل نماز جمعه و انتخاب امام جمعه ياسوج تلاش بسيارى كرد و به همت او بود كه نزديك به چهارصد كتابخانه در روستاهاى دور و نزديك تأسيس شد.
تا زمانى كه در استان حضور داشت هرهفته خانواده هاى بى بضاعت روستايى چشم انتظار آمدن او با ماشين سيمرغ قديمى سپاه بودند كه با خود مايحتاج اوليه زندگى آنان را به همراه مى آورد.
به مرور، مسؤوليت هاى شهيد ميثمى بيشتر شد. عملكردش از استان فراتر رفت و استان هاى همجوار را نيز در بر گرفت. پليدان، آتش جنگ را برافروختند و او در اشتياق پيوستن به رزمندگان اسلام تنها بنا به اطاعت از دستور مقام ولايت به فعاليتش در استان ادامه مى داد تا اينكه بعد از سى ماه فعاليت در ياسوج، به عنوان مسؤول دفتر نمايندگى حضرت امام(ره) در سپاه به شيراز منتقل شد.
در همين زمان هنگامى كه براى انجام يك مأموريت نظامى همراه با شهيد كلاهدوزان (فرمانده منطقه ۹ سپاه) عازم بندرعباس بود در تصادف شديدى كه در جاده رخ داد به شدت مجروح شد و همراهش به فيض عظيم شهادت نايل آمد، وى پس از بهبودى بلافاصله به انجام وظيفه پرداخت.
شهيد ميثمى در همان زمان كه در شيراز مشغول خدمت به انقلاب بود با خانواده شكوهنده (كه دو فرزندشان به شهادت رسيده بود) وصلت كرد و حاصل اين ازدواج سه پسر به نام هاى هادى، حسين و محمد است.
وى بعد از سى ماه تلاش شبانه روزى در شيراز، به آرزوى ديرينه اش رسيد و به عنوان نماينده ولى فقيه در قرارگاه خاتم الانبياء(ص) در تاريخ ششم تيرماه سال ۱۳۶۳ به جبهه شتافت.
هنگام ورود به قرارگاه عده اى پنداشتند اين جوان ساده پوش با چفيه اى زير بغل كه كتاب ها و لباس هايش را در آن پيچيده، قدرت تحمل و به سرانجام رساندن اين وظيفه خطير را نخواهد داشت. شهيد ميثمى بى توجه به اينگونه نظرات و برخوردها، آرام و دور از هياهو آغاز به كار كرد. به تدريج همانند گذشته رفتار دوستانه و دلنشين، نظرات عميق و راه حل هاى كارسازش موجب شد تا همگان او را به عنوان فردى كارا بشناسند و مهرش را در قلب هاى خويش جاى دهند.
حضورش صورت مجسم اميد بود و القاءكننده توكل او به ذات بارى تعالى. هيچگاه براى انجام وظيفه به دنبال امكانات و يا حتى كوچكترين امتيازى براى خود نبود. به پاداش زحماتش پيشنهاد شد تا به حج برود اما عشق به جبهه وادارش كرد جواب دهد: «حج من در جبهه است.»
سردار محسن رضايى درباره وى گفته است: «تا وقتى شهيد ميثمى بود همه كارها خود به خود انجام مى شد و ما از مشكلات خبردار نمى شديم ولى حالا براى هر كارى بايد مشكلات بيشمارى را حل كنيم.»
وى در تمام عمر پربركت خود خانه اى نداشت و با همسر و فرزندانش در اتاقى كوچك در مسافرخانه اى كه سپاه براى مبلغين و خانواده هايشان اجاره كرده بود زندگى مى كرد.
ميثمى كه پس از شهادت دو يار ديرينه اش و ساير همرزمانش تاب اسارت در قفس تن را نداشت و مشتاق وصال بود با آغاز عمليات كربلاى ۵ (مرحله دوم) اصابت تركشى كوچك در سرش بهانه رهايى يافت و بدن غرقه به خونش به اهواز و سپس تهران منتقل شد. اما تلاش پزشكان بى نتيجه ماند و سرانجام آن سردار گمنام در دوازدهم بهمن ۱۳۶۵ در سالروز شهادت حضرت فاطمه(س) به آرزوى ديرينه اش دست يافت.
يادش همواره گرامى و در قلب هاى پاك نهادان روزگار محفوظ باد. ان شاءالله
ابوالفضل باشتنى
عطر سيب
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد قاسم سلاجته
تو را به ياد مى آورم؛ در كوچه هاى خاكى روستايم، در مزارع سبز، باغهاى پرگل و خانه هاى گلى.
تو را به ياد مى آورم؛ با چشمانى فرو افكنده و ديدگانى به خاك دوخته، راستى تو در خاك چه مى ديدى كه ما نمى ديديم!  تو افتادگى و تواضع را از خاك آموختى كه چنين پذيراى وعده الهى شدى تو از خاك بودى و بر افلاك شدى، اين قرابت را تو چه خوب فهميدى و ما چه دير مى فهميم.
تو از نسلى بودى كه تسليم و رضا صفت ممتازشان بود و ايستادگى و حق طلبى خصلت ذاتى اشان. راستى فرعون درونت را چگونه كشتى؟ به ما بگو، به ما كه فرعون درونمان چيزى نمانده است كه نداى «ان ربكم الاعلى» سر بدهد.
ساده بودى و صميمى، مثل آب، مثل نور و جارى شدى همچون آب درخاطره هايمان و صعود كردى همچون نور تا آن سوى كهكشانها. چيزى كمياب و كيميا در تو و همنسلان تو بود كه حسرت در جانمان مى ريخت، چيزى از جنس صفا، از جنس لطافت آسمانى، شايد به همين دليل بود كه در آسمان بر فراز كوهها مرگ را پذيرا شدى.
وقتى جنگ تمام شد، تو نماندى تا در رثاى آن فضاى ملكوتى به سوگ بنشينى، هر جا و همه جا را ملك خدا و عرصه ستيز حق و باطل دانستى و جبهه اى ديگر گشودى و با اشرار و قاچاقچيان، آنان كه نه خاك ميهنت كه جان جوانان ميهنت را هدف گرفته بودند به ستيز برخاستى، تو مى دانستى روزى از پى قافله شهدا روان خواهى شد، تو در پى مرگ مى شتافتى. شما مرگ را دور زده بوديد، مرگ لنگان لنگان از پى شما مى آمد: «مؤتواقبل آن تموتوا» تو جوان رفتى و پاى در جاى پاى سنت گذاشتى، مگر قاسم بن حسن (ع) در رزمگاه كربلا جوان نرفت؟ آن هنگام كه حسين (ع) يارى مى طلبيد جاى تأمل نديد و به يارى عمويش شتافت تا در هميشه تاريخ بماند و به جوانان بگويد؛ در محضر حق بهانه جوانى بهايى ندارد. جوان رفتى و ما را در حسرت نگاه مهربانت گذاشتى. حالا ما مانده ايم با خوابهايى كه تو رنگيشان مى كنى، ما مانده ايم و يادگارهاى تو، بعد از تو نمى دانيم سرمان را بالا بگيريم يا چشم به زمين بدوزيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |