|
|
|
|
|
|
|
|
ماجراى نجيب زاده جوان
|
|
|
نوشته: سرآرتور كنان دويل مترجم: نازآفرين ميرزاخليلى خلاصه داستان:در قسمت هاى گذشته خوانديد وجود نامه اى روى ميز شرلوك هلمز اين اطمينان را به واتسون داد كه با يك پرونده مهم روبرو هستند. هلمز پس از لحظاتى در مورد اين پرونده به او توضيح داد كه پرونده اى مربوط به ازدواج «لرد سن سيمون» دارد. «سن سيمون» پسر يك دوك بود و ۴۱ سال داشت و پدر او مدت ها قبل وزير امور خارجه بود. آن دو براى به دست آوردن اطلاعات بيشتر به روزنامه ها متوسل شدند و دريافتند كه سن سيمون قصد ازدواج با دخترى ثروتمند به نام «هتى دوران» دارد. او دخترى آمريكايى بود كه پدرش به علت ثروت زيادى كه داشت براى او جهيزيه اى بزرگ و مجهز ترتيب داده بود كه از آن شش نگهبان در اتاق هاى در بسته نگهدارى مى كردند. اين در حالى بود كه سن سيمون هيچ ثروتى نداشت. مراسم ازدواج آن دو بسيار مختصر در كليسا برگزار شده بود و عروس و داماد جوان پس از آن به خانه بازگشته بودند اما لحظاتى بعد عروس جوان براى انجام كارى به اتاقش رفته و سپس به طرز مرموزى ناپديد شده بود. چيزى كه سن سيمون از اين ماجرا به هلمز گفت اين نكته بود كه عروس جوان پس از افتادن دسته گلش روى زمين در كليسا وقتى مردى متشخص آن را به او داده برآشفته شده است. او توضيح داد كه قبلاً با «فلوراميلر» رابطه دوستانه اى داشته و او پس از تهديد سن سيمون براى ازدواج با «هتى» و انجام مراسم در كليسا به در خانه او حضور يافته و عروس ثروتمند متوجه اين مسأله شده است. هلمز با به دست آوردن اين اطلاعات دست به تحقيق زد و با پيدا شدن لباس و تور عروس در آبگير ميدان ترا فالگو پى برد كه احتمالاً فلوراميلر در ناپديد شدن عروس ثروتمند دست داشته است و اينك ادامه داستان.
شرلوك هلمز گفت: »فكر مى كنم اين كار مشكلى براى شما باشد.» لستريد با فرياد بلندى كه لحن تلخى داشت، گفت: «راست مى گوييد؟ واقعاً؟ من مى ترسم ، كه اين نتيجه گيرى ها و دخالت هاى شما صورت عملى و قابل اجرا نداشته باشد. در همين چند دقيقه مرتكب دو خطا شده ايد. اين لباس ارتباط خانم فلوراميلر را با اين پرونده نشان مى دهد.» و چطور؟ در لباس جيبى هست . در جيب يك كارت است . در كارت يادداشتى نوشته شده است و اين هم آن يادداشت است . او در حاليكه آن را در مقابل هلمز روى ميز مى كوبيد، گفت: «گوش كنيد: وقتى همه چيز آماده شد مرا خواهى ديد . بلافاصله بياييد .ف.ه.م ، نظريه من اين است كه فلورا ميلر خانم سن سيمون را اغفال كرده است و او بدون شك مسؤول ناپديد شدن خانم سن سيمون است . اينجا با حروف اول اسم و فاميلش پايين يادداشت را امضا كرده و بى ترديد آن را دم در به گدايى در دست وى گذاشته و اين باعث فريفتن او شده است . هلمز در حالى كه مى خنديد گفت: خيلى خوب است ، لستريد. شما واقعاً خيلى خوب هستيد. اجازه دهيد يادداشت را ببينم. او با بى ميلى كاغذ را برداشت اما بلافاصله توجهش به چيزى در آن معطوف شد كه باعث شد فريادى از رضايت بكشد . او گفت: اين واقعاً مهم است . آها، پس شما هم اينطور فكر مى كنيد؟ كاملاً صميمانه به شما تبريك مى گويم. لستريد پيروزمندانه بلند شد و سرش را خم كرد تا نگاه كند . او با فريادى گفت: «شما داريد نوشته را سر و ته نگاه مى كنيد!» برعكس ، اين صحبت صحيح است. جهت صحيح؟ شما ديوانه ايد! اينجا يادداشتى است كه بامداد نوشته شده است . و بالاى اين آنچه كه مى بينيد قسمتى از صورتحساب يك هتل است كه بسيار مورد توجه من است. لستريد گفت: در اين هيچ چيزى نيست . من قبلاً آن را نگاه كرده ام . چهارم اكتبر ، اتاق ۸ ، صبحانه ، نوشيدنى ، ناهار ، گيلاس شراب. من در آن چيزى نمى بينم. به احتمال زياد خير . اين بسيار مهم است . با توجه به يادداشت اين هم مهم است يا حداقل حروف اختصارى نام اهميت دارد، بنابراين من دوباره به شما تبريك مى گويم. لستريد در حاليكه بلند مى شد، گفت: من به اندازه كافى وقت تلف كرده ام. معتقد به كار زياد هستم و نه اينكه كنار آتش بنشينم و نظريه پردازى كنم. روز خوبى داشته باشيد آقاى هلمز و خواهيم ديد كه كدام يك اول به نتيجه مى رسد. او لباس ها را جمع كرد و داخل كيف قرار داد و به طرف در رفت. هلمز پيش از آنكه رقيبش برود آهسته گفت: تنها يك تذكر براى شما، لستريد، من نتيجه نهايى و واقعى را به شما خواهم گفت. خانم سن سيمون يك اسطوره است . هرگز چنين شخصى وجود نداشته و ندارد. لستريد با ناراحتى به دوست من نگاه كرد . سپس به طرف من برگشت، سه بار به پيشانى خود زد و سرش را تكان داد و به سرعت خارج شد . او به شدت در را پشت سرش بست و در همان زمان هلمز بلند شد تا كفش اش را بپوشد . او گفت: »دوستمان كمى راجع به كار بيرون از اتاق درست مى گفت. «بنابراين فكر مى كنم ، واتسون! كه بايد مدت كمى تو را با كاغذهايت اينجا تنها بگذارم.» وقتى كه شرلوك هلمز از پيش من رفت از ساعت ۵ بعدازظهر گذشته بود اما من زياد تنها نماندم. در كمتر از يك ساعت مردى به همراه جوانكى با يك جعبه خيلى بزرگ به آنجا رسيد. در مقابل چشمان حيرت زده من يك شام سرد اشرافى را شروع به چيدن روى ميز نمودند و پس از اتمام كارشان مانند پريان هزار و يك شب ناپديد شدند. درست پيش از ساعت ۹ شب بود كه هلمز وارد اتاق شد. او لباس كاملاً مرتبى پوشيده بود و در چشمانش برقى پيدا بود كه معلوم بود او در حل معما نااميد نشده است. درحاليكه دستانش را به هم مى ماليد گفت: « پس ميز شام را چيدند». به نظر مى رسد منتظر مهمان هستى. آنها بعد از ساعت ۵ اينجا خواهند آمد؟ او گفت: بله، من تصور مى كنم چند مهمان خواهيم داشت . تعجب مى كنم كه لردسن سيمون هنوز نرسيده است . آها ، فكر مى كنم كه صداى پايش را روى پله ها مى شنوم. او ملاقات كننده آن روز عصرمان بود كه وارد شد در حاليكه عينكش را با سرعت بيشترى مى چرخاند و چهره اشرافى وى مملو از آشفتگى و نگرانى بود هلمز پرسيد: « پس پيغام من به دست شما رسيد؟» بله ، و اعتراف مى كنم كه مضمون آن بيش از حد مرا وحشت زده كرد . آيا مدرك معتبرى براى آنچه مى گوييد داريد؟ بهترين مدرك ممكن را دارم. لردسن سيمون در صندلى فرو رفت و دستش را روى پيشانش اش گذاشت . زير لب گفت: لوك چه خواهد گفت، وقتى بشنود كه يكى از اعضاى خانواده اين چنين تحقير شده است؟ فقط اين يك اتفاق است . نمى توانم هيچ گونه تحقيرى را در آن ببينم. آه! شما به اين چيزها از نقطه نظر ديگرى نگاه مى كنيد . گمان نمى كنم كه كسى در اين موضوع مقصر باشد . اگر چه نحوه عملكرد آن خانم در اين قضيه بى شك باعث تأسف است . اما با توجه به اينكه او مادر ندارد ، هيچ كسى را هم نداشته در چنين بحرانى راهنمايى اش كند. لردسن سيمون در حاليكه انگشتانش را روى ميز مى زد گفت: اين يك افتضاح و تحقير است ، يك رسوايى در مقابل مردم. شما بايد به اين دختر بيچاره در چنين موقعيت بى سابقه اى حق بدهيد . هلمز گفت: فكر مى كنم كه صداى زنگ شنيدم. بله، صداى پا از پاگرد مى آيد . اگر من نمى توانم شما را قانع كنم تا موضع آرام ترى نسبت به اين موضوع بگيريد، لردسن سيمون كسى را اينجا آورده ام كه ممكن است در اين كار موفق شود . او در را باز كرد و يك خانم و مرد جوانى را به داخل راهنمايى كرد . گفت: لرد سن سيمون اجازه دهيد كه آقا و خانم فرانسيسى هى مولتون را به شما معرفى كنم. البته گمان مى كنم كه خانم را قبلاً ملاقات كرده ايد . در مقابل تازه واردها موكل مان از جاى خود پريد و خيلى شق و راست ايستاد در حاليكه به پايين نگاه مى كرد و دستش را در يقه كت رسمى اش كرده بود كه ظاهرى ناراحت و رنجيده به وى داده بود . زن جوان به سرعت جلو رفت و دستانش را به طرف او دراز كرد اما او هنوز از اينكه به وى نگاه كند امتناع مى ورزيد. شما عصبانى هستيد ، رابرت ، گمان مى كنم كه كاملاً حق داريد. لرد سن سيمون با تلخى گفت: اميدوارم نخواهيد كه از من عذرخواهى كنيد . آه بله ، مى دانم كه با شما بسيار بد رفتار كردم و به خاطر همين هم قبل از رفتنم بايد با شما صحبت كنم، اما من كاملاً گيج بودم از زمانى كه فرانك را دوباره اينجا ديدم واقعاً مى دانستم كه چه بايد كنم و چه بگويم. فقط تعجب مى كنم كه چطور بيهوش نشده و در مقابل محراب كليسا به زمين نيفتادم. خانم مولتون شايد ترجيح بدهيد كه وقتى اين موضوع را توضيح مى دهيد من و دوستم در اتاق نباشيم. مردى كه همراه خانم بود گفت: اگر اجازه دهيد من نظر خود را بگويم. ما كمى در پنهان كردن اين مسأله زياده روى كرده ايم. از نظر من تمام آمريكا و اروپا بايد واقعيت را بدانند . اومردى كوچك اندام ، آفتاب سوخته ، لاغر با ريشى تراشيده بود و چهره اى باهوش و رفتارى هشيارانه داشت . خانم گفت: پس من داستانمان را به شما خواهم گفت. فرانك كه حالا اينجاست و من يكديگر را در كمپ مك كوئير نزديك كوه هاى راكى جايى كه پدرم روى يك پرونده كار مى كرد ملاقات كرديم. ما به يكديگر علاقه مند شديم، اما يك روز پدر پول زيادى به دست آورد و خب فرانك اصلاً پولدار نبود . بنابراين پدر بى توجه به علاقه ما مرا به فريسكو برد . فرانك كه نمى توانست از من دست بكشد تا آنجا به دنبال من آمد. در آنجا مرا تنها ملاقات كرد و قرار گذاشتيم تا خودمان اين كار را انجام دهيم. فرانك به من گفت مى خواهد به دنبال جمع آورى پول برود و تا زمانيكه به اندازه پدرم پول نداشت برنگردد. بنابراين من قول دادم كه منتظر او بمانم و تا زمانى كه او زنده است با كسى ازدواج نكنم. اما او به من گفت چرا نبايد حالا ازدواج كنيم تا من با اطمينان بروم و تا زمانى كه برنگشته ام به كسى نخواهم گفت كه همسر تو هستم! خوب ما در اين باره صحبت كرديم و همه چيز را خيلى مرتب تنظيم كرديم و به كليسا رفته ازدواج كرديم. پس از آن فرانك به دنبال اقبال خود رفت و من هم نزد پدرم برگشتم. پس از آن شنيدم كه فرانك در مونتانا بوده و بعد به آريزونا رفته و پس از آن خبرش را از نيومكزيكو شنيدم. اما بعد از آن در روزنامه مطلب مفصلى راجع به اينكه چگونه يكى از كمپ هاى معدنچيان توسط گروهى از سرخ پوستهاى آپاچى مورد حمله قرار گرفته و در بين كشته شدگان اسم فرانك من نيز بود. پس از خواندن آن بيهوش شدم و چند ماه بيمار بودم. پدرم كه از موضوع بى خبر بود مرا پيش نيمى از پزشكان فريسكو برد. در طول يك سال هيچ كلمه اى راجع به آن خبر به ميان نيامد بنابراين من هرگز شك نكردم كه ممكن است فرانك نمرده باشد. سپس لردسن سيمون به فريسكو آمد و ما به لندن رفتيم و برنامه ازدواج گذاشتيم. پدرم از اين موضوع خيلى خوشحال بود اما من احساس مى كردم كه هيچ مردى روى زمين هرگز نمى تواند جاى خالى فرانك بيچاره را در قلب من پر كند. به هر حال تصور من از ازدواج با لردسن سيمون اين بود كه ممكن است نتوانيم عشقى نسبت به همديگر داشته باشيم اما مى توانم وظايف يك زن را نسبت به همسرش درست انجام بدهم و با همين فكر به سمت محراب كليسا رفتم. اما نمى توانيد تصور كنيد كه وقتى كه فرانك را در كليسا روى نيمكت اول ديدم چه احساسى پيدا كردم. ابتدا فكر كردم كه روح است اما وقتى دوباره نگاه كردم او هنوز آنجا بود در حالى كه در نگاهش يك جور استفهام وجود داشت، گويى كه از من مى پرسيد كه آيا از ديدن او خوشحال هستم يا ناراحتم. خيلى متعجب هستم كه چطور نقش بر زمين نشدم. فقط مى دانم كه همه چيز دور سرم مى چرخيد و حرفهاى مرد روحانى فقط مثل صداى وزوز زنبور در گوشم مى پيچيد. نمى دانستم كه بايد چه كار كنم. آيا مى بايست از ادامه مراسم جلوگيرى مى كردم و در مقابل همه آبروريزى مى كردم؟ دوباره به او نگاه كردم و اينطور به نظرم رسيد كه مى داند به چه فكر مى كنم چون انگشتش را بلند كرد و روى لبانش قرار داد تا به من بفهماند بايد سكوت كنم. بعد او را ديدم كه چيزى روى يك تكه كاغذ مى نويسد، مى دانستم كه براى من يادداشتى مى نويسد. بنابراين وقتى كه از كنار او رد مى شديم دسته گلم را زمين انداختم و او زمانى كه دسته گل مرا مى داد يادداشت را به آرامى به من رساند. در آن يادداشت فقط يك خط نوشته شده بود كه از من مى پرسيد آيا نزد او خواهم رفت و در زير آن را نيز امضا كرده بود. روشن است كه من حتى يك لحظه هم شك نكردم چون او براى من در اولويت قرار داشت و تصميم گرفتم كه هر آنچه او مى گويد انجام بدهم. وقتى كه از كليسا برگشتيم به خدمتكار خود كه او را از زمانى كه در كاليفرنيا بوديم مى شناخت موضوع را گفتم. به او دستور دادم كه به كسى چيزى نگويد، اما مقدارى از وسايلم را در چمدان ببندد و پالتوى بلندم را آماده كند. مى دانستم كه بايد با لردسن سيمون صحبت كنم اما از اينكه در مقابل مادرش و آن همه آدم سرشناس اين كار را بكنم وحشت داشتم. فقط تصميم گرفتم كه فرار كنم و همه چيز را بعداً توضيح دهم. فرانك در تمام اين مدت زندانى آپاچى ها بوده كه پس از فرار از دست آنها به فريسكو مى رود و در آنجا مى فهمد كه من فكر كرده ام او مرده و به انگلستان رفته ام او به دنبال من مى آيد و خود را هر طور شده به مراسم ازدواج من در آن روز صبح مى رساند. مرد آمريكايى گفت: «من خبر ازدواج را در روزنامه خواندم. در آن نام زوجين و كليسا آورده شده بود اما هيچ تاريخى ذكر نشده بود. همچنين محل سكونت خانم هم نيامده بود.» پس از پيوستن من به فرانك او در تمام مدت معتقد بود كه بايد شفاف و صادقانه حقيقت را بگوييم اما من خجالت مى كشيدم و حس مى كردم كه بايد ناپديد شوم و هيچ يك از آنها را دوباره نبينم و شايد فقط چند خطى براى پدرم بنويسم تا از زنده بودن خودم مطلعش كنم. احتمال دارد كه ما فردا به پاريس برويم، اما اين مرد محترم، آقاى هلمز، امروز بعد از ظهر نزد ما آمد، اگرچه نمى دانم چطور توانست به اين سرعت ما را پيدا كند و او به من توضيح داد كه اشتباه كرده ام و اگر همينطور مخفيانه به كارمان ادامه دهيم نادرست خواهد بود. بنابراين به ما پيشنهاد داد كه اين امكان را به ما بدهد تا با لردسن سيمون به تنهايى صحبت كنيم و ما نيز بلافاصله به اينجا آمديم. حالا، رابرت تو همه ماجرا را شنيدى و من از اينكه تو را آزارده ام بسيار متأسفم و اميدوارم كه خيلى به دل نگيرى. لردسن سيمون ظاهراً بى تفاوت به صحبت هاى وى گوش مى كرد اما ابروان در هم كشيده و لبان به هم فشرده اش چيز ديگرى را نشان مى داد. او گفت: «مرا ببخشيد. اما من عادت ندارم كه راجع به مسائل شخصى ام در حضور عموم چيزى بگويم.» پس شما مرا نمى بخشيد؟ پيش از رفتنم با من دست نمى دهيد؟ او دستش را به سردى دراز كرد و دست خانم را كه به طرفش دراز شده بود گرفت و گفت: « آه، مطمئناً اگر شما را خوشنود خواهد كرد.» هلمز گفت:«من اميدوار بودم كه در يك شام دوستانه به ما ملحق شويد.» لرد گفت: «گمان مى كنم كه اين ديگر تقاضاى زيادى است. ممكن است كه تحت فشار به اين اتفاقات اخير رضايت دهم اما نبايد انتظار داشته باشيد كه به اين دو تبريك بگويم. تصور مى كنم كه با اجازه شما حالا بايد براى همگى شب خيلى خوبى را آرزو كنم.» پس از اين حرف تعظيم كوتاهى كرد و از اتاق خارج شد. شرلوك هلمز گفت: «بنابراين حداقل مى توانم مطمئن باشم كه شما افتخار همراهى را در شام به من مى دهيد. اين پرونده براى من بسيار جالب بود. براى اينكه نشان مى داد كه چطور يك توضيح ساده مى تواند به نظر آنچنان مشكل بيايد كه در نتيجه آن گرفتارى بزرگى ايجاد شود.» پس از شام زمانى كه هلمز مهمانان را مشايعت مى كرد، گفت: «وقتى خانم درباره وقايع متوالى توضيح مى دادند هيچ چيز طبيعى تر از آن نبود و وقتى نتيجه امر را مى بينيم هيچ چيز نيز عجيب تر از آن نيست.» از هلمز پرسيدم:«حالا بگو آنها را چطور پيدا كردى؟» اين كار مشكلى به نظر مى رسيد اما دوستمان لستريد اطلاعاتى در دست داشت كه خودش ارزش آن را نمى دانست. حروف اختصارى نامى كه پايين نامه امضا شده بود، البته، از همه اهميت بيشترى داشت. اما چيزى كه نيز اهميت داشت اين بود كه در طول يك هفته او در گرانترين هتل لندن اقامت داشته است. چگونه متوجه شدى؟ از روى قيمت ها. هشت شيلينگ براى يك تخت و هشت پنس براى يك گيلاس شراب نشان مى دهد كه بايد هتل گرانى باشد. تعداد زيادى هتل از اين دست در لندن نيست كه با اين قيمت از مهمانان خود پذيرايى كند. وقتى كه به هتل مزبور مراجعه كردم و ليست مسافران را بررسى نمودم متوجه شدم مردى آمريكايى با نام فرانسيس هـ . مولتون درست يك روز قبل آنجا را ترك كرده و نيز متوجه شدم كه او نامه هايش را به آدرس ميدان گوردن شماره۲۲۶ مى فرستاده است، بنابراين به آنجا رفتم و خوشبختانه آن زوج عاشق را در خانه پيدا كردم. آنان را نصيحت كردم و به آنان گفتم كه بايد موقعيت خود را روشن نمايند و مخفيانه رفتار نكنند. بخصوص اينكه لردسن سيمون و مردم بايد حقيقت را بدانند. آنان را به اينجا دعوت كردم و همانطور كه ديدى با لردسن سيمون نيز قرار گذاشتم. گفتم: اما با نتيجه اى نه چندان خوب. او رفتار چندان خوشايندى نداشت. هلمز در حالى كه لبخند مى زد گفت: «آه، واتسون شايد تو هم اگر پس از آن همه مشكلاتى كه براى ازدواج داشتى خودت را در يك لحظه بدون همسر و آينده اى كه تصور مى كردى مى افتى رفتار خيلى خوشايندى نداشتى. فكر مى كنم كه بايد لردسن سيمون را خيلى با بخشش قضاوت كنيم و خدا را شكر كنيم كه به جاى او نيستيم. لطفاً ويلن مرا به من بده چون تنها مشكلى كه در حال حاضر بايد حل كنيم اين است كه چطور اين شب غم افزاى پاييزى را سپرى كنيم.
|
|
|
|
|
دراكولا
|
|
|
ريچارد ترنتون چيس تمايل ذاتى به خونريزى داشت. او كه در ۲۳ مه سال ۱۹۵۰ متولد گرديد در دوران كودكى علاقه به روشن كردن آتش و آزار حيوانات داشت. او يك خواهر داشت كه چهار سال از او كوچكتر بود و پدرش يك فرد خشك و منضبط بود كه دائماً با همسرش در حال منازعه بود. ريچارد تا ۱۰ سالگى گربه ها را مى كشت. در دوران نوجوانى مشروب مى خورد و مواد مخدر استعمال مى كرد و چندبار دچار دردسرهايى شد اما در باره انجام آنها به هيچ وجه پشيمان نبود. ريچارد دچار ناتوانى جنسى بود و اين مسأله باعث ناراحتى اش مى شد زمانى كه ۱۸ ساله شد به روانپزشك مراجعه كرد. به عقيده روانپزشك او بيمارى حاد روحى داشت. پس از آنكه از والدينش جدا شد تا مستقل زندگى كند با تعداد زيادى هم اتاق شد كه يكى از آنها گفته است او رفتار عجيب و غريبى داشته و مقدار قابل توجهى مواد مخدر مصرف مى كرد. او با هرتغييرى در بدنش آشفته مى شد. ريچارد يك بار به اورژانس رفت تا كسى را كه شريان مربوط به ريه او را دزديده است ، پيدا كند. او از اينكه استخوانهاى پشت سرش بيرون زده اند شكايت مى كرد و يا از اينكه معده اش به پشتش رفته و همچنين قلبش گاهى از تپيدن باز مى ايستاد شكايت داشت. يك روانپزشك ديگر بيمارى وى را پارانوئيد شيزوفرنيك تشخيص داد اما احتمال داد كه او بخاطر استفاده از مواد مخدر دچار توهم و بيمارى روحى شده باشد به اين علت ريچارد ۷۲ ساعت تحت نظر قرار گرفت و پزشكان پيشنهاد دادند كه ريچارد در همانجا بماند اما او مى توانست هر وقت خواست بدون كسب اجازه از آنجا خارج شود. زندگى ريچارد هر روز بيشتر آشفته مى شد و وى در مواد مخدر غرق مى شد بعد از مدتى در وضعيتى قرار گرفت كه ناچار شد براى مدتى با مادرش كه طلاق گرفته بود زندگى كند اما پدرش او را وادار كرد كه آنجا را ترك كند و برايش يك آپارتمان مستقل گرفت. در اين زمان بود كه چيس شروع به كشتن خرگوشها و دريدن شكم آنها كرد. او معده و شكم آنها را خام مى خورد. او خون حيوانات را با هرچيزى مخلوط مى كرد و آن را مى نوشيد تصورش اين بود با اين كار قدرت بيشترى به دست مى آورد و باعث مى شود كه اعضاى بدنش ناپديد نشوند. يك بار او خون خرگوش را به رگهاى خود تزريق كرد و باعث شد كه به شدت مريض شود. بالاخره او به عنوان بيمار شيزوفرنيك بسترى شد. پزشكان سعى در معالجه وى با دارو داشتندولى اين درمان اثرى نداشت. در سال ۱۹۷۶ ريچارد از تيمارستان فرار كرد و به منزل مادرش رفت. مادرش ريچارد را به بيمارستان بازگرداند ولى رفتارهاى «چيس» به گونه اى شده بود كه در تيمارستان به دراكولا شهرت يافت. ريچارد اغلب راجع به كشتن خرگوشها صحبت مى كرد . پرستاران تيمارستان يك روز او را در حالى كه خون در اطراف دهانش بود پيدا كردند. دو پرنده مرده كه گردن هاى آنها شكسته شده بود بيرون پنجره افتاده بودند. سرانجام پس از مدتى مداواى «ريچارد » پزشكان اطمينان داشتند با مداوايى كه روى او صورت گرفته «ريچارد چيس» مرخص شده ديگر خطرى براى كسى ندارد. والدينش ناچار شدند براى مدتى از ريچارد در خانه نگهدارى كنند و مادرش كرايه خانه او را پرداخت مى كرد و برايش خريد مى كرد. چيس به آپارتمان ديگرى نقل مكان كرد و شروع به گرفتن و آزاردادن گربه ها، سگها و خرگوشها نمود. او آنها را مى كشت تا خونشان را بنوشد. گاهى اوقات حيوانات خانگى همسايه ها را مى دزديد و حتى يك بار به خانواده اى كه سگشان را گم كرده بودند تلفن كرد تا به آنها بگويد كه چه بلايى بر سر حيوان آورده است . پس از مدتى چند اسلحه خريد و شروع به تمرين با آنها نمود. اگر چه او تحت معالجه روانى بود اما كسى از ريچارد مراقبت ويژه اى نمى كرد. مادرش او را از مصرف دارو منع كرد چون فكر مى كرد پسرش نيازى به آنها ندارد.در سال ۱۹۷۷ بود كه والدين چيس او را كاملاً به حال خود رها كردند. ريچارد پس از مدتى يك روز به ملاقات مادرش رفت. پيرزنى كه در خانه تنها بود با شنيدن صداى بلندى به سرعت در را باز كرد و ديد كه پسرش يك گربه مرده را در دست گرفته است. او حيوان را به زمين انداخت و بدن او را دريد و خون او را به تمام صورت و گردن خود ماليد. مادرش هيچ كارى نمى توانست بكند ولى اين مسأله را اصلاً گزارش نكرد. در سوم آگوست همان سال ، مأموران پليس ماشين چيس را كه در شنهاى نزديك درياچه پيراميد در نوادا گير كرده بود پيدا كردند. روى صندلى اتومبيل دو تفنگ و يك توده از لباسهاى مردانه پيدا كردند. داخل اتومبيل آغشته به خون بود و يك كيسه پلاستيكى كه يك كبد داخل آن بود باعث شك آنها شد. وقتى كه آنها چيس را با دوربين دو چشمى مشاهده كردند او لخت بود و تمام بدنش آغشته به خون بود. ريچارد كه متوجه آنها شده بود شروع به فرار كرد اما پليس وى را دستگير كرد. ريچارد چيس پس از دستگيرى ادعا كرد خون متعلق به خود وى است و كبد نيز متعلق به يك گاو است. اولين قربانى ۲۹دسامبر ۱۹۷۷ بود. آمبروس گريفين، ۵۱ساله، مهندس و پدر دو پسر بود. همسر وى صداى نعره زدن شوهرش را شنيد و كمى بعد مقابل او به روى زمين افتاد. ماجرا از اين قرار بود كه آنها از خريد روزانه برمى گشتند خانم گريفين صندوق عقب را باز كرد تا كيسه سيب زمينى را بيرون آورد كه متوجه شد همسرش كه با دو كيسه سبزى دنبالش مى آمد روى زمين افتاد. ابتدا فكر كرد كه شوهرش حمله قلبى كرده است اما خيلى زود متوجه شد كه به او شليك شده است. يكى از پسرهاى گريفين گفت: مردى را ديده است كه با يك اسلحه در آن اطراف قدم مى زده است. آنها به پليس اطلاع دادند اما پس از دستگيرى آن مرد روشن شد گلوله اسلحه كاليبر او با گلوله شليك شده به گريفين مطابقت ندارد. يك پسر ۱۲ساله بعدازظهر همان روز مردى با موهاى قهوه اى كه ۲۶ تا ۳۰ساله به نظر مى رسيد را ديد كه از داخل اتومبيل خود به سوى وى شليك كرده بود. او شماره ماشين را برداشته بود. در بررسى ها پليس متوجه گزارشى شد كه يك زن در ۲۷دسامبر ادعا كرده بود كه به خانه وى شليك شده است. او تنها چند بلوك با خانه گريفين فاصله داشت. گلوله پيدا شده در آشپزخانه آن زن مشخص مى كرد كه آن گلوله از اسلحه اى با همان كاليبر شليك شده است كه باعث مرگ گريفين شده بود. ريچارد حال ديگر به خانه مردم وارد مى شد. يك بار پس از دستگيرى رابرت رسلر كه مأمور اف بى آى بود از او پرسيد كه چطور قربانيان خود را انتخاب مى كرده و او در پاسخ گفته بود كه درهاى خانه ها را امتحان مى كرده هر كدام باز بوده به آن وارد مى شده است و هر كدام از خانه ها كه در آن بسته بود از نظر او يعنى كسى در آنجا مايل به پذيرفتنش نبود. زمانى كه ريچارد به خانه والين رفت درخانه بسته نبود. او دم در با «ترساوالين» كه سه ماهه باردار بود برخورد كرد. قبل از آنكه وارد شود اسلحه اى با كاليبر ۲۲ را به او نشانه رفت و او كه براى گذاشتن آشغالها به دم در بيرون آمده بود كيسه ها را پايين گذاشت و دستانش را بالا برد. دوبار به زن شليك كرد. يكى از گلوله ها به كف دستش خورد و گلوله ديگر به بالاى جمجمه اش اصابت كرد. او روى زمين افتاد و چيس كنار بدن به خاك افتاده اش زانو زد و گلوله ديگرى را به شقيقه اش شليك نمود. كار بعدى ريچارد كشيدن او به داخل اتاق خواب بود، خطى از خون روى زمين برجا ماند. ديويد والين وقتى به خانه بازگشت همه جا تاريك بود. او به دنبال همسرش در خانه گشت و جسد وى را كه به طرز فجيعى به قتل رسيده و مورد تجاوز قرار گرفته بود را كف اتاق خواب يافت. او با ديدن اين صحنه فريادى كشيد. اين طور به نظر مى رسيد كه چيس بدون توجه به اطراف و آنچه مى گذرد به جنايات سريالى خود ادامه مى دهد اما نمى دانست كه خيلى زود پليس وى را دستگير خواهد نمود. شكار خون آشام در حالى كه چيس در صحنه جنايات آثار انگشت خود را به جا گذاشته بود و پس از ارتكاب قتل در روز روشن او را با لباس خونى ديده بودند و طرحى از چهره او نيز كشيده شده بود در يك روز اتفاقى در فروشگاهى با يكى از دختران همكلاسى اش در دوران دبيرستان ملاقات نمود. نانسى ابتدا او را شناخت چون چهره اش بسيار آشفته بود. آن زمان بود كه فهميد شايعات راجع به چيس واقعيت داشته است و او واقعاً خود را در مواد مخدر غرق كرده است. او با چيس صحبت كرد و در همين حال كه از فروشگاه خارج مى شدند داخل اتومبيلش پريد و درها را قفل كرده و فرار كرد. چون متوجه شباهت او با طرح چهره قاتلى كه تحت پيگرد پليس قرار داشت شده بود. داون لارسن كه اخبار را نگاه مى كرد متوجه شد كه مردى كه در همسايگى آنان است شباهت زيادى با طرح چهره تحت تعقيب دارد اما او به پليس اطلاع نداد چون مى ترسيد با اين كار دشمن تراشى كرده باشد. چندى پس از قتل هايى كه چيس مرتكب شده بود پليس متوجه گزارشى مبنى بر دستگيرى مردى در كنار درياچه اى در نوادا شد اين مرد ناراحتى روحى داشته است. پليس آدرس وى را پيدا كرد و در كمين نشستند تا چيس به منزل برگردد. آنها پس از دستگيرى اسلحه اى با كاليبر ۲۲ را پيدا كردند. همچنين اشيايى متعلق به قربانيان را در منزل وى يافتند. او پس از دستگيرى به كشتن حيوانات اعتراف كرد اما چيزى راجع به قتل ها نگفت اما پليس قطعاتى از بدن قربانيان را در داخل يخچال منزل وى پيدا كرد. دادگاه دوم ژانويه سال ۱۹۷۹ دادگاه شروع شد. چيس متهم به ارتكاب شش فقره قتل بود. دادستان در جريان دادگاه بارها بر اين نكته كه وى مى دانسته كه چه كار مى كند و به همين قصد وارد منزل قربانيانش مى شد پافشارى نمود. اولين شاهد «ديويد والين» بود كه صحنه قتل همسر باردارش را وحشتناك توصيف مى كرد. حدود صد نفر نيز به انواع مختلف به عنوان شاهد در دادگاه حاضر شدند. چيس در دادگاه به جزئيات فجيع قتل خانم والين اعتراف كرد و گفت: با گلوله به سر يك پسربچه شليك كرده و او را كشته است. اما چيس معتقد بود كه اين قتل ها را براى حفظ انرژى و زندگى خود انجام مى داده است. وكيل مدافع وى درخواست تخفيف مجازات براى وى نمود چون او بيمار روانى است و رفتارش در كنترل خود نيست. در ۸ مه ۱۹۷۸ پس از پنج ساعت مشورت هيأت منصفه حكم را به خاطر شش فقره قتل نفس صادر كرد. آنان وى را به اعدام در اتاق گاز محكوم كردند. مرگ دراكولا رسلر كه مأمور اف. بى. آى بود متوجه شد كه هم سلولى هاى چيس دوست ندارند كه او پيش آنها باشد بنابراين به او گفته اند كه بهتر است خودكشى كند. چون معتقد بودند اگر چيس را به خاطر ناراحتى روانى اش حتى مدتى به تيمارستان ببرند او را خيلى زود دوباره به زندان سن كوئنتين برمى گردانند. يك روز پس از كريسمس ۱۹۸۰ يعنى سه سال پس از آخرين قتل وى مأموران زندان براى سركشى به سلول او آمدند، او به نظر خيلى عادى روى تخت دراز كشيده بود. ساعت ۱۱ بود كه همان مأمور دوباره داخل سلول را نگاه كرد و ديد كه چيس روى شكم دراز كشيده است صورتش روى بالش است و پاهايش روى زمين قرار دارد و دستانش از هم باز شده است. كاملاً مشخص بود كه «دراكولا» مرده است. آنان پس از بازرسى سلول متوجه يادداشت عجيبى مبنى بر خودكشى وى با قرص يافتند. آن روز هم مثل بقيه روزها تعداد معمول قرص آرام بخش به او داده بودند كه بخورد و اين طور به نظر مى رسيد كه او چند روز قرصها را نخورده و يك باره از آنها براى خودكشى استفاده كرده است. علت مرگ مسموميت با قرص اعلام شد.
|
|
|
|
|