يكشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۶ ذيحجه ۱۴۲۵
Sun, Feb 6, 2005
ويژه ۴
۳۰۵۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
درباره «دوستى» با خشايار اعتمادى:
دنبال چه مى گردى؟
شايد در سال چيز هاى زيادى را گم كنيم. شايد خيلى از آنها را اصلاً نفهميم كه گم كرده ايم و بعضى ها را هم وقتى فهميديم به سرعت باد فراموش كنيم. يعنى اصلاً چه بهتر! ولى چيز هايى هست كه وقتى گم شود از روى نبودنش، بودنش را حس مى كنيم و وقتى جايش خالى باشد تازه ديده مى شود. آنوقت به دنبالش خواهيم گشت از كوه و دره و دشت گرفته تا ستون روزنامه، نشانى ما:
donchemig@ Yahoo.com
<
من نرگس شير محمدى هستم و به دنبال يكى از دوستانم به نام الهه آسايش فام مى گردم. ما دوران راهنمايى در مدرسه «نمونه زينب كبرى» همكلاسى بوديم. هر كسى ازش خبرى داره به من ايميل بزنه
Narges-shirmohammadi@yahoo.com
<
سال ۱۳۶۶ تهران دبيرستان شهيد اندرزگو تنها كلاس دوم رياضى، دبير ادبيات. اگر خانم فروزنده سراهنگ را مى شناسيد يا از ايشان خبرى داريد به من ايميل بزنيد.
P-afsane@yahoo.com
افسانه پايدار
<
راستش من به دنبال معلم سال پنجم ابتدايى خودم مى گردم. فكر مى كنم حدوداً سال ۷۷ بود مدرسه شهيد دستغيب واقع در دهكده المپيك سركار خانم مينايى تا آنجايى كه به ياد دارم ايشان يك دختر داشتند به نام ياسمن خانم كه يك سال ازما كوچكتر بود. از همه كسانى كه از ايشان خبر دارند خواهش مى كنم به من ايميل بزنند. همين طور دوستانم در اون سال در كلاس ۵‎/۲ (شبنم، ندا، مهسا...)
منتظرم بچه ها!...
ممنون مى شم اگه چاپش كنيد.
Be-the-best-1@yahoo.com
<
در دوران دانشگاه دوستى داشتم به نام عليرضا زاغى ... الان دوسالى مى شه از شون بى خبرم... اگر كسى از ايشون اطلاعى داره ممنون مى شم بهم اطلاع بده
Behnam 1567 @ yahoo.com
بهنام
<
من دوستى داشتم تو تبريز دبستان نو ر به اسم محمد سال پنجم ۷۷ ۷۸ حالا من اون رو گم كردم از شما مى خوام اين مطلب رو چاپ كنيد تا شايد دوست قديمى من پيدا بشه
Behnam002 ۲۰۰@yahoo.com
<
من دنبال يك دوست مى گردم كه در ارتباط با موسيقى باهاش صحبت و مشورت كنم
unrealcrazy@yahoo.com
درباره «دوستى» با خشايار اعتمادى:
كفشت را دربيار
بيا داخل...
200697.jpg
تنها يك بار با خشايار اعتمادى گفت و گو كرده بودم. سال ۷۶ بود و آغاز جريان موسيقى پاپ و حالا هفت سال از آن روزها گذشته بود كه دوباره روبروى هم مى نشينيم. چقدر تغيير كرده بود. عميق تر شده بود و صميمى  تر. معلوم بود كه تنها در هياهوى آلبوم دادن و كنسرت گذاشتن محصور نبوده و سعى كرده به چيزهاى ديگرى هم برسد. كشف اين نكته در او، اين همنشينى را برايم دلنشين كرد. قرار است تا چند وقت ديگر آلبوم جديدش را هم روانه بازار كند. سه، چهار قطعه اش را گوش دادم و به گمانم كار متفاوتى آمد و دست كم كار بحث انگيزى است كه موافقان و مخالفان فراوانى خواهد داشت. خشايار سايت رسمى هم دارد كه نشانى اش اين است: www.khashayaretemadi.com

تأثيرگذاران بر خشايار اعتمادى:

پروردگار
بعضى حرف ها آنقدر ازطرف خيلى ها تكرار شده كه آدم مى ترسد اگر از آن بگويد به حساب شعار دادن ورياكارى گذاشته شود. ولى واقعاً حضور پروردگار در زندگى ام مؤثر بوده . آن را پيش برده و تا اينجا رسانده است.

خانواده
تمام آن چيزى كه دركار به دست آورده ام از خانواده گرفته ام . من هيچ چيزى از كارم به خانواده نداده ام، آنها بوده اندكه مرا حمايت مادى و معنوى كرده اند. من بچه يك زارعم و پول اين زراعت به كار موسيقى آمد.

معلم ها
هميشه ازمعلم هايم چيز ياد گرفته ام. منظورم درس نيست. منش خيلى از آنها بودكه به من چيز ياد داد. اصولاً خيلى درسخوان نبوده ام. حتى دانشگاه هم به خاطر احترام به پدر ومادرم رفتم ومعدل ليسانسم آنقدر پايين است كه خجالت مى كشم بگويم ليسانس دارم. من درس آكادميك ياد نگرفتم، از آنها درس زندگى ياد گرفتم.

> دور و برت دوستى هست؟
\ دوست يك كلمه بزرگ است.
> بزرگ مثل چى؟
\ بزرگ مثل ميلياردها. امروزه مى بينيم يك نفر دهانش را باز مى كند و به راحتى از ميليارد صحبت مى كند، اما وقتى كسى به او مى گويد صد هزار تومان دارى به من بدهى، مى بينى كه حرفى براى گفتن ندارد. دوست هم همينطور است. درباره دوستى هم به راحتى مى توان صحبت كرد و گفت من دوستان زيادى دارم، ولى بايد در مواقع خاص ببينى كه آيا اين دوستى واقعاً وجود دارد يا نه. من آشناهاى زيادى دارم، اما حوزه دوستانم خيلى محدود است. شايد بتوانم بگويم در وهله اول خانواده ام دوستم هستند.
> غير از آن ماجراى «ميليارد» و «صد هزار» تومان ديگر چه ملاكهايى براى دوستى وجود دارد؟
\ دوست آن كسى است كه تو را به خاطر خودت بخواهد و دلش براى تو بلرزد و به خاطرت از خودش بگذرد. در مرحله اول مادر و پدر و دو تا خواهرهاى من اين طورند و در قدم بعدى دو يا سه نفر كه دوستان صميمى ام هستند.
> آن دو يا سه نفر چه ويژگيهايى دارند؟
\ من فكر مى كنم بزرگترين ويژگى آنها ازخودگذشتگى است. هرچند كه بايد در نظر داشته باشى كه هيچ آدمى صد در صد نيست. وقتى ملاك از خود گذشتگى باشد، مى توانى آدمها را بر آن اساس تقسيم بندى كنى و آدمى را پيدا كنى كه فقط شريك لحظات شادى تو نباشد. وقتى غمگينى فكر كنى حالا و درست در اين لحظه به چه كسى مى توانى تكيه كنى. از نگاه ديگر، دوست فقط نبايد شنونده باشد، بايد به آدم چيز ياد بدهد. اينكه يك نفر فقط به حرفهاى آدم گوش بدهد و او را تأييد كند، امتياز خاصى نيست. اگر توانست دوستانه عيب تو را بگويد، مهم است. او به رايگان چيزى به تو مى دهد كه ارزشش زياد است. بزرگى مى گفت بهترين دوستان من منتقدين من هستند.
> خودت از اين دوستان منتقد دارى؟
\ بله و از آنها فراوان ياد گرفته ام.
> وقتى ازت انتقاد مى كنند، ناراحت نمى شوى؟
\ چرا. در وهله اول مثل هر آدم ديگرى در صدد دفاع بر مى آيم و ناراحت مى شوم. آن هم به دو دليل، يكى كه اين آدم چرا اين حرف را به من مى زند و ديگر اينكه چرا اين مسأله به ذهن خود من نرسيده است، اما بعد كه به خلوت خودم مى روم و حرفهايش را آناليز مى كنم، مى بينم كه درست مى گفته است.
> بيشترين انتقادهايى كه ازت مى شود، چه مسأله اى را در بر مى گيرد؟
\ اين مسأله در دو حوزه بررسى مى شود، يكى زندگى خصوصى مان است و ديگرى زندگى اجتماعى مان. در زندگى اجتماعى كسانى مثل ما كه ادعا مى كنند هنرمند پاپ و مردم پسند هستند، مسأله روابط عمومى بسيار مهم است. اگر دوستى كنار آدم باشد كه بتواند نسبت به اين مسأله مدام تذكر بدهد، خيلى خوب است.
> پس منتقدينت به روابط عمومى ات ايراد مى گرفته اند، درست است؟
\ يك چيزهايى ذاتى است كه روابط عمومى هم از همان موارد است. تو دو تا بچه را مى بينى كه يكى شان به راحتى حاضر است آبنبات چوبى اش را كادو كند و به دوستش بدهد و يك بچه را هم مى بينى كه وقتى قرار است آبنبات چوبى اش را بگيرى، زمين و زمان را به هم مى دوزد. اما به هرحال بخشى از روابط عمومى هم ياد گرفتنى است. من از يك حوزه كه مخاطب چهل، پنجاه نفرى داشت، يكباره به حوزه اى آمدم كه مخاطب چند ميليونى داشت. طبيعتاً اين تغيير حوزه، شرايط جديدى را مى طلبيد كه به لحاظ شخصى هم ممكن بود انتقادهايى را به همراه بياورد.
> وقتى اين حوزه يكباره تغيير كرد، در داخل خشايار اعتمادى چه اتفاقى افتاد؟
\ باور كن يك انقلاب صورت گرفت و خيلى هم سخت بود. چون تو خودت بهتر مى دانى كه جريان هنر با ديگر جريانات رايج فرق مى كند. تو مى توانى يك فوتباليست را دوست داشته باشى، اما كارى به اخلاق و رفتار او نداشته باشى، چون او را فقط توى زمين مى بينى. اما يك هنرمند، مهمان اوقات تنهايى توست. در احساسى ترين لحظات با صدايش، شعرش، موسيقى اش و... ارتباط برقرار مى كنى. خب، اين آدم نمى تواند از سطح اخلاقى پايينى برخوردار باشد. رعايت اين مسأله طبيعتاً كار ساده اى نيست. خيلى سخت است كه بتوانى در عين معروفيت، محبوب هم باشى. خوانندگى فقط ميكروفن و انتخاب شعر و موسيقى درست نيست.
> چه چيز ديگرى هست؟
\ حسن معاشرت و ارتباط عمومى. يك نفر مى تواند قاتل باشد و معروف، اما نمى تواند محبوب باشد. براى رسيدن به اين محبوبيت بايد از خودگذشتگى داشته باشى. خيلى وقتها هست كه من عميقاً ناراحتم. مثل هر آدم ديگرى دلخورم. در آن لحظه اگر با مردم برخورد كنم، مجبورم روى اين ناراحتى ها پرده بكشم تا فقط انرژى مثبت ام را به مردم انتقال دهم. مجبورم فقط لبخند بزنم.
>  و بعد اين ماجرا باعث مى شود كه تو در لحظاتى براى ديگران «بازى» كنى، اين مسأله خوشايندى نيست...
\  تصور مى كنم بخشى از اين مسأله به تمرين بر مى گردد. تمرين مثبت بودن و از «بازى» به آن معنا كه تظاهر باشد فاصله مى گيرد. از طرفى ديگر وقتى انرژى مثبت بدهى، انرژى مثبت هم مى گيرى و اين چيز كمى نيست. تو وقتى دنبال پول هستى، از خيلى از چيزهاى زندگى ات مى زنى تا قلكت را پر كنى. درباره انرژى هم همين طور است. آدم يك قلك انرژى دارد كه همين لبخندها، همين برخورد مردم، همين صحبت ها آن قلك را پر مى كند. هر چند در مواقع زيادى قلكت خالى مى شود و تو مجبورى اندوخته هاى آن را خرج كنى.
> درست در اين لحظه اى كه اينجا نشسته ايم، قلكت پر است يا خالى؟
\  اين خيلى سؤال حساسى است. من فكر مى كنم در شرايط نرمالى نيستم و هنوز نياز به كسب انرژى دارم. چون يك سال است كه اندوخته هاى فكرى و مادى ام را براى توليد يك اثر هزينه كرده ام و قلك تقريباً خالى شده و حالا بايد منتظر بمانم تا اين اثر شنيده شود و ببينم آيا قلك انرژى ام پر مى شود يا نه؟ البته اين را هم در نظر بگير كه اين قلك هيچ وقت تا آخر خالى نمى شود. چون هنرمند علاوه بر اينكه با مردم در ارتباط است با ذات پروردگار هم رابطه دارد. اين را باور كن. من به آن معتقدم.
> درباره پر بودن آن قلك صحبت كرديم، اما بگو چه چيزى آن را به سرعت خالى مى كند.
\  اينكه فكر  كنى زحمتى كشيده اى كه به چشم نمى آيد يا براى دوستى هزينه اى مى كنى كه او آن را نمى فهمد...
>  اگر اينطور باشد كه قلكه بايد تهش هم درآمده باشد؟
\  بله... اما يك چيز از آن جلوگيرى مى كند و آن داشتن دوست خوب است. اين خيلى مهم است و اصلاً به اين معنى نيست كه دوستت فقط دهنده باشد. گاهى وقت ها اينكه به كسى چيزى بدهى، خودش مى تواند آن قلك انرژى را پر كند. براى خيلى ها سفره دار بودن مهم است و براى بعضى ها سورچران بودن.
>  اولين دوستت چه كسى بود؟
\  بر مى گردد به دوران دبستان. با چند نفر دوست بودم كه شايد آنها الآن تصور نكنند كه من هنوز هم اسمشان در خاطرم هست و گاهى بهشان فكر مى كنم. مثلاً آبتين يا سپنتا يا آرمند يا ژيلبرت.
>  اين ديگر چه جور اسم هايى ست؟ توى پاريس مدرسه مى رفتى؟
\  نه، مى رفتم مدرسه انديشه كه ارامنه هم آنجا درس مى خواندند. مدرسه عجيبى بود كه تويش هم مسجد داشت و هم كليسا. انقلاب كه شد مدرسه ام عوض شد و بعد يك دوست پيدا كردم به اسم سامان جيلانچى كه بعد از سال ها پنج شش ماه پيش دوباره پيدايش كردم. يك دوست ديگر داشتم در دوره دبيرستان كه اسمش اميرعباس وافى بود. امير رفت آمريكا و همديگر را نديديم. من كه رفته بودم آمريكا، وقتى فهميده بود آنقدر گشت تا مرا پيدا كرد.
> توى سال هاى كودكى چطورى بودى؟ آب نبات چوبى ات را كادو مى كردى به ديگران بدهى يا...
\  نه، باور كن اين كار را مى كردم. هنوز هم همين طور هستم. به دهندگى عادت بيشترى دارم تا به گيرندگى. شغلم اين را ثابت مى كند. من به خاطر اين كار خيلى هزينه كرده ام.
>  اما بهره بردارى هم كرده اى.
\  نه به اندازه هزينه هايم. هر چه از اين حرفه درآورده ام خرج خودش كرده ام و گاهى حتى هزينه ها را از منابع ديگرى پرداخته ام. اما آنچه برايم جالب است جنس كارى است كه دارم مى كنم.
>  و شهرت؟
\  نه، ديگر برايم جذاب نيست. شايد در روزهاى اول برايم خيلى مهم بود كه مشهور باشم يا حتى جنجالى اما حالا ديگر دنبال چيزهاى ديگرى هستم.
> دنبال چه چيزهايى؟
\  دنبال اينكه حرفى براى گفتن داشته باشم. پيام باشم، نفير باشم، انرژى باشم...
> مى توانى؟
\  خيلى سخت است. خيلى سخت است. الآن تقسيم بندى ها به هم خورده. قبلاً هر خواننده اى مخاطب خودش را داشت. يكى لاله زارى بود، يكى روشنفكرى مى خواند اما حالا اين تعريف ها به هم خورده و مخاطبين قاطى شده اند. خيلى سخت است كه بخواهى همه اين آدم ها را راضى كنى. چند روز پيش يك جوانى داشت با من صحبت مى كرد و آخرش گفت: «خشايار مارو مرام پيچ كردى.» خب من براى اين جوانى كه هم تحصيل كرده است و هم واژه اى مثل «مرام پيچ» به كار مى برد، چى بايد بخوانم كه او را راضى كند؟ الآن اگر تو دو تا دوست صميمى داشته باشى، مى بينى شخصيت هاى اينها با هم تفاوت هاى اساسى دارد، در صورتى كه پيش از اين اگر يك جمع دوست صميمى بوده اند، تفاوت هاى خيلى زيادى با هم نداشته اند.
> از كجا مى دانى؟ شايد آن وقت ها هم همين طور بوده.
\  نه، نبوده. ما نخورديم نون گندم، اما ديديم دست مردم.
> خب تو اگر بخواهى خودت را با اين موج هماهنگ كنى كه موج تو را مى برد، پس نقش هنرى ات چه مى شود، اينكه بتوانى تأثير فرهنگى بگذارى چه؟
\  به نظر من وقتى زمان جارى است، ايستادگى اصلاً معنايى ندارد. تو اگر بخواهى جمعى را به باور برسانى بايد با آنها همراه شوى. اگر توى خانه رسم اين باشد كه مهمان ها كفش شان را در بياورند، من براى ورود به خانه تو مجبورم كفشم را در بياورم وگرنه مرا راه نمى دهى.
>  البته مشروط بر اينكه خود تو اساساً دوست داشته باشى بيايى خانه من يا نه!
\  صد در صد. من اين آمدن را انتخاب كرده ام. وقتى كسى خواننده پاپ مى شود يعنى خواسته برود توى خانه مردم. چه باكفش چه بى كفش. اين يك جريان عجيب است. بخشى از خوانندگى شناخت اجتماعى است. اينكه جامعه را بشناسى و بدانى براى چه كسانى دارى مى خوانى وچى دارى تحويلشان مى دهى. بايد بدانى كه با هر كس چطور بايد صحبت كنى . من دوستان زيادى دارم. دوستان روحانى، دوستان هنرمند ، دوستان تين ايج و ... با هر كدام ازاينها مثل خودشان صحبت مى كنم.
>يعنى بلدى كه با هر قشرى چطور برخورد كنى.
\ بله. سعى مى كنم.
>با قشر روحانى كه گفتى، چطور برخورد مى كنى؟
\ من به عنوان يك هنرمند بايد اطلاعات مذهبى داشته باشم.
>براى چى بايد؟
\ به خاطر اينكه من خواننده پاپ هستم و ادعا مى كنم كه موسيقى ام به درد همه مى خورد. پس بايد از مذهب هم سر در بياورم وبايد بدانم كه با يك روحانى يا يك فرد مذهبى چطور برخورد كنم.
>پس مثلاً اگر قرار باشد توى سنندج كنسرت بدهى ، حاضرى لباس كردى بپوشى،
\ بايد اين كار را انجام دهم... بايد. مايكل جكسون وقتى توى كشور ديگرى كنسرت دارد، دو ماه جلوتر حدود سى نفر روان شناس وجامعه شناس مى فرستد تا درباره وضعيت روز مردم آن كشور تحقيق كنند و ببينند مردم آنجا اين روزها چه چيزى دوست دارند، چه غذايى مى خورند، چه اصطلاحاتى دارند، تكيه كلامشان چيست و ...
>تو خودت چنين كارى مى كنى؟
\ نه درآن حد، ولى تا جايى كه بتوانم درباره اصطلاحات رايج شهرى كه درآنجا كنسرت مى دهم تحقيق مى كنم. مثلاً كرمانى ها يك اصطلاح دارند كه مى گويند: «خراب» . من توى كنسرت وسط خواندن يك ترانه مى گفتم خراب و نمى دانى چه غلغله اى مى شد. اينجا مملكت عجيبى است. اقوام مختلفى داردو برقرارى ارتباط با آنها خيلى سخت است. خيلى وقت ها بايد خيلى چيزها را تحمل كنى.
يك بازيگر تلويزيون ، يك سال تمام ، هر شب اداى صداى مرا در آورد. بارها توى خيابان بودم و بعضى ها به تقليد از آن بازيگر اداى مرا در مى آوردند. خيلى وقت ها همراه پدرم بودم، يا همراه مادرم يا همراه بعضى دوستان خاصم . نمى دانى چه رنجى مى كشيدم اما لبخند مى زدم وبا آنها همراهى مى كردم.
>دوست ندارى نامزد رياست جمهورى بشوى؟
\ نه . بين دوست داشتن وتوانايى داشتن فاصله زيادى است. دوست هم داشته باشم توانايى اش را ندارم.
>اگر كانديدا شوى، فكر مى كنى چند تا رأى بياورى؟
\ من بنا را براين مى گذارم كه حتى يك رأى هم نياورم چون مردم ما مردم فهميده اى هستند. آنها مى دانند كه خشايار اعتمادى ممكن است خواننده خوبى باشد اما حتماً رئيس جمهور خوبى نيست.
>آيا مى دانى تفاوت تمساح و سوسمار درچيست؟
\ بايد بهم كمك كنى. چون من خصوصيات زيست شناسى آنها را نمى دانم. از اين لحاظ فكر مى كنم تفاوتى ندارند ولى شخصيت شان با هم متفاوت است.
>شخصيت شان؟!
\ بله تمساح جزو حيوانات وحشى است و مى دانم كه پوستش را مى كنند و با آن كيف هاى آنچنانى درست مى كنند.
> صرف نظر از اين تفاوت اگر تو تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
\ من فكر مى كنم نيروى درندگى انسان آنقدر هست كه براى خوردن ديگران نيازى به اين ندارد كه سوسمار يا تمساح باشد. من اگر يك آدم درنده خو بودم كسانى را مى خوردم كه به حريم خصوصى ام تجاوز مى كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |