يكشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۳ - ۳ محرم ۱۴۲۶
Sun, Feb 13, 2005
فرهنگ و هنر
۳۰۵۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
آرشيو
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
نگاهى به اولين رمان «جومپالاهيرى» به اسم «هم نام»
رابرت ميليچ ترجمه: اميلى امرايى
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمدحسين عابدى
قسمت هيجدهم

با وجود زمينه مناسب، موج نو راه دشوارى در پيش داشت. نكته جالبى كه مى توان در باره موج نو ذكر كرد اين رفتار تاريخى است كه گاهى پذيرش نوآورى در ادبيات و شعر، حتى براى كسانى هم كه خود، زمانى به نوآورى شهره بوده اند مشكل مى شود. مخالفت شاعران و طرفداران شعر كلاسيك با موج نو از همان آغاز طبيعى مى نمود اما در آن ميان حتى شاعرانى كه به عنوان پيشرو در شعر شناخته شده بودند چندان از موج نو استقبال نكردند. فروغ فرخزاد به عنوان شاعرى كه هميشه از حركت هاى نو در شعر و ادبيات حمايت مى كرد و به نوعى حامى شاعران جوان تر محسوب مى شد خطاب به «احمد رضا احمدى» مى نويسد: «احمد رضاى عزيز وزن را فراموش نكن. به توان هزار فراموش نكن. حرف مرا گوش بده. به خدا آرزويم اين است كه استعداد و حساسيت و ذوق تو در مسيرى جريان پيدا كند كه يك مسير قابل اطمينان و قرص و محكم باشد. حرف هاى تو اين ارزش را دارد كه به ياد بماند. من معتقدم كه تو هنوز فرم خودت را پيدا نكرده اى و اين راهى كه مى روى راه درستى نيست.»
هر چند كه هنوز هم بسيارى از منتقدان، معتقدند كه شعرهاى احمد رضا احمدى فاقد فرم شعرى است اما امروز كمتر كسى را مى توان يافت كه فقدان وزن در اشعار وى را به عنوان ايراد شعر او مطرح كند.
«يدالله رويايى» از ديگر شاعران مطرحى بود كه مورد علاقه شاعران موج نو بود اما رفتار و اظهار نظرهاى دوگانه اى را در برابر اين حركت شعرى در پيش گرفت. وى در مصاحبه اى در مجله خوشه كه در مرداد ۱۳۴۵ به چاپ رسيد درباره موج نو اينگونه اظهار نظر مى كند: «... چون نسل هاى پيش جهش ذهنى ندارند نمى توانند اين شعرها را بپذيرند. به نظر من بايستى اين نوع شعر را جدى گرفت كه شعرى است «سنسر» و صميمى و بدون حقه بازى ...» (رويايى۱۳۵۷،:ص۲۳۹) و در سال ۱۳۴۷ در مصاحبه اى ديگر مى گويد: «... بسيارى از جوان هاى اين موج - كه آنقدر زيادند كه اصلاً نامشان در ذهن نمى ماند- پراكندگى و شيفته نشدن را چنان بروز مى دهند كه اصلاً معلوم نيست كدام يك از شعراى معاصر را قبول دارند ... فكر كرده اند كه بى شيفتگى هم مى توان شعر گفت و مى گويند چاپ هم مى شود... ۱۵۱۰تا از همين جوان ها را مى شناسم كه چون شعرشان چاپ نشد ديگر شعر نگفتند... در هيچ يك از دوره هاى شعرى اينقدر آشفتگى وجود نداشته است.»۱ (رويايى۱۳۵۷،:صص۷۷-۷۶)
به هر حال صرف نظر از مخالفت ها و موافقت هايى كه با موج نو همراه شد مى توان گفت كه اين حركت شعرى، در فاصله گرفتن شعر معاصر از كانون توجه اصول شعر كلاسيك بسيار مؤثر بود. شاعران موج نو تحت تأثير «پل والرى»، بسيار به تركيب «شعر ناب» علاقه نشان دادند و در نوشته هاى گوناگون به توضيح و تبيين آن پرداختند. اين موضوع سبب شد كه بر خلاف آنچه كه تا پيش از آن رايج بود توجه به خود زبان و مسائل آن، اهميت بيشترى بيابد. بحث در باره نشانه ها و تصوير هاى ذهنى و تفاوت هاى «بعد احساسى» و «بعد عاطفى» گسترش يافت. حوزه نقد تخصصى شعر نيز بسيار بيش از گذشته مورد توجه قرار گرفت و مى توان گفت كه خيلى از واژه هاى جديد در فرهنگ شعر معاصر فارسى مجال بروز و ظهور يافت.
ادامه دارد
۱. شمس لنگرودى در جلد سوم تاريخ تحليلى شعر نو به اين صحبت هاى دوگانه اشاره كرده است و علاقه مندان مى توانند متن كامل مصاحبه ها را در كتاب «از سكوى سرخ» مطالعه كنند.
نگاهى به اولين رمان «جومپالاهيرى» به اسم «هم نام»
داستانى اززير شنل گوگول
رابرت ميليچ ترجمه: اميلى امرايى
201315.jpg
ادبيات مهاجرت اين روزها يكى از ژانرهاى پرسروصدا و مطرح است. آن قدر كه خود به تنهايى جاى بحث و بررسى بسيار دارد.
يكى از مهمترين پيامدهاى استعمار، مهاجرت است و ادبيات مهاجرت اعتراض روشنفكران استعمار زده است كه در خارج از مرزهاى سرزمين شان آن را پديد مى آورند« »ميلان كوندرا»، «امره كرتش»، «طاهربن جلون» و... نمونه هاى بارز اين نوع از نويسنده ها هستند.
ادبيات مهاجرت هند اين روزها در صدر اين ژانر قرار دارد. شايد مستعمره انگليس بودن و اينكه هندى ها كاملاً به زبان انگليسى مسلط هستند، باعث شده كه آنها از بقيه مهاجران جلوتر باشند حتى آن قدر كه در پيدا كردن كارهايى نظير كارگرى و راننده تاكسى بودن هم از بقيه مهاجران جلوترند.
نويسندگان مهاجر هندى بيش از هر نويسنده ديگرى مى توانند با مخاطب خارجى ارتباط برقرار كنند. طى اين سال ها هر چند وقت يك بار نويسنده اى هندى تبار در آمريكا و اروپا درخشيد.
«نايپل»، «ر.ك.نارايان»، «اخيل شارما»، «بها راتا موخرجى» و... هر يك به نوعى در تلاش اند تا پيامدهاى مهاجرت و رنگ باختن هويت را به نمايش بگذارند.
حكايت هاى آنها به حدى براى آمريكايى ها و اروپايى ها محبوب است كه به داستان هاى آنها درست مثل دفينه اى كه در يك آپارتمان تازه ساز پيدا شده است، نگاه مى كنند به همين دليل هم هميشه در اولين صفحه هاىAmazon و پرفروش ترين ها قرار مى گيرند، به جرأت مى گويم كه بيش از ۳۰۰۰ سايت اينترنتى درباره آنها وجود دارد.
ماجرا از يك اسم شروع مى شود، حكايت مرد و زن بنگالى كه مى خواهند آن سوى دنيا هم طبق رسوم هند براى كودكشان اسم بگذارند، غافل از اينكه اينجا آمريكاست و بايد سنت ها را لاى آلبوم گذاشت.
خيلى اتفاقى نام پيشنهادى قوم از بنگال به دست آنها نمى رسد و اينجاست كه نيكلاى گوگول نويسنده روسى وارد معركه مى شود.
«گوگول گنگومى» بچه هندى سيتى زن آمريكا كه از اسم اش متنفر است، آن قدر كه حتى حاضر نيست علت اين نام گذارى را هم بداند. جومپالا هيرى مى گويد: «شايد يكى از دلايل شكل گيرى اين داستان خاطره اى بود كه از دبستان داشتم. آن روزها هر وقت صداى خوردن قطرات باران به سقف بالكن كلاس مى آمد، پسر بچه هاى كلاس با لحن كشدارى مى گفتند: «جومپا» آسمان صدات مى كنه صداى اسم ات درست مثل خوردن قطره هاى باران به زمين است. اين چه اسم اجق وجقى است كه دارى! بعدها هم هميشه پسرهايى كه با من آشنا مى شدند چند وقتى با نامم درگير بودند. احساس گوگول را درك مى كنم آن قدر در كودكى با اسم ام بيگانه بودم كه حتى معنى اش را نمى دانستم.
لاهيرى ۱۹۶۷ در لندن به دنيا آمده و مدتى هم در آن جا زندگى كرده است. سفرهاى متعددى به هند كرد در آمريكا بزرگ شد و به عرصه رسيد اما هنوز هم ريشه هاى غنى هند در نهانش وجود دارد.
او از جامعه اى كه در آن زندگى مى كند حرف مى زند. خود او ميان فرهنگ متفاوت شرق و غرب سرگردان است.
با اين اوصاف مى توان او را نويسنده اى تجربه گرا دانست.
لاهيرى بعد از اينكه جايزه پوليتزر را دريافت كرد به نيوزويك گفت: «همه اينهاست كه باعث مى شود هيچ وقت اينجا را سرزمين خود ندانم.
هيچ وابستگى ندارم انگار نه انگار كه اينجا خانه من است درست مثل اين كه هميشه در مسافرت ام.»
سرنوشت گوگول را مهاجرت پدر و مادرش رقم مى زند، اصلاً همه چيز برگرده مهاجرت است. لاهيرى همه چيز را كاملاً واقعى شرح مى دهد، براى اينكه رمان او برپايه تجربيات اوست. شايد هم او خاطره نويسى كرده است.
گوگول مثل جومپا احساس بى ريشه بودن مى كند، آمريكايى است با آمريكايى ها زندگى مى كند، اما پدر و مادرش درست در ناف آمريكا هم دوست دارند، هند كوچكى براى خود بسازند، مهمانى هاى خانوادگى بدون نوشيدنى الكل دار، غذايى هايى كه با دست خورده مى شود، سارى و هزاران نشانه  ديگر از هندى بودن كه همگى گوگول را آزار مى دهد با اين حال در نهانش هندى است.
لاهيرى مى گويد: «هم نام» درباره آدم هايى است كه مشكل ارتباطى دارند، درست مثل من و بقيه هندى ها. دوست آمريكايى زياد دارم، اما فرسنگ ها فاصله ميان ماست. دوست داشتم رمانى بنويسم كه در آن شخصيت ها به نوعى فكر مى كنند نمى توانند حرف خودشان را بيان كنند.»
داستان هم نام را مادر گوگول آشيما درست در لحظه اى كه قرار است پسرش به دنيا بيايد آغاز مى كند، تا وقتى كه گوگول بزرگ نشده است همه چيز بر گرده آشيما است، اما وقتى گوگول بزرگ مى شود، درست مثل خود زندگى داستان را هم از چنگ مادر در مى آورد و حالا داناى كل روى او «زوم» مى كند.
گوگول از نيكلاى گوگول هيچ نمى داند از اين اسم هم دل خوشى ندارد. دوست ندارد چيزى درباره علت انتخاب اين اسم بداند.
درست روزى از ماجراى عجيب نام گذارى اش با خبر مى شود كه نام اش را به نيكهل تغيير داده است اسمى شبيه اسم كوچك گوگول نويسنده بزرگ روس. اينكه پدرش زندگى دوباره اش را با خاطره داستان شنل اين نويسنده به ذهن دارد تنها كمى براى او عذاب وجدان مى آورد و او را از تصميم اش منصرف نمى كند.
جالب اين جاست كه همه و همه تصميم مى گيرند، گوگول را نيكهل صدا كنند، اما لاهيرى تا صفحه آخر رمان با تأكيد به او گوگول مى گويد.
گوگول زندگى آمريكايى دارد، اما داخل خانه شان مادر او را هنرى مى خواهد، لاهيرى درست دست روى شكاف نسل ها مى گذارد، هر قدر كه داستان پيش مى رود مادر و پدر (آشيما و آشوك) بيشتر از گذشته تسليم مى شوند.
آشيما كه لحظه تولد فرزندش را با ساعت رسمى هند به ذهن مى سپارد حالا بايد قبول كند كه دختر و پسرش پيش از ازدواج با فرد دلخواهشان زير يك سقف زندگى مى كنند و از اين نامزدى غير رسمى ابايى ندارند. نويسنده روى آشفتگى ها، تفاوت نسل ها و قوميت ها دست مى گذارد، گوگول در حسرت نوع رابطه پدر و مادر دوست دخترش است و اين حسرت او را هر لحظه از خانواده اش دورتر مى كند، تضاد ميان زندگى خانوادگى اش و روابط حاكم بر جامعه او را به شدت آزار مى دهد و باعث گريز او مى شود، اما او با اين فرهنگ گره خورده است و راه گريز نيست. مرگ پدر دوباره او را به همان فضا بازمى گرداند و اين بار در آغوش فرهنگ هندو احساس آرامش مى كند. جالب اين جاست كه با وجود يك خطى بودن داستان، نويسنده دوست دارد يك جاهايى زيرپاى خواننده را خالى كند، درست در لحظه اى كه به هيچ وجه انتظارش را نداريم، با خبرمرگ عزيزانى همچون پدربزرگ و پدر گوگول روبه رو مى شويم، و اين هاست كه چرت خواننده را پاره مى كند.
در روزهايى كه گوگول مى خواهد يك آمريكايى تمام عيار شود پدرفوت مى كند.
و در كمال تعجب، مرگ پدر او را از زندگى آمريكايى و دوست دخترش جدا مى كند. گوگول (نيكهل) ناخودآگاه مثل يك هندى پيش مادرش برمى گردد. او براى شركت در مراسم عزادارى پدرش و پاشيدن خاكستر جسد او به رود به هند مى رود. كارى كه از نظر دوست آمريكايى اش كاملاً خنده دار و مضحك است.
گوگول مهندس معمار موفق حالا با اسم جديدش از اعتماد به نفس لازم برخوردار است. به درخواست مادرش براى كمك به دوست هندى اش كه در كودكى و صفحات اول رمان نامى از او و اشاره اى به لهجه انگليسى اش شده است مى رود و در اين حين نامزد آمريكايى اش او را قال مى گذارد. گوگول كه هميشه از ازدواج با دخترى هندى كه مادرش براى او پيدا كرده بود، فرار مى كرد، اين بار با پاى خودش پيش مى رود.
عاشق مى شود مثل هندى ها عروسى مى كند و همسرش دست آخر مثل آمريكايى ها او را قال مى گذارد و اين جاست كه به تأثير و مغناطيس زندگى در كلان شهرى از آمريكا بايد ايمان آورد.
و گوگول تا آخرين صفحه «هم نام» هنوز حتى كتاب «داستان هاى كوتاه نيكلاى گوگول» را كه از نوجوانى از پدرش هديه گرفته است، باز نمى كند و حالا لاهيرى در آخرين صفحه كتاب داستان ديگرى را دست خواننده مى دهد «شنل» نيكلاى گوگول و داستان ادامه دارد. مى گويد: «شايد مى خواستم همه بدانند يعنى چه كه همه ما از زير شنل گوگول بيرون آمده ايم.»
«امى تان» دوست لاهيرى مى گويد: «بايد مى دانستم كه منظور او در اولين صفحات «هم نام» از اين نقل قول كه: خواننده بايد درك كند كه به هيچ وجه راه ديگرى وجود نداشت و اطلاق هرنام ديگرى به او آكاكى كاملاً غيرممكن بود. (شنل) يعنى چه خوب گوگول هم بايد گوگول بود نه چيز ديگرى.
لاهيرى در هم نام دل شما را مى قاپد آن قدر كه چشم و دل تان پيش آن اسير مى شود و هيچ وقت از خواندن اش پشيمان نمى شويد.
هم نام، نوشته جومپالاهيرى، ترجمه فريده اشرفى، انتشارات مرواريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |