على رفيعى، متولد ،۱۳۱۷ اصفهان
اخذ فوق ليسانس جامعه شناسى از سوربون فرانسه و ناتمام گذاشتن دوره دكترا به خاطر نمايش
اخذ دكتراى نمايش (تئاتر) از دانشگاه سوربون فرانسه با مشاورت «برناردورت»
مديرتئاتر شهر در سالهاى ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶
مدير دانشكده هنرهاى زيبا و دراماتيك دانشگاه تهران ۱۳۵۷
همكارى با تئاتر ملى كشورهاى فرانسه و لهستان
تدريس در دانشگاه تئاتر فرانسه و تحقيق درمركز پژوهش تحقيقاتى تئاتر فرانسه
اجراى نمايش هاى متعدد در ايران و فرانسه
برخى از نمايش هاى او در ايران عبارتند از: آنتيگونه، خاطرات و كابوس هاى يك جامه دار از زندگى و قتل ميرزاتقى خان فراهانى، جنايت و مكافات، يادگار سالهاى شن، عروسى خون، كلفتها، شازده احتجاب، رومئو و ژوليت و...
على رفيعى امسال با فيلم «ماهى ها عاشق مى شوند» وارد عرصه فيلمسازى حرفه اى شد.
درباره على رفيعى چه بايد نوشت تا بتوان او را در يك نيم صفحه تفسيركرد؟ خوب كه نگاهش مى كنم مردى را مى بينم در آستانه هفتادسالگى كه همواره خواسته و مى خواهد كه بهترين باشد. مردى با موهاى جوگندمى و ابروهايى كه حالا ديگر رفته رفته به سپيدى مى زنند و با اين حال هنوز از صورتى بشاش و جوان برخوردار است و نگاهى كه درعين جديت و غرور محزون از حزنى ناگفته است كه پشت ديوارى ستبر و سترگ ازهمان نگفتنى ها مانده، نگفتنى هايى كه نمى خواهند گفته شود. مى گويد: بگذار براى بعد!
با اين همه بهتر است اول نوشته ام درباره او را با حرف آخرش تمام كنم. وقتى مى پرسم و حرف آخر؟ سكوت مى كند. ممتد و طولانى. سكوتى كه سرشار از پاسخ است. سكوتى كه بايد بشكند و مى شكند. «حرف آخر آرزوهاست.» كدام آرزوها؟ آيا براى على رفيعى آرزويى باقى مانده كه برآورده نشده باشد؟
بله! باقى مانده. براى على رفيعى كه هنوز پله هاى اداره هاى نمايشى را دو تا يكى بالا مى رود به اميد اجرايى تازه و نمايشى تازه تر، براى على رفيعى كه در آستانه ۷۰سالگى تمام داروندارش را به پاى اولين فيلم اش (كه كارگردانى كرده) مى گذارد، هنوز هزاران آرزو باقى مانده. آرزوهايى كه از همان اوج جوانى در سرمى پرورانده و از همان اوج پختگى موفق به محقق ساختنشان نشده. براى همين هم هست كه درطول چندساعت ديدار و گفت وگو تهيه كننده ها و ديگر سينمايى هاى كشور دست از سرش برنمى دارند و خواهان ارائه كار بعدى اش هستند.
كانديداتورى فيلم و عوامل فيلمش در اغلب رشته هاى سينمايى جشنواره امسال شايد نويدبخش تولد دوباره مردى باشد كه در دى ماه سال ۱۳۱۷ در اصفهان متولدشده است.
پدرش اهل فريدن چهارمحال و بختيارى بود و مادرش اصفهانى. او در خانواده اى به قول خودش بسيارمعمولى و تهيدست به دنيا آمد. «آنقدر تهيدست كه حتى امكان تحصيل ابتدايى و متوسطه براى من و خواهرانم ميسرنبود.»
با اين همه على رفيعى از همان آغاز كودكى دو خصلت عمده وذاتى داشت كه هنوز هم همين دو صفت كه چون دو بال در سرتاسر سرنوشتش بالاى سر او هستند به يارى اش آمدند و مى آيند و خواهندآمد؛ بلندپروازى و شيفتگى.
او در زندگى اش همه چيز را تجربه كرده است. از روزگار حضيض بلال فروشى تابستان و شلغم فروشى زمستانها و مهر و تسبيح فروشى كنار مسجدشاه اصفهان در ايام كودكى و حضور در ميهمانى هاى عالى كه براى هنرپيشگان روزدنيا در لندن ترتيب مى داده اند.
على رفيعى با اين همه سخت مديون ورزش است. خودش مى گويد: «ورزش را دوست داشتم. اما وقتى به استاديوم ورزشى اصفهان مى رفتم، بيش از آن كه به ورزش و نفس ورزش فكركنم، فكرم جاى ديگرى بود. در ورزش، دروازه بانى فوتبال را انتخاب كرده بودم. علتش بسيار ساده است. اصفهان دروازه بانى ارمنى داشت به نام كارلو. حركات و شيرجه هايش براى گرفتن توپ و ژست هاى زيبايش درچشم من هنوز هم باقى است.»
و همان عشق به زيبايى است كه باعث مى شود او در يازده سالگى برود به پشت دروازه كارلو بنشيند و حركات زيبايش را تماشاكند. او آن روزها نمى دانست چه تعريفى مى توان بر اين ژستها و كش و قوس ها به كار بست و حالا مى گويد: «حركاتش خيلى شبيه باله بود. آن پيچ و تاب ها، جهش ها و حركات برايم جالب و تماشايى بود. به خانه مى آمدم و با توپ پارچه اى و كهنه پيچى كه درست كرده بودم مى كوشيدم حركات كارلو را تقليدكنم.»
و همان تقليد كم كم جدى شد. آنچنان جدى كه سال ها گذشت و او به عنوان دروازه بان به تيم جوان شاهين اصفهان دعوت و دروازه بان شماره يك تيم شد و چون امكان ادامه تحصيل برايش نبود، وارد رشته تربيت بدنى شد و دانشسراى تربيت بدنى را درحالى تمام كرد كه به دروازه بان تيم شاهين و دروازه بان تيم اصفهان بدل شد.
با اين همه تنها شرط ادامه تحصيل و معلم شدنش، شاگرداول شدن بود و شاگرداول شدن درميان ورزشكارها خيلى كارمشكلى نبود. پس او شاگرد اول مى شود و با كمك هزينه اى كه به او مى دادند وارد دانشگاه تهران مى شود.
اوايل سال ،۱۳۳۵ درحالى كه رفيعى جوان و دروازه بان به اتفاق يكى از دوستانش براى خوردن بستنى به يك بستنى فروشى مى روند رفيعى چشمش به يك عنوان در صفحه اول روزنامه اى مى افتد: «تعدادى از جوانان ورزشكار بعد از كنكورى كه در تهران برگزارمى شود به خارج از كشور اعزام مى شوند.» رفيعى همان شب به اصفهان برمى گردد و تمام مدارك لازم را برداشته و به تهران مى آيد و دركنكور شركت مى كند و موفق به اخذ بورس تحصيلى مى شود.
براى تحصيل در بين پنج كشور مختار بود: آمريكا، فرانسه، انگليس و آلمان و شايد ايتاليا. او فرانسه را انتخاب مى كند. با آنكه هيچ چيز درباره فرانسه و زبانش نمى دانسته جز تصويرهايى از چندمكان در پاريس مثل باغ لوكزامبورگ، پانتئون و...
|
|
|
او در سال ۱۳۳۸ عازم فرانسه مى شود و دو سال اول را تربيت بدنى مى خواند. تا اينكه: «يك روز به خودم نهيب زدم كه چه مى كنى؟ درست است كه تو براى تحصيل ورزش آمده اى ولى قرار نيست كه برگردى و مربى ورزش شوى. اين برايم كم بود. منتظر و مترصد فرصتى بودم كه رشته ورزشى و تربيت بدنى را رها كنم. خودم اجازه چنين كارى را نداشتم. چرا كه تضمين هاى بسيار داده بودم و كسانى ضمانت مرا كرده بودند كه تربيت بدنى بخوانم. تا اين كه يك روز زمستان اتفاق جادويى رخ داد. در زمستان سال دوم دانشكده تربيت بدنى براى ورزش اسكى اعزام شده بوديم. در امتحان آخر رشته اسكى دركوههاى آلپ به دنبال يك سقوط وحشتناك پاى چپ من از چند نقطه شكست و عملاً خردشد. وقتى در بيمارستان چشم بازكردم، اولين احساسم خوشحالى بود. از اين كه بهانه فرار از رشته تربيت بدنى را با اين پاى شكسته پيدا كرده ام. پزشك بلافاصله مرا براى مدت يك سال از هر حركتى معاف كرد.»
و حالا رفيعى روزى را به ياد مى آورد كه مثل سربازانى كه شنبه به مرخصى مى روند با يك ساك و پاى بندخورده وارد پاريس شد. مى گويد: من بودم و يك چوب زيربغل و يك ساك و دويست و پنجاه فرانك فرانسه در جيب و سرگردان در بولوار «سن ميشل» .
او پس ازمدتى سرگردانى به دانشگاه سوربون مى رود و تحصيل در رشته جامعه شناسى را آغازمى كند و همزمان به عنوان دربان شب در ساختمان دانشجويان مكزيكى مشغول به كارمى شود. شبها تا صبح را نگهبانى مى دهد و صبح ها تا شب را سركلاس و دانشگاه!
زمستان سال بعد او به همراه دوستى به يك كافه رستوران مى رود و از همان كافه زندگى اش وارد مرحله تازه اى مى شود. «گارسن كارتى آورد كه روى آن نوشته بود كه اگر مايل هستم به آنها بپيوندم. از گارسن سراغ ميز را گرفتم. روى ميز پنج مرد نشسته بودند. من مطمئن از اينكه دعوت به خاطر دوست جوان خوش سيماى من است دعوت را رد كردم. دوستم كه كارت را به دقت خوانده بود ناگهان از جا پريد و فريادكنان گفت كه مى دانى دعوت كننده كيست؟ روى كارت اسم صاحبش نوشته شده بود: داريل زانوك. مدير كمپانى فوكس قرن بيستم. يكى از معتبرترين كمپانى هاى فيلمسازى آمريكا.»
سر آن ميز علاوه بر زانوك، مارك آلگره، كارگردان معروف سينماى فرانسه ، جورج گلاس و روژواديم هم حضور داشتند. واديم همان اول كار به او مى گويد: دوست دارى در فيلمى بازى كنى؟ و پاسخ رفيعى منفى است. «گفتم به اين خاطر كه بازيگر نيستم و نمى خواهم به خاطر چهره ام به سينما بيايم.» با اين همه واديم به او كارت خود را مى دهد و مى گويد اگر تصميم گرفتى جواب مثبتى بدهى به من تلفن كن.
رفيعى چند روز بعد از اين واقعه با مارك آلگره تماس مى گيرد و بعد از ديدن او با يك قرارداد براى بازى در فيلمى به نام «شب نشينى كنت دورژل» از خانه اش بيرون مى آيد. او قرار بود دراين فيلم نقش يك شاهزاده ايرانى به نام «پرنس ميرزا» را بازى كند. داستان شاهزاده اى قجر كه وارد يك خانواده و خانه اى اشرافى فرنگى مى شود. از بخت مساعد رفيعى پروژه فيلمبردارى ۸ماه عقب مى افتد و واديم به او پيشنهاد مى كند در اين مدت او به يك مدرسه بازيگرى برود و فرداى همين پيشنهاد او را به «تئاتر ملى فرانسه» به اسم مدرسه شارل دولن مى برد و او را به «ژرژ ويلسون» معرفى مى كند.
هنوز دو ماه از ورود او به اين مدرسه نگذشته بود كه او در يك كار تلويزيونى حاضر مى شود و در آن ايفاى نقش مى كند و پس از آن در فيلم «آلگره» حضور پيدا مى كند.سال دوم ورود او به مدرسه «دولن» اعلانى دم درمدرسه مى بيند كه براى نمايشى تعدادى سياهى لشگر مى خواهند و او خودش را معرفى مى كند و جزو سياهى لشگرهاى تئاتر «ناسيونال دوفرانس» مى شود.
كار با ژرژ ويلسون، جبروت و هيبت تئاتر و آدمهاى سرشناس و بازيگران درجه يك باعث مى شود تا رفيعى بازيگرى را كنار بگذارد و به دنبال كارگردانى برود. او همزمان با اتمام دوره هاى ليسانس و فوق ليسانس جامعه شناسى، از سياهى لشگرى به نقش هاى ريز و كوچك مى رسد و نقشهاى دست سوم. درباره آن روزها مى گويد: «من برخلاف تمام گروه سياهى لشگرها كه به دنبال زندگى شان مى رفتند، با يك دفترچه مشق پشت سر ويلسون مى نشستم و آنچه مى گفت، ميزانسن هايش، دستوراتش و حرفهايى را كه به طور نظرى و عملى مى گفت يادداشت مى كردم. يكى از اين دفعات كه داشت نمايش« سلطان و خدا » ى ژان پل سارتر را براى اجرا تمرين مى كرد و سارتر هم هر روز مى آمد و درتمرين ها شركت مى كرد، من در پشت سر ويلسون و حيرت زده از ديدن سارتر و بازيگران گردن كلفت و مشهور تئاتر فرانسه، داشتم با دقت حرفهاى ويلسون را يادداشت مى كردم كه حواسم نبود و سروصداى دفترچه من بلند شد. ويلسون كه آدمى بسيار عصبى و جدى و كج خلق بود برگشت و فرياد زد:« صداى چيه؟» و پس از آنتراكت او صدايم كرد و پرسيد: « چه مى كنى؟ » و من به او گفتم كه مدتهاست دارم گفته هاى شما را يادداشت مى كنم. دفترچه ام را گرفت و ورق زد و نگاهى به يادداشتهايم كرد. پرسيد كه حالا حتماً مى خواهى كارگردان شوى؟ قانع شد. دستيارش را صدا زد و دستور دادكه براى نمايش بعدى دستيار سوم او بشوم.»
و اين آغازى دوباره براى على رفيعى است كه راه خود را انتخاب كرده و مى خواهد كارگردان شود. او همزمان با فوق ليسانس دستيار سوم ويلسون مى شود و از اجراى «شاه لير» به بعد دستيار اول ويلسون مى شود كه خودش آن روز را «بزرگترين روز زندگى» اش مى نامد. همزمان با دكتراى جامعه شناسى رفيعى دستيار اول ويلسون مى شود. او پيش از اتمام دكتراى جامعه شناسى، تحصيل در رشته نمايش را در همان سوربون آغاز مى كند و در اين رشته دكترا مى گيرد و از تئاتر ملى فرانسه به تئاتر «آمانديه» كه يك تئاتر بسيار معروف و مردم پسند در حومه پاريس بود مى پيوندد و هرازگاهى هم در فيلمى حضور مى يابد. گرچه او يك قرارداد هفت ساله با كمپانى فوكس بسته بود اما به دلايل مختلفى از برنامه اى كه برايش در لندن ترتيب داده بودند طفره مى رود و با اين حال همان زمان در هفته نامه «ساندى تايمز» مصاحبه اى مى كند كه در آن راجع به ايران و فقدان آزادى و آزادى بيان در ايران، سانسور، اختناق، وضعيت تئاتر و هنر خيلى چيزهاى ناخوشايندى مى گويد و در سال۱۹۷۰ به محض ورود به تهران در فرودگاه مهرآباد دستگير مى شود و البته سه روز بعد كه بروك كارگردان مشهور فرانسوى كه رفيعى در نمايش «اورگاست» دستيارش بود وارد ايران مى شود و او را آزاد مى كنند و رفيعى به اتفاق بروك به شيراز مى رود و به دلايلى باز به تهران برمى گردد تا از طريق فرودگاه به پاريس برود كه همان جا دوباره دستگيرش مى كنند و اين بار هفت ماه در بازداشت مى ماند و استادش در ليسانس و فوق ليسانس و دكترا يعنى «برناردورت» با تلاش فراوان باعث مى شود كه از زندان آزاد شود و پس از بازگشت دوباره به فرانسه و اخذ مدرك دكتراى تئاتر مقدمات رفتنش به دانشگاه ميشيگان آمريكا فراهم مى شود كه وابستگى هاى خانوادگى و عاطفه ايرانى اش باعث مى شود كه پيشنهاد دكتر هوشنگ نهاوندى را بپذيرد و به خاطر پدر ومادرش و در آستانه ۴۰سالگى به ايران بازگردد.
او در سال۱۹۷۴ يا ۱۳۵۳ وارد ايران مى شود و يكراست با عنوان استاديار به دانشگاه تهران مى رود و همزمان نمايش «خاطرات و كابوس هاى يك جامه دار از زندگى و قتل ميرزاتقى خان فراهانى» كه مربوط به اميركبير بودرا با مضمونى سياسى روى صحنه مى آورد. گرچه پيش از آن «آنتيگون» را در تالار مولوى روى صحنه برده بود. تا اينكه «صادق قطبى» او را دعوت به همكارى مى كند.صادق قطبى به او مى گويد: «تئاتر شهر در حال حاضر يك گاراژ است و مى خواهم شما آن را به يك تئاتر ملى بدل كنيد. ما تئاتر ملى مى خواهيم و بعد از تحقيقاتم فكر مى كنم تنها كسى كه مى تواند اين كار را بكند شما هستيد.» او در بدو ورود به تئاترشهر يك گروه هنرى و يك گروه ادارى به همراه يك كتابخانه تأسيس مى كند و علاوه بر آن كارگاه دكور و خياطى و لباس و تالار چهارسو را در اين مركز راه اندازى مى كند...
نوشتن درباره تمام زندگى و آثار و شخصيت على رفيعى در اين خلاصه امكانپذير نيست. اجازه بدهيد براى ختم اين كلام ناتمام بنويسم اگر قرار باشد رفيعى را تجسم كنم مى نويسم: مردى در آستانه هفتادسالگى كه توان بالا رفتن از پله هاى خانه اش را ندارد اما پله هاى تالار وحدت را سه تا يكى مى دود. مردى مملو از آرزو و اميد. اميدهاى خوب و پرنويدى كه مى تواند راهگشاى نسل من و همنسلانم باشد. واقعيت على رفيعى آن است كه مدتهاست قدرش را ندانسته ايم و ندانسته آزارش داده ايم و در ميان آرزوهايش، آرزوهايى كه كابوس برآورده نشدنشان آزارش داده اند، شكنجه اش كرده اند، اسيرش كرده ايم. زندانى اش كرده ايم. حالا بهتر است، كمى واقع بين باشيم و با ديده اى باز و بلند به او نگاه كنيم. او على رفيعى است. همين براى قدردانى از او كافيست. تنگ نظرى ها را كنار بگذاريم. على رفيعى لياقتش بيش از اين است. فراموش نكنيم. همين!