|
كارشناس/ يك داستان ساده طلاق
شوهرى با پول همسر اولش دوباره ازدواج كرد
با عجله پله هاى دادگاه خانواده را دوتايكى مى كرد و پايين مى آمد، چهره اش حكايت از خشم و عصبانيت شديدى داشت، وقتى از كنارم عبور كرد فهميدم ناسزاها را نثار شوهر ۳۱ ساله اش مى كند. دقايقى نگذشته بود كه منشى دادگاه خانواده سرش را از اتاق دادگاه بيرون آورد و زن جوان را به داخل فراخواند با منشى دادگاه صحبت كردم تا من هم براى تهيه گزارش به داخل بروم. دقايقى بعد با حضور من كار قاضى شروع شد. وقتى مقابل قاضى پرونده اش ايستاد گفت: آقاى قاضى! من فقط طلاق مى خواهم و ديگر حاضر به ادامه زندگى با همسر خيانتكارم نيستم. قاضى دادگاه كه از دقايقى قبل مشغول بررسى شكايت زن جوان و مطالعه پرونده اش بود با شنيدن اظهارات اوليه زن ۲۹ ساله، سرش را بالا آورد و نگاهى انداخت و گفت: اظهارات شما را كه به صورت مكتوب در پرونده ثبت شده، خوانده ام آيا توضيح ديگرى داريد؟ توضيحات ديگر سارا ماجرايى بود از دل هزاران ماجراى دادگاه خانواده. داستان زندگى او ماجراى اعتمادى نابجا در پس تنهايى هايش بود. سارا به گوشه اى از اتاق دادگاه چشم دوخته بود، مثل اينكه غم پنهانى او را آزار مى داد آهى كشيد و سفره دلش را براى قاضى باز كرد شايد زودتر تكليف زندگى ناخوشايندش روشن شود و گفت: پدرم خيلى پولدار بود، وقتى با مادرم ازدواج كرد توانست زندگى خوبى را براى او بسازد و شايد آنها خوشبخت ترين زوج جهان بودند ولى تنها مشكل آنها اين بود كه صاحب فرزند نمى شدند كه اين قضيه باعث شده بود مادرم سراغ دكتراى متعددى برود و تحت درمان قرار بگيرد. سرانجام دوا و درمان مادرم نتيجه داد و من به دنيا آمدم ولى افسوس كه مادرم ساعاتى بعد از عمل جراحى، جان خود را از دست داد و من و پدرم را در اين دنيا تنها گذاشت. حدود ۱۸ سال سن داشتم كه يك شب پدرم از من خواست براى صحبت با وى به كارخانه اش بروم. وقتى به آنجا رفتم متوجه شدم پدرم به تمام كارگرانش مرخصى داده است و مى خواهد به تنهايى با من صحبت كند. در دفتر كارخانه نشسته بودم كه پدرم چند سند مالكيت خانه، مغازه و باغ را روى ميز گذاشت و گفت: دخترم اين تمام دارايى من است، وقتى با مادرت ازدواج كردم پول زيادى نداشتم ولى با تلاش زياد و محبت هاى مادرت توانستم كارخانه را راه اندازى كنم و وضع مالى ام خوب شود. مادرت در تمام طول زندگى مشتركمان هرگز از اينكه من پول زيادى در اختيار نداشتم، گلايه اى نكرد و تنها غصه اش اين بود كه صاحب فرزند نمى شد ولى افسوس كه نتوانست به تنها آرزويش برسد و ثمره زندگى اش را ببيند. «سارا» در حاليكه اشك مى ريخت ادامه داد: با مشاهده سندها دريافتم پدرم تمام دارايى اش را به نام من كرده است. وقتى متوجه اين موضوع شدم پدرم را در آغوش گرفتم ولى به خاطر خجالت حتى جسارت تشكر از پدرم را در خودم نديدم ولى از او خواستم از اين كار صرفنظر كند ولى پدرم توجهى به حرفهايم نكرد، او مى خواست من خوشبخت ترين دختر دنيا باشم. زندگى فلاكت بار من به همين جا ختم نشد، ۳ سال بعد پدرم در يك تصادف رانندگى در جاده چالوس كشته شد. آن زمان بود كه غم از دست دادن پدر و مادر را احساس كردم ولى متأسفانه بعد از چند ماه رنگ پول، زندگى ام را سياه كرد و چشمانم را به تمام واقعيت ها بست. زن جوان نگاهى به قاضى دادگاه انداخت و ادامه داد: پدرم كه مرد تنها شدم، شب ها سراغ دوستانم مى رفتم و روزها مشغول درس و دانشگاه بودم. ۲ سال بعد وقتى سركلاس سرگرم مطالعه كتابى بودم يكى از پسرهاى دانشگاه سراغم آمد و به من پيشنهاد دوستى داد. من كه در آن زمان تنها بودم، پيشنهاد «كامبيز» را پذيرفتم ولى با اين كار زندگى سياهى را براى خودم رقم زدم. «كامبيز» ظاهرى نجيب و آراسته داشت و پسر مؤدبى به نظر مى رسيد او هيچ وقت دوست نداشت من را ناراحت ببيند و كادوهاى گرانقيمت برايم تهيه مى كرد، شايد به همين دليل بود كه گمان كردم عاشق من شده است و من هم به او علاقه مند شده ام. چند ماه از آشنايى مان نگذشته بود كه به من پيشنهاد ازدواج داد، بلافاصله درخواست او را پذيرفتم و به همين راحتى به عقد همديگر درآمديم ولى از آنجايى كه دوست داشتم عروسى ام نمونه باشد به «كامبيز» گفتم خودم هزينه مراسم را مى دهم. بامقدار ناچيزى از پولى كه پدرم به من هديه داده بود، عروسى مفصلى ترتيب دادم و كلى مهمان دعوت كردم و بعد از آغاز زندگى مشتركمان، اختيار تمام دارايى هاى پدرم را كه به من واگذار شده بود، به «كامبيز» دادم ولى افسوس كه او تنها منتظر اين فرصت بود. چند ماه پس از ازدواج، «كامبيز» به بهانه اينكه درسهايش سخت شده است، سركار نرفت و هر از چند گاهى به بهانه مسافرت، من را تنها مى گذاشت. من كه متوجه رفتارهاى مشكوك او شده بودم، كنجكاوى در زندگى او و رابطه وى با دوستانش را آغاز كردم سرانجام فهميدم آقا رفته يك زن ديگر در شيراز گرفته و هفته اى يك بار براى ملاقات، با هواپيما سراغ او مى رود. عليرغم اينكه پى به اين واقعيت تلخ برده بودم، اصلاً موضوع را به «كامبيز» نگفتم و با احتمال اين موضوع كه اطلاعاتم غلط است، به شيراز رفتم و پس از پرس و جو توانستم آدرس محل سكونت زنى را به دست بياورم. ابتدا از رفتن به آنجا منصرف شدم ولى سرانجام خودم را قانع كردم و به خانه زن ۳۵ ساله رفتم. با مشاهده خانه زن جوان دريافتم او وضع مالى خوبى دارد. سپس زنگ خانه را به صدا درآوردم. دقايقى بعد زن ميانسالى با لباس هاى كهنه مقابل درآمد و گفت: با چه كسى كار داريد؟ من كه از نحوه صحبت كردن او عصبانى شده بودم گفتم، خانه «افسانه» خانم اينجاست؟ او جواب داد: بله كمى صبر كنيد الآن مى آيند. درست حدس زده بودم، زن ميانسال خدمتكار خانه بود كه در خانه ويلايى زندگى مى كرد. دقايقى نگذشته بود كه متوجه صداى زن جوانى از حياط خانه ويلايى شدم كه من را به داخل خانه دعوت مى كرد. وقتى وارد حياط شدم، خودم را دختر يكى از دوستان سابق مادرش معرفى كردم و با اين شگرد توانستم با او رابطه دوستى برقرار كنم. تا وقتى وارد اتاق پذيرايى خانه ويلايى نشده بودم باور نمى كردم «كامبيز» به من خيانت كرده باشد، ولى عكس همسرم ميان يك قاب طلايى روى ديوار، ديدار اعتماد زندگى مشترك ما را شكست. به عكس «كامبيز» خيره شده بودم كه هووى بلند قدم شروع به صحبت كرد و گفت: وقتى پدرم فوت كرد با صاحب اين عكس در تهران آشنا شدم، آن زمان هيچ پولى نداشتم ولى او پس از ازدواج زندگى مرا به بهشت تبديل كرد و برايم خانه خريد. با شنيدن اظهارات تكان دهنده افسانه كه حالا هووى خوش اقبالم شده بود تازه فهميدم «كامبيز» مقدارى از اموال من را خرج همسر دومش كرده است و حتى براى او خانه ويلايى خريده است. «سارا» در ادامه به قاضى پرونده گفت: «كامبيز» ديگر همسر من نيست و حاضر نيستم حتى يك لحظه با او زندگى كنم ولى توانسته ام تمامى دارايى هايم را از او بگيرم حالا وقتى مهريه ۲ هزار سكه اى ام را اجرا گذاشتم، مى فهمد خيانت چه مزه اى دارد. اين جمله را گفت و از دادگاه خارج شد تا شايد پول بادآورده را به هووى ديگر واگذار نكند.
|