دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۳ - ۴ محرم ۱۴۲۶
Mon, Feb 14, 2005
ويژه ۳
۳۰۵۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
معماى پليسى شماره ۵۹
ملاقات در مترو
201393.jpg
• بقيه از صفحه ۱ ويژه

هرچند كه امروز پاركينگ نيز بسيار شلوغ بود و بسيارى از مردم نيز همانند آقاى پارسا ترجيح داده بودند كه در اين هواى نامساعد و ترافيك شديدى كه هميشه بعد از ريزش برف و باران به وجود مى آمد به جاى بردن اتومبيل شخصى، از مترو براى رفتن به مركز شهر استفاده كنند، ولى بالاخره توانست جايى خالى پيدا كرده و اتومبيل را پارك كند. پس از برداشتن كيف و قفل كردن دربهاى اتومبيل، به سرعت به سمت ورودى مترو شروع به رفتن نمود. خوشبختانه داخل مترو دقيقاً كنار پاركينگ قرار گرفته و لحظاتى بعد آقاى پارسا جلوى گيشه خريد بليت بود. داخل مترو مملو از جمعيتى بود كه يا در حال وارد شدن و يا در حال خروج بودند و با توجه به اينكه ساعت نزديك ۱۰صبح بود.
وجود اين همه جمعيت عجيب به نظر مى رسيد. آقاى پارسا پس از تهيه بليت، پله هاى مترو را به آرامى پايين رفته و در محل سكوى حركت، كنار ديگر مسافران به انتظار رسيدن قطار ايستاد. دقايقى بعد قطار در ايستگاه توقف كرده و در واگنهاى آن باز شد. مردم با عجله و فشار دادن يكديگر و بدون رعايت حال افراد مسن و سالمند، به داخل واگن ها هجوم برده و هر كس كه زرنگ تر بود توانست جايى براى نشستن پيدا كرده و بقيه مسافرين نيز مجبور شدند در وسط واگن ها سرپا ايستاده و به زودى فضاى داخل واگن ها نيز پر شده و ديگر جايى براى سوار شدن بقيه باقى نماند و با بسته شدن درب واگنها، عده اى موفق به سوار شدن نشده و منتظر رسيدن قطار بعدى شدند. آقاى پارسا كه جزو افراد خوش شانس بود كه توانست خود را به داخل واگن بكشاند در حالى كه از هر طرف در فشار شديد بدنها قرار گرفته بود با خود انديشيد كه اگر اتومبيلش را در پاركينگ مترو نگذاشته بود، براى برگشتن حتماً از اتوبوس و يا سوارى استفاده مى كرد تا دچار اين فشار قبر نشود. سپس تمام توجه خود را معطوف كيف دستى و جيبهايش نمود كه در اين شلوغى مورد دستبرد قرار نگيرد. بالاخره قطار پس از توقف در چند ايستگاه، نهايتاً به ايستگاه موردنظر رسيده و آقاى پارسا به همان دشوارى سوار شدن، توانست از واگن خارج شود. با بدنى كوفته ولى خوشحال از اينكه به سرعت به مركز شهر رسيده است، از پله هاى ايستگاه بالا آمده و وارد خيابان شد. سوز سردى كه از دهانه ورودى ايستگاه به صورتش خورد او را وادار نمود كه يقه كاپشنش را بالا زده و با دست اشكى را كه در چشمانش جمع شده بود پاك كند. باران ريزى كه در حال باريدن بود هيچ شباهتى به برفى كه در بالاى شهر مى باريد نداشت. آقاى پارسا به سرعت قدمهايش افزوده و پس از عبور از عرض خيابان و چند دقيقه پياده روى، به بانك موردنظرش رسيده و داخل شد. سلام و عليكى با كارمندان بانك كرده و با بيرون آوردن دسته چكش، مبلغ سه ميليون تومان در آن نوشته و از صندوقدار خواهش كرد كه تمام آن را به صورت چك پول به او بدهد. پس از گرفتن چك پولها ابتدا تصميم داشت كه آنها را در داخل جيب كاپشنش كه زيپ نيز داشت بگذارد ولى از آنجايى كه قصد داشت براى برگشتن نيز مجدداً سوار مترو شود با توجه به شلوغى داخل واگن ها و احتمال وجود سارقين جيب بر، از تصميمش منصرف شده و به آرامى و با احتياط به طورى كه كسى متوجه نشود چك پولها را داخل كيف دستى اش گذاشت. پس از خروج از بانك نيز در حالى كه كاملاً مراقب كيف دستى اش بود به سرعت خود را به ايستگاه مترو رساند ، پله ها را پايين رفته و زمانى كه به محل سكوى حركت رسيد خوشبختانه قطار نيز همزمان با او رسيده و توقف نمود. به نظر مى رسيدكه خط برگشت چندان شلوغ نباشد و علت آن هم مى توانست ساعتى باشد كه مسلماً موقع برگشت مردم و بازاريان به منازلشان محسوب نمى شد. آقاى پارسا وارد واگن شده و در وسط آن ايستاد و براى اينكه از افتادن جلوگيرى كند دستش را به ميله وسط گرفته و نگاهش را از پنجره به محوطه ايستگاه دوخت. لحظه اى بعد كه قطار شروع به حركت نموده و وارد تونل شد و ديگر چيزى از پنجره ديده نمى شد، ناخودآگاه نگاهش را از پنجره برداشته و به مسافرى كه جلوى او روى صندلى نشسته بود توجه اش جلب شد. مرد نسبتاً مسنى كه پالتو بسيار شيكى پوشيده و دستمال ابريشمى زيبايى به گردن بسته بود در حالى كه با كنار دستى اش مشغول صحبت بود نگاهى به آقاى پارسا انداخته و لبخندى مهربان بر لب آورد. آقاى پارسا نيز بى اختيار لبخند زده سرش را به علامت سلام كمى به جلو خم كرد. مرد شيكپوش با مرد كناردست اش درباره خطوط مترو و اينكه چندسال است كه راه اندازى شده مشغول صحبت بود و همصحبتش براى او توضيح مى داد. چنين به نظر مى رسيد كه مرد شيكپوش مدتها از ايران دور بوده و ديدن پيشرفتهاى انجام شده و راه اندازى مترو ، خيلى برايش جالب توجه است. با ايستادن قطار در ايستگاه بعدى ، همصحبت مرد شيكپوش برخاسته و پس از خداحافظى واگن را ترك كرد. مرد به آقاى پارسا تعارف كرد كه در جاى خالى شده كنار او بنشيند. آقاى پارسا نيز خوشحال از خالى شدن صندلى ، بلافاصله در كنار مرد نشست. مرد شيكپوش سر صحبت را باز كرده وگفت: واقعاً براى من كه ۲۵ سال از ايران دور بوده ام خيلى جالب و هيجان انگيز است كه مى بينم كشور اين همه پيشرفت و ترقى كرده، باور كنيد كه بنده بسيارى از خيابانها را ديگر نمى شناسم، شكل كلى شهر با آن زمان كه ما در اين جا زندگى مى كرديم تفاوت بسيارى كرده، ساختمان هاى شيك بلندمرتبه ، اتوبان هاى جديد و از همه مهمتر ، همين مترو كه جداً براى هر ايرانى يك آرزو محسوب مى شد. آقاى پارسا ضمن تأييد گفته هاى او اظهار داشت: بله ، همين طور است كه مى فرماييد، تهران خيلى بزرگ شده و اصلاً شباهتى به تهران قبل از انقلاب ندارد، براى كسانى كه مدتى دور از مملكت بوده اند اين تحولات و پيشرفتها جداً باعث خوشحالى و غرور هر ايرانى است ، باور بفرماييد هيچ يك از كشورهاى اروپايى نيز تأسيسات متروى به اين زيبايى و شيكى ندارند، حتى متروهاى موجود در آمريكا نيز كه بنده در آنجا زندگى مى كنم به اين شيكى و تميزى نيست. آقاى پارسا كه متوجه شده بود همصحبتش مدتى از ايران دور بوده و در آمريكا زندگى مى كند شروع كرد براى او از پيشرفتهايى كه در اين مدت در كشور صورت گرفته بود صحبت كردن و در آخر پرسيد : راستى شما در كجاى آمريكا زندگى مى كنيد و آيا براى سرزدن به اقوام به ايران تشريف آورده ايد؟ مرد شيكپوش پاسخ داد: بنده همراه خانواده ام بعد از پيروزى انقلاب از ايران خارج شديم و در حال حاضر نيز در واشنگتن زندگى مى كنيم ، اقوام زيادى اين جا نداريم، علت آمدن من به ايران سركشى از املاك و زمين هايى است كه در تهران و شمال دارم، مى خواهم تكليف آنها را روشن كرده و اگر بشود آنها را به فروش برسانم، خوشبختانه وكيلم توانسته بعضى از زمين ها و املاك را كه ديگران تصاحب كرده بودند از تصرف آنها خارج كند . امروز هم به اتفاق همسرم كه حالا در قسمت مخصوص خانم ها سوار شده رفته بوديم بازار تا به ياد گذشته گردش و بازديدى از آنجا داشته باشيم ، راستى جنابعالى به چه شغلى مشغول هستيد ؟ آقاى پارسا كه انتظار چنين سؤالى را نداشت ، لبخندى زده و گفت: والله بنده شغل آزاد دارم ، مدير عامل يك شركت دارويى هستم.
مرد شيكپوش با تعجب گفت: جداً چه حسن تصادفى بنده دكتر كاشفيان هستم و از آشنايى با شما بسيار خوشوقتم ، اگر زحمتى نيست قدرى درباره وضعيت دارو در ايران برايم توضيح دهيد، آنطور كه من شنيده ام مثل اينكه با كمبود داروهاى اساسى روبرو هستيد؟ آقاى پارسا نيز ضمن ابراز خوشحالى از ملاقات پيش آمده و معرفى خودش، اظهار داشت: البته كمبودهايى وجود دارد ولى كارخانه هاى داروسازى بسيارى در داخل كشور راه اندازى شده اند ، شركتهايى مثل ما نيز كه در امر پخش دارو فعاليت مى كنيم غالباً اجازه ورود داروهاى ضرورى و كمياب را ازخارج كشور داريم، خوشبختانه مشكل زيادى نداريم. مرد شيكپوش كه خودش را دكتر معرفى كرده بود با خوشحالى گفت: اتفاقاً بنده قصد دارم يك كارخانه بزرگ داروسازى در نزديكيهاى تهران تأسيس كنم تا با اين كار خدمت به مردم كشورم كرده باشم اگر جنابعالى بتوانيد در اين خصوص بنده را راهنمايى كنيد ممنون مى شوم، شايد هم باب خير شد و توانستيم از وجود شما براى مديريت و سرپرستى آنجا استفاده كنيم. آقاى پارسا كه از پيشنهاد آقاى دكتر بسيار خوشحال و اميدوار شده بود پاسخ داد بنده آماده ام تا هرگونه كمكى از دستم برآيد انجام دهم. در اين هنگام قطار به آخرين ايستگاه رسيده و متوقف شد . مسافران شروع به پياده شدن نموده و آقاى پارسا نيز همراه دكتر از واگن خارج و منتظر شدند تا خانم دكتر نيز از قسمت مخصوص خانم ها پياده شده و به آنها ملحق شود . لحظه اى بعد خانم ميانسالى به آنها نزديك شده و دكتر پس از معرفى آقاى پارسا به خانمش گفت: ايشان در كار توزيع و واردات دارو فعاليت مى كنند و بنده اميدوارم كه بتوانم با همكارى ايشان كار راه اندازى كارخانه را به زودى شروع كنم. سپس هر سه نفر به سمت در خروجى مترو رفته و پس از بالا آمدن از پله ها وارد محوطه باز ايستگاه ميرداماد شدند . برف ريز هنوز هم در حال باريدن بود .دكتر از آقاى پارسا سؤال كرد كه چگونه مى تواند به تجريش برود . آقاى پارسا جواب داد: اتفاقاً مسير بنده هم تقريباً همان طرفها است و اتومبيلم نيز در پاركينگ است . اگر افتخار بدهيد شما را خواهم رساند و در مسير هم فرصتى پيدا كرده و بيشتر گفت وگو خواهيم كرد .
دكتر و خانمش پذيرفته و به اتفاق به پاركينگ ايستگاه رفته و آقاى پارسا پس از باز كردن درب اتومبيل و گذاشتن كيف دستى اش روى صندلى عقب ، به همراهانش تعارف كرد كه سوار شدند . دكتر در كنار آقاى پارسا نشسته و خانمش نيز در صندلى عقب جا گرفت . با خروج اتومبيل از پاركينگ، آقاى پارسا، كارت ويزيت خود را از جيب بيرون آورده و به دكتر داد و او نيز متقابلاً شماره تلفن منزل خواهر خانمش را كه در آنجا اقامت داشتند به وى داده و مجدداً گفت وگو در مورد چگونگى گرفتن مجوز براى راه اندازى كارخانه داروسازى بين آنها از نو شروع شد . آقاى پارسا كه اميدوار شده بود از طريق همكارى با دكتر به درآمد جزئى دست خواهد يافت با جديت و هيجان از توانايى هاى خود و ارتباطاتى كه در اين زمينه داشت صحبت كرده و سعى نمود كه هر طور شده دكتر را مجاب و قانع سازد كه بهترين كس را براى همكارى پيدا كرده است . دكتر نيز به او قول داد كه در اولين فرصت به شركت او رفته و در اين باره بيشتر صحبت خواهند كرد .
صحبت ها و وعده و وعيدى كه آقاى پارسا به خودش داده بود آنقدر او را مشعوف و سرگرم نموده بود كه متوجه نشد چطورى به تجريش رسيد. آقاى دكتر و خانمش ضمن تشكر مجدد از او و گذاشتن قرار براى تماس تلفن، از وى خداحافظى كرده و از اتومبيل پياده شدند . لحظاتى بعد كه آقاى پارسا در حال رانندگى به طرف شركتش بود با خودش فكر كرد كه عجب شانسى به او رو كرده و اگر بتواند توجه و اعتماد دكتر را به خود جلب كند مى تواند به درآمد هنگفتى دست يابد . به نظرش رسيد كه آن روز ، روز شانس او بوده و سايه هاى هماى خوشبختى را بر سر خود احساس كرد. با رسيدن به جلو شركت و پارك اتومبيلش ، كيف دستى خود را از صندلى عقب برداشته و پله هاى ساختمان را بالا رفته و وارد محل كارش شد. منشى گزارش چند تلفن را به او داده و آقاى پارسا در حالى كه پشت ميز كارش مى نشست تمام هوش و حواسش به ملاقاتى بود كه در مترو برايش پيش آمده بود. ساعتى بعد كه قصد داشت با آمدن برادرش ، پولى را كه از بانك گرفته بود از داخل كيف دستى اش بيرون آورده و به او بدهد ، با كمال ناباورى هر چقدر گوشه و كنار كيف را جست وجو كرد اثرى از چك پول ها پيدا نكرد ، اولين فكرى كه به ذهنش رسيد اين بود كه شايد در داخل مترو ، سارقين پول ها را از داخل كيفش سرقت كرده اند ولى اين امكان نداشت چون باز كردن كيف بدون آنكه او متوجه شود ممكن نبود و بعد ناگهان شك كرد كه شايد زن دكتر هنگامى كه او مشغول و سرگرم صحبت كردن بوده، پنهانى در كيف را كه در صندلى عقب بود باز كرده و چك پول ها را خارج نموده باور اين موضوع برايش خيلى مشكل بود ولى هنگامى كه به شماره تلفنى كه دكتر به او داده بود زنگ زده و متوجه شد كه چنين شخصى را نمى شناسند و بعدها نيز ديگر از دكتر قلابى خبرى نشده تازه فهميد كه آن آشنايى و ملاقات نقشه اى حساب شده بوده كه براى او سه ميليون تومان هزينه در بر داشته است .
توصيه انتظامى
هنگام سوار كردن افراد ناشناس به اتومبيل خود ، مراقب كيف، تلفن همراه و وسايل قيمتى خود بوده و آنها را در دسترس قرار ندهيد .
آشنايى هاى خيابانى و تصادفى قابل اعتماد نبوده و دعوت افراد ناشناس به حريم شخصى و دادن اطلاعات به آنها مى تواند عواقب وخيمى را دربرداشته باشد.
معماى پليسى شماره ۵۹
آخرين يادداشت
201396.jpg
مهدى ابراهيمى
«رعنا» وقتى در آپارتمان را باز كرد بوى تعفن به اندازه اى زياد بود كه نتوانست داخل برود، از وقتى به اصفهان رفته بود دلشوره خاصى داشت. از همان روز نخست هر چه به خانه زنگ مى زد كسى تلفن را جواب نمى داد.
خيلى از دست «مسعود» ناراحت بود. از اصفهان وقتى با خانواده شوهرش تماس گرفته بود شنيده بود آنها نيز از »مسعود» بى اطلاع هستند.
ساعت ۱۰ صبح بود، باران شديدى نيز مى باريد. «رعنا» وقتى اوضاع خانه را به هم ريخته ديد، خيلى ترسيد. از آپارتمان خارج شد. زنگ خانه حاج نصرت كه همسايه طبقه بالايى آنان بود را زد. كسى خانه نبود، مجبور شد به سر كوچه برود و از كيوسك تلفن تماس بگيرد.
شاهد برادر شوهر «رعنا» وقتى شنيد چه اتفاقى افتاده است صدايش پشت گوشى لرزيد. بعد از زن داداش خود خواست در خانه منتظرش بماند.
۲۰ دقيقه اى نگذشته بود كه شاهد با سرو صورتى خيس و عرق كنان خودش را به در خانه برادرش رساند، «رعنا» درحالى كه چمدان قرمزرنگ را در راهرو گذاشته بود، در را به روى او باز كرد. وحشتزده كليدها را از او گرفت و در آپارتمان را باز كرد. بوى تعفن غيرقابل تحمل بود. پيراهن خيس خود را جلوى بينى گذاشت و به داخل خانه رفت، هنوز چند دقيقه اى نگذشته بود كه شاهد با فريادى بيرون دويد.
عقربه هاى ساعت ۱۱ صبح را نشان مى داد كه موبايل كشيك قتل زنگ خورد. بازپرس شمس بايستى در صحنه جنايت حاضر مى شد. وقتى در برابر خانه اى در تهرانپارس پياده شده جمعيت زيادى را ديد، هر كس حرفى مى زد، از سرگردانى پليس مشخص بود كه هنوز مرد يا زن بودن جسد روشن نشده است. به بازپرس گفته شد كه يك جسد كاملاً متعفن در اتاق خواب زوج جوانى پيدا شده است و هيچ كس جرأت نمى كند وارد خانه شود.
به دستور بازپرس، اسفند دود كردند تا بوى تعفن را از بين ببرد و فضاى آلوده خانه ضدعفونى شود. وقتى خواست داخل خانه برود زن و مرد جوانى را ديد كه هر دو گريه مى كردند، شاهد با ديدن بازپرس و با صداى لرزن گفت: «مطمئنم داداش مسعود بود، من جسد را ديدم لباسهايش عين لباسهاى مسعود بود!»
بازپرس شمس در داخل خانه ديد كه همه اثاثيه خانه زير و رو شده است انگار به آنجا حمله كرده بودند، در آشپزخانه چينى ها و كريستال ها شكسته شده بودند. تلويزيون و ويديو نيز وسط اتاق پذيرايى ديده مى شدند و به گونه اى تخريب شده بودند كه انگار با چماق به جان اين وسايل افتاده باشند.
اتاق پذيرايى در ضلع شمالى بود و اتاق خواب در بخش انتهايى آن قرار داشت، وقتى داخل اتاق خواب شد ديد برعكس همه اتاقها آنجا مرتب بود و فقط يك جنازه متعفن بادكرده و خون آلود به صورتى غيرعادى روى تخت افتاده بود.
در و ديوار با پاشيدن شده قطرات خون كه رنگ كدرى به خود گرفته بودند صحنه وحشتناكى را به تصوير كشيده بودند، از طرز پوشش مقتول مشخص بود او يك مرد است اما چهره خون آلود جسد قابل شناسايى نبود و متعفن شدن آن اجازه تشخيص چگونگى وقوع قتل را غيرممكن مى كرد.
شاهد، يا رعنا بايستى تأييد مى كردند كه جسد متعلق به«مسعود» است به خاطر همين بازپرس درخواست كرد تا آن دو در اتاق خواب حاضر شوند، هر دو در حالى كه با صداى بلند گريه مى كردند و دست و پايشان مى لرزيد تأييد كردند از نوع پوشيدن لباس مقتول مى توانند مطمئن باشند جسد متعلق به «مسعود» است چرا كه لباس راحتى «مسعود» به تن جسد بود.
در صحنه جنايت هيچ سرقتى به چشم نمى خورد و فقط تخريب اثاثيه مسأله را پيچيده كرده بود، سرنخى در اتاق ها به دست نيامد، مأموران تشخيص هويت نيز به بازپرس شمس اعلام كردند تعفن شديد جسد نشان مى دهد او حدود ۱۰ روز پيش به قتل رسيده است.
هيچ راهى جز بازجويى از رعنا نبود. او مى توانست ردپايى از عاملان قتل در اختيار بازپرس قرار دهد، در آشپزخانه پشت ميز ناهارخورى نشست و از همسر مقتول خواست با دقت به سؤالاتش جواب بدهد:
از كى «مسعود» را نديده اى؟
من حدود ۱۱ روز پيش به خاطر مريضى پدرم به اصفهان رفتم، قرار بود مسعود سراغم بيايد و به تهران برگرديم اما از همان روز نخست هر چه به خانه زنگ زدم كسى گوشى را برنداشت تا اينكه با بى خبرى به راه افتادم و به تهران بازگشتم، باورم نمى شود كه در غياب من چنين اتفاقى افتاده باشد.
وقتى از تهران مى رفتى، «مسعود» چيز خاصى به تو نگفت؟
او را نديدم، هر چه منتظرش شدم به خانه بگردد و من را به ترمينال برساند خبرى از «مسعود» نشد، يادداشتى نوشتم و از او خواستم سريعتر به اصفهان بيايد، مى ترسيدم پدرم بميرد و تا آخر عمر شرمنده خانواده ام باشم.
رفتارهاى مشكوكى از شوهرت نديدى؟
هيچ چيز مشكوكى نداشت، او مرد خوبى بود، همه دوستش داشتند فقط مقدارى تعصباتى داشت كه من را ناراحت مى كرد تا جايى كه من خواستم از او طلاق بگيرم، اما مسعود عذرخواهى كرد و من او را بخشيدم.
يادداشت را كجاى خانه گذاشتيد؟
صفحه اول تقويم نوشتم و با گذاشتن روى اوپن آشپزخانه طورى قرار دادم تا مسعود در همان نگاه اول ببيند ، يادداشت تندى بود و انتظار داشتم شوهرم به خانه پدرم زنگ بزند و عذرخواهى كند.
به كسى شك ندارى؟
نمى دانم، او همه حرفهايش را به من مى گفت! اى كاش تهران مى ماندم و او را تنها نمى گذاشتم. ديگر سؤالى براى پرسيدن نمانده بود ، رعنا به گريه افتاده بود كه بازپرس از اوخواست آشپزخانه را ترك كند و شاهد را با صداى بلند صدا زد.
شاهد ۲۰ ساله بود، به اندازه اى  گريه كرده بود كه چشمانش كاملاً سرخ شده بود، مى خواست حرف بزند به لكنت مى افتادو بغض نمى گذاشت حرفهايش را كامل كند.
مسعود با چه كسى دشمنى داشت؟
نمى دانم ، از وقتى زن گرفت حدود يك سالى مى شود ديگر با هم نبوديم خصوصاً اينكه رعنا خيلى او را تحت نظر داشت هرجا كه مى رفت با برادرم بود و هميشه سعى مى كرد حرف اول و آخر را بزند.
پس چطور اين بار «رعنا» او را تنها گذاشته بود؟
براى من نيز جاى سؤال است وقتى از پدرو مادرم شنيدم«رعنا» چند بار از اصفهان زنگ زد و سراغ مسعود را گرفته تعجب كردم تا اينكه امروز به خانه زنگ زد و ماجرا را گفت، با وجود اينكه دل خوشى از او نداشتم به خاطر برادرم خودم را به اينجا رساندم و اى كاش پاهايم مى شكست و جسد «مسعود» را نمى ديدم.
«رعنا» با برادرت مشكل نداشت؟
يك بار كه به خاطر خدمت سربازى در تهران نبودم شنيدم آن دو مى خواهندطلاق بگيرند، بعد كه آمدم فقط مادرم گفت كه خانه برادرت نرو! من هم نرفتم. فكر كنم »مسعود» شرط هاى او را پذيرفته بود.
«رعنا» در خصوص قتل برادرت چيزى نگفت؟
او فقط گفت كه خانه بوى بدى مى دهد. عين بوى گربه مرده است. فكر مى كنم اتفاقى براى مسعود افتاده باشد همين ...
بازپرس شمس ديگر نيازى به بازجويى نمى ديد از آشپزخانه خارج شد و به داخل اتاق خواب رفت ، او از سروان مقيمى مى خواست هر تقويمى كه در خانه است را پيدا كنند و در اختيارش قرار دهند.
حدود چهار تقويم پيدا شد اما در هيچكدام از اين تقويم ها آثارى از يادداشت خداحافظى «رعنا» به «مسعود» نبود ، هنوز شك بازپرس به يقين تبديل نشده بود كه صداى پيرمردى از راهرو شنيده شد كه با داد و فرياد به مأموران اعتراض مى كرد و مى خواست وارد ساختمان شود.
بازپرس شمس خيلى سريع خود را به جلوى در رساند ، پيرمرد خودش را نصرت خان معرفى كرد و «رعنا» با ديدن او به سروان گفت كه اين پيرمرد همسايه بالايى آنان است و اجازه مى خواهد به خانه اش برود.
محل قتل يك ساختمان دو طبقه بود. نصرت خان تنهاكسى بود كه غير از «رعنا» و مسعود در آن ساختمان زندگى مى كرد . بازپرس شمس با لبخندى و با اشاره به سروان مقيمى خواست اجازه بدهند تا پيرمرد وارد ساختمان شود.
نصرت خان با حالتى حيرتزده به اطراف نگاه مى كرد ، بازپرس از او اجازه گرفت همراهش به طبقه بالا برود و چند سؤال در خصوص همسايه طبقه پايينى از او بپرسد.
پيرمرد پذيرفت ، او غر مى زد و از حرف هايش مشخص بود از دست «مسعود» و «رعنا» ناراضى است و آنان را مايه دردسر مى داند، داخل خانه پيرمرد سليقه مردانه كاملاً مشهود بود و عكسى از يك پيرزن كه نوار مشكى رنگ گوشه قاب عكس خودنمايى مى كرد نشان مى داد كه نصرت خان به همسر خدابيامرزش خيلى علاقه مند بوده است.
بازپرس شمس وقتى روبروى نصرت نشست خواست با دقت مسائلى را كه در ۱۰ روز گذشته اتفاق افتاده است را به خاطر بياورد بعد پرسيد:
ازكى با اين همسايه آشنا هستى ؟
حدود دوسالى مى شود ، «مسعود» و «رعنا» بعد از عروسى آمدند اينجا ، همان زمان همسرم گفت كه عروس و داماد مايه دردسر هستند نپذيرفتم اما الآن به گفته «صدف» خانم ايمان آورده ام.
خيلى اذيت داشتند؟
كم نه ، البته خودشان بيشتر اذيت مى شوند جنگ و دعواى زناشويى همه جا است اما اين دو شورش را در آورده انديك روز خوش نداشتند، استراحت را از ما گرفته بودند هر لحظه منتظر اتفاق جديدى بوديم، چون نظامى بودم «صدف» با اخلاق خشك من مى ساخت و مى دانست از مردانى كه در برابر پرخاشگرى همسرشان كوتاه مى آيند خوشم نمى آيد، چقدر عصبانى مى شدم اما خودم را كنترل مى كردم.
مسعود بداخلاقى مى كرد؟
هر دو بد هستند، مى گويند در و تخته به هم چفت مى شوند واقعاً راست مى گويند، هر دو بداخلاق هستند و جيغ جيغو، كتك كارى نيز مى كردند البته بيشتر از خودشان زورشان به اثاثيه خانه مى رسيد. من جاى معسود بودم يك لحظه با رعنا، زندگى نمى كردم و انگار اين تصميم را گرفته است.
آخرين بار كى «مسعود» را ديدى؟
يادم نمى آيد، چطور مگر، اتفاقى افتاده است؟!
«رعنا» را كى ديده اى؟
نمى دانم، فكر كنم هر دو را كنار هم ديدم، ۸روز پيش يا بيشتر وقتى ازخانه بيرون رفتم تا روزنامه بخرم «مسعود» و زنش را ديدم كه مثل هميشه اخمو بودند و به زور جواب سلام من را دادند. آن دو باكلى خريدداشتند به خانه مى رفتند، بعداز خريدن روزنامه رفتم پارك پيش دوستانم تا حدود ساعت ۱۲‎/۵ ظهر آنجا بودم وقتى برگشتم ديدم «رعنا» يك چمدان قرمز رنگ در دست دارد از خانه خارج شده و مى خواهد برود، وقتى پرسيدم باز هم قهر كرده اى؟ تبسمى كرد و گفت كه مى خواهدبه مسافرت برود و از من خواست مراقب «مسعود» باشم و اگر دست از پا خطا كرد او را در جريان بگذارم. اين دختر فكر مى كرد من جاسوس هستم نمى دانست «مسعود» اگر فقط يكى دو روز با من باشد او را طلاق خواهد داد.
ببينيد «مسعود» كشته شده است آن هم در طبقه اول اين ساختمان، يادتان نيست كسى به خانه اين مرد رفت و آمدداشته باشد؟
باور نمى كنم، من اكثر مواقع در خانه ام اما خودم آخرين بار «مسعود» را با «رعنا» ديده ام و خبرى از او نداشتم. هيچ رفت و آمدى نيز به خانه »مسعود» نبود حتى من نزد خودم گفتم كه اين مرد با رفتن »رعنا» به مسافرت نفس راحتى مى كشد، اين هم آخر و عاقبت مردى كه زن ذليل بود. نمى دانم چه بگويم حتماً حقش بود!!
يعنى هيچ كس را نديدى؟
من هيچ كس حتى «مسعود» را نيز نديده ام. صداى شليك هيچ گلوله اى را نيز نشنيده ام اگر اتفاقى براى اين مرد افتاده باشد همان صبح كه من رفتم روزنامه بخرم رخ داده است اما آن موقع »رعنا» نيز در خانه بود. واقعيتش نمى توانم نظر بدهم. مى ترسم اشتباه كنم و به تحقيقات لطمه بزنم.
بازپرس شمس با قاتل فاصله چندانى نداشت. چند دليل وجود داشت كه «رعنا» را قاتل معرفى مى كرد. پيدا نشدن تقويم مورد ادعاى اين زن، اينكه »رعنا» هيچ وقت «مسعود» را تنها نمى گذاشت. مطابقت ادعاهاى نصرت خان با نتايج تحقيقات كه نشان مى داد «مسعود» و «رعنا» وقتى با هم به دعوا مى افتادند اثاثيه را به هم مى ريختند با صحنه بر هم ريخته قتل و آخر اينكه نصرت اطلاعات دقيقى از جزئيات سفر »رعنا» به اصفهان داشت همه سرنخ ها را به اين زن مى رساند اما بايستى دليل قاطع ترى به دست مى آمد.
بازپرس شمس وقتى از خانه نصرت خان خارج شد در طبقه اول به سروان مقيمى گفت كه «رعنا» به اتهام قتل شوهرش بازداشت است؟ اين زن داد مى زد كه بى گناهم! اشتباه مى كنيد و به گريه افتاد. وقتى فرداى آن روز پزشكى قانونى اعلام كرد كه علت مرگ اصابت ۵گلوله به سروصورت و سينه «مسعود» است و زمان قتل دقيقاً ۱۰روز پيش بوده است از «رعنا» خواست محل اختفاى اسلحه را در اختيار پليس قرار دهد تا شايد راهى براى جلب رضايت خانواده »مسعود» وجود داشته باشد. اگر «رعنا» جاى اسلحه را به دادگاه نشان مى داد همه چيز حل مى شد اما او نپذيرفت و باز ادعا كردكه نه تنها در قتل شوهرش نقشى نداشت بلكه خواستار اعدام قاتل است!!
چهار ماهى از ماجراى اين قتل گذشته بود «رعنا» در زندان براى بازپرس شمس نامه نگارى مى كرد. از عشق بسيار خود به «مسعود» حرفهايى مى نوشت و اجازه مى خواست به او اجازه داده شود تحت الحفظ سر قبر شوهرش برود. اين اصرارها باعث شد تا بازپرس با وجود اطمينان از قاتل بودن «رعنا» به مرور اوراق پرونده دست بزند، باور نمى كرد كه چنين دليل محكمى را از دست داده باشد و ماهها به دنبال دليلى براى شناسايى قاتل باشد!
خوانندگان گرامى ۱ ـ مشخص كنيد كه آيا قاتل اصلى «رعنا» است ؟ ۲ـ دليل بازپرس كه قاتل را در برابر اعتراف به قتل خلع سلاح مى كرد چه بود؟
پاسخهاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد تا در قرعه كشى جايزه ويژه معماى پليسى روزنامه ايران شركت داده شويد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |