دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۷ ذيحجه ۱۴۲۵
Mon, Feb 7, 2005
ويژه ۳
۳۰۵۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
پليس خانواده
معماى پليسى شماره ۵۸
پليس خانواده
سود زياد
200850.jpg
• بقيه از صفحه۱ ويژه

يك ربع ساعت بعد به جلوى بانك رسيده و وارد شد. داخل اين بانك هم مانند اغلب بانك ها شلوغ و جلوى گيشه ها صف هاى كوتاه و بلند تشكيل شده بود. اغلب افرادى كه در صف ها ايستاده بودند براى پرداخت قبض آب و برق و گاز و تلفن مراجعه كرده و عده كمترى هم مانند عماد براى نقد كردن چك يا واريز پول آمده بودند. در واقع به سهولت براى هر كس اين امكان وجود داشت كه با ايستادن در بانك، افرادى را كه پول دريافت مى كردند شناسايى و حتى از ميزان مبلغ دريافتى آنها نيز مطلع شود. متأسفانه مردم به قدرى دچار گرفتارى هاى مختلف شده و براى انجام هر كارى عجله و شتاب دارند عموماً رعايت موارد ايمنى و حفاظتى را نكرده و به راحتى اطلاعاتى را كه مجرمين نياز دارند، ندانسته و ناخودآگاه در اختيار آنها قرار مى دهند. اگر هر كس اين واقعيت را بداند كه با گرفتن مبالغ زياد پول از بانك ها، به صورت هدفى براى سارقين و افراد مجرم در خواهد آمد شايد بيشتر دقت كرده و با هوشيارى و رعايت موارد ايمنى، اين فرصت را سارقين ندهد كه به راحتى او را شناسايى و شكار كنند. عماد همانطور كه در صف ايستاده و منتظر بود تا نوبت به او برسد، با خودش فكر كرد كه اى كاش مجبور نبود تمام وجه چك را پول نقد بگيرد. زيرا حجم زياد پولها مى توانست جلب توجه ديگران را كرده و براى او خطرساز باشد. هرچند او قبلاً نيز چنين مبالغى را از بانك ها دريافت كرده و بدون هيچگونه اتفاق يا حادثه اى، پول را به شركت رسانده بود ولى تمام اينها دليل نمى شد كه او نگران نباشد. لحظاتى بعد كه جلوى گيشه رسيد، چك پشت نويسى شده را به صندوقدار داده و از او خواهش نمود كه اگر امكان دارد اسكناسهاى دو هزار تومانى به او بدهد. خوشبختانه صندوقدار هم درخواست او را پذيرفته و پنج بسته اسكناس دو هزار تومانى به او تحويل داد. عماد به سرعت بسته هاى پول را از روى گيشه برداشته و هركدام از بسته ها را در يكى از جيب هاى كاپشنش گذاشته و پس از تشكر از صندوقدار از بانك خارج شد.براى برگشتن به شركت ديگر صلاح نديد كه از اتوبوس استفاده كند. زيرا اولاً تا ايستگاه مقدار زيادى بايد پياده طى مى كرد كه با وجود همراه داشتن آن همه پول كار عاقلانه اى نبود، ثانياً در شلوغى و ازدحام داخل اتوبوس، امكان داشت مورد دستبرد سارقين جيب بر قرار گيرد. بنابراين داخل سواره رو رفته و منتظر تاكسى شد.
چند دقيقه بعد اتومبيل مسافركشى كه دو نفر سرنشين در صندلى عقب آن نشسته بودند جلوى او ترمز كرده و راننده پس از اينكه از مقصد او مطلع شد به او اشاره كرد كه سوار شود. عماد هم بلافاصله در صندلى جلو كنار راننده نشسته و اتومبيل حركت نمود. راننده همانطور كه مشغول رانندگى بود نيم نگاهى به مسافر تازه وارد انداخته و از او سؤال كرد: ببخشيد حضرت آقا، شما خارجكى بلديد صحبت كنيد؟ عماد با تعجب به او نگريسته و پاسخ داد: عذر مى خواهم، منظور شما را نفهميدم! - راننده با صداى آهسته ترى گفت: راستش اين دو نفر مسافر خارجى هستند و نيم ساعتى است كه آنها را از جلوى هتل سوار كرده ام، اولش فكر كردم اگر فقط آدرس را از آنها بپرسم مسأله حل است ولى مثل اينكه خودشان هم نمى دانند كجا مى خواهند بروند يا اينكه نمى توانند به من حالى كنند، خلاصه وضعيت بغرنجى شده، گفتم شايد شما بلد باشيد چند كلمه از آنها سؤال كرده تا بدونيم كجا مى خواهند بروند.
عماد كه هنگام سوار شدن توجهى به مسافرينى كه عقب نشسته بودند نكرده بود بى اختيار برگشته و نگاهى به آنها انداخت. خانم و آقايى كه از ظاهر ريخت و لباسشان چنين برمى آمد كه توريست هستند از پنجره اتومبيل خيابان را نگاه كرده و به نظر مى رسيد كه توجهى به مسافر تازه وارد و صحبت هاى رد و بدل شدن بين او و راننده ندارند.
عماد از راننده پرسيد: حالا اينها اهل كجا هستند وبه چه زبانى صحبت مى كنند؟ راننده پاسخ داد: واله من هم نمى دانم ، اگر زحمت نيست خودشما يك جورى از آنها سؤال كن.
عماد پس از اينكه با سرفه اى گلويش را صاف كرد سلامى به مسافرين داده و سؤال كرد كه آيا مى توانند انگليسى صحبت كنند. دو نفر توريست با خوشحالى جواب مثبت داده وگفتند كه اهل كشور يونان هستند وبراى گردش و ديدن آثار باستانى به ايران آمده اند. سپس شروع به تعريف ازكشور ايران كرده وصحبتهاى ديگرى نيز كردند كه عماد عليرغم اينكه ليسانس زبان انگليسى بود زياد متوجه آنها نشد، به همين خاطر رو به راننده كرده وگفت: اينها اهل كشور يونان هستند و خوشبختانه با زبان انگليسى هم آشنا هستند، اگر سؤالى از آنها داريد بفرماييد تا بپرسم.
راننده از او خواست كه بپرسد كجا مى خواهند بروند. عماد هم از آنها پرسيد كه راننده مى خواهد بداند مقصد شما كجاست ؟ مرد خارجى پاسخ داد : قصد داريم دلارهاى خود را تبديل به ريال كنيم. به راننده بگوييد لطفاً ما را به صرافى ببرد. عماد هم گفته هاى آنها را براى راننده ترجمه كرد. راننده با تعجب نگاهى به او انداخته و گفت: اى بابا، يعنى بايد آنها را ببرم طرف هاى خيابان فردوسى و منوچهرى؟ عماد پاسخ داد: آره ديگه، مگر اينكه جاى ديگرى را سراغ داشته باشى. راننده با ناراحتى جواب داد مشكل اينجاست كه من طرح ترافيك ندارم ونمى توانم وارد محدوده بشوم، اگر زحمتى نيست از آنها سؤال كن حالا مى خواهند چه مقدار دلار را به پول ايرانى تبديل كنند؟ عماد كه نمى دانست اين سؤال چه مشكلى را از راننده حل مى كند، ناچار گفته راننده را ترجمه كرد. مرد خارجى جواب داد هزار دلار را مى خواهد تبديل كند. راننده پس از متوجه شدن اين موضوع ، به عماد گفت من نزديك هشتاد هزار تومان پول دارم، از آنها بپرس اگر صددلار ازآنها بخرم مشكلشان حل مى شود؟ - عماد كه چند ساعت پيش نرخ ارز را از داخل روزنامه ديده بود جواب داد: فكر نمى كنم راضى بشوند چون نرخ دلار تقريباً هشتصد و نود تومان است وصددلار مى شود هشتاد ونه هزار تومان . راننده پاسخ داد : من همينقدر دارم، شما از آنها سؤال كنيد شايد متوجه نرخ دلار نباشند. عماد پيشنهاد راننده را براى مرد خارجى ترجمه كرد وبا تعجب ديد كه مرد توريست پذيرفته واز داخل كيفش يك اسكناس صد دلارى را بيرون آورده و به دست او داد. راننده بلافاصله صد دلارى را از دست عباد گرفته واز زير صندليش كيسه اى را بيرون كشيده وازداخل آن بسته اى اسكناس در آوردن و به عماد دادن كه شمارش كند - عماد پس از شمردن اسكناس ها به راننده گفت كه اين ها هفتاد و پنج هزار تومان است و راننده پنج هزار تومان ديگر از داخل جيبش درآورده و به او داد كه روى اسكناس ها گذاشته و به مرد خارجى بدهد. مرد خارجى پس از گرفتن پول و تشكر از عماد، پول ها را داخل كيفش گذاشته و تعداد ديگرى اسكناس صددلارى از آن خارج كرده و به عماد داد. راننده با خنده گفت: عجب آدم هاى ساده اى هستند، خيال كرده اند كه تمام دلارهايشان را خريده ام، بهش بگو مستر اون پول هايى كه به شما دادم فقط براى صددلار بود. عماد هم كه همين تصور راننده را كرده بود براى مرد خارجى توضيح داد كه همان صد دلار كافى بود. ولى مرد خارجى جواب داد: مى دانم پولى كه ايشان دادند براى صد دلار بود اما اگر لطف كنيد و اين دلارها را هم به پول ايرانى تبديل كنيد ممنون مى شوم. عماد گفته هاى مرد را براى راننده ترجمه كرد و او پاسخ داد: من كه گفتم بيشتر از اين پول همراه ندارم، اگر داشتم حتماً اين كار را مى كردم، چه معامله اى بهتر از اين كه آدم روى هر دلار نود تومان سود كند. عماد گفته راننده را كه ديگر پول ايرانى ندارد را براى مسافرين ترجمه كرد. مرد خارجى در حالى كه دلارها را از عماد پس مى گرفت گفت: پس لطفاً به ايشان بگوييد ما را به يك صرافى ببرد. راننده پس از اينكه متوجه خواسته آنها شد با ناراحتى گفت: اى بابا، من كه گفتم نمى توانم وارد محدوده طرح ترافيك شوم، اى كاش شما پول داشتيد و دلارها را از آنها مى خريديد، هم سود خوبى گير شما مى آمد و هم كار بنده را ساده مى كرديد و مى توانستم آنها را دوباره به هتل برگردانم. گفته هاى راننده جرقه اى بود كه در ذهن عماد زده شد و پيش خودش فكر كرد حالا كه اين خارجى حاضر است دلارها را به اين ارزانى بفروشد و من هم پول به اندازه كافى همراه دارم چرا اين كار را نكنم، بعد از خريد دلارها، سرراه مى روم خيابان منوچهرى و آنها را مى فروشم و از اين طريق پول خوبى گيرم خواهد آمد. با اين فكرى كه به سرش افتاده بود به راننده گفت: من به اندازه كافى پول همراه دارم ولى به نظر شما درست است كه اين كار را بكنيم؟ راننده با تعجب نگاهى به او انداخته و گفت: پسر جان اين كار يك جور معامله است و خود آنها هم كه موافق هستند ديگر كجاى كار اشكال دارد؟ به نظر من حتماً اين كار را بكن، اى كاش خود من پول بيشترى همراهم بود و تمام دلارها را مى خريدم. عماد كه تقريباً متقاعد شده و فكر سود بادآورده او را وسوسه مى كرد رو به مرد خارجى كرده و پيشنهاد داد كه مبلغ هزار دلار را خودش از آنها خريدارى كند. مرد خارجى پذيرفته و دلارها را مجدداً از كيف خارج كرده و به دست عماد داد، او هم پس از شمردن ده اسكناس يكصد دلارى و گذاشتن آنها داخل جيبش، چهار بسته از اسكناسهاى دو هزار تومانى را كه از بانك گرفته بود، به او داد. مرد با تعجب نگاهى به اسكناسها انداخته و سؤال كرد كه آيا اين مبلغ در مقابل هزار دلار كافى است؟ و عماد ضمن اينكه براى او توضيح مى داد كاغذى از جيب درآورده و روى آن به طور وضوح، مبلغ دلارها را به ريال محاسبه كرده و سپس جمع چهار بسته اسكناس دو هزار تومانى را هم نوشته و به دست مرد داد. او هم پس از اينكه با دقت به ضرب و جمع نوشته شده روى كاغذ نگاه مى كرد، بالاخره قانع شده و تشكر كرد. راننده كه ديد معامله انجام شده، از عماد خواست كه از آنها سؤال كند اگر كار ديگرى ندارند، راننده آنها را به هتل برگرداند. توريستها با پيشنهاد راننده موافقت كرده و از او خواستند كه به طرف هتل برگردد. راننده ضمن تشكر از عماد به او گفت: اگر براى شما زحمتى نيست، با ماشين ديگرى به مقصدتان تشريف ببريد و اجازه دهيد كه آنها را به هتل برگردانم. عماد نيز كه قصد داشت قبل از رفتن به شركت، به يكى از صرافى هاى خيابان منوچهرى رفته و دلارها را بفروشد، اين پيشنهاد را پذيرفته و پس از خداحافظى از توريستهاى خارجى و تشكر از راننده كه حاضر نشد از او كرايه دريافت كند، از اتومبيل پياده شده و بلافاصله اتومبيلى را دربست گرفته تا او را به خيابان منوچهرى ببرد. در راه با خودش فكر مى كرد كه امروز بخت يار بود و به سادگى سود زيادى گيرش آمد. پس از رسيدن به مقصد، به اولين مغازه صرافى مراجعه كرده و سؤال نمود كه آيا دلار مى خرند؟ و هنگامى كه صراف پاسخ مثبت داد، عماد اسكناسهاى صد دلارى را از جيب درآورده و به دست او داد. مرد صراف پس از گرفتن دلارها به دقت به آنها خيره شده و يكى از آنها را زير دستگاه كوچكى كه روى ميزش قرار داشت گذاشته و بعد همين كار را با بقيه دلارها نيز انجام داد، سپس درحالى كه دلارها را به عماد بر مى گرداند، اظهار داشت: برو خدا روزيت را جاى ديگرى بدهد، اين دلارها تقلبى هستند و اگر دفعه ديگر اين طرفها پيدات شود، زنگ مى زنم تا مأمورين بيايند دستگيرت كنند. عماد كه گيج و مبهوت شده بود، با تعجب و لكنت زبان سؤال كرد كه آيا مطمئن هستيد دلارها تقلبى هستند و هنگامى كه با نگاه عاقل اندر سفيه مرد صراف روبرو شد، بلافاصله از مغازه صرافى خارج شده و دلارها را به چند مغازه صرافى ديگر نيز برده و نشان داد. زمانى كه همه آنها تصديق كردند كه دلارها تقلبى است، آه از نهاد عماد برخاسته و تازه متوجه شد كه چه كلاه گشادى سرش رفته است.
توصيه هاى انتظامى:
- در خارج از بانكها، مراقب سارقينى كه در پوشش توريستهاى خارجى به شما مراجعه و تقاضاى تبديل ارز خود را به ريال دارند، بوده و فريب آنها را نخوريد.
- در انجام هرگونه معامله اى كه وانمود مى شود سود زيادى نصيب شما مى گردد، بيشتر تأمل كرده و حتى المقدور از انجام آن خوددارى كنيد.
معماى پليسى شماره ۵۸
پدرخوانده!
200865.jpg
مهدى ابراهيمى
پاسخ معماى پليسى شماره ۵۵ ـ تنهايى
دليل يك : بازپرس درصحنه قتل ازمأموران تشخيص هويت شنيد كه گلوله درست به پيشانى به ميان دوابروى فرهاد، شليك شده است كه دراين صورت بايستى با درنظرگرفتن صحنه خودكشى، مقتول تپانچه را به صورت عمود به پيشانى اش مى چسباند ويا از پايين او را به محل اصابت گلوله نشانه مى رفت وشليك مى كرد.اگر خودكشى بود پس گلوله بايستى درست ازقسمت بالايى كاسه سر خارج مى شد يعنى يا تير مستقيم وبه صورت عمودى به پيشانى حركت مى كرد و يا مورب به سمت بالا ، اما متخصصان پزشكى قانونى عنوان كردن گلوله از پشت سر و درست روى مخچه وبخش انتهايى كاسه سر كه به ستون فقرات گردن متصل است خارج شده است. پس گلوله بايستى به نوع ديگرى شليك شده باشد يعنى لوله تپانچه بازاويه هاى ۴۵ درجه از بالا به ميان دو ابرو چسبيده شده است واينكه فرهاد، با اين روش بتواند دست به خودكشى بزند محال به نظر مى رسيد پس اين صحنه خودكشى ساختگى است وشخصى ديگر قاتل است.قاتل كيست؟ على برادرزاده مقتول .  يك دليل: على گفت كه با هيچ يك از بستگانش رابطه اى ندارد وماجراى خودكشى را خيلى كوتاه شنيده است . اين درحالى بود كه با وجود عدم اطلاع ازجزئيات زندگى فرهاد گفت كه انصاف نيست عمويم درخانه ويلايى موسيقى گوش بدهد وروى صندلى استراحت بنشيند ومن درخيابان ها سرگردان باشم، اين ادعا كاملاً با صحنه قتل مطابقت داشت.

ساعت ۱۲ شب بود كه زنگ تلفن پليس ۱۱۰ به صدا درآمد، يك زن كه صدايش مى لرزيد چيزهايى در خصوص دزدى و تيراندازى گفت، وقتى اپراتور او را به آرامش دعوت كرد اين زن بريده بريده شروع به حرف زدن كرد و گفت: خانه ما در ازگل است، امشب چون همسرم به مسافرت خارجه رفته است من و دخترم تنها هستيم وقتى مى خواستيم بخوابيم قدرى ترسيده بوديم، قرار بود مهمان داشته باشيم كه خواهرزاده  ام مريض شده و آنها نتوانستند بيايند، هنوز چراغ  ها را خاموش نكرده بوديم كه صداى شليك ۵ گلوله را شنيديم.
اين زن كه خودش را پرستو معرفى مى كرد ادامه داد كه تيراندازى خيلى به خانه آنها نزديك بود به خاطر همين چون اطرافمان فقط خانه هاى ويلايى و باغ وجود دارد فكر مى كند سارقان به آنجا حمله كرده اند ستوان فروزش آدرس و مشخصات باغ اين زن را بلافاصله در اختيار مأموران گشت پليس قرار داد و هنوز نيم ساعتى نگذشته بود كه پنج اكيپ ويژه در منطقه ازگل حاضر شدند و به در خانه پرستومراجعه كردند. چند تايى همسايه كه با ديدن پليس از خانه هايشان بيرون ريخته بودند تأييد كردند صداى تيراندازى شنيده اند و تصورشان اين بود كه پليس در تعقيب يك گروه تبهكارى است.
تيم هاى عملياتى براى اينكه مشخص شود اين تيراندازى از كدام سمت يا باغ مسكونى بود با توجه به ادعاهاى «پرستو» كه هنوز ترس در وجودش بود باغى را كه ديوار به ديوار خانه اين زن بود را مد نظر گرفتند و زنگ در بزرگ آن رازدند.
ساعت يك و ۳۰ دقيقه بامداد بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد و از مركز پيام جنايى پليس اعلام كردند يك مرد در باغى با اصابت گلوله به قتل رسيده است. هنوز نيم ساعتى نگذشته بود كه بازپرس جلوى خانه ويلايى و باغى بزرگ كه خودروهاى پليس زيادى در آنجا توقف كرده بودند از خودرواش پياده شد.
پليس نيروى زيادى در محله ازگل به كار گرفته بود آنها در تعقيب قاتلان بودند كه تصور مى شد در باغ هاى ازگل پنهان شده اند، وقتى خواست به داخل باغ برود پيرمردى را ديد كه با لباس خواب در گوشه اى نشسته و غرغر مى كرد، مشخص بود او صاحبخانه است، نزديكش رفت، پيرمرد دست و پاهايش مى لرزيد:
*  چى شده پدر جان؟
-  نمى دانم، پليس ريخته خانه من، نگذاشتند بخوابم!
*  آنها حتماً از تو اجازه گرفته اند؟
-  مجبور بودم اجازه بدهم، وقتى زنگ خانه را زدند و من از پشت اف اف تصويرى آنها را ديدم به اندازه اى ترسيدم كه نگو و نپرس، تا گفتند در را باز كن بياييم داخل، شاسى در بازكن را زدم، مگر مى توانستم اين كار را نكنم.
*  مى توانستى! اما مطمئن باش پليس به خاطر امنيت شما چنين كارى را كرده است، از چيزى خبر ندارى؟
-  مگر چيزى شده است، مى گويند به دنبال دزد مى گردند، به خانه من دزد نيامده بود مگر اينكه به خانه داداش رحمان كه طبقه پايين ويلاى من زندگى مى كند دزد آمده باشد، البته او چيز به درد بخورى نداشت خودش هم كه رفته شمال زياد نگران نيستم!
بازپرس شمس با شنيدن اين حرف ها خيلى تعجب كرد، اگر در ويلاى اين پيرمرد فقط خودش بود پس چه كسى كشته شده است، ممكن بود جسد يكى از دزدان يا گروگانى كه عاملان جنايت او را به اين باغ كشانده اند و او را كشته اند در آنجا كشف شده باشد.
وارد باغ شد، آنجا خيلى بزرگ و با درختان تو در تو بود واقعاً زندگى كردن در چنين جايى خيلى دل و جرأت مى خواهد با وجود اينكه كلى نورافكن در دستان مأموران پليس بود و همه جاى باغ را عين روز روشن كرده بودند بازخوفناك بود.
وقتى به جلوى در عمارت رسيد در برابر ساختمان دوطبقه اى يك استخر خيلى شيك ديد كه مقدارى از ترسناك بودن درخت هاى باغ كم مى كرد، طبقه اول عمارت خيلى شلوغ بود، جسد همان جا كشف شده بود آنطورى كه پيرمرد مى گفت در طبقه اول عمارت برادرش «رحمان» زندگى مى كرد كه بايستى در شمال باشد.يك در ورودى خيلى شيك و اعيانى داشت، سنگ فرش زمردى رنگى نيز ديده مى شد به داخل رفت، درى كاملاً جدا از طبقه دوم وجود داشت و دكوراسيون زيبايى از حيوانات خشك شده در راهرو ديده مى شود.
سمت چپ در ورودى يك راهروى ديگر وجود داشت و روبروى در يك پذيرايى ۱۵۰ مترى به چشم مى خورد كه مبل هاى استيل جذب كننده اى كاملاً مرتب چيده شده بود.
در انتهاى راهرو هياهويى بود، بازپرس شمس وقتى وارد اتاق خواب شد ديد اتاق بسيار شيكى است اما پاشيده شدن خون روى ديوارها، تخت خواب، لوستر و قفسه هاى دكوراسيون، زيبايى را از اتاق گرفته بود.
مردى حدود ۶۰ ساله به صورت طاقباز نزديك تخت خواب روى زمين افتاده بود، او لباس خواب به تن داشت، چند گلوله اى كه به بدنش خورده بود همه اش از روبرو شليك شده بود و از نحوه پاشيده شدن خون در اطراف جسد مشخص بود قاتلان ابتدا گلوله اى به صورت قربانى شليك كرده اند و وقتى او به صورت طاقباز روى زمين افتاده است براى مطمئن شدن از مرگ پيرمرد گلوله هاى ديگرى نيز به سر و صورت او شليك كرده اند.
مأموران تشخيص هويت كه در حال فيلمبردارى از جسد و اتاق خواب بودند به بازپرس شمس گزارش كردند كه پنج گلوله در فاصله هاى ميلى مترى به صورت و سر مقتول شليك شده است و پزشك جنايى نيز گفت كه مقتول در همان شليك نخست به قتل رسيده بود.
هويت مقتول مشخص شده بود او همان «رحمان» كه تصور مى شد در شمال است، بود، تحقيقات خلاف ادعاهاى برادر مقتول را نشان مى داد، احتمال داشت شب قتل وقتى پيرمرد در خواب بود برادرش به خانه خودش آمده باشد و توسط گروهى سارق به قتل رسيده باشد چرا كه به هم ريختگى بسيارى در اتاق  ها ديده مى شد.
قفل هاى درهاى ورودى سالم بود كه اين فرضيه را قوت مى داد شايد شب جنايت «رحمان» به همراه قاتلان خود كه آشنا بودند به خانه برگشته باشد، «رحمان» مرد كارخانه دارى بود كه با سفر زن و بچه اش به هلند همراه برادر بزرگش كه ۷۰ ساله بود و «نعمت» نام دارد زندگى مى كرد. هنوز بازپرس در حال گشت زدن در باغ بود كه مردى از همسايه ها به پليس مراجعه كرد و خواست اطلاعاتى در خصوص دو برادر در اختيار آنان قرار دهد، او وقتى در برابر بازپرس شمس قرار گرفت گفت كه هيچ كس جز پسر جوانى با نام »بهنام» به آن خانه رفت و آمد نداشته است، وقتى شنيد كه «بهنام» يك بچه پرورشگاهى بود و «رحمان» پدرخوانده اش بود اطلاعات بيشترى خواست و مرد همسايه گفت كه «بهنام» ميانه خوبى با برادر مقتول نداشت چون كه بچه صالحى نبود و هميشه براى اين دو برادر دردسر مى ساخت.
مرد همسايه به بازپرس گفت كه ساعت ۸ شب گذشته «رحمان» و «بهنام» را ديده است كه با خودروى دوو و با رانندگى پسر جوان وارد ويلا شده اند اما ديگر اطلاعى از ماجراهاى بعدى ندارد.
سرنخ خوبى به دست آمده بود، در بازرسى از خانه عكس «بهنام» و حتى شماره تلفن همراه او به دست آمد اما وقتى با آن تماس گرفته شد روى پيغامگير بود.
در صحنه جنايت تحقيقات به جايى نرسيد وقتى بازپرس در حال خارج شدن از عمارت بود برادر «رحمان» را ديد كه در باغ نشسته و با ديدن هر مأمورى مى پرسيد چى شد دزدان را پيدا كرديد؟! او كه «على» نام داشت با ديدن بازپرس شمس با خنده گفت: «ديديد گفتم هيچ خبرى نيست شماها هميشه عجله مى كنيد!»
*  بگو ببينم برادرت كى از شمال بر مى گردد؟
*   نمى دانم، آنجا پسر خوانده اى به نام «بهنام» دارد خيلى وقت ها آنجا مى رود.
*  يعنى تو را در اينجا تنها مى گذارد؟
- بله، من و رحمان، رابطه آنچنانى اى نداريم لازم هم نيست من دوستان خوبى در پارك دارم و هر روز صبح آنها را مى بينم «رحمان» نيز «بهنام» را دارد، زن و بچه اش نيز گاهى سراغش را مى گيرند.
*گفتى بهنام ، درشمال زندگى مى كند؟
برادرم او را مسؤول كارخانه كاغذ سازى كرده است، مى دانيد خيلى به او اطمينان دارد هرچه به رحمان مى گويم كه اين پسر از گوشت واستخوان ما نيست نمى پذيرد، چند بارى بهنام، به خاطر چك هاى بى محلى كه كشيده است دردسر ساخته اما باز او را دوست دارد هرچه مال و ثروت دارد دراختيار اين پسر قرارمى دهد.
*آدرس محل كار يا زندگيش رادارى؟
- مگر اتفاقى افتاده است، بهنام ، باز هم كاردست خودش ورحمان داده است.
*تو مگر درخانه نبودى؟
- من هميشه درخانه ام، فقط صبح ها براى ديدن دوستانم به پارك مى روم بعد خريد جزئى مى كنم وبه خانه بر مى گردم، چند سالى است كه اين كارها را انجام مى دهم يعنى از وقتى كه ورشكست شدم!
*امشب صداى تيراندازى نشنيدى؟
- اصلاً، راستش را بخواهيد من هرشب ساعت ۱۰‎/۵ مى خوابم وسمعك گوشهايم را در مى آورم وبعد درآرامش كامل مى خوابم ممكن است تيراندازى شده باشد اما من نشنيده ام يعنى ماجرا مهم است!
*رحمان ، دشمنى نداشت؟
- فكر نكنم دشمنى داشته باشد، البته من ازكارهايش خبرى ندارم ونمى دانم چه مى كند، چند بارى ديده ام با بهنام درگير شده است . رحمان هميشه عصبى بود وبه همه گير مى داد.
*اسلحه داشت؟
- مگر چى شده است، براى رحمان اتفاقى افتاده است كه اينجورى سؤال پيچم مى كنيد، راستش را بگوييد!
*رحمان ، را دراتاق خوابش كشته اند آن هم با شليك گلوله مى خواهيم قاتل را دستگير كنيم توچه اطلاعاتى دارى؟
پيرمرد سرش را داخل دستانش گرفت و به گريه افتاد:
- اين آخر و عاقبت زندگى درتنهايى است، زحمت كشيد، زن و بچه اش را در آن سردنيا تأمين كرد. بهنام، حسابى ازكنار رحمان  پول برد. برادرم چه گناهى داشت او فقط مقدارى عصبانى وتند مزاج بود.
*اطلاعى از او دارى؟
خدا از قاتلان رحمان نگذرد، من نزد او اسلحه نديده بودم اما بهنام، يك تپانچه داشت يكبار ديدم آن را به رحمان نشان مى داد.
بازپرس شمس وقتى آدرس كامل بهنام را از على گرفت دستور داد تيمى از اداره قتل پليس به تنكابن اعزام شود. خودش نيز به همراه اين تيم عملياتى راهى شد، هوا گرگ و ميش بود كه زنگ خانه بهنام را زد ، از پشت آيفون صداى زنى شنيده شد كه پرسيد : كيه؟!  بازپرس خودش را دوست بهنام معرفى كرد وازهمسر وى خواست تا اين مرد به جلوى در بيايد.
همسر بهنام با گفتن اينكه شوهرش تازه از تهران برگشته وتازه خوابيده است قوت قلبى به بازپرس داد،  لحن حرف زدنش را تغيير داد و با گفتن اينكه بازپرس ويژه قتل است وبايستى خيلى سريع بهنام را ببيند خواست اين مرد از خواب بيدار شود.
بهنام كه خسته به نظر مى رسيد خيلى سريع جلوى درخانه حاضر شد و وحشتزده پرسيد: « چه اتفاقى افتاده است!»
تعجب او وقتى بيشتر شد كه شنيد بازپرس شمس ازتهران آمده است:
*بگو ببينم كى ازتهران رسيده اى؟
-حدود يك ساعت پيش، چطور مگه؟
*كجا بودى؟
- ميهمانى داشتم كه پيرمرد بود او را بايستى مى رساندم به تهران ، وقتى رسيديم به خانه اش چند دقيقه اى نزد رحمان خان، بودم وبعد برگشتم اينجا، همسرم تنها بود باردار هم هست. صبح نيز دركارخانه خيلى كار دارم.
*اين مهمان چه كسى بود؟
- پدرخوانده ام است ، نكند اتفاقى براى رحمان خان افتاده است!
* طورى كه مشخص است مى دانى اتفاقى افتاده است؟
- يعنى چى، من ازكجا بايستى بدانم اتفاقى افتاده است ، فقط حدس زدم .
*رحمان خان ديشب كشته شده است ،  حتماً روح شما خبر نداشت؟
بهنام نتوانست جلوى گريه خودش را نگه دارد ، به اندازه اى ناراحت شدكه روى زمين نشست:
*اين مرد خيلى مهربون و خوب بود! چرا او راكشتند !؟
- ديشب وقتى او را به خانه اش رساندم مى گفت كه دلش شور مى زند.
*تو اسلحه دارى؟ رحمان، با گلوله كشته شده است وشنيده ام تو هميشه مسلح بوده اى؟
- من اسلحه نداشته ام، رحمان خان خودش اسلح داشت ازدوران جوانى اش يادگار نگه داشته بود به من نشان داده و گفت كه براى محافظت از جانش آن را حمل مى كند.
* ياشايد برعكس ، تو اسلحه در اختيار داشته اى؟
- چرا من!  دليلى نداشت او را به قتل برسانم، او اگر زنده بود بيشتر به درد من مى خورد، من او را دوست داشتم.
بازپرس شمس با گفتن اينكه دليل هم پيدا مى شود ، بهنام را سوار خودرواش كرد وراهى تهران شد.
فرداى آن روز وقتى بازپرس دردفتر كارش نشسته بود وكيل رحمان ملاقات خواست، اين وكيل با افسوس خوردن ازاينكه پيرمرد نصايح او را نپذيرفته است گفت كه چند ماه پيش رحمان متن وصيت نامه اش را تغييرداده بود وتا مقدارى كه مجاز بود دارايى اش را به نام پسرخوانده اش كرده بود واحتمالاً بهنام ازماجراى ثروت بادآورده اى كه منتظرش بود اطلاع داشته است وچنين نقشه اى را طراحى كرده است.
بهنام تأييد كرد كه از زبان مقتول درجريان وصيت نامه جديدش قرارگرفته است، اما قتل را به گردن نگرفت.
بازپرس شمس كه با ادعاهاى بهنام با بن بست روبرو شده بود چند بارى پرونده قتل را مرور كرد وتوانست تنها با يك دليل قاتل را شناسايى كند.
شما خوانندگان گرامى با اشاره به اينكه ۱- قاتل كيست؟! ۲- بازپرس چه دليلى برمتهم كردن قاتل دردست داشت؟ پاسخ خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد ودرمسابقه معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |