جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۳ - ۸ محرم ۱۴۲۶
Fri, Feb 18, 2005
ادبيات
۳۰۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
ادبيات
موسيقى
ارتباطات
كتاب و كتابخوانى
آرشيو
هنر والت ديزنى
هنر والت ديزنى
از ميكى ماوس تا قلمروهاى جادويى
مانا نيستانى
كتاب اين هفته ما برخلاف هميشه، غيرداستانى و بيشتر مناسب نوجوان هاست. گفتم شايد بد نباشه حالا كه سهيل و سارا با آقاى والت ديزنى مصاحبه كردند ما هم كتابى معرفى كنيم تا شما بيشتر با دنياى ديزنى و آثارش آشنا بشيد.
«و اما والت ديزنى در باطن چگونه مردى بود؟ والت ديزنى حتى پيش از پايان سومين دهه زندگى اش نامدار بود و در باقى مدت عمر خود (به ويژه به عنوان مجرى برنامه تلويزيونى اش) كانون توجه عموم مردم قرار گرفت، با اين حال همچنان زندگى او در پس پرده اى از معما پنهان است، برخى جنبه هاى شخصيتى ديزنى حتى از دسترس نزديك ترين همكارانش نيز به دور بود...»
باز كردن معماى شخصيت همچين آدمى و شمردن تمام كارهايى كه در تاريخ سينما و خصوصاً هنر انيميشن كرده كار يك مصاحبه يا مقاله نيست. كتاب «هنر والت ديزنى...» سعى كرده در ۲۳۱ صفحه ما رو با اين شخصيت و مجموعه فعاليت هاى كمپانى ديزنى آشناتر كنه. خيلى ها ديزنى رو در رديف نوابغ سينما مثل چاپلين قرار مى دند و بعضى معتقدند ديزنى تاجرى بود كه از استعداد هنرمندانش استفاده مى كرد. اما مسلماً ديزنى آدم فوق العاده باهوش و مديرى عالى بوده كه به فعاليت هاى هنرمندان شركتش جهت مى داده. بعضى ها مى گن كارتون هاى ديزنى خيلى احساساتى و كليشه اى هستند اما اون ها لابد كارهاى متفاوتى مثل «فانتازيا» رو فراموش كردند كه شاهكارى از هماهنگى انيميشن با موسيقى كلاسيك و قديمى اروپاست.
كتاب چهار بخش و به عبارتى هفده فصل داره كه هر فصل با يك اثر مهم يا اتفاق تأثيرگذار در تاريخ اين شركت اسم گذارى شده. مثلاً فصل دوم: ميكى ماوس و سمفونى هاى احمقانه، فصل چهارم: سفيدبرفى و هفت كوتوله، اولين فيلم بلند، فصل پنجم: پينوكيو، فصل نهم: پايان يك دوره و فصل دهم: آغازى دوباره.
طى اين هفده فصل، سير تاريخى و روزهاى اوج و افول ديزنى در اين هفتاد سال كاملاً توضيح داده شده و درباره تك تك آثار ديزنى تا گوژپشت نترام اطلاعات جذاب و تحليل هاى خوندنى نوشته شده. فصل سيزده و چهارده به فيلم هاى سينمايى غيركارتونى و بزرگسالانه ديزنى اختصاص داره و بخش چهارم كتاب كه شامل فصل پانزده تا هفده مى شه به فعاليت هاى جنبى كمپانى ديزنى، مثل پارك هاى تفريحى و موضوعى (ديزنى لند و ديزنى ورلد) مى پردازه.
يك ويژگى كتاب، عكس هاى متعدد اونه كه با كيفيت خوب روى كاغذ نسبتاً مرغوبى چاپ شده وتماشاى اون ها تو قطع بزرگ كتاب، واقعاً لذتبخشه و كلى اطلاعات تصويرى جذاب به ما مى ده. تعدادى از تصاوير روى كاغذ گلاسه و به صورت رنگى چاپ شدند و خلاصه كلى ميكى ماوس و گوفى و پوكاهونتاس و شير شاه مى شه ديد. من كه بيشتر عكس ها رو تماشا كردم. اما اگه شما بالاى سيزده سال داريد وديگه براتون افت داره فقط قصه بخونيد و علاقه منديد كه اطلاعات مفيدى درباره دنياى فيلم و كارتون ديزنى به دست بياريد از خوندن مطالب هم لذت مى بريد و مى بينيد كه آقاى محسن غفرانى، متن رو خيلى روان ترجمه كرده.
«هنر والت ديزنى...» رو كريستوفر فينچ نوشته و انتشارات دنياى تصوير منتشر كرده: قيمتش هم... آروم باشيد، يه نفس عميق بكشيد و بعد رقم رو بخونيد... چهارهزار تومنه!
خب ديگه، وقتى آدم ژست مى گيره و مى خواد اطلاعاتش رو بالا ببره بايد از اين پول هام بده. (از من مى شنويد دست از قمپز برداريد و همون كتاب قصه هاى شصت صفحه اى رو بخريد و بخونيد!)
راپا نزل
201972.jpg
برگرفته از گنجينه قصه هاى پريان
گردآورى از هيلدا باسول
مترجم: منصوره كمرى
در زمان هاى خيلى دور، دختر زيبايى به نام راپانزل زندگى مى كرد كه موهاى طلايى خيلى بلندى داشت. وقتى راپانزل خيلى كوچك بود، يك جادوگر بدجنس اون رو از پدر و مادرش دزديده و در برج بلندى وسط جنگلى پهناور زندانى كرده بود. برج هيچ پلكان و يا درى نداشت، فقط در بلندترين نقطه اون پنجره كوچكى به چشم مى خورد، وقتى جادوگر مى خواست داخل برج بشه پايين اون مى ايستاد و فرياد مى زد: «راپانزل، راپانزل، موهاتو بنداز پايين!» و اونوقت راپانزل گيس بافته طلايى رنگش رو پايين مى انداخت و جادوگر مى توانست از اون بالا بره و داخل برج بشه. راپانزل خيلى تنها بود و معمولاً آهنگ خيلى غم انگيزى مى خوند تا گذر زمان رو فراموش كنه.
يك روز شاهزاده جوانى از كنار برج مى گذشت كه با شنيدن صداى زيباى راپانزل فوراً دلباخته اون شد و تصميم گرفت هر طور شده با صاحب صدا ملاقات كنه ولى هر چى اطراف برج گشت، راهى به درون اون پيدا نكرد. پس با نااميدى اون جا رو ترك كرد ولى از اون به بعد هر روز به نزديكى برج بر مى گشت تا به صداى زيبا گوش بده. يك روز وقتى نزديك برج مى شد جادوگرى رو ديد كه پايين اون ايستاده، شاهزاده پشت درخت ها قايم شد و نگاه كرد. جادوگر فرياد زد: «راپانزل، راپانزل، موهاتو بنداز پايين!» و بعد با تعجب ديد كه يك دسته موى بافته به پايين انداخته شد و جادوگر از اون بالا رفت.
شاهزاده روز بعد به برج برگشت و تا نزديكى هاى غروب صبر كرد، سپس فرياد زد: «راپانزل، راپانزل، موهاتو بنداز پايين.»
راپانزل طبق معمول دسته موى بافته اش رو به پايين انداخت و شاهزاده از اون بالا رفت. راپانزل با ديدن شاهزاده اولش خيلى ترسيد ولى بعد كه شاهزاده جوان با مهربانى صحبت كرد ترسش از بين رفت. شاهزاده گفت كه دلباخته اون شده و مى خواد باهاش ازدواج كنه. راپانزل با ناراحتى جواب داد: «اما من چطور مى تونم از اين برج بيرون بيام؟» شاهزاده گفت: «دفعه بعد من يك طناب خيلى بلند ميارم. ناراحت نباش. من كمكت مى كنم كه پايين برى و هر دو سوار اسبم مى شيم و به طرف قصر من فرار مى كنيم و ديگه هيچ وقت دست جادوگر بدجنس بهت نمى رسه.»
حالا ديگه صداى راپانزل غمگين نبود بلكه با خوشحالى آواز مى خوند و منتظر شاهزاده بود كه برگرده. اما افسوس كه جادوگر پير، شاهزاده رو هنگام پايين اومدن از برج ديد و حدس زد كه اون تصميم داره راپانزل رو با خودش ببره، پس خيلى عصبانى شد و به بالاى برج رفت و موهاى راپانزل رو با قيچى بزرگى زد و با عصبانيت گفت: اى دختر احمق. ديگه هيچ وقت شاهزاده مهربونتو نمى بينى و بعد راپانزل رو در جنگل تاريك رها كرد و خودش در برج مخفى شد تا زمانى كه شاهزاده برگشت و فرياد زد: «راپانزل، راپانزل موهاتو بنداز پايين!»
جادوگر كه منتظر اين لحظه بود يك سر موى بافته رو به پايين انداخت و سر ديگرش رو محكم به دست گرفت شاهزاده به بالاى برج اومد اما به جاى راپانزل جادوگر بدجنس با قيافه ترسناكش به اون زل زده بود جادوگر فرياد زد: ها! اومدى راپانزل رو با خودت ببرى؟ كورخوندى! ديگه هيچ وقت اون رو نمى بينى بعد دسته موى بافته رو ول كرد و شاهزاده از پنجره برج به پايين پرت شد. از شانس بد پايين برج پر از بوته هاى خاردار بود و همين كه شاهزاده به زمين افتاد يكى از خارها به چشمهاش فرو رفت و كور شد... شاهزاده نمى توانست قبول كنه كه راپانزل رو براى هميشه از دست داده و با اينكه چشمهاش نمى ديد، به دنبال اون به راه افتاد و با اسبش در جنگل مى تاخت و از همه سراغ اونو مى گرفت ولى هيچ كس ازش خبر نداشت. تا اينكه يك روز هنگامى كه در سايه درخت بزرگى استراحت مى كرد، صداى آوازى به گوشش رسيد. شاهزاده سرش رو برگردوند و سعى كرد بفهمه صدا از كدوم سمت مى آد. صاحب صدا كسى جز راپانزل نمى تونست باشه، پس فرياد زد: «راپانزل. راپانزل!»
راپانزل ديگه حالا توى جنگل زندگى مى كرد ولى هنوز به ياد شاهزاده جوانش بود و مثل هميشه با صداى غمگينش آواز مى خوند، ناگهان متوجه شد كسى اونو صدا مى زنه، به سمت صدا رفت و با ديدن شاهزاده با خوشحالى به سمت اون دويد و... اما وقتى فهميد شاهزاده نمى تونه ببينه خيلى ناراحت شد و گريه كرد و دو قطره اشكش تو چشم هاى شاهزاده ريخت. ناگهان شاهزاده احساس كرد چشمهاش خوب شده و مى تونه دوباره ببينه!
شاهزاده راپانزل رو سوار اسب سفيدش كرد و با هم به سمت قصر اون راه افتادند و تا آخر عمر به خوشى كنار هم زندگى كردند.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   ادبيات   |   موسيقى   |   ارتباطات   |   كتاب و كتابخوانى   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |