جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۳ - ۸ محرم ۱۴۲۶
Fri, Feb 18, 2005
ويژه ۱
۳۰۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
ادبيات
موسيقى
ارتباطات
كتاب و كتابخوانى
آرشيو
به مناسبت عاشوراى حسينى
وقتى كه شهر
زيبا مى شود!
محمد جبارى
202023.jpg
به تقويم نيازى نيست. لازم نيست گوينده اخبارمثلاً بگويد مثلاً امروز پنجشنبه ۲۹ بهمن برابر با ۷ محرم الحرام است و يا صفحه اول روزنامه ها تاريخ اين روزها را فرياد بزند. به اين چيزها نيازى نيست. فقط كافى است كمى سرتان را بالا بياوريد تا متوجه شويد در چه روزهايى هستيم. همان داربست ها و سياهى هاى هر ساله كوچه بالايى، همان روضه ها و زيارت عاشوراى خانه بغلى، همان دسته ها و علامت هاى آشناى چندين ساله و همان پيراهن هاى سياه. حتى نياز به اين چيزها هم نيست. فقط كافى است در تاكسى سوار شوى تا همه چيز دستت بيايد. تاكسى هايى كه از اول محرم نواى ديگرى فضاى داخل ماشين آنها را پرمى كند. ضبط و پخش ماشين آنها هم حال و هواى ديگرى دارد.
دسته  ها و آسمان خراش ها
تلويزيون روشن است و يك گزارش حسابى ميخكوبت كرده است. اينجا نيويورك است، همان شهر آسمان خراش ها و اينجا يكى از خيابان هاى شلوغ نيويورك. ماشين هاى رنگارنگ مى گذرند و صداى بوق و هياهوى همه چيزهاى مدرن شهرى فضا را پر كرده است. آدم ها با عجله رد مى شوند و همه چيز مثل يكى ديگر از روزهاست. ولى در اين شلوغى و سرعت در گوشه اى از خيابان حلقه اى از آدم ها به آرامى دارند راه مى روند. نشانه هاى عزا با خود آورده اند و بى توجه به اين ازدحام پرهياهو، نوحه سرداده اند و دست ها را بالا مى برند و بر سينه هاى داغدار مى كوبند؛ آن سوتر ماشين ها به سرعت مى گذرند و اين سو اشك ها آرام بر چهره ها مى نشينند. اين ها ايرانى هستند و اينجا آمريكاست، قلب تمدن غرب. ولى امروز آسمان خراش ها بدجورى جلوى افراشتگى اين دست ها كم آورده اند!
لباس هاى سياه
از آسمان خراش ها دور مى شوى و به شهر دوست داشتنى خودت مى رسى. دوست داشتنى؟! از خودت تعجب مى كنى. مدت ها بود اين صفت را براى شهرت به كار نبرده بودى. شلوغ، آلوده، كثيف، پرهياهو و ده ها صفت ديگر به زبانت مى آمدند به جز «شهر دوست داشتنى» . ولى اين روزهاى شهرت را دوست دارى؛ شهر اين روزها را دوست دارى. همان شلوغى، همان ترافيك، همان دود خوردن ها و اعصاب خردى ها و همان خيابان ها و كوچه ها. ولى اين  آخرى انگار فرق كرده است؛ همان خيابان ها و كوچه هاى هميشه نيستند؛ رنگ عوض كرده اند؛ از رنگ هم كمى آن طرف تر. اصلاً حال و هواى شان عوض شده. يك سياه، دو سياه، سه سياه، چهار سياه،... شمارش از دستت خارج مى شود. از پنجره چشم دوخته اى به خيابان و لباس هاى سياه آدم ها را مى شمارى. شايد همه اش به خاطر اين پيراهن هاى سياه و شال هاى سياه است. رنگى كه اين روزها مد است. پير و جوان و كودك هم سرش نمى شود. آن پسر چهار، پنج ساله را نگاه كن كه يقه سياه بلوزش از زير كاپشن بيرون زده و با زنجير كوچكش بازى مى كند. يا  آن پيرمرد كت و شلوار پوش كه زير جليقه قهوه اى اش پيراهن سياه رنگش توى چشم مى زند؛ و يا آن پسر هفده، هجده ساله كه سر تا پا مشكى است و حتى شال سياه بر گردن دارد. چقدر آدم از ديدن اين همه پيراهن هاى سياه در چنين روزهايى ذوق زده مى شود. ذوق زده مى شود؟! حس عجيبى است! پيراهن هاى سياه هميشه آدم را ياد ماتم و عزا مى اندازد.
ياد تسليت گفتن و «غم آخرتان باشد» و خرما و حجله و حلوا. ولى اين روزها كه مى شود، اين پيراهن ها هم عطر و حال و هواى ديگرى مى پراكنند. عزا هست، نه كه نباشد؛ اما چيزهاى ديگرى هم هست. ياد شور و شوق دوران كودكى ات افتاده اى و عشق پوشيدن اين پيراهن در چنين شبهايى همه مى پوشند، چرا تو نپوشى؟ انگار رنگ هاى ديگر رسميت ندارند. با پوشيدن اين پيراهن، انگار تو هم يك نشانه مى شوى. نشانه اى از يك حس مشترك نشانه اى از يك حس مقدس. اين روزها شهر پر از نشانه هاست.
كودك طبل زن
زنگ در به صدا درمى آيد؛ در را باز مى كنى. چند پسر قد و نيم قد پشت در صف كشيده اند و برگه هايى در دست آنهاست. «به هيأت امام حسين كمك نمى كنيد؟» به چشم هاى پاك و پرشر و شور آنها نگاه مى كنى و پيراهن سياه شان. مى شناسى آنها را. نمى شناختى هم فرقى نمى كرد. يكى از همان بچه هايى كه چند سال است روى بزرگ ترها را كم كرده اند و خودشان سركوچه، گوشه خيابان و يا داخل آن خانه هيأت كوچكى برپا كرده اند. يكى شعرها را مى خواند و چند همسال ديگرش زنجير مى زنند و تا دلتان بخواهد هم طبال و سنج نواز. غروب كه مى شود در خيابان ها راه مى افتند و به ميان آدم بزرگ ها مى روند و حسابى خيابان را شلوغ مى كنند و جلوى عبور ماشين ها را مى گيرند.
شلوغى
محرم روزهاى شلوغى خيابان ها و كوچه هاست. روزهاى ترافيك هاى سنگين و راه بندان هاى طولانى. شب هايى كه به جاى ماشين ها در دو طرف خيابان دسته هاى عزادارى را مى بينى و آدم ها و پرچم و كتل و سنج و علامت و آدم. ماشين ها پشت اين صف آدم ها در انتظار راهى براى گريز هستند. ولى اين شب ها و روزها زمان حكمرانى پياده هاست نه سواره ها به جاى بوق و داد و فرياد راننده ها و عبور گوشخراش ماشينها صداى نوحه و طبل و سنج خيابان ها را فرا مى گيرد و آدم ها به جاى آنكه بى تفاوت از كنار هم بگذرند، گوشه اى مى ايستند، يا مى نشينند و نگاه مى كنند.
تنها در محرم است كه مى توان ساعات و لحظاتى بى خيال همه آن كارهاى انجام نشده، ايستاد و با آرامش نگاه كرد. نگاه كرد به آن علمدارى كه زير علم عرق مى ريزد، آن بچه هايى كه بر سر گرفتن پرچم رقابت مى كنند و يا به آن مرد ميانسال كه ميدان دار دسته است. نگاه كرد به سلام كردن علم ها و علامت ها به هم. نگاه كرد به چشمان پيرزن كنار پياده رو كه غرق در اشك است. نگاه كرد به زنجير زدن آن كودك معصوم كه دل به دانه هاى زنجيرش داده و... بله! اين روزها و اين شب ها فرصتى است براى نگاه كردن و ايستادن.
چهار ديوارى پارچه اى
اين ده روز خانه بعضى ها عوض مى شود. همانهايى كه از صبح تا به شب و از شب تا به صبح، در هيأت محل، يك لحظه از پا نمى نشينند. در محل كار و يا خانه اش حتى براى برداشتن يك استكان هم از جايش جم نمى خورد، اما اينجا جارو هم مى زند، كفش هم جفت مى كند، ظرف هم مى شويد، چاى هم پخش مى كند و هزار كار ديگر. خيلى اين ده روز را بى خيال رنجهاى جهان مادى مى شوند تا هيأت محله شان را گرم نگه دارند. كارمند عالى رتبه اى است اما مى شود آشپز غذاى امام حسين؛ آن يكى پاركينگ خانه اش را مى كند مكان استقرار هيأت و نفر بعدى حياط خانه اش مى شود آشپزخانه هيأت ديگر، هر كس افتخار مى كند قدمى در اين راه بردارد و براى برداشتن يك سنگ هزاران طالب و مشتاق مى  بينى؛ چه معجزه اى است اين امام شهيدان؟!
در ضيافت امام حسين
حتى براى هم زدن ديگ ها رقابت است. محرم بدون چشيدن نذرى امام حسين مزه اى ندارد. در هر گوشه شهر ديگى برپاست و گوسفندى قربانى مى شود و نذرهاست كه پى درپى ادا مى شوند. قرمه سبزى، عدس پلو و قيمه؛ نه، اين قيمه طعم ديگرى دارد. انگار فقط محرم است كه قيمه ها اين مزه را به خود مى گيرند! نذرى هايى كه به خاطرش صف ها بسته مى شود و ظرف هايى كه همه جا در دستان آدم ها اين طرف و آن طرف مى شود؛ بايد همه مزه اين نذرى ها را بچشند؛ اينها براى سير شدن نيست، داستان چيز ديگرى است؛ بيماران بسيار در كنج خانه و خيابان ها در انتظار خوردن يك قاشق از اين نذرى ها هستند. نذرى هايى كه نام امام حسين و ابالفضل العباس را برخود دارند و اميد شفايى براى بيمارى است. اين روزها هيچ غذاى شاهانه اى حتى با نذرى امام حسين برابرى نمى كند. اين را از صف هاى طولانى براى اين نذرى ها مى توان فهميد. خود خوردن غذا در هيأت ها هم كه اصلاً لطف ديگرى دارد. تنها در اين هيأت هاست كه همه جور آدمى، با هم همسفره مى شوند بى ريا؛ قديم ترها كه «هم سينى» هم مى شدند. سينى هاى گردى كه غذاى سه چهار نفر را در آن مى ريختند و با چهار قاشق مهمان امام حسين مى شدند. بى منت تر از اين غذا نمى توانيد پيدا كنيد.
حرفه اى ها
اگر طعم غذاى امام حسين مزه خودش را دارد مراسم عزادارى و سينه و زنجير زنى هم طعم و حال مخصوص به خودش را. بعضى ها كه اين روزها حسابى سرشان شلوغ مى شود.
صبح ها به زيارت عاشوراى فلانى مى روند و ظهرها به مجلس سخنرانى كس ديگر و شب ها هم به مراسم سينه زنى فلان مداح. از اين مجلس به آن مجلس. هنوز سرخى سينه زنى صبح باقى مانده كه دست ها سرخى ديگرى برجاى مى گذارند. انتخاب هيأت ها هم بسته به سليقه و حال و هواى آدم ها دارد. اگر دوست داريد گوشه اى بنشينيد و در حال و هواى شخصى خود فرو برويد بايد فلان جا را انتخاب كنيد و اگر مايليد كه در سينه زنى هاى چند ساعته جانانه براى امام شركت كنيد بايد به جايى ديگرى برويد. اگر بيشتر با انديشه تان دلمشغوليد و اهل سخنرانى هاى درست و حسابى، فلان مجالس مناسب شماست و اگر دلتان حرف اول را مى زند و شور درونتان بيتابتان كرده است هم مجالس مناسب حالتان برقرار است. اگر عاشق زنجيرزنى و راه افتادن با دسته هاى عزادار در كوچه و خيابان هستيد بعضى هيأت ها جواب مى دهد و اگر تنها عشق تماشاى دسته هاى عزادار با شماست، بعضى ديگر از خيابان ها. اصلاً شايد دلتان مى خواهد اين شب هاى محرم چند كتاب نغز و پرمغز بخوانيد در باب عاشورا و فلسفه عاشوراييان؛ اينجا براى هر سليقه و حال و هوايى چيزى پيدا مى شود؛ و اين معنى شهر دوست داشتنى ماست در اين شبها.
آدم ها
گاهى در اين جمع به قيافه هاى بعضى آدمها كه نگاه مى كنى حيرت مى كنى؛ البته اشكال در قيافه ها نيست، اشكال در نگاه ماست. آخر نگاه ما كه از دل آنها خبر ندارد.
عزادارى براى آقا به ظاهر و لباس و قيافه نيست. مگر همه بايد لباس سياه بپوشند و محاسن بلند داشته و زنجير بزنند و سينه سرخ كنند؟! نه؛ مكان عزا جاى ديگر است؛ چه اهميتى دارد شلوار جين پوشيده اى و به موهايت ژل زده اى و صورتت تراشيده است و موهايت فلان جور؟! شايد براى عده اى مهم باشد ولى جاى ديگر براى صاحب اين عزا مهم تر است. باور كن با دل! اين دل توست كه بايد هنوز زلال مانده باشد و با شنيدن نام او بلرزد و اشك را از چشمانت سرازير كند. اگر از صبح تا شب از شب تا به صبح بر سينه بكوبى اما دلت درست نباشد، يقين كن كه راه را بيراهه رفته اى. پس در اين لحظات بزرگ ظاهر را بى خيال، دل را بچسب؛ قاضى تو نيستى.
201921.jpg
ايرانى ها
وقتى فقط ۸۰۰ هيأت رسمى در تهران باشد و هزاران هيأت ديگر در گوشه و كنار ايران چه مى توانى بگويى؟ هيأت هايى كه بعضى از آنها چند دهه است پابرجاست و با نام او گرم و پررونق است و چند نسل را در خود جاى داده و جاى خواهد داد. تنها به ايران هم محدود نيست. هر جا مى توانى سراغ از محرم و مجلس عزاى امام حسين را بگيرى. حتى در جزاير كارائيب در آمريكاى شمالى بين غيرمسلمان ها هم اين فرهنگ نفوذ كرده.
چرا جاى دور برويم. هيأت هاى ارمنى ها را ديده ايد؟ با ارمنى هايى كه نذرى امام حسين و حضرت ابوالفضل مى دهند برخورد داشته ايد؟ سنى هايى را كه عاشق امام حسين هستند، ديده ايد؟ باور كنيد؛ شايد شما ندانيد اما اينها هستند؛ ويژگى مشترك همه اين آدم ها، ايرانى بودن آن هاست. ايرانى و عشق امام حسين قرنهاست كه با هم بوده اند و خواهند بود. انگار اين عشق در خون و رگ آنهاست كه نسل به نسل باقى مى ماند و از بين نمى رود. دكتر محمد مير شكرايى رئيس پژوهشكده مردم شناسى در اين باره حرف هاى جالبى به خبرگزارى ميراث فرهنگ زده است: مراسمى كه در ماه محرم برگزار مى شود دو منشأ و ريشه دارد. يك، رخداد شهادت حضرت امام حسين و يارانش در كربلا و در كنار رود فرات است. در آئين ها و مراسمى كه در ايران يا در سرزمين هايى كه زير تأثير حوزه فرهنگ ايرانى برگزار مى شود ويژگى هاى مورد اول از اين قرار است: ايستادگى در برابر ستم و قدرت ستمگر با كمترين امكانات و پايمردى بدون هيچ خلل در كار و كلام راستين و حق. دوم برجستگى نمايان جنبه هاى ويژه روابط عاطفى و انسانى در جريان اين رخداد. سوم مظلوميت همراه با شجاعت كه در نهايت به شهادت مى انجامد. چهارم شهادت به مفهوم دقيق كلمه يعنى جان باختن آگاهانه در راه يك آرمان شخصى. پنجم به كار گيرى همه عوامل قدرت و امكانات جنبى در كمال بى رحمى و شقاوت و بدون رعايت هيچ جنبه عاطفى و انسانى. فرهنگ عامه ما اين خصوصيات را پررنگ مى كند و به آن توان ماندگار شدن مى دهد. به هر حال اين چنين رويارويى كه در يك زمينه و متن اعتقادى و مذهبى صورت مى گيرد خود به خود داراى توان نهفته ماندگار شدن است و جان مايه حماسى هم دارد براى پديد آمدن. اما براى ماندگارى اين مراسم يك عامل ديگر هم لازم بود. ظرفى كه اين محتوا بتواند در آن بگنجد و اين موضوع منشأ و ريشه مراسم است. اين ظرف فرهنگ سرزمين هاى اصلى اسلام و سرزمين هاى قبلى دنياى اسلام نبود. آن فرهنگ ها اين ظرفيت را نداشتند. سخن از بالاتر يا پايين تر بودن اين يا آن فرهنگ ها نيست. سخن از نوع ويژگى ها و توان پذيرش فرهنگ هاست. فرهنگ سرزمين ايران و سرزمين هايى چون ايران بيشينه و زمينه هاى آئينى داشتند. رخداد عظيم واقعه كربلا در گذر از منشور فرهنگ و شرايط سياسى ايران آن روزگار نقطه كانونى درخشان و سوزانى شد كه نور و گرماى آن در همه زمان هاى بعد بر سير تاريخ آن اثر گذاشت. نمونه هاى آشكار اين واقعيت را در مقابله ديلميان با حكومت هاى خلفاى عباسى در نهضت سربداران، در شكل گيرى حكومت صفويان كه بار ديگر ايران در مقابل شكل جديد حكومت خليفه اى عثمانى ايستاد و مانع سلطه آن بر سرزمين هاى جهان ايرانى شد و در موارد ديگر نيز مى توان مشاهده كرد.
تنهايى
به همه اين چيزها فكر مى كنى ولى دلت آرام نگرفته. گوشه اى مى نشينى و ضبط صوت را روشن مى كنى: «دلم به عشق يارم، گرفته حال و هوايى‎/ نوشته روى قلبم، به خط كرب وبلايى‎/ همه هستى ام حسينه، مى و مستى ام حسينه... » به چيزى فكر مى كنى كه همه اين آدم ها و حال و هواها را گرد هم آورده. به چيزى كه اين همه سال آتش اين محفل را گرم نگه داشته و بدون توجه به نظام حاكم و دولت، پرچم هاى كربلايى را برافراشته نگاه داشته؛ به امامى فكر مى كنى كه در آن صحراى سوزان« تنها» بود. «تنهايى» سرنوشت همه آدم هاى بزرگ اين دنياست. فكر مى كنى اگر همين الآن چنين اتفاقى بيفتد آيا باز هم امام حسين تنها خواهد بود؟

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   ادبيات   |   موسيقى   |   ارتباطات   |   كتاب و كتابخوانى   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |