حميده عبدالهى
بيست و پنجم تيرماه ۱۳۱۲ در يكى ازمحلات تهران به دنيا مى آيد. پدرش ديپلمات است و او نيز در پى پدر تحصيلات دوران متوسطه خود را ابتدا در تركيه و سپس در پاريس به پايان مى برد. شيفته بازيگرى تئاتر مى شود و همين پاى او را به تحصيل در رشته كارگردانى و بازيگرى تئاتر در كنسرواتوار ژنو مى گشايد. ۳۱ساله است كه از اروپا به تهران بازمى گردد، سال۱۳۴۳. «اداره تئاتر» كانون نوپايى است كه همه استعدادهاى آن روز بازيگرى و نمايش را در خود گرد مى آورد. او نيز به استخدام وزارت فرهنگ و هنر درمى آيد تا عضو تازه اداره تئاتر باشد. ديرى نمى گذرد كه تعدادى از بهترين جوانان با استعداد هنر نمايش را در يك گروه جمع مى كند. گروهى كه بعدها برخى ازآنها شاخصى در بازيگرى تئاتر مدرن ايران در دهه پنجاه مى شوند. اين گروه «تئاتر امروز» نام مى گيرد. پرويز فنى زاده، سوسن تسليمى، سياوش طهمورث، مهدى هاشمى، داريوش فرهنگ، مرضيه برومند، فهيمه راستكار از نخستين اعضاى اين گروه اند. پاى او در سال۱۳۵۰ براى نخستين بار به سينما باز مى شود با دو فيلم: ميعادگاه خشم و فرار از تله.
اما مهمترين فيلم پيش از انقلاب او در ميان نه فيلمى كه تا سال۵۷ بازى مى كند همچنان «كندو» ساخته «فريدون گله» در كنار ستاره آن سالهاى سينماى ايران بهروز وثوقى است. فيلمهاى ضعيف در كارنامه او كم نيستند. اما نقشهاى به يادماندنى اش در سينما و تلويزيون را نمى توان از خاطر برد؛ همچنان كه تأثير او را در ارتقاى تئاتر مدرن ايران.
داوود رشيدى از نسل طلايى هنر نمايش اين سرزمين است؛ حرفهاى صميمانه اش را در گفت وگوى اين هفته مى خوانيد.
«ايران جمعه»
دوران كودكى تان را چگونه سپرى كرديد؟
به اين دليل كه پدرم عضو وزارت خارجه بود، يك جا مستقر نبوديم. چهار، پنج ساله بودم كه پدرم مأمور شد به چكسلواكى و آلمان برود. من و مادرم در ايران مانديم. ولى هنگامى كه رابطه ايران و آلمان در جنگ قطع شد، پدرم به ايران برگشت. دو سال بعد از بازگشت پدرم به تركيه رفتيم و سه سال در آنجا مانديم. بعد به ايران بازگشتيم و سپس به فرانسه رفتيم.
آن زمان كه پدرتان در چكسلواكى و آلمان بود، بامادرتان تنها زندگى مى كرديد؟
خير. خانه پدربزرگم بوديم. يك خانه بسيار بزرگ كه سه، چهار حياط داشت. چند خانه مستقل با راهرو به هم وصل مى شد. در آنجا افراد زيادى از اقوامم زندگى مى كردند. من و نوه دايى ها و پسردايى هايم يك گروه بين ۶ تا ۱۰سال تشكيل داده بوديم كه همه بازيها و كارهايمان با هم بود.
حتماً خيلى هم شيطنت مى كرديد؟
بله، مثل هر پسر بچه ديگر. البته با هم بازيهايم رل آرتيست ها را در مى آورديم و كارهاى دسته جمعى انجام مى داديم. از آن زمان خاطرات زيادى دارم.
از خاطراتتان مى گوييد؟
همان طور كه گفتم در آن خانه افراد زيادى زندگى مى كردند. موقع خوردن غذا در تالار يك سفره بزرگ پهن مى شد. حدود ۳۰نفر دور آن جمع مى شدند و غذا مى خوردند. يك روز پسر دايى ام از مدرسه به خانه برمى گشت. يكى از دوستانش او را صدا كرد. او بدون اعتنا به سرعت به خانه آمد. روز بعد دوستش به او گفته بود، صداى مرا نشنيدى؟ پسر دايى من هم جواب داد، شنيدم ولى اگر مى ايستادم و دير به خانه مى رسيدم سر سفره نمك هم برايم نمى نماند. بايد بگويم تا دايى پيرم كه بزرگ مان بود سر سفره نمى نشست كسى شروع به خوردن غذا نمى كرد. او همراه گربه اش مى آمد و به او غذا مى داد. (مى خندد) همه ما حسرت آن گربه را مى خورديم.
پس در يك خانه قديمى بزرگ زندگى مى كرديد، حتماً آنجا حوض بزرگى براى شنا داشت؟
(مى خندد) بله تابستانها براى اينكه داخل اين حوض برويم بايد تا ساعت چهار بعدازظهر منتظر مى مانديم. چون بزرگترها مى خوابيدند و ما اجازه شنا نداشتيم تا آنها بيدار شوند. اين انتظار خيلى سخت بود. براى اينكه زمان زودتر طى شود با يكى از همبازيهايم كنار حوض مى ايستاديم و با يكديگر صحبت و شوخى مى كرديم. ولى گاهى هم پيش مى آمد زودتر از موعد داخل حوض بپريم. آن موقع بود كه شلپ و شلوپ ما در آب باعث اعتراض كسانى مى شد كه خواب بودند.
تنبيه تان نمى كردند؟
در آن مدتى كه پدرم تهران نبود و با مادرم زندگى مى كردم، سرپرست جدى بالاى سرم نبود، بيشتر پسردايى ها و پسرعمه هايم مسؤول تربيت من بودند. البته به خاطر رابطه سنى نزديك مان به هم، تنبيه شان جدى نبود. ولى در هر صورت مواظب بودندتا بعدازظهرها حتماً بخوابيم. ناگفته نماند يكى دو تا از آنها بودند كه حتى از نگاهشان مى ترسيدم. ولى كنار آمدن با بقيه راحت بود.
دوران مدرسه بدترين نمره اى كه داشتيد چه بود؟
(با لبخندى مى گويد) فكر مى كنم صفر باشد. كمتر از آن وجود ندارد. بعضى اوقات نمره هاى درخشان مى گرفتم و گاهى نه. يادم مى آيد تركيه كه بوديم، درس جمع و تفريق داشتيم. هركسى در خانه ۵۰مسأله حل مى كرد بهترين نمره را مى گرفت گرچه سيستم درستى نبود براى اينكه بيشتر به كميت نگاه مى كردند تابه دانايى و كيفيت.
در زمان كودكى دوست داشتيد چه كاره شويد؟
هفت ساله كه بودم دوست داشتم راننده اتوبوس شوم، ۱۰ساله كه شدم دوست داشتم هنرپيشه شوم. ۲۵سالگى ، ۳۵سالگى تا سن ۶۰سالگى هم دوست داشتم هنرپيشه باقى بمانم ولى حالا باز دوست دارم كه همان راننده اتوبوس مى شدم.
چه شد با تئاتر آشنا شديد؟
به طور كاملاً اتفاقى. هشت ساله كه بودم استاد نوشين در يكى از نمايشنامه هايش مرا به عنوان سياهى لشگر انتخاب كرد.
از آن نمايشنامه برايمان مى گوييد؟
تعدادى شاگرد مدرسه بودند و معلم. من نقش يكى از شاگردها را ايفا مى كردم. يك ماهى هر شب مى رفتم. برايم تأثيرگذار بود. از آن موقع تصميم گرفتم حتماً بازيگر شوم.
از آن لحظات خاطره اى هم داريد؟
در آن نمايشنامه ها هيچ كدام از بچه ها جمله اى نداشتند. تنها يكى از بچه ها در جواب معلم كه مى پرسيد: «يك مرد شرافتمند بعد از يك روز كار سخت و مداوم وقتى برمى گردد خانه چه حالى دارد؟» دستش را بالا مى گرفت و با اجازه معلم مى گفت: «آقا خسته است» و اين باعث خنده تماشاچى ها مى شد. من طى اجراى آن نمايشنامه آرزو داشتم آن بچه يك شب مريض شود و نيايد تا من بتوانم نقش او را بازى كنم. حتى به فكرم رسيده بود قبل از اينكه دستش را بلند كند، من دستم را بلند كنم ولى مى ترسيدم اين كار را انجام بدهم.
بالاخره چه شد، شما آن جمله را گفتيد يا خير؟
آن بچه هيچ وقت مريض نشد و هر شب در صحنه تئاتر حاضر شد و آرزوى من هرگز برآورده نشد.
استرس هم داشتيد؟
هميشه دارم. شنيدم خانم سارا برنارد هنرپيشه معروف فرانسه، به يكى از بازيگرهايى كه مى گفت «خيلى عجيبه من هيچ وقت هنگام ورود به صحنه و ايفاى نقش استرس ندارم» گفته بود؛ وقتى استعداد پيدا كنى استرس هم پيدا مى كنى. استرس جزيى از اين كار است . ۵۰ شب هم بازى كنى ، ۳ -۲ ماه هم كه تمرين كرده باشى ، شبى كه روى صحنه حاضر مى شوى ، بازهم استرس دارى . چرا كه اين كارى زنده است . يك لحظه اتفاق مى افتد و ديگر هرگز تكرار نمى شود . هر چقدر هم شب هاى متوالى اين نقش را ايفا كرده باشى باز هم شبيه به هم نمى شوند.
در شروع كارتان با مخالفت خانواده روبرو نشديد؟
مادرم حرفى نمى زد ، تنها دعا مى كرد در كارهايم موفق باشم. اما برايم جالب بود كه چطور پدرم اجازه اين كار را به من داده بود.
بالاخره متوجه شديد؟
بله. بزرگتر كه شدم متوجه كتاب چاپ شده اى درباره اولين مدارس سينمايى و بازيگرى شدم. نام پدرم جزو اولين كسانى بود كه آنجا تحصيل مى كرد . اينكه او به بازيگرى علاقه داشت و به خاطر شرايط خانوادگى موفق نشده بود تحصيل خود را در اين رشته به اتمام برساند، دليلى بود تا اجازه دهد من در اين رشته ادامه تحصيل دهم. فقط مى گفت: «براى اينكه كسى نگويد چون نتوانستى در رشته هاى ديگر درس بخوانى اين رشته را انتخاب كرده اى ، در يك رشته ديگر هم تحصيل كن.» به اين دليل رشته سياست را هم انتخاب كرده و هم زمان با رشته تئاتر، ليسانس اين رشته را نيز گرفتم.
پدرتان اهل تنبيه بود ؟
تنبيه بدنى خير ولى تهديد مى كرد كه شلاقمان مى زند . اما به ياد نمى آورم هرگز از او كتك خورده باشم. ولى همين كه تنبيه لفظى مى كرد، برايم خيلى دردناك بود . چند روزى قهر مى كرد و بعد يواش يواش آشتى مى كرد . عادتى كه من هم از او گرفته ام.
بيشتر توضيح مى دهيد؟
گاهى نوه هايم كارى انجام مى دهند كه راضى نيستم ، يكى دو روز با آنها صحبت نمى كنم. .مثلاً قهرم و خودم را برايشان مى گيرم. اما يواش يواش و وقتى معذرت خواهى مى كنند با آنها آشتى مى كنم.
به نظر شما زندگى با يك هنرپيشه سخت است؟
بستگى به اين دارد از چه زاويه اى ديده شود . اگر طرف مقابل به اين حرفه و سختى هايى كه دارد آشنايى داشته باشد و قبول كند ، مشكلات حل مى شوند. در غير اين صورت هر دو طرف با مشكلات زيادى روبرو خواهند شد.
تا به حال برايتان پيش آمده دلگيرى هاى خانوادگى را با ايفاى مثلاً يك نقش در ارتباط با اعضاى خانواده حل كنيد؟
راستش براى همسرم نمى شود زياد نقش بازى كرد ، چون خود او هم در اين حرفه مشغول به كار است . ولى گاهى مسائلى بوده ، به خاطر اينكه لطمه اى به او وارد نشود از گفتن حقيقت در مى رفتم و بهانه هايى اختراع مى كردم. البته گاهى مورد قبول واقع مى شد و گاهى هم مچم را مى گرفت.
در مورد انتخاب كارهايتان با همسرتان مشورت مى كنيد؟
خب بله خيلى وقتها حرفش را قبول مى كنم و گاهى هم قبول نمى كنم ؛ مى دانيد! هميشه فكر مى كنم همسرم واقع بينانه تر مسائل را مى بيند و بيشتر مى تواند كمك كند .
تا به حال شده چيزى كشف كنيد؟
هر روز زندگى كشفياتى دارد . به خصوص وقتى كه هنوز جوانى . اگرچه ناگفته نماند كه هر كشفى هم لذت خودش را دارد.
به شعر و ادبيات چقدر علاقه داريد؟
خيلى زياد. ولى به اين دليل كه دو زبانه ام ، فرانسه را حتى از فارسى مسلط تر هستم. براى همين به شعر و ادبيات فرانسه بيشتر تسلط دارم و اين را عيب خودم مى دانم. شاعران ما خيلى غنى هستند و كمبود اطلاعات در اين زمينه همواره مرا رنج مى دهد .
نظر مردم تا چه حد برايتان اهميت دارد؟
آنها مخاطبان ما هستند و كار ما براى آنهاست . نظر مردم نشان مى دهد كه تا چه حد اثرى را كه خلق كرده ايم تأثير گذار بوده است . مثل اين مى ماند كارى را انجام بدهى و صاحب كارت راضى باشد . اصولاً جايزه ما نظر مردم است.
تا به حال شده بگويند ايفاى يكى از نقش هايتان روى كسى اثر گذاشته باشد؟
سريال «آواى فاخته» كه پخش مى شد، نقشى داشتم كه در آخر فيلم تمام زندگيم را وقف مردم مى كردم. برخى از مردم فكر مى كردند اين نقش حقيقت دارد .
بنابراين بعد از پايان بخش سريال چند بارى پيش آمد كه برايم نامه مى نوشتند و مى گفتند مثلاً قصد داريم دخترمان را شوهر بدهيم اما پول جهيزيه نداريم لطف كنيد برايمان يك يخچال بخريد!
از آن بچه هايى كه در كودكى و نوجوانى در گروهشان بوديد هم خبرى داريد؟
حالا اين آدمها هر كدام در يك گوشه دنيا هستند . بعضى از آنها متخصصان بزرگى هستند . گاهى فكر مى كنم بد نيست يك برنامه اى درست كنم بروم دنبال آنها و پيدايشان كنم. اما متأسفانه اين جز خواب و خيال چيز ديگرى نيست. ولى گاهى كه هر كدام از ما همديگر را مى بينيم ، بيشتر صحبت هايمان در باره آن روزها است .
براى گروهتان اسم هم گذاشته بوديد؟
آن روزها هنوز اين چيزها مد نشده بود .
اهل آواز هم هستيد؟
اصلاً . راستش من از آن دسته افرادى هستم كه فقط يك دفعه اين شانس را دارند كه براى كسى آواز بخوانند و دفعه دومى ندارد .
داوود رشيدى را چگونه مى بينيد؟
در آينه كه نگاه مى كنم مردى مسن با موهاى سفيد مى بينم. گاهى ريش دارد، گاهى ندارد. گاهى موهايش را رنگ مى كند و اين بستگى به زمانى دارد كه در حال بازى در چه فيلمى باشد.
گاهى مقابل آينه كه مى ايستد متوجه چاقى خود مى شود، تنبلى را كنار مى گذارد، ورزش مى كند و از غذاهاى خوشمزه صرف نظر مى كند، تا دوباره وزنش متناسب شود.
و از نظر شخصيتى؟
به نظر من كسى نمى تواند قضاوت درستى در مورد خودش داشته باشد چون هميشه فكر مى كند بهترين است. قضاوت من هم بى طرف نخواهد بود، بنابراين پاسخ اين سؤال را بايد از كسانى كه مرا مى شناسند، بگيريد.
گفتيد ورزش هم مى كنيد. اهل چه ورزشهايى هستيد؟
شنا، سونا و پياده روى.
و كلام آخر...
هر كارى كه انجام داده ام ، خودم انجام داده ام ، چه خوب و چه كارهاى كمتر خوب . خودم مسؤول كارهاى خودم هستم. از زندگيم و اطرافيانم راضى هستم. مى توانستم بهتر از اين هم زندگى كنم اما شرايط به گونه اى نبود كه كارى انجام دهم تا به حد كمال برسم.