|
گزارشى از «نظريه تصور و تحولات اسلام سياسى» به روايت
دشوارى هاى «اسلام راديكال»
دكتر داود فيرحى
|
|
|
اشاره: يكى از نظريه هايى كه محصول قرن بيستم است و به ويژه نشان تجارى انديشه هاى پست مدرن را بر سينه دارد «نظريه هاى تصور» است. نظريه پردازان «تصور» بر اين باورند كه با استفاده از دو كانال «كلمه» و «تصوير» مى توان در تغيير افكار عمومى و شكل گيرى سياستگذارى ها نقش داشت و بر ذهنيت ها مديريت كرد و به اين اعتبار جنگ ها و صلح ها را مى توان «ساخت» (!) برخلاف نظريه هايى كه معتقدند جنگها و صلح ها «مى آيند.» چندى پيش در سلسله نشست هاى ادوارى مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انسانى، دكتر داود فيرحى عضو هيأت علمى گروه علوم سياسى دانشگاه تهران درباره «نظريه هاى تصور و تحولات اسلام سياسى بعد از جنگ عراق» سخنرانى كرد. فيرحى، مؤلف كتاب هاى «قدرت، دانش و مشروعيت در اسلام» ، «نظام سياسى و دولت اسلامى» و «دولت اسلامى و توليدات فكر دينى» براى اهل انديشه به ويژه انديشه سياسى چهره اى شناخته شده است. گروه انديشه ليدا فخرى چندسالى است كه حوزه تحقيقات علوم سياسى از «انديشه ها» به سمت «نظريه ها» متمايل شده است. يعنى بحث از اينكه «چه چيزى بايد رخ دهد» به سمت اينكه «چگونه مى شود آنچه رخ داده است را توضيح داد» تغيير پيدا كرده است و اين تفاوت بين «انديشه» و «نظريه» نكته قابل تأملى است كه فيرحى نيز خوب و بجا به اين تفكيك اشاره كرد: «نظريه ها چارچوب هاى مضمونى هستند براى درك امر واقع (fact) يا وضع موجود به منظور پيش بينى آينده.» به اين اعتبار مى توان گفت كه نظريه ها حالت گزارشى و خصلت شرطى دارند بدين معنا كه اگر وضعيت اكنون چنين است پس در آينده چنان خواهد شد درحالى كه مفهوم انديشه سياسى تا حدى عكس اين است. چرا كه معطوف است به آنچه كه بايد باشد نه آنچه كه خواهد شد. به قول فيرحى «انديشه هاى سياسى فهمى نظرى يا فلسفى هستند از وضعيت يا بحران موجود» و چارچوب بحث فيرحى در اين سخنرانى از جنس نظريه بود نه انديشه؛ «من در اين جلسه از ماهيت يا منطق درونى اسلام گرايى سياسى صحبت نخواهم كرد و به استدلال موافقين و مخالفين سياسى هم نخواهم پرداخت چرا كه اينها داورى هاى هنجارى هستند. من از چيزى صحبت خواهم كرد كه امروز از آن به امر واقع (fact) ياد مى كنند چيزى كه اتفاق افتاده است يا اتفاق مى افتد.» وى پس از مشخص كردن چارچوب بحث خود، سخنان خود را در سه محور اصلى ارائه كرد، نخست اينكه نظريه هاى تصور در كجا كاربرد دارند، دوم اينكه اركان اين نظريه ها چيست؟ و در آخر اينكه نظريه هاى تصور چگونه اسلام سياسى امروز را توضيح مى دهند و بر اين اساس روابط بين مسلمانان و غرب چگونه تحليل مى شود. از آنجايى كه نظريه هاى تصور، نام ديگرى براى عنصر خيال محسوب مى شوند، اين استاد علوم سياسى، قلمرو و كاربرد آنها را اينچنين تبيين كرد كه نظريه هاى تصور با استفاده از دو كانال «كلمه» و «تصوير» كه در رسانه هايى چون راديو، تلويزيون، مطبوعات و ... به كار گرفته مى شوند باعث شكل گيرى تخيلى در ذهن مخاطب شده و بدين ترتيب «واقعيت را خلق مى كنند.» و براين مبنا است كه امروزه در حوزه علوم سياسى اصطلاحات «سياست كلمه» (The politics of word) و «سياست چشم» (The politics of eyes) به كار برده مى شود يعنى آنگونه كه به چشمان ما نشان داده مى شود و آن گونه كه به گوش ما نواخته مى شود و تأثيرى كه در رفتار ما مى گذارند. در نهايت نظريه هاى تصور با نقش داشتن در تغيير افكار عمومى و ساختن ذهنيت ها و تأثير در شكل گيرى سياستگذارى ها و تصميم گيرى رهبران سياسى در حوزه روابط بين الملل به كار گرفته مى شوند و براين اساس است كه مى بينيم ديدگاه هاى خوش بينانه نسبت به اديان و تمدن ها شكل مى گيرد و يا خيلى راحت فرو مى ريزد و يا چگونه تعامل تمدن ها يا جنگ تمدن ها را «مى سازد.» در مجموع فيرحى بر «ساختگى بودن» روابط در نظريه هاى تصور تأكيد گذارد كه يادآور دو اصطلاح The Construction of the war و The Construction of the peace در حوزه سياست بين الملل است. و اينكه چگونه دولتمردان از اين مسأله براى «ساختن واقعيت» و «مديريت بر اذهان» بهره مى گيرند. از حيث كلى نظريه هاى تصور سه ركن اصلى و اساسى دارند كه فيرحى بخش دوم سخنان خود را به توضيح اين سه ركن اختصاصى داد؛ «اولين ركن نظريه تصور كه خيلى هم مهم است تفكيك بين فكر / تصور يا نفس / بدن و يا به عبارتى عقل / خيال است.» به اين اعتبار نظريه هاى تصور از حيث فلسفى دقيقاً مبتنى بر دوگانگى هاى قديمى هستند كه كوشش مى كردند بين نفس و بدن تمايز قائل شوند و اين بر مى گردد به انديشه هاى افلاطون و ارسطو كه بعد در فارابى كاملاً به اوج خود رسيد. «قدماى فيلسوفان اسلامى و يونانى به رغم تفكيك بين نفس و بدن، رابطه اين دو را همچون رابطه اسب و گارى مى دانستند كه بدن به مثابه گارى و نفس همچون اسب قوه محركه آن است.» اما از اسپينوزا به بعد تعريف ديگرى از رابطه نفس و بدن ارائه شد كه بنياد نظريه هاى تصور را شكل داد؛ «اسپينوزا با اينكه دوگانگى نفس و بدن را پذيرفت اما ادعا كرد كه بدن و نفس مستقل از يكديگر هستند يعنى اين طور نيست كه رفتار بدن تابع اراده نفس باشد.» و اين افزوده بسيار مهمى بود كه در فلسفه اسپينوزا وارد شد و فيرحى به آن اشاره كرد يعنى ما تصميم نمى گيريم، فكر نمى كنيم آن گاه اراده كنيم و آنگاه رفتار كنيم بلكه رفتار مستقل ازتصميم ما شكل مى گيرد. اما فلسفه اسپينوزا در اين مورد افزوده دومى هم داشت و به روايت فيرحى آن اين بود كه «نفس هرچند نمى تواند رفتار واعمال بدن را كنترل كند اما مى تواند به كار بدن آگاه باشد وبه بيان خود اسپينوزا، نفس يا عقل قادر به دخالت در مكانيزم تصور (image) نيست بلكه نفس فقط مى تواند از كاركردهاى بدن آگاه باشد» يعنى نفس همچون يك ناظر بيرونى بر بدن عمل مى كند و اين دو افزوده اسپينوزا بر دوگانگى قديم، او را در برابر دو مكتب فلسفى قرار دارد؛» بدين ترتيب اسپينوزا در مقابل دو مكتب فلسفى موضع گرفت؛ يكى مكتب فلسفى رواقيان قديم بود كه معتقد بودند رفتار ما مطلقاً تابع اراده است ودوم مكتب ليبراليزم غرب به خصوص نوع كانتى آن كه براين باورند كه آدمى با عقل خود مى تواند رفتار خود را تنظيم كند. بنابراين نفس آدمى مسؤول رفتار بدن است. ازجمله گزاره هاى فلسفى اسپينوزا كه فيرحى به آن اشاره كرد اين بود كه «تمام رفتارهاى بدن معطوف به بقاست ... واين ميل به بقا انسان را متوجه «ديگرى» مى كند واينكه اين «ديگرى» دردايره دوستانش قرار مى گيرد يا دشمنانش... بدين ترتيب انسان هيچ گاه از اميد و ترس رها نيست درحالى كه با اميد در استمرار زندگى اش سر مى كند درعين حال همواره از تهديد زندگى اش توسط «غير» هراسان است چرا كه مى داند «خود» محدوداست و «ديگرى» بى شمار و درمقابل اين غيرهاى بى نهايت، بى نهايت ضعيف است. و به همين دليل است كه ميل به ائتلاف پيدا مى كند تا درمقابل ترسهاى احتمالى مصونيت يابد» . فيرحى با ذكر اين گزاره هاى فلسفى اسپينوزا درواقع پلى مى زند به ركن دوم نظريه هاى تصور كه عبارتند از «وجه اجتماعى مطلق گرايانه نظريه هاى تصور؛ بدين معنا كه لازم نيست خطرى به واقع باشد بلكه تصور خطر به اندازه خود خطر، خطر آفرين است. وبراى اينكه از اين تصور نجات پيدا كرد بايد اصلش را معدوم كرد تا تصورش از بين برود.» چيزى كه امروزه ما درحوزه سياست و روابط بين الملل شاهد هستيم همين مسأله است كه بسيارى از خطرها، خطرهاى واقعى نيستد بلكه خطرهاى برخاسته از تصورى هستند كه واقعيت پيدا مى كنند وهمين كه اين تصور خطر ايجاد شد به دنبالش موقعيت تهاجمى اى نيز ايجاد مى شود. فيرحى به خصلت مهم ديگرى در وجه اجتماعى نظريه هاى تصور اشاره كرد و آن اينكه «نظريه پردازان تصور معتقد هستند تصورات آدمى گرايش به تعميم دارند وازتقليل گرايانه (Reductionalism) ديدن امور گريزان هستند.» و دقيقاً اين مسأله را پس از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ درمورد اسلام سياسى شاهد بوديم كه چگونه اسلام سياسى به شدت مورد نفرت آمريكايى ها قرار گرفت و ديگر تفكيكى بين مسلمان سكولار ومسلمان سياسى قائل نبودند وهمواره مى گفتند Islame is only bad islame وبه قول فيرحى «پس از حادثه ۱۱ سپتامبر تصور منفى اى نسبت به القاعده شكل گرفت وبرمبناى نظريه تصور تعميمى درحال شكل گيرى است كه از القاعده به همه مسلمانان سياسى، ازهمه مسلمانان سياسى به همه مسلمانان و ازهمه مسلمانان به تمدن اسلامى به طور كلى درحال پيشرفت است.» و بر اين مبنا شايد اين گفته هانتينگتون كه تمدنها درگير مى شوند به واقعيت برسد. اما از ويژگى هاى ديگر نظريه تصور كه فيرحى ذكر كرد اين بود كه «نظريه هاى تصور گرايش به «حذف زمان» دارند يعنى تهديد امروز من تهديد دائمى من است... و نظريات تصور اصولاً«قابل مديريت» هستند. نظريه پردازان تصور معتقد هستند بين مديريت مفاهيم و مديريت فرهنگى و شكل گيرى يك تصور رابطه وجود دارد. بنابراين مى توان هر نوع تصويرى را «ساخت» و سپس از محصولش استفاده كرد. وبه قول فيرحى« مديريت تصور تنها به دست دولتها صورت نمى گيرد بلكه هركسى بتواند چنين مديريتى را حتى بيرون از شبكه دولت پيش ببرد ولا ينقطع ادامه داشته باشد سرانجام پس از مدتى منجر به توليد رفتارى مبتنى بر image خواهد شد. » فيرحى بحث آخر سخنان خود را به اين مسأله اختصاص داد كه چگونه ما مى توانيم از نظريه تصور در تحليل وفهم مسائل سياسى و فرهنگى جهان اسلام به ويژه درتحليل اسلام سياسى پس از جنگ عراق كمك بگيريم؛ «تصورات منفى اى عليه اسلام به ويژه اسلام سياسى شكل مى گيرد و به دنبال آن يك سرى خشونت ها هم مؤيد اين تصور مى شود و اين تحليل تعميم پيدا مى كند مبتنى براين كه نصوص اسلامى مولد خشونت است بنابراين با چنين تمدنى نمى توان گفت وگو كرد بلكه بايد به طور عملى كنترل اش كرد.» اما همانطور كه اشاره شد تصورات قابل مديريت هستند و مى توان از اين قابليت براى تغيير افكار عمومى وذهنيت ها وشكل گيرى سياستگذارى هاى جديد به نفع جهان اسلام بهره گرفت. از جمله فعاليتهايى كه روشنفكران مسلمان دراين زمينه انجام دادند فيرحى به اين مورد اشاره كرد كه «روشنفكران مسلمان همچون احمد موصللى و سيد حسين نصر و ديگران تلاش كردند از يك كاسه كردن اسلام و القاعده جلوگيرى كنند و جريانى تحت عنوان Progressive islame يا «اسلام پيشرو» را معرفى كردند كه درواقع اسلام صلح، گفت و گو، جنگ ستيز، متساهل و آزادى خواه و ضد خشونت است. و غربى ها هم چنين جريانى را حمايت كردند چرا كه برجسته شدن چنين مفاهيمى هم به نفع مسلمانان است وهم به نفع تمدن غرب چون از به خشونت انداختن مسلمانان عليه آنها جلوگيرى مى كند.» چنين قرائت متساهل و دموكراتيك از اسلام با عنوان «اسلام پيشرو» بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ شكل گرفت و به تدريج بعد از جنگ عراق به طور جدى ترى از سوى روشنفكران اسلامى دنبال شد تا بتوانند به جاى اسلام راديكال، اسلام پيشرو را بر سرزبانها اندازند وجهان را متقاعد كنند كه القاعده دراسلام يك استثنا است نه يك استثنايى كه مؤيد قاعده است. و فيرحى با پرداختن به اين موضوع سخنان خود را به پايان برد كه «ادبيات جهانى اسلام پيشرو مدتها است كه شكل گرفته اما هنوز از سوى برخى از كشورهاى اسلامى خنثى مى شود وهمچنان بر ادبيات اسلام راديكال اصرار مى ورزند كه اين درنهايت به نفع بسيارى سياستمداران جهانى و به ضرر جهان اسلام خواهد بود.»
|