جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۳ - ۱۵ محرم ۱۴۲۶
Fri, Feb 25, 2005
كتاب و كتابخوانى
۳۰۶۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
اجتماعى
سينما
گزارش
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
فكر
ارتباطات
كتاب و كتابخوانى
افق
ضميمه ۱
آرشيو
داستان
دهان شكلاتى
202632.jpg
ياسمن شكرگزار
شاه ميداس به هر چه دست مى زد، تبديل به طلا مى شد. (افسانه يونانى)
جان ميداس به هر چه دهان مى زد، تبديل به شكلات مى شد...
اين دو جمله از پشت جلد كتاب اين هفته نقل شده. يك كتاب شكلاتى ديگه! الآن طرفداران چيزهاى ترش مثل آلوچه و لواشك اخم هاشون رفته درهم كه چقدر نويسنده ها به ترشى جات كم لطف مى كنند. اما خب مثل اينكه طرفداران شكلات بيشترند و نويسنده ها هم بيشتر درباره اش مى نويسند. (چارلى و كارخانه شكلات سازى رو كه يادتون هست؟) و اما اين بار با پسربچه  اى به اسم جان ميداس روبه رو هستيم كه به قول دكتر داستان «سيستم مزاجى اين پسر به قدرى شكلاتيك شده كه هر چيزى را كه با آن تماس پيدا مى كند شكلاتيزه مى كند. به نظر من اين يك مورد بى سابقه... بيمارى شكلاتيستيك است.» خيلى از شماها اخلاقتون شبيه جان ميداسه. بچه هايى كه گير مى دند به چيزهايى مثل شكلات و لواشك و... و ديگه لب به غذا و چيزهاى مقوى نمى زنند. (پيام بهداشتى بود!) و كلى مامانشون رو حرص مى دند. خوشبختانه همه تون با اين جور كارها آشنا هستيد، حالا من دعا مى كنم اين بلايى كه سر جان اومده سر شما هم بياد تا پيام بهداشتى منو درك كنيد و هر چيز رو سرجاش بخوريد. اما بلايى كه سر جان اومد چيه: فرض كنيد يك سكه جادويى دستتون بياد (كه نمى آد.) و بعد بريد و شكلاتى بخريد و با خوردن اون شكلات به هر چى كه دهن مى زنيد تبديل به شكلات بشه. مثل شير، آب پرتقال، مداد و... ممكنه اولش خيلى جالب باشه و خوش بگذره، اما بعد كه تشنه و گرسنه شديد و ديگه هيچ چيز مزه خودش رو نمى داد، اونوقت ديگه حالتون جا مى آد.
«جان به قدرى به حال خودش غصه مى خورد كه تشخيص نمى داد پدر و مادرش چه قدر نگران بيمارى شكلاتى او هستند. جان گونه هاى خيس مادرش را بوسيد. بعد از بوسيدن او، لب هايش چسبناك شد. چشم هايش را باز كرد. مادرش تبديل به يك مجسمه شكلاتى شده بود. جان سراسيمه از اتاق بيرون دويد. بعد از مدت ها ديگر اصلاً به خودش فكر نمى كرد. ديگر به هيچ چيز جز برگرداندن مادرش به زندگى فكر نمى كرد.»
خوندن بقيه داستان با شما تا ببينيد چه بلايى سرجان بيچاره مى آد و مامان شكلاتيش چى ميشه.
«دهان شكلاتى» اسم اين كتابه كه اثريه از پاتريك سكين كتلينگ كه سال ۱۹۲۵ در لندن به دنيا اومد و بعدها براى ادامه تحصيل به آمريكا رفت. او مدتى افسر ناوبر نيروى هوايى سلطنتى كانادا و دوره اى هم روزنامه نگار بود و اين كتاب رو در سال ۱۹۲۵ نوشت كه با استقبال زيادى هم مواجه شد و جايزه كتاب كودك ماساچوست رو هم برد. نشريه اى درباره اين كتاب نوشته: «بچه ها با خواندن اين كتاب از خنده غش مى كنند.» ! كه البته زياد جدى نگيريد. داستان طنز داره اما به غش كردن نمى رسيد.
ساتردى ريويو هم نوشته: «دخترها و پسرها از همان چند صفحه اول، عاشق لحن طنز آلود داستان مى شوند.»
كتاب تصويرهاى جالب و خوبى هم داره كه خانم مارگوت آپل اونها رو كشيده. تصويرگر بسيارى از مؤسسه هاى انتشاراتى، تبليغاتى و كارت هاى تبريك كه چند كتاب هم براى نوجوانان تصوير كرده.
كتاب جمع و جور و خوبيه كه ۸۳ صفحه است و توسط انتشارات خودرنگ منتشر شده و شهلا طهماسبى همون مترجم «چارلى و كارخانه...» ترجمش كرده.
روى جلد كتاب هم تصوير جان رو مى بينيد كه داره ترمپت مى زنه و ترمپتش داره تبديل به شكلات مى شه.
اما براى تهيه كتاب اين نكته خيلى مهمه كه پدر و مادرتون بايد مطمئن باشند كه شما بعد از خوندنش به هله هوله ها گير نمى ديد و ويتامين ها و مواد غذايى ديگه رو از بدنتون دريغ نمى كنيد.
(كتاب پيام تربيتى داره!) زياد هم براشون خرج برنمى داره و با ۵۵۰ تومن مى تونند از دست لوس بازى هاى شما راحت بشند. (مى شن؟!)
داستان
بچه ها
در جنگل
202719.jpg
برگرفته از كتاب گنجينه هاى قصه هاى پريان
گردآورى از هيلدا باسول
ترجمه و تصويرسازى: منصوره كمرى

جغد پير خاكسترى تازه از خواب بيدار شده بود و از شاخه اى به شاخه ديگر مى پريد و به دنبال غذا مى گشت. بيشتر حيوانات جنگل ديگر داشتند خودشون رو براى خواب آماده مى كردند كه ناگهان صداى وحشتناكى به گوش رسيد. سينه سرخ، توكا و پرندگان ديگه سرشون رو از آشيانه هاشون بالا آوردند و گوش دادند. بره آهوى كوچولو خودشو به مامانش چسبوند. موش خرماها دمشون رو بالا آوردند و خرگوش ها كه داشتند براى آخرين بار در اون شب، قايم موشك بازى مى كردند، پشت بوته ها پنهان شدند. دو تا مرد قوى هيكل با قيافه هاى ترسناك با گامهاى بلند به وسط جنگل مى اومدند. درحالى كه دنبالشون دختر و پسر كوچولويى رو مى كشيدند. وقتى به جاى مسطحى رسيدند، ايستادند و بچه ها رو به زمين پرت كردند.
يكى شون گفت: «هيچ كس اونها رو اينجا پيدا نمى كنه» و بعد با ساك هايى پر از وسايل قيمتى كه از پدر بچه ها دزديده بودند، اونجا رو ترك كردند. موجودات جنگل ساكت سر جاشون موندند تا وقتى كه ديگه صداى قدم هاى دو مرد شنيده نشد. بعد سينه سرخ كوچولو به سمت پايين پرواز كرد و به بچه ها نگاهى انداخت، اون ها همديگر رو بغل كرده بودند. سينه سرخ جيك جيك كنان گفت: «اون ها فقط دو تا بچه اند.»
موش خرما پرسيد: «تو از كجا مى دونى؟» كبوتر بق بقو كنان حرف سينه سرخ رو تأييد كرد. بچه آهوى كوچولو هنوز به مامانش چسبيده بود. حيوانات صبر كردند تا اينكه بچه ها دست از گريه كردن كشيدند و در بغل هم به خواب فرو رفتند. اون وقت يكى يكى و خيلى آروم به بچه ها نزديك شدند. مادر بچه آهو گفت: «آخى! كوچولوهاى بيچاره!» توكا گفت: «اون ها اين موقع شب بايد تو خونه شون خواب باشند.»
خرگوش و موش خرما چيزى نگفتند، چون سرشون خيلى شلوغ بود. اون ها تند و تند از گوشه و كنار، برگهاى خشك رو جمع مى كردند و روى بچه ها مى ريختند. خرگوش گفت: «اينطورى ديگه سردشون نمى شه.»
بچه آهوى كوچولو گفت: «نكنه وقتى بيدار شن، گشنه شون بشه؟» با اين حرف حيوانات شروع به گشتن به دنبال غذا كردند. موش خرما، فندق آورد، پرنده ها توت آوردند و سينه سرخ به اونها مى گفت كه چه خوراكى براى بچه ها مناسب تره. حتى جغد خاكسترى هم به خونه اش در بالاى درخت رفت و دو تا موش مرده آورد و باعث خنده همه حيوانها شد. البته غير از پدربزرگ موشها كه خيلى عصبانى شده بود و با عصاش براى جغد خط و نشون مى كشيد! سينه سرخ گفت: «به محض اينكه آفتاب دربياد، پرواز مى كنم و كسى رو براى مواظبت از اين دو تا كوچولو پيدا مى كنم.» جغد خاكسترى گفت: «خيلى خوبه! ولى چطور مى خواى به اونها بفهمونى كه بچه ها اينجان.» سينه سرخ گفت: «ها! اينو بسپار به من!» و به سمت بچه ها پرواز كرد و يكى از دكمه هاى لباس پسر كوچولو رو كند، بعد خرگوش به سمت دختربچه رفت و با دندون هاش روبان سرش رو كشيد و اونو باز كرد و به گردن سينه سرخ بست. صبح خيلى زود وقتى هوا هنوز مه آلود بود، سينه سرخ حركت كرد، درحالى كه روبان آبى به دقت دور گردنش گره زده شده بود و با نوكش يك دكمه براق رو حمل مى كرد. بالاخره به كناره هاى جنگل، نزديك كلبه اى قديمى رسيد، جايى كه پيرزن مهربون براش خرده نون و آب مى گذاشت. سينه سرخ روى شاخه اى نزديك در كلبه نشست و بلندترين و قشنگ ترين آوازى رو كه بلد بود، خوند. پيرزن گفت: «اوه خداى من! اين كه دوست قديمى خودمه» و در رو باز كرد و با ديدن سينه سرخ كه روبانى به گردنش بسته و دكمه اى به دهانش گرفته، خنده اش گرفت. سينه سرخ پايين پريد و دكمه رو روى زمين گذاشت. پيرزن دو لا شد و اون رو برداشت و متوجه شد كه اين درست همون دكمه اى كه خودش روى كت نوه اش دوخته بود. پيرزن گفت: «پناه بر خدا!» و دوباره به روبانى كه به گردن سينه سرخ بسته شده بود، نگاه كرد. بله، اين همان روبانى بود كه خودش به موهاى نوه اش گره زده بود. سينه سرخ دوباره آواز خوند. پيرزن رفت و با شال گردنش برگشت و به دنبال سينه سرخ به راه افتاد. سينه سرخ از بوته اى به بوته ديگر پرواز مى كرد و انقدر آواز مى خوند تا پيرزن بهش مى رسيد و به اين ترتيب به وسط هاى جنگل رسيدند، جايى كه پيرزن بالاخره نوه هاى كوچولوش رو پيدا كرد! پسركوچولو با ديدن مادربزرگش خيلى خوشحال شد و به بغلش پريد و گفت: «ما خواب خيلى وحشتناكى ديديم. خوابى درباره چند تا دزد.» مادربزرگ گفت: «همه چيز تموم شد عزيزم.» پيرزن آنقدر مهربون بود كه حيوانات جنگل ازش نمى ترسيدند و همگى دورش جمع شده بودند. پيرزن گفت: «تا خونه من خيلى راهه.» آهو گفت: «بچه ها مى تونند روى پشت من سوار شن.» در طول راه بچه آهوى كوچولو به دنبال مامانش مى دويد و به دنبالشون خرگوش و موش خرما هم مى دويدند و اون ها رو همراهى مى كردند و بالاى سرشون پرنده ها پرواز مى كردند و آواز مى خوندند. وقتى به كلبه رسيدند، پيرزن به كلبه رفت و با كلى خوراكى هاى خوشمزه برگشت و همگى در باغ كوچك خونه پيرزن جمع شدند و جشن مفصلى گرفتند.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   اجتماعى   |   سينما   |   گزارش   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   فكر   |   ارتباطات   |   كتاب و كتابخوانى   |   افق   |   ضميمه ۱   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |