دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۳ - ۲۷ ذيحجه ۱۴۲۵
Mon, Feb 7, 2005
ويژه ۴
۳۰۵۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
ماجراى نجيب زاده جوان
200844.jpg
نوشته: سرآرتور كنان دويل

نامه اى روى ميز شرلوك هلمز اين حقيقت را نشان مى داد كه او با
يك پرونده مهم روبرو است. اين پرونده مربوط به ازدواج
« لرد سن سيمون» بود. لرد سن سيمون مردى بود كه ۴۱ سال داشت و پسر يك دوك بود كه زمانى وزير امور خارجه بود. هلمز و واتسون با مطالعه اخبار روزنامه ها متوجه شدند سن سيمون قصد ازدواج با دخترى را به نام دوران دارد. پدر اين دختر در كاليفرنيا زندگى مى كرد و جهيزيه زيادى براى او در نظر گرفته بود كه شش نگهبان از آن در اتاقهاى بسته نگهدارى مى كردند. اين در حالى بود كه سن سيمون كوچكترين مالى از اين دنيا نداشت. مراسم ازدواج آنها خيلى ساده و مختصر برگزار شد ولى لحظاتى بعد از آن عروس جوان و ثروتمند ناپديد شد. سن سيمون پس از حضور در دفتر شرلوك هلمز براى او توضيح داد كه چگونه با هتى دوران آشنا شده و توضيح داد كه هنگام رفتن به طرف مكان دعا در كليسا وقتى دسته گل عروس ثروتمند از دست او رها شده و مردى متشخص آن را به دست او داده است، عروس جوان دستپاچه و آشفته شده است و بعد از رفتن به خانه عروس جوان با خدمتكار مخصوص خود گفت وگو كرده و بعد از آن به اتاق خود رفته تا استراحت كند ولى ناپديد شده است. و اينك ادامه داستان .
لرد سن سيمون گفت: «همسرم عادت به بكارگيرى اصطلاحات عاميانه آمريكايى داشت. نمى دانم حرفى كه مى زد چه معنايى داشت.»
هلمز گفت: «گاهى اوقات اصطلاحات آمريكايى بسيار پرمعنى هستند. و همسر شما پس از آنكه باخدمتكارش صحبت كرد چه كارى انجام داد؟»
به اتاق صبحانه رفت.
با همراهى شما؟
- خير. به تنهايى. او در برخى موارد مشابه اين بسيار مستقل عمل مى كرد.
پس از آنكه حدود ۱۰ دقيقه نشسته بوديم، او با سرعت بلند شد، زير لب كلماتى حاكى از عذرخواهى گفت و اتاق را ترك كرد و هرگز برنگشت.
- اما اين خدمتكار، آليس، همانطور كه فهميدم گفته است كه خانم به اتاق خود رفته و لباس عروسى اش را با پالتوى بلندى پوشانده، كلاه به سر گذاشته و خارج شده است.
- كاملاً همينطور است و پس از آن او در حاليكه در هايدپارك با فلوراميلر يعنى همان زنى كه در حال حاضر بازداشت شده است، قدم مى زده ديده شده است فلوراميلر كسى است كه مى خواسته به زور وارد منزل آقاى دوران در همان صبح شود.
- آه، بله. من خيلى مايل هستم در مورد نوع ارتباط شما با فلوراميلر بيشتر بدانم.
لرد سن سيمون شانه هايش را بالا انداخت و ابروهايش را بالا برد.
- ما در طول چند سال رابطه دوستانه اى با هم داشتيم، منظورم رابطه خيلى دوستانه است. من هرگز در برابر او خسيس نبوده ام و او نيز شكايتى از من نداشت اما شما كه زنها را مى شناسيد آقاى هلمز! او خيلى زياد به من وابسته بود. وقتى كه شنيد من در آستانه ازدواج هستم براى من نامه هاى وحشتناكى نوشت ور استش را بخواهيد من تنها به اين دليل كه مى ترسيدم او باعث رسوايى در كليسا شود مراسم عروسى را بى سروصدا برگزار كردم. درست وقتيكه ما به خانه آقاى دوران برگشتيم او به در منزل وى آمد و سعى كرد كه وارد خانه شود، سخنان توهين آميزى به همسر من گفت و حتى او را تهديد كرد اما من قبلاً احتمال وقوع چنين مسائلى را مى دادم و دو پليس لباس شخصى را آنجا گذاشته بودم كه او را خيلى زود از خانه بيرون انداختند همسرم زمانيكه اين منظره را مى ديد ساكت بود چون اصلاً زمان مناسبى براى قيل و قال كردن نبود.
- آيا همسر شما همه آنچه گفته شد را شنيد؟
- نه، شكر خدا او نشنيد.
- و بعداً او در حال قدم زدن با اين زن ديده شده است؟
- بله. اين چيزى است كه به عقيده آقاى لستريد از اسكاتلنديارد بايد خيلى جدى گرفته شود. به نظر مى رسد كه فلورا همسر مرا با فريب بيرون كشيده و دام وحشتناكى براى او پهن كرده است.
- خوب اين يك احتمال است.
- شما هم اينطور فكر مى كنيد؟
- من نگفتم كه محتمل است. اما شما به نظر نمى رسد كه با اين فرضيه موافق باشيد؟
- فكر نمى كنم كه فلورا بتواند به يك پشه آزار برساند.
- هميشه، حسادت يك تغيير دهنده عجيب در شخصيت افراد است، دعا كنيد كه همانطور كه فكر مى كنيد باشد.
- خوب، واقعاً، من اينجا آمده ام تا نظريه شما را بشنوم نه اينكه پيشنهادى بدهم. من تمام اتفاقات را براى شما تعريف كردم. اگر از من بپرسيد، به هر حال، مى توانم بگويم كه احتمال دارد هيجان اين ازدواج و دانستن اينكه ناگهان از نظر اجتماعى موقعيت بسيار ممتازى را با اين ازدواج پيدا كرده كمى او را عصبى نموده است.
- خلاصه اينكه، او ناگهان ديوانه شده است؟
- خب، من نمى توانم اين كار او را طور ديگرى توجيه كنم. هلمز در حاليكه لبخند مى زد گفت: خب، قطعاً اين هم يك فرضيه ممكن است. و حالا، لرد سن سيمون، فكر مى كنم كه تقريباً تمام داده هاى مربوط به مسأله را دارم. ممكن است بپرسم كه آيا شما پشت ميز صبحانه طورى نشسته بوديد كه بتوانيد از پنجره بيرون را ببينيد؟
- ما مى توانستيم آنطرف جاده و پارك را ببينيم.
- كاملاً همينطور است. بنابراين فكر نمى كنم كه نيازى باشد تا شما را بيش از اين معطل كنم. من با شما تماس خواهم گرفت.
- سن سيمون همانطور كه بلند مى شد گفت: آيا
به اندازه كافى شانسى براى حل اين مسأله داريد؟
- من آن را حل كرده ام.
- جداً. و آن چيست؟
- من گفتم كه آن را حل كرده ام.
- پس، همسر من كجاست؟
- اين مأموريتى است كه بايد به سرعت آن را انجام دهم.
- لرد سن سيمون سرش را تكان داد.
- من از اين مى ترسم كه او كله اش از من و شما بهتر كار كند و با سر اداى احترام كرده و خارج شد.
- شرلوك هلمز گفت: «اين كمال مهربانى لرد سن سيمون است كه سرش را در جايگاهى قرار داد كه با سرخودش مقايسه كند،» و خنديد.
- گمان مى كنم بعد از اينهمه سوال و جواب نياز به سيگار برگ و نوشيدنى دارم. من قبل از آنكه موكلمان به اينجا بيايد به نتيجه رسيده بودم.
- هلمز عزيز من!
- من يادداشت هايى از موضوعات مشابه اين دارم، اگر چه هيچكدام، همانطور كه قبلاً گفتم آنقدر دقيق و به موقع انجام نگرفته بود. تمام بررسى هاى من ظن مرا تبديل به يقين كرد. شواهد مربوط به واقعه بعضى اوقات كاملاً قانع كننده هستند، همانطور كه وقتى يك ماهى را در داخل شير پيدا كنى!
- اما من تمام آنچه كه تو شنيدى را شنيدم.
- به هر حال، اطلاعات از پيش موجود بوده در قضايا بسيار به من كمك مى كند. سالها پيش وقايعى در موازات هم در آبردين و مونيخ اتفاق افتاده است.
اين يكى از همان مسائل است، اما؛ سلام، لستريد اينجاست! عصر بخير، لستريد! در كشوى ميز كنارى يك جعبه است كه در آن سيگار برگ قرار دارد.
كارآگاه عاليرتبه يك ژاكت ضخيم ملوانان را با كراوات پوشيده بود كه به او ظاهر يك دريانورد مصمم را مى داد و يك كيف سياه نيز در دست داشت. بعد از يك احوالپرسى مختصر نشست و سيگارى را كه به او تعارف شده بود، روشن كرد.
هلمز در حاليكه برقى در چشمانش بود پرسيد: چه خبر؟ به نظر ناراضى مى آيى؟
و احساس نارضايتى هم مى كنم. اين بخاطر پرونده ازدواج شيطانى سن سيمون است. من اصلاً از موضوع سردرنمى آورم.
واقعاً! مرا شگفت زده كرديد.
چه كسى چنين موضوع در هم و برهمى را شنيده است؟ هر مدرك و نشانى گويى از بين انگشتان من ليز مى خورد. من هر روز روى اين قضيه كار كردم.
هلمز در حاليكه دستش را روى آستين ژاكت وى مى كشيد گفت: و خيلى هم باعث خيس شدن شما شده است.
- بله، من در حال لايروبى درياچه بودم.
- خداى من، براى چه؟
- دنبال جسد خانم سن سيمون مى گشتم.
- شرلوك هلمز به صندلى اش تكيه داد و از ته دل خنديد.
او پرسيد: آيا آبگير فواره ميدان ترافالگر را هم لايروبى كرديد؟
- چرا؟ منظورتان چيست؟
- چونكه احتمال پيدا كردن آن خانم در آنجا به همان اندازه است كه در جاى قبلى.
- لستريد نگاهى كوتاه از روى عصبانيت به دوستم انداخت. او با خشم گفت:
- من گمان مى كنم كه شما همه چيز را درباره موضوع مى دانيد.
- خوب، من فقط واقعيت را شنيدم اما با فكرم آن را حل كردم.
- آه، واقعاً! پس فكر مى كنيد كه درياچه هيچ نقشى در آن موضوع ندارد؟
- من فكر مى كنم كه آن كاملاً غير محتمل است.
او در حاليكه صحبت مى كرد در كيفش را باز كرد و گفت: پس شايد بتوانيد لطف كنيد و توضيح دهيد كه چطور است كه ما اين را در آنجا پيدا كرديم؟ و يك لباس عروس ابريشمى كه كاملاً خيس بود را روى زمين انداخت، همينطور يك جفت كفش سفيد عروسى و يك حلقه گل و تور سر عروس كه همه آنها در آب تغيير رنگ داده و خيس شده بودند.
او گفت: اينجا، و روى آن لباس و وسايل يك حلقه ازدواج را قرار داد.
اينجا هم يك فندق كوچك براى شما كه آن را بشكنيد، جناب آقاى هلمز.
دوستم گفت: آه، جداً! شما همه اينها را از آنجا بيرون كشيديد؟
- نه. آنها را در حاليكه روى آب شناور بودند يك محافظ پارك پيدا كرده است.
اينها لباس هاى آن خانم هستند و به نظر من اگر لباس ها آنجا بودند جسد او نيز نبايد خيلى دورتر از اينها باشد. با چنين استدلال زيركانه اى جسد هر كسى بايد يك جايى در نزديكى كمد لباس هايش پيدا شود. و خواهش مى كنم بگو انتظار دارى با اين حرفها به چه نتيجه اى برسى؟ اين شواهد فلورا ميلر در ناپديد شدن او دخالت دارد.
***
ادامه دارد
وحشت در ويچيتا
200838.jpg
« اندرو شرايبر» درسن ۲۳ سالگى با شش فوت قد ، موهاى بلوند و چشمان آبى دلايل زيادى براى لذت بردن از زندگى داشت. او هميشه دوست داشت بيرون خانه باشد بنابراين شغل او به عنوان دستيار مربى بيسبال دردانشگاه نيومن در ويچيتاى كانزاس بسيار مناسب او بود. او مى گفت از زمانى كه خودش را شناخته به بيسبال علاقه مند بوده است.
*آغاز وحشت
دريك شب سرد در ۸ دسامبر سال ۲۰۰۰ اين جوان تصور مى كرد كه ديگر زندگى اش به پرتگاه مرگ نزديك شده است.
او درفروشگاه لوازم ورزشى كام اندگو بود كه دو جوان سياه پوست به او نزديك شدند و يك اسلحه بيرون آوردند. آنها به او دستور دادند كه سوار ماشين خودش شود. همانطور كه قلبش از وحشت به شدت مى زد به او گفتند كه به عابر بانك هاى مختلف برود و ۸۰۰ دلار برداشت كند. بعدها شرايبر گفت: « من فقط اميدوار بودم كه با انجام دستورات شان آنها بگذارند زنده بمانم».
پس از ساعتى مهاجمين او را رها كردند درحالى كه از نظر جسمى صدمه اى نخورده بود اما از لحاظ روحى به شدت به هم ريخته بود . آنها لاستيك هاى اتومبيل او را با گلوله سوراخ كردند و سپس داخل ماشين ديگرى پريده و به سرعت دور شدند.
شرايبر درآن زمان نمى دانست كه او نخستين قربانى جنايات ديوانه وارى است كه بعدها به اوج خود مى رسد ، جناياتى كه بعدها به «وحشت درويچيتا» معروف شد.
دومين قربانى اين جنايات « آن والنتا» با موهاى قرمز و پوستى سفيد بود. او كه ظاهرى جوان داشت ۵۵ ساله ونوازنده ويولن سل بود كه با اركستر سمفونى ويچيتا همكارى مى كرد. « والنتا» همچنين مسؤوليت نگهدارى نوارهاى ضبط شده موسيقى گروه را نيز برعهده داشت.
موسيقى كلاسيك عشق واقعى والنتا پس از همسر و دو فرزندش بود. او دوست داشت كه اين عشق را به ديگران نيز منتقل كند وبه همين دليل با يك گروه درزمينه آموزش موسيقى كلاسيك به جوانان سياه پوست همكارى مى كرد.
والنتا به همراه همسرش دريك خانه يك طبقه دريك منطقه آرام كه ساكنان آن گريزان از جنايت وسروصدا بودند زندگى مى كرد. درحدود ساعت ۹‎/۳۰ شب
۱۱ دسامبر درهواى سرد وتيره او از تمرين با اركستر سمفونى ويچيتا به خانه برگشت واتومبيل خود را درمقابل منزل پارك نمود. دراين لحظه بودكه يك مرد به او نزديك شدوگفت:« من به كمك احتياج دارم.«سپس اسلحه اى بيرون آورد وگفت: « ماشين را حركت نده».
آن زن وحشت زده شروع به رانندگى كرد اما شليك گلوله ها شيشه اتومبيل را شكست و به بدنش اصابت كرد. والنتا به شدت مجروح شده بود اما هنوز به هوش بود به اين علت شروع به فشار دادن بوق اتومبيل خود كرد. صداى بوق ممتد توجه يكى از همسايگان را جلب كرد واو نيز با پليس تماس گرفت.
والنتا چند روزى زنده ماند. وقتى به هوش آمد و پيش از مرگ درتخت بيمارستان با پليس صحبت كرد . درحالى كه او هنوز با مرگ دست و پنجه نرم مى كرد قاتلين او درحال ارتكاب جنايتى مهلك تر بودند.
۱۴ دسامبر سال ۲۰۰۰ يك شب برفى بود وقتى كه اچ جى معلم ۲۵ ساله يك مدرسه با سگ نژاد آلمانى خود به منزل دوستانش رفت تا به همراه نامزدش جيسون بفورت ۲۶ ساله كه مدرس علوم در دبيرستان آگوستا بود و هيتر مولر ۲۵ ساله و ارون سندر كه آنها نيز نامزد بودند ودر آستانه ازدواج قرارداشتند شب نشينى خوبى داشته باشند.
آنها پس از صرف شام به رختخواب رفتند حدود ساعت ۱۱ شب بود كه اچ جى و بفورت صداى نجوايى را از بيرون اتاق شنيدند و متوجه روشن شدن چراغ شدند . آنها ابتدا فكر كردند كه سندرو مولر با هم صحبت مى كنند اما ناگهان دراتاق با ضربه اى باز شد. آنان وحشت زده ديدند كه يك مرد قد بلند سياه پوست درحالى كه با اسلحه به آنها نشانه رفته درآستانه درايستاده است سپس مرد سياه ديگرى كه او نيز مسلح بود سندر را به داخل اتاق آورد . چون اتاق تاريك بود اچ جى قادر نبود كه چهره مهاجمين را ببيند او فقط متوجه شد كه يكى از آنها
كوتاه تر از ديگرى است.
سگ اچ جى شروع به پارس كردن نمود اما يكى از مهاجمان گفت : « سگ ات را بگير يا او را با گلوله مى كشم».
مهاجمان پرسيدند كه ديگر چه كسى درآن خانه است وآنان كه وحشت زده بودند گفتند مولر نيز آنجاست. بنابراين يكى از آنها از اتاق خارج شد و مولر را به آنجا آورد.
دو مرد سياه پوست از آنها پرسيدند آيا درخانه پول دارند و آنان كه فقط مى خواستند نجات يابند از آنها درخواست كردند كه پولهايشان را بردارند.
سپس پرسيده شد كه آيا كارت عابر بانك دارند و آنان تأييد كردند .
بنابراين يكى يكى آنها را بيرون برده وبا تهديد اسلحه وادار به برداشت ازحسابشان كردند.
مردان سياه پس از آنكه به خانه برگشتند شروع به آزار و اذيت آنان نمودند.
*كشتار دربرف
مهاجمان به مولر و اچ جى دستور دادند كه از خانه خارج شوند آنها را به پاركينگ بردند آنان اين دو را مجبور كردند كه داخل صندوق عقب اتومبيل سندر شوند. سپس مردان را بيرون آورده وگفتند داخل صندوق عقب شوند اما چون همه آنها در آن جا نمى شدند زنان را درصندلى عقب اتومبيل نشاندند. مرد سياه پوست بلند تر از اچ جى خواست كه از ماشين سندر خارج شده وبه همراه او به ماشين بفورت برود. مرد كوتاه تر صندلى راننده در اتومبيل سند نشست.
پس از مدتى كه آدم رباى بلندقد رانندگى كرد، اچ جى از او پرسيد كه كجا مى روند. او در پاسخ گفت مى خواهند از شر آنها خلاص شوند. هر دو اتومبيل در يك زمين فوتبال پوشيده از برف توقف كردند. همه را از صندوق عقب خارج كرده و وادار كردند كه روى زمين زانو بزنند، سپس اولين گلوله شليك شد. آنها التماس مى كردند دومين گلوله و سومين، اچ جى كه گلوله از كنار سرش رد شده بود، خود را به زمين انداخت و تظاهر كرد كه مرده است. آنها پس از شليك سوار اتومبيل شده و از روى قربانيان خود رد شدند و در اين زمان بود كه اچ جى احساس كرد كه آنان ديگر رفته اند. او در اين لحظه شروع به صدا كردن دوستان و نامزدش كرد، اما هيچ كس جواب نداد. او بلند شد و شروع به بررسى قربانيان كرد. اما كار زيادى از دستش بر نمى آمد.
اچ جى متوجه نور چراغ خانه اى در اطراف آنجا شد و شروع به دويدن به سمت آن خانه كرد. وى پس از يك مايل دويدن به خانه رسيد. زن و مردى كه در آنجا ساكن بودند در را روى او كه از سرما مى لرزيد، باز كردند. آنها با پليس تماس گرفتند. پليس معتقد بود كه پس از تيراندازى مهاجمان به خانه آنان برگشته تا وسايل آنان را بدزدند.
* دستگيرى
ايستگاه تلويزيونى ويچيتا كه خبرهاى جنايات را سريعاً پخش مى كند، منجر به گشايش در پرونده گرديد. پس از آنكه اين خبر را بلافاصله از تلويزيون پخش كردند، كريستيان تيلور متوجه شد اتومبيلى كه خارج منزل آنان پارك است، متعلق به بفورت است، بنابراين با پليس تماس گرفت. پليس بلافاصله در محل حاضر شد و شروع به تحقيق كرد. در اين تحقيقات روشن شد همان شب يكى از همسايگان تلويزيون بزرگى را به منزل خود آورده است، بنابراين به در منزل وى رفتند. مرد بلندقد سياهپوستى كه در آنجا سكونت داشت، متوجه حضور پليس شد و مى خواست فرار كند، اما تمام خانه در محاصره نيروهاى پليس بود. دخترى جوان در را باز كرد و پليس به داخل آمده و رجينال كار ۲۲ ساله را به همراه برادرش يوناتان ۲۰ ساله دستگير كردند.
پس از نشان دادن تصاوير آن دو بود كه قربانيان قبلى او را شناسايى كرده و با پليس تماس گرفتند.
رجينال و يوناتان با ۱۱۳ فقره جنايت كه شامل پنج قتل نفس و آزار و اذيت و دزدى بود، دستگير شدند. آنها همچنين به خاطر آزار حيوانات نيز متهم بودند.
* محاكمه
قاضى پاول كلارك رياست دادگاه را به  عهده داشت. «كيم پاركر » و «نولا فوستون» به عنوان دادستان در دادگاه حضور داشتند. وكالت متهمان را «جى گرينو» به عهده داشت كه «مارك ملنا» و «رون اوانس» نيز او را يارى مى كردند.
دادستانها و وكلا سؤالاتى در مورد اين جنايت كردند كه شامل تبعيض نژادى، مجازات مرگ و هرآنچه كه درباره «وحشت ويچيتا» خوانده يا شنيده بودند.
هيأت منصفه متشكل از هفت مرد و پنج زن بودند كه دو تن سياهپوست و ۱۰ تن ديگر سفيدپوست بودند.
اچ جى به عنوان شاهد در دادگاه حاضر شد و هرآنچه كه در آن شب پيش آمده بود را اعم از آزار و اذيت، سرقت و وادار كردن آنان به برداشت پولهايشان از عابربانك و در آخر كشتار توضيح داد. او رجينال كار كه قدبلندتر بود را شناسايى كرد.
آنچه جالب بود، آن است كه مشخص شد «جان اچ جى» به علت گيره موهايش نجات يافته است، چون با برخورد گلوله به آن، گلوله منحرف شده و به سرش اصابت نكرده است.
دادستانها چيزهاى زيادى را از منزل آن دو پيدا كرده بودند و شاهدان زيادى را مبنى بر جنايات آنان پيدا كرده بودند. تمام اتاق دادگاه پر از وسايلى بود كه از خانه شان پيدا شده بود. در بين آنها دو تلويزيون، يك ضبط سى دى دار و ۱۲۰ قطعه ديگر كه هنوز جعبه آنها باز نشده بود، وجود داشتند. اقوام و دوستان قربانيان به آنجا مى آمدند و اموال را شناسايى مى كردند.
بيشتر شواهد مبنى بر گناهكار بودن آن دو برادر بود. پس از انجام آزمايش DNA نيز همه چيز يعنى جنايات و حضور آنان در منزل قربانيان و آزار و اذيت آنان ثابت گرديد.
در ۲۵ اكتبر سال ۲۰۰۲ پس از به نمايش گذاشتن ۸۴۹  وسيله در حضور شهود دادگاه به پايان رسيد. در برابر كوهى از شواهد وكلاى مدافع آن دو نتوانستند كارى كنند.
* زندگى يا مرگ؟
زمانى كه محكوميت دو متهم ثابت شد، سؤال هيأت منصفه اين بود كه آيا بايد مجازات مرگ را براى آنان در نظر بگيرند يا خير.
در طول مدت دادگاه در شهر غوغايى بر پا بود. بسيارى معتقد بودند كه آنان چون سياهپوست هستند، تبعيض عليه آنان قائل شده اند.
بنابراين وكلاى آنان تقاضاى تشكيل دادگاه مجددى كردند تا شايد با اظهارات مادر و خواهر آن دو مجازات آنان تخفيف يابد. مادر آنان از وحشيگريهاى پدر آن دو در دوران كودكى صحبت كرد و گفت او را در مقابل پسرانش كتك مى زده و حتى روانپزشك نيز آنان را معاينه كرد و گفت آنان در دوران كودكى در به  در و گرسنه بودند و با عقده و مشكلات بزرگ شده اند.
به هرحال پس از پايان اين دادگاه نيز هيأت منصفه هفت ساعت به شور نشست و مجازات اعدام را براى آنان اعلام كرد. قاضى نيز اين حكم را تأييد كرد.
در مارس سال ۲۰۰۴ خانواده قربانيان ادعا كردند دادگاه آنطور كه بايد به حقوق آنان در اين مورد رسيدگى نكرده است. پس از بررسى اين ادعا، دادگاه ديگرى غرامتى را تعيين و به آنان پرداخت كرد.
اما در ماه دسامبر خانواده هاى قربانيان متوجه شدند كه دادگاه عالى كانزاس اعلام كرده است مجازات اعدام مخالف قانون اساسى است و بنابراين حكم صادره براى آن دو قاتل لغو مى گردد.
احتمال داده مى شود كه آن دو برادر بزودى از زندان آزاد شوند و اين موجب خشم خانواده بعضى از قربانيان شده است و سيستم قضايى كانزاس زير سؤال رفته است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |