|
عطر سيب
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد قاسم سلاجته
تو را به ياد مى آورم؛ در كوچه هاى خاكى روستايم، در مزارع سبز، باغهاى پرگل و خانه هاى گلى. تو را به ياد مى آورم؛ با چشمانى فرو افكنده و ديدگانى به خاك دوخته، راستى تو در خاك چه مى ديدى كه ما نمى ديديم! تو افتادگى و تواضع را از خاك آموختى كه چنين پذيراى وعده الهى شدى تو از خاك بودى و بر افلاك شدى، اين قرابت را تو چه خوب فهميدى و ما چه دير مى فهميم. تو از نسلى بودى كه تسليم و رضا صفت ممتازشان بود و ايستادگى و حق طلبى خصلت ذاتى اشان. راستى فرعون درونت را چگونه كشتى؟ به ما بگو، به ما كه فرعون درونمان چيزى نمانده است كه نداى «ان ربكم الاعلى» سر بدهد. ساده بودى و صميمى، مثل آب، مثل نور و جارى شدى همچون آب درخاطره هايمان و صعود كردى همچون نور تا آن سوى كهكشانها. چيزى كمياب و كيميا در تو و همنسلان تو بود كه حسرت در جانمان مى ريخت، چيزى از جنس صفا، از جنس لطافت آسمانى، شايد به همين دليل بود كه در آسمان بر فراز كوهها مرگ را پذيرا شدى. وقتى جنگ تمام شد، تو نماندى تا در رثاى آن فضاى ملكوتى به سوگ بنشينى، هر جا و همه جا را ملك خدا و عرصه ستيز حق و باطل دانستى و جبهه اى ديگر گشودى و با اشرار و قاچاقچيان، آنان كه نه خاك ميهنت كه جان جوانان ميهنت را هدف گرفته بودند به ستيز برخاستى، تو مى دانستى روزى از پى قافله شهدا روان خواهى شد، تو در پى مرگ مى شتافتى. شما مرگ را دور زده بوديد، مرگ لنگان لنگان از پى شما مى آمد: «مؤتواقبل آن تموتوا» تو جوان رفتى و پاى در جاى پاى سنت گذاشتى، مگر قاسم بن حسن (ع) در رزمگاه كربلا جوان نرفت؟ آن هنگام كه حسين (ع) يارى مى طلبيد جاى تأمل نديد و به يارى عمويش شتافت تا در هميشه تاريخ بماند و به جوانان بگويد؛ در محضر حق بهانه جوانى بهايى ندارد. جوان رفتى و ما را در حسرت نگاه مهربانت گذاشتى. حالا ما مانده ايم با خوابهايى كه تو رنگيشان مى كنى، ما مانده ايم و يادگارهاى تو، بعد از تو نمى دانيم سرمان را بالا بگيريم يا چشم به زمين بدوزيم.
|