جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۳ - ۱۵ محرم ۱۴۲۶
Fri, Feb 25, 2005
ويژه ۲
۳۰۶۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
اجتماعى
سينما
گزارش
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
فكر
ارتباطات
كتاب و كتابخوانى
افق
ضميمه ۱
آرشيو
بررسى ‎/گفت و گو با دكتر ناصر قاسم زاده درباره كودك آزارى
كارشناس‎/ يك داستان ساده طلاق
بررسى ‎/گفت و گو با دكتر ناصر قاسم زاده درباره كودك آزارى
تكرار فاجعه تكرارى
202656.jpg
فهيمه خضر حيدرى
اين بار هم جوان ۲۷ ساله اى كه ۶ كودك و نوجوان را در راه مدرسه فريب داده و به آنها تعرض كرده است خود، قربانى تجاوز در سنين كودكى است. اين جوان كه ادعا مى كند بيمار است پيش از اين هم در سال ۱۳۸۰ به همين جرم محكوم شده و ۲ سال در زندان بوده است. تشخيص جرم، ۲ سال حبس و سپس آزادى براى شروعى دوباره. دوباره همان ماجراى تكرارى، همان زخم ها كه تازه مى شوند و همان حوادث تلخ كه مكرر شده قربانيان جديدى را به صف انسان هاى آسيب ديده از شرايط نابسامان اجتماعى اضافه مى كنند. دكتر ناصر قاسم زاده، روان شناس نظريات، راهكارها و پيشنهادهاى مؤثرى در اين زمينه دارد كه مى خوانيم. 
 آقاى دكتر با توجه به اينكه اغلب افرادى كه چنين اقداماتى را مرتكب مى شوند از خاطرات و تجربه هاى تلخى در دوران كودكى خود رنج مى برند، چه نقشى را براى خانواده ها در فرآيند رشد و بلوغ جنسى افراد قائل هستيد؟
فرآيند رشد جنسى افراد ۳ مرحله دارد. مرحله اول آن از ۳ تا ۷ سالگى است. در اين مرحله فرد براى يافتن هويت جنسى خود شروع به همانند سازى مى كند و خانواده ها نقش بسيار مهمى در شكل گيرى صحيح اين هويت دارند. در اين سن بايد از بچه ها متناسب با جنسيت شان مراقبت كرد. نوع پوشش، اسباب بازى ها، القاب و الفاظى كه در مورد بچه به كارگرفته مى شود، همه اينها بايد تأييد كننده نگرشى باشند كه حاكى از رضايت جنسى در كودك است. مرحله دوم مرحله كمون يا نهفتگى است كه اصطلاحاً به آن مرحله خاموشى هم مى گويند و يكى از مراحل رشد جنسى آدمى است كه نزديك به يك دهه طول مى كشد؛ از شش هفت سالگى تا چهارده پانزده سالگى. در اين مرحله رشد جنسى فرد آهنگ كندى دارد و هيچ گونه ميل جنسى وجود ندارد. اتفاقاتى كه در اين دوره از رشد جنسى افراد مى افتد مى تواند اين فرآيند را دچار اخلال كند. عدم توجه و مراقبت لازم و به كار نبستن دستورالعمل هاى تربيتى و روان شناختى والدين و مسؤولان بهداشتى و فرهنگى و اجتماعى در ارتباط با پيشگيرى از بلوغ زودرس افراد مى تواند زمينه ساز مشكلات بزرگى در فرد شود. بچه ها در اين سن كاملاً رام، مطيع و قالب پذيرند و در واقع بهترين شرايط را براى شكل گيرى شخصيت و يادگيرى اخلاقيات صحيح يا غلط دارند. در اين مرحله وجود والدين آگاه و علاقه مند به فرزند و همين طور محيط هاى آموزشى سالم و جامعه سالم بسيار مؤثر است. از ۱۱ تا ۱۵ سالگى مرحله اول نوجوانى است. حالا فرزند ما كم كم دارد مسائل را از هم تشخيص مى دهد و از جنس مقابل خود تعاريفى پيدا مى كند. در اين سن كودك كنجكاو است. زمينه هاى اين كنجكاوى بسته به محيط تربيتى او مى تواند كم يا زياد باشد. تجاوزها و تعرض ها هم معمولاً در اين دوره سنى رخ مى دهد چرا كه بچه ها در اين سنين از نظر فيزيكى رشد قابل ملاحظه اى داشته اند ولى از نظر عاطفه و عقل احتمال فريب خوردن آنها هست. در اين سن والدين بايد بر روابط دوستانه فرزند خود، رفت و آمدهاى او و حضورش در گروه همسالان نظارت داشته باشند و با توجه به جنسيت او شيوه هاى تربيتى صحيح را در پرورش فرزند خود به كار بندند. مثلاً بزرگ شدن يك پسر بچه در جمعى صرفاً زنانه يا برعكس رشد يك دختر بچه در محيطى مردانه نشانه هاى خوبى نيستند. نكات بسيار ظريفى وجود دارند كه در تربيت جنسى بچه ها بايد به  آن توجه شود. 
  خانواده  اى كه فرزند آن مورد سوء استفاده جنسى قرار مى گيرد در واقع با يك بحران مواجه مى شود، براى مديريت اين بحران چه بايد كرد؟
 - بله، در اينجا يك بحران شكل  مى گيرد. خود بچه و خانواده اش با بحران شديدى مواجه مى شوند. بچه اى كه مورد تعرض قرار گرفته در واقع با يك رابطه جنسى نامعقول به شكلى و از طرفى فردى كه اصلاً انتظارش را نداشته مواجه مى شود كه شوك وحشتناك حاصل از آن تا مدت ها او را دچار اضطراب مى كند. از طرفى اگر والدين از اين اتفاق مطلع شوند يك نوع فشار جديد به فرد تحميل مى شود و اگر هم نشوند خودش فشار روحى ديگرى را به كودك يا نوجوان تحميل مى سازد. اما در هر صورت اگر بچه آسيب ديده مشكل خود را با والدين در ميان بگذارد معمولاً آسيب پذيرى در درازمدت كمتر خواهد بود و هر چه با والدين آگاه تر و سالم ترى مواجه باشيم امكان عكس العمل هاى نامتعارف در مرحله اول برخورد با بحران كمتر خواهد بود و به طور حتم در نتيجه رفتار درست و سازنده ضربه اى كه به هويت اجتماعى فرد خورده است نيز از تأثير كمترى برخوردار خواهد شد. 
اما اگر محيط خانواده به گونه اى باشد كه اين موضوع اصلاً مطرح نشود ممكن است جريان سوء استفاده هاى جنسى ادامه پيدا كند و فرآيند رشد جنسى فرد منحرف شود. حتى ممكن است فرد دچار اختلال روانى شود و به تدريج مورد سوء استفاده قرار گرفتن يا قرار دادن از نظر جنسى او را ارضا كند. 
از اين مرحله به بعد اين فرد يك بيمار خواهد بود. مسلماً آسيب هايى كه ما انسان ها در بعد عاطفه، رفتار و روان مى بينيم در شكل گيرى رفتارهاى بعدى ما تأثير دارد و آسيب هاى جنسى اين چنينى نيز ممكن است فرد را بيمار كند و اين تلقى در او شكل بگيرد
  كه حالا او هم بايد انتقام بگيرد. 
چگونه مى توان در اين شرايط از اين خانواده حمايت كرد؟
- خود خانواده در اين شرايط بحرانى حتماً بايد مورد مراقبت هاى اورژانسى روان شناسى قرار بگيرند. حتماً بايد از مشاوره روانى و خانوادگى استفاده كنند تا اطلاعات لازم را براى مواجهه با چنين شرايطى به دست بياورند. در نتيجه شرايط بحرانى معمولاً قدرت تفكر فرد به صورت موقتى صدمه مى بيند و شايد نتواند تصميم درستى بگيرد پس بايد در اين بحران مداخله علمى كرد.
مداخله اى كه به حفظ سلامت روان والدين و جبران آسيب هايى كه به بچه وارد شده است بيا نجامد. علاوه بر اين ارتباط با اين خانواده بايد در درازمدت باشد تا بتوان راهنمايى هاى لازم براى برخورد با مسائل بعدى را نيز به آنها داد. در خانواده سالم والدين با مشكل فرزند خود مواجه مى شوند و به او كمك مى كنند تا به سلامت از مشكل خود فارغ شود. اساساً در چنين خانواده اى والدين در رشد عاطفى و جنسى فرزندان خود از جايگاه شايسته اى برخوردارند و با آنها روابط گرمى دارند ما با گوش سپردن به حرف هاى فرزندانمان مى توانيم حتى از بروز چنين آسيب هايى تا حدى پيشگيرى كنيم. مثلاً دختر يا پسرها ممكن است از اتفاقاتى كه در طول روز، در راه مدرسه و يا در ميان گروه دوستانش افتاده براى پدر و مادر خود تعريف كند. والدين آگاه مثل دو گوش شنوا حرف هاى فرزند خود را مى شنوند و پيام ها و نشانه ها را مى گيرند و به اين ترتيب شايد بتوانند اصلاً بسيارى از آسيب هاى احتمالى را با برخورد مناسب و به موقع در نطفه خفه كنند. 
آيا پليس به عنوان حافظ امنيت اجتماعى مى تواند در كاهش چنين آسيب هايى نقش داشته باشد؟
- متأسفانه در جامعه ما از همان كودكى رابطه با پليس به درستى در ذهن بچه ها شكل نمى گيرد. البته ممكن است در بزرگسالى بسته به رشد عاطفى و آگاهى افراد جايگاه واقعى پليس هم برايشان روشن شود ولى در مجموع خرده فرهنگ هايى وجود دارد كه در ذهن بچه ها پليس را هم به همان شكل معرفى مى كند كه دكتر را. مثلاً مى شنويم كه به بچه هاى خود مى گويند «اگر شيطنت كنى پليس مى آيد و تو را مى برد!» در حالى كه در روند تربيت سالم پليس حافظ امنيت جامعه معرفى مى شود. در حال حاضر با تبليغات و فرهنگ سازى هايى كه در رسانه ها مى شود جايگاه پليس راهنمايى و رانندگى به شكل خوبى ميان بچه ها جا افتاده است. همين اتفاق در بعد وسيع تر بايد در مورد پليس نيروى انتظامى هم بيفتد و اين فرهنگ بايد به بچه ها منتقل شود كه كسانى هستند در بيرون از خانه كه اگر مشكلى داشتيد مى توانيد به  آنها پناه ببريد و از آنها كمك بخواهيد. از طرفى پليس هم بايد با مردم در سطح شهر ارتباط نزديك و دوستانه اى داشته باشد. رفت و آمد و گشت هاى پليس در معابر و اماكن عمومى و پارك هاو... جنبه هشدار و بازدارى از جرم را دارد. علاوه بر اين نيروى انتظامى و معاونت اجتماعى ناجا مى توانند فضاهايى در معابر عمومى داشته باشند كه مراقبت هايى را در سطح شهر اعمال كنند و به مردم مشاوره بدهند.  آنچه مسلم است نيروى انتظامى به خاطر نوع كارى كه دارد بهتر از هر ارگان ديگرى به مشكلات و ناهنجارى هاى شهرى اشراف دارد و مى تواند طرح و راهكار براى مقابله با  آسيب هاى اجتماعى ارائه دهد و نقش نظارتى و تربيتى را با هم داشته باشد. 
 *  به عنوان آخرين سؤال با توجه به سابقه كيفرى كه اين جوان ۲۷ ساله در همين زمينه داشته است، به نظر مى رسد كه درمان او مؤثر نبوده يا اصلاً كار درمانى و تربيتى اى روى او صورت نگرفته و صرفاً ۲ سال را در زندان گذرانده است، چه راه حلى براى اين موارد پيشنهاد مى كنيد؟
  اين مسأله يكى از ضعف هاى دستگاه هاى نظارتى ماست. فردى كه به هر دليل به زندان مى افتد بايد وقتى از زندان خارج مى شود تا حدى تأديب شده باشد. در زندان هاى ما مشاور حتماً حضور دارد ولى كيفيت اين مشاوره ها هم مهم است. در حال حاضر اصل بر اين است كه فرد را به زندان مى اندازيم تا تنبيه و توبيخ شود ولى ما بايد به دنبال ريشه هاى مسائل باشيم و بيش از تنبيه به تأديب و اصلاح فكر كنيم. از طرفى بايد از فرد زندانى اى كه آزاد مى شود در جامعه هم تعريفى ارائه بدهيم كه پذيرفته شود و بتواند به روال عادى و سالم زندگى بازگردد. زندان فقط به اين مفهوم نيست كه فردى را در يك چهار ديوارى مدتى حبس كنيم و بعد هم دوباره به دامان اجتماع بازگردانيمش. ما بايد در طول مدت زندانى يك فرد بسته به نوع مشكلى كه دارد به صورت گروهى و يا فردى به درمان او بپردازيم تا پس از ترخيص تغييرى در روند كاركردهاى اجتماعى، عاطفى و روانى او به وجود بيايد. خوب است كه در شهرمان اتوبان و مترو داشته باشيم ولى مسائل عاطفى هم بسيار مهم هستند و ما بايد با تكيه بر فرهنگ غنى و كهنى كه داريم مفاهيمى مثل عاطفه، شجاعت، شهامت و انسانيت احيا كنيم چرا كه امروز بيش از هر چيز به اين مفاهيم نياز داريم.
در حال حاضر با تشكيل وزارت رفاه مى توان اميد وار بود كه بخش مددكارى زندان ها و حتى مددكارى در سطح كلى جامعه در بعد وسيع ترى تقويت شود تا نتايج بهترى به دست  آيد. 
كارشناس‎/ يك داستان ساده طلاق
شوهرى با پول
همسر اولش دوباره ازدواج كرد
با عجله پله هاى دادگاه خانواده را دوتايكى مى كرد و پايين مى آمد، چهره اش حكايت از خشم و عصبانيت شديدى داشت، وقتى از كنارم عبور كرد فهميدم ناسزاها را نثار شوهر ۳۱ ساله اش مى كند.
دقايقى نگذشته بود كه منشى دادگاه خانواده سرش را از اتاق دادگاه بيرون آورد و زن جوان را به داخل فراخواند با منشى دادگاه صحبت كردم تا من هم براى تهيه گزارش به داخل بروم. دقايقى بعد با حضور من كار قاضى شروع شد. وقتى مقابل قاضى پرونده اش ايستاد گفت: آقاى قاضى! من فقط طلاق مى خواهم و ديگر حاضر به ادامه زندگى با همسر خيانتكارم نيستم.
قاضى دادگاه كه از دقايقى قبل مشغول بررسى شكايت زن جوان و مطالعه پرونده اش بود با شنيدن اظهارات اوليه زن ۲۹ ساله، سرش را بالا آورد و نگاهى انداخت و گفت: اظهارات شما را كه به صورت مكتوب در پرونده ثبت شده، خوانده ام آيا توضيح ديگرى داريد؟
توضيحات ديگر سارا ماجرايى بود از دل هزاران ماجراى دادگاه خانواده. داستان زندگى او ماجراى اعتمادى نابجا در پس تنهايى هايش بود.
سارا به گوشه اى از اتاق دادگاه چشم دوخته بود، مثل اينكه غم پنهانى او را  آزار مى داد آهى كشيد و سفره دلش را براى قاضى باز كرد شايد زودتر تكليف زندگى ناخوشايندش روشن شود و گفت: پدرم خيلى پولدار بود، وقتى با مادرم ازدواج كرد توانست زندگى خوبى را براى او بسازد و شايد آنها خوشبخت ترين زوج جهان بودند ولى تنها مشكل آنها اين بود كه صاحب فرزند نمى شدند كه اين قضيه باعث شده بود مادرم سراغ دكتراى متعددى برود و تحت درمان قرار بگيرد.
سرانجام دوا و درمان مادرم نتيجه داد و من به دنيا آمدم ولى افسوس كه مادرم ساعاتى بعد از عمل جراحى، جان خود را از دست داد و من و پدرم را در اين دنيا تنها گذاشت. حدود ۱۸ سال سن داشتم كه يك شب پدرم از من خواست براى صحبت با وى به كارخانه اش بروم.
وقتى به آنجا رفتم متوجه شدم پدرم به تمام كارگرانش مرخصى داده است و مى خواهد به تنهايى با من صحبت كند. در دفتر كارخانه نشسته بودم كه پدرم چند سند مالكيت خانه، مغازه و باغ را روى ميز گذاشت و گفت: دخترم اين تمام دارايى من است، وقتى با مادرت ازدواج كردم پول زيادى نداشتم ولى با تلاش زياد و محبت هاى مادرت توانستم كارخانه را راه اندازى كنم و وضع مالى ام خوب شود. مادرت در تمام طول زندگى مشتركمان هرگز از اينكه من پول زيادى در اختيار نداشتم، گلايه اى نكرد و تنها غصه اش اين بود كه صاحب فرزند نمى شد ولى افسوس كه نتوانست به تنها آرزويش برسد و ثمره زندگى اش را ببيند.
«سارا» در حاليكه اشك مى ريخت ادامه داد: با مشاهده سندها دريافتم پدرم تمام دارايى اش را به نام من كرده است. وقتى متوجه اين موضوع شدم پدرم را در آغوش گرفتم ولى به خاطر خجالت حتى جسارت تشكر از پدرم را در خودم نديدم ولى از او خواستم از اين كار صرفنظر كند ولى پدرم توجهى به حرفهايم نكرد، او مى خواست من خوشبخت ترين دختر دنيا باشم.
زندگى فلاكت بار من به همين جا ختم نشد، ۳ سال بعد پدرم در يك تصادف رانندگى در جاده چالوس كشته شد. آن زمان بود كه غم از دست دادن پدر و مادر را احساس كردم ولى متأسفانه بعد از چند ماه رنگ پول، زندگى ام را سياه كرد و چشمانم را به تمام واقعيت ها بست.
زن جوان نگاهى به قاضى دادگاه انداخت و ادامه داد: پدرم كه مرد تنها شدم، شب ها سراغ دوستانم مى رفتم و روزها مشغول درس و دانشگاه بودم. ۲ سال بعد وقتى سركلاس سرگرم مطالعه كتابى بودم يكى از پسرهاى دانشگاه سراغم آمد و به من پيشنهاد دوستى داد.
من كه در آن زمان تنها بودم، پيشنهاد «كامبيز» را پذيرفتم ولى با اين كار زندگى سياهى را براى خودم رقم زدم.
«كامبيز» ظاهرى نجيب و آراسته داشت و پسر مؤدبى به نظر مى رسيد او هيچ وقت دوست نداشت من را ناراحت ببيند و كادوهاى گرانقيمت برايم تهيه مى كرد، شايد به همين دليل بود كه گمان كردم عاشق من شده است و من هم به او علاقه مند شده ام.
چند ماه از آشنايى مان نگذشته بود كه به من پيشنهاد ازدواج داد، بلافاصله درخواست او را پذيرفتم و به همين راحتى به عقد همديگر درآمديم ولى از آنجايى كه دوست داشتم عروسى ام نمونه باشد به «كامبيز» گفتم خودم هزينه مراسم را مى دهم.
بامقدار ناچيزى از پولى كه پدرم به من هديه داده بود، عروسى مفصلى ترتيب دادم و كلى مهمان دعوت كردم و بعد از آغاز زندگى مشتركمان، اختيار تمام دارايى هاى پدرم را كه به من واگذار شده بود، به «كامبيز» دادم ولى افسوس كه او تنها منتظر اين فرصت بود. چند ماه پس از ازدواج، «كامبيز» به بهانه اينكه درسهايش سخت شده است، سركار نرفت و هر از چند گاهى به بهانه مسافرت، من را تنها مى گذاشت.
من كه متوجه رفتارهاى مشكوك او شده بودم، كنجكاوى در زندگى او و رابطه وى با دوستانش را آغاز كردم سرانجام فهميدم آقا رفته يك زن ديگر در شيراز گرفته و هفته اى يك بار براى ملاقات، با هواپيما سراغ او مى رود.
عليرغم اينكه پى به اين واقعيت تلخ برده بودم، اصلاً موضوع را به «كامبيز» نگفتم و با احتمال اين موضوع كه اطلاعاتم غلط است، به شيراز رفتم و پس از پرس و جو توانستم آدرس محل سكونت زنى را به دست بياورم.
ابتدا از رفتن به  آنجا منصرف شدم ولى سرانجام خودم را قانع كردم و به خانه زن ۳۵ ساله رفتم.
با مشاهده خانه زن جوان دريافتم او وضع مالى خوبى دارد. سپس زنگ خانه را به صدا درآوردم. دقايقى بعد زن ميانسالى با لباس هاى كهنه مقابل درآمد و گفت: با چه كسى كار داريد؟
من كه از نحوه صحبت كردن او عصبانى شده بودم گفتم، خانه «افسانه» خانم اينجاست؟
او جواب داد: بله كمى صبر كنيد الآن مى آيند.
درست حدس زده بودم، زن ميانسال خدمتكار خانه بود كه در خانه ويلايى زندگى مى كرد. دقايقى نگذشته بود كه متوجه صداى زن جوانى از حياط خانه ويلايى شدم كه من را به داخل خانه دعوت مى كرد.
وقتى وارد حياط شدم، خودم را دختر يكى از دوستان سابق مادرش معرفى كردم و با اين شگرد توانستم با او رابطه دوستى برقرار كنم. تا وقتى وارد اتاق پذيرايى خانه ويلايى نشده بودم باور نمى كردم «كامبيز» به من خيانت كرده باشد، ولى عكس همسرم ميان يك قاب طلايى روى ديوار، ديدار اعتماد زندگى مشترك ما را شكست.
به عكس «كامبيز» خيره شده بودم كه هووى بلند قدم شروع به صحبت كرد و گفت: وقتى پدرم فوت كرد با صاحب اين عكس در تهران آشنا شدم، آن زمان هيچ پولى نداشتم ولى او پس از ازدواج زندگى مرا به بهشت تبديل كرد و برايم خانه خريد.
با شنيدن اظهارات تكان دهنده افسانه كه حالا هووى خوش اقبالم شده بود تازه فهميدم «كامبيز» مقدارى از اموال من را خرج همسر دومش كرده است و حتى براى او خانه ويلايى خريده است.
«سارا» در ادامه به قاضى پرونده گفت: «كامبيز» ديگر همسر من نيست و حاضر نيستم حتى يك لحظه با او زندگى كنم ولى توانسته ام تمامى دارايى هايم را از او بگيرم حالا وقتى مهريه ۲ هزار سكه اى ام را اجرا گذاشتم، مى فهمد خيانت چه مزه اى دارد.
اين جمله را گفت و از دادگاه خارج شد تا شايد پول بادآورده را به هووى ديگر واگذار نكند.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   اجتماعى   |   سينما   |   گزارش   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   فكر   |   ارتباطات   |   كتاب و كتابخوانى   |   افق   |   ضميمه ۱   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |