|
|
|
پاورقى خارجى
|
|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
|
|
سردار قاليباف اعلام كرد:
|
|
|
|
|
نقشه همسر استاد دانشگاه براى تصرف دارايى ۷۰۰ ميليون تومانى شوهرش
گروه حوادث: نقشه همسر يك استاد اقتصاد براى تصرف اموال و دارايى او با اسناد جعلى با هوشيارى كارمندان بانك ملى ناكام ماند.اين زن كه ۴۰ سال جوان تر از شوهرش است وقتى فهميد شوهرش به دليل بيمارى ديگر زنده نمى ماند با همدستى چند جاعل حرفه اى نقشه تصرف اموال او را كشيد.وى كه ۴۴ ساله است وقتى شوهرش كه استاد دانشگاه بود در بيمارستان بسترى شد، با راهنمايى مرد جوانى به يك سردفتر مراجعه كرده و برگه وكالت جعلى از شوهرش به نام خود تهيه كرد.اين زن به وسيله اين برگه وكالت بيشتر اموال و املاك شوهرش را به نام خود كرد تا اينكه وقتى براى دريافت موجودى همسرش به بانك ملى مراجعه كرده بود، رازش فاش شد.كارمندان بانك ملى با توجه به اينكه متوجه جعلى بودن وكالت نامه شده بودند، مأموران اداره ۱۳ آگاهى تهران را در جريان قرار دادند.مأموران پس از بررسى هاى تخصصى خود پى بردند اين زن كه اهل تركيه است و از سال ها قبل با همسركنونى اش ازدواج كرده، سعى داشته دارايى ۷۰۰ ميليون تومانى او را به اين طريق تصرف كند. با توجه به اعترافات اين زن چهار مرد كه او را در اين كار يارى رسانده بودند نيز دستگير شدند. تحقيقات پليسى در اين باره ادامه دارد.
|
|
|
|
|
پاورقى خارجى
توفان
|
|
|
نوشته: مكنايت مالمر مترجم: رامك فدائيان
در شماره هاى گذشته خوانديد زن جوانى در يك شب توفانى خود را به خانه رساند و وارد خانه شان كه در نزديكى جنگل بود، شد. او از اينكه به خانه رسيده خوشحال بود ولى پس از لحظاتى متوجه شد كه شوهرش درخانه نيست. او به علت سردبودن خانه درجه حرارت دماسنج را بالا برد و پس از درست كردن قهوه كنارميز نشست و ازميان كاغذها و مجله هاى روى ميز چشمش به پاكت نامه اى افتاد كه دستخط روى آن برايش آشنا بود. شوهرش با رسيدن اين نامه ها دچار تغييرات ناگهانى رفتارى مى شد و زن درطول اين مدت يادگرفته بود كه دراين مورد با او حرف نزند. زن پاكت خالى نامه را پاره كرد و در آتش انداخت. دراين زمان چشمش به پنجره افتاد. احساس كرد يك جفت چشم ازميان تاريكى به او خيره شده اند. زن با ترس چراغ ها را خاموش كرد و به ميان تاريكى خيره شد. صداى باد وحشتى در وجود او ايجاد كرده بود. از ترس مى لرزيد. از بيرون صداى قدم مى شنيد. به ياد شوهرش افتاد شايد او شب را در هتل مى ماند و به خانه بازنمى گشت. به طرف تلفن رفت ولى تلفن قطع بود. سعى كرد بخوابد ولى نتوانست. براى برداشتن هيزم به زيرزمين رفت. ولى متوجه شد كه در پشتى زيرزمين باز است، در را بست و افكار پريشانى كه ناشى از ترس بود در وجودش زبانه كشيد او مى ترسيد كه صاحب چشمهاى پشت پنجره از درپشتى وارد شده است. و اينك ادامه پاورقى
زن فقط مى بايست يك بغل هيزم بيارود. بعد مى توانست آتش، نور، گرما و آرامش داشته باشد. در اين صورت اين اوهام را نيز فراموش مى كرد. زيرزمين بوى خاك و نم مى داد. نرده ها با تار عنكبوت پوشيده شده بودند. فقط يك چراغ كم نور در گوشه اى از زيرزمين سوسو مى زد. يك جويبار كوچك از آب باران از ديوار جارى بود و درياچه كوچكى كف زيرزمين به وجود آورده بود. هيزم ها در انتهاى ديگر زيرزمين و دور از روشنايى قرار داشت. زن ايستاد و با دقت به اطراف نگريست. اينجا هيچ كس نمى توانست پنهان شود. زيرزمين بازتر و ستونهاى ساختمان باريك تر از آن بود كه بتواند مردى را پنهان كند. چراغ روغنى با صداى تيزى شعله كشيد. ولى هيچ كس آن پايين نبود و هيچ صدايى مگر صداى توفان خشمگين به گوش نمى رسيد. دوان دوان به سمت هيزم ها رفت، ولى قبل از اينكه خم شده و هيزم بردارد، چيزى ميخكوبش كرد. آن چيز چه بود؟ مطمئناً صدا نبود. چيزى غريب بود كه در حين دويدن، نظرش را جلب كرده بود.با چشمان باز اطراف را جست و جو كرد. چيزى كه او ديده بود، انعكاس يك نور بود، آن هم جايى كه به طور منطقى نبايد نورى وجود داشته باشد. وحشتى غير قابل توصيف به قلب زن چنگ انداخت. مثل يك آهوى رميده، چشمهايش از ترس گرد شد. صندوق قديمى او كه كنار ديوار قرار داشت، به اندازه يك شكاف باز بود و از درون همين شكاف بود كه شيئى كوچك نور زيرزمين را منعكس مى كرد.مثل آدمهاى خوابزده به طرف صندوق حركت كرد: «اين فقط يك چيز بى اهميت ديگر است، درست مثل پاكت نامه روى ميز يا صورت پشت پنجره و يا در باز زيرزمين. دليلى براى ترسيدن وجود ندارد.»ولى زن مطمئن بود كه نه تنها در صندوق را بسته، بلكه آن را قفل كرده است، چون خودش دو سه تا از كتهاى قديمى را لابه لاى روزنامه پيچيده و در آن صندوق گذاشته بود تا از گزند بيد در امان باشد. حالا در صندوق به اندازه يك اينچ باز بود و نور چشمك زن هنوز از شكاف صندوق خودنمايى مى كرد. زمان متوقف شد. زن بى حركت ايستاده بود و به درون صندوق نگاه مى كرد. جزء به جزء محتويات صندوق مثل فيلم بر روى ذهنش ثبت مى شد. كوچكترين جزئيات كاملاً واضح و فراموش نشدنى بود.در صندوق را به شدت بست و مثل ديوانه ها از پلكان بالا رفت. نفسهاى عميقى مى كشيد و با هر نفس احساس مى كرد ريه هايش پاره مى شود. در منتهى به زيرزمين را آنچنان با شدت به هم كوبيد كه خانه به لرزه درآمد. بعد كليد را در قفل چرخاند. يكى از صندليهاى چوب افراى آشپزى را برداشت و زير قفل در زيرزمين محكم كرد. به زحمت دستهايش را كنترل مى كرد. باد خانه را مثل سگى كه موشى را به دندان گرفته و تكانش بدهد، به لرزه درآورد. اولين فكرى كه به سر زن زد، اين بود كه از خانه بيرون برود، ولى قبل از اينكه به در جلويى ساختمان برسد، صورت پشت پنجره به خاطرش آمد. «شايد اينها فقط تصور نبوده اند. شايد آن صورت، صورت يك قاتل بوده كه منتظر است من در اين تاريكى و توفان از خانه بيرون بيايم.» ادامه درشماره بعد
|
|
|
|
|
پليس خانواده
گنج روستايى
|
|
|
داخل قهوه خانه نسبتاً شلوغ و بوى تنباكو و سيگار فضا را پر كرده بود. صداى صحبت مردها، همراه با صداى بلند تلويزيون گوشه قهوه خانه با هم آميخته وآلودگى صوتى را نيز بر آلودگى هوا اضافه كرده بود. اين قهوه خانه بيشتر پاتوق اوستا كارهاى بنا و نقاش ساختمان بود كه در موقع بيكارى در آنجا دور هم جمع شده و منتظر پيدا شدن كار جديد،اوقات خود را با نوشيدن چاى و كشيدن قليان وصحبت درباره خاطرات گذشته سپرى مى كردند. اصغر آقاى بنا نيز همانند ديگر همپالكيهايش، سالها بود كه اين جا را پاتوق خود قرار داده وشماره تلفن قهوه خانه را داده بود روى كارتى كه برايش چاپ كرده بودند نوشته وبه همه داده بود، هر كس هم كه با او كار داشت به قهوه خانه زنگ مى زد، قهوه چى نيز كه بيشتر مشتريانش از همين قماش بودند در نقش يك منشى، تلفن هايى را كه براى آنها زده مى شد خبر داده و در صورت نبودن هر يك از آنها در قهوه خانه، پيغام وتلفن تماس گيرنده را يادداشت كرده و در اولين مراجعه به شخص موردنظر مى داد. مشتريانى كه مانند اصغر آقا، قهوه خانه را پاتوق و در اصل دفتر كار خود قرار داده بودند در عوض هر يك به سهم خود، بخشى از مخارج قبض تلفن و آب و برق قهوه خانه را پرداخت مى كردند. اين همكارى و تعامل بين قهوه چى ومشتريانش براى هر دو طرف سودمند بود و سالها ادامه داشت. اصغر آقا، آن روز از صبح اول طلوع به قهوه خانه آمده و چشم انتظار بود شايد دوست ياآشنا و يا صاحب كارى به سراغ او آمده و كارهاى بنايى و تعميرات ساختمانى را به او بسپارند. خيلى وقت ها هم مى شد كه اصغر آقا يا ديگر اوستا كارها، چند روزى را از اول صبح تا تاريك شدن هوا در قهوه خانه به انتظار كار جديد و پيدا شدن كارفرمايى ديگر سپرى مى كردند. آن روز اولين روزى بود كه اصغر آقا پس از خاتمه كار قبليش، به قهوه خانه آمده و خودش هم حدس مى زد كه ممكن است چند روزى بيكار بماند. بنابراين با حوصله و بدون هيچ دغدغه خيالى، در گوشه اى از قهوه خانه، پشت ميز فلزى رنگ و رو رفته اى نشسته و با كبريتى كه در دست داشت مشغول بازى شاه و وزير شده بود. شاگرد قهوه چى، استكانى چاى جلو او گذاشت و اصغر آقا سيگارى از حبيب بيرون آورد، گوشه لبش گذاشته و روشن كرد. همانطور كه دود غليظ سيگار را از دهانش بيرون مى داد به تازه واردى كه بچه اى را محكم در بغل گرفته و از در قهوه خانه وارد شده بود نگريست . تازه وارد سلام بلندى داده و با نگاهش به دنبال پيدا كردن جاى خالى در فضاى دود گرفته قهوه خانه به جست وجو پرداخته و بالاخره تصميم گرفت كه در كنار اصغر آقا بنشيند. اصغر آقا همانطور كه سراپاى مرد را ورانداز مى كرد سلام او را پاسخ داده و خودش را كمى جمع وجور كرد تا تازه وارد بتواند راحت تر پشت ميز بنشيند.از قيافه مرد و طرز لباس پوشيدنش به راحتى مى شد فهميد كه او مردى روستايى است و هنگامى كه با لهجه غليظى شروع به صحبت كردن نمود و از شاگرد قهوه چى خواست تا برايش يك ليوان چاى بياورد، هيچ شك و شبهه اى را در روستايى و دهاتى بودنش باقى نگذاشت. مرد روستايى بقچه اى را كه در بغل داشت با احتياط روى زانوانش گذاشته و از داخل آن مقدارى نان و پنير بيرون آورده و روى ميز گذاشت، سپس بقچه را مجدداً بسته و به سينه اش چسباند. لحظه اى بعد كه شاگرد قهوه چى ليوانى چاى جلو او گذاشت، در حالى كه همچنان بقچه را در بغل مى فشرد، مشغول خوردن نان و پنير و چاى شده و تعارفى هم به اصغر آقا نمود. طرز نگه داشتن بقچه و اينكه مرد حاضر نبود حتى براى لحظه اى آن را از خود دور كرده و روى ميز يا روى صندلى خالى بغل دستش بگذارد، حس كنجكاوى اصغر آقا را برانگيخت و از او پرسيد: پدر جان، چرا اين بقچه را روى ميز نمى گذارى تا با خيال راحت نان و پنيرت را بخورى ، اين جورى كه جلو دست و پايت را مى گيرد!؟ مرد روستايى كه به نظر مى رسيد از اين پرسش ترسيده است در حالى كه بقچه را محكمتر در بغل مى فشرد پاسخ داد: تمام دارايى و زندگيم داخل بقچه است مى ترسم آن را از خود دور كنم، هم ولايتى هايم گفته اند در تهران بايد خيلى مراقب باشم كه بقچه را از دستم ندزدند. اصغر آقا كه متوجه وحشت مرد روستايى شده بود، براى دلدارى دادن به او گفت: آن جورها هم كه گفته اند نيست، البته آدم ناجور و دزد زياد است ولى كسى كارى با بقچه شما ندارد، زياد نگران نباش. مرد روستايى در حالى كه با جرعه اى چاى لقمه گير كرده در گلويش را پايين مى داد، جواب داد: اگر شما هم مى دانستيد در اين بقچه چه چيزى است حتماً مثل من نگران دزديده شدنش مى بوديد. اصغر آقا با لحنى آرام جواب داد: حتماً پول هاى همراهت را داخل بقچه گذاشته اى كه از دزديده شدنش وحشت دارى. مرد روستايى با صدايى آهسته كه فقط اصغر آقا بشنود اظهار داشت: از پول مهمتر است، چند زيرخاكى و عتيقه را كه از داخل مزرعه هنگام شخم زدن پيدا كرده ام داخل آن گذاشته و آورده ام تا آنها را در تهران بفروشم. اصغر آقا با تعجب سؤال كرد: حالا اين زيرخاكى ها چى هستند واز كجا مى دانى كه آنها قيمتى اند؟ مرد روستايى با همان لحن آهسته پاسخ داد: يك كوزه سفالى كوچك است كه داخل آن تعدادى سكه قديمى است، پارسال يكى از هم ولايتى هايم چندسكه شبيه همين ها را پيدا كرده بود و آنها را آورد در تهران به قيمت بسيارخوبى فروخت و با پولش يك تراكتور و دو گاو خريد. اون بابايى كه زير خاكى ها را از او خريده بود به مش رمضان، هم ولايتى ام را مى گويم، گفته بود كه اگر باز هم از اين سكه ها پيدا كردى حتماً بياور پيش خودم تا از تو بخرم و مواظب باش كه آنها را پيش اشخاص ديگر نبرى كه كلاه سرت مى گذارند، حالا من هم آمده ام تا اين زيرخاكى ها را ببرم بفروشم ولى آدرسى را كه مش رمضان داده بود گم كردم. اصغر آقا با حيرت نگاهى به چهره ساده مرد روستايى انداخته و از اينكه او به اين سادگى تمام اسرار بقچه را برايش تعريف كرده بود متعجب شده و به او گفت: ببين پدر جان، اگر اين طور كه تو مى گويى اين زير خاكى ها قيمتى هستند بهتر است كه به كسى نگويى كه چه چيزى را داخل بقچه پنهان كرده اى چون درآن صورت است كه خطر به سرقت رفتن بقچه وجود دارد، تا كسى ندانسته كه چه چيزى داخل بقچه است به فكر سرقت آن نمى افتد. مرد روستايى كه از حرفهاى اصغر آقا به وحشت افتاده بود در حالى كه بقچه را دودستى به سينه اش چسبانده بود سؤال كرد: يعنى من نبايد اين حرفها را به شما مى گفتم؟ ـ اصغرآقا كه مى ديد مرد روستايى بدجورى به وحشت افتاده است، پاسخ داد: حالا زياد نگران نباش، ولى سعى كن كه ديگر اين موضوع را پيش كس ديگرى تعريف نكنى. مرد در حالى كه هنوز هم آثارى از وحشت در چهره اش نمايان بود سؤال كرد: حالا كه شما متوجه موضوع شديد آيا حاضريد كه به من كمك كرده تا اين زيرخاكى ها را به فروش برسانم؟ اصغرآقا در حالى كه لبخندى به لب آورده بود پاسخ داد: حالا اين ميان چى گير ما مى آيد؟ مرد پس از لحظه اى سكوت جواب داد: البته قابل شما را ندارد، ولى اگر خود شما حاضريد آنها را از من بخريد، مطمئن هستم كه با قيمت بسيار بالاترى مى توانيد آنها را به فروش برسانيد. پيشنهاد مرد روستايى كه از روى سادگى وخلوص نيت گفته شده بود آتش طمع را در اصغرآقا شعله ور نموده و با خودش گفت: حالا كه مال مفتى گير اين بابا افتاده، چرا سودى هم به ما نرسد، از قيافه و صحبت كردن مرد پيداست كه روستايى ساده اى است و مى شود اجناس زيرخاكى را با قيمت اندكى از او خريدارى نمود. اما از آنجايى كه خودش تخصصى در تشخيص اجناس عتيقه و زيرخاكى نداشت فكر كرد كه بهتر است اول آنها را به چند عتيقه فروش نشان دهد ولى اشكال اين كار در اينجا بود كه نمى توانست همراه مرد روستايى پيش عتيقه فروش رفته چون اگر مشخص مى شد كه آنها خيلى قيمتى هستند مرد روستايى همه پول را خودش مى گرفت و اندكى به عنوان دستمزد به او مى داد، پس بهتر بود كه با وعده و و عيد اجناس را از مرد روستايى مى گرفت و مبلغ ناچيزى به عنوان بيعانه به او بدهد تا بعداً خودش به تنهايى آنها را فروخته و نصف بيشتر پول را براى خودش برداشته و بقيه را به مرد روستايى بدهد. با اين فكر و خيال رو به مرد كرده و گفت: واله، راستش را بخواهى من پول زيادى همراه ندارم ولى اينجا همه مرا مى شناسند و قابل اعتماد هستم، اگر موافق باشى مى توانى زيرخاكى ها را پيش من گذاشته تا چندجا برده و نشان بدهم، اگر چندروز ديگر كه مراجعه كردى نتيجه كار را به شما خواهم گفت. سپس دست در جيب كرده و كارتى را كه نام و نشانى او و شماره تلفن قهوه خانه روى آن چاپ شده بود را بيرون آورده و به دست مرد روستايى داده و اضافه كرد: صاحب اين قهوه خانه را كاملاً مى شناسد، مطمئن باش اگر توانستم زيرخاكى ها را بفروشم تمام پول آن را به خودت مى دهم، شما هم هر چقدر كه دلت خواست به عنوان دستمزد به من بده. مرد با ناباورى نگاهى به اصغرآقا انداخته و جواب داد: گيرم كه بشود به شما اعتماد كرد ولى من براى معالجه زنم همين امروز نياز به پول دارم و نمى توانم چندروز صبر كنم، اگر براى شما مقدور است قدرى پول براى انجام كارهايم به من بدهيد تا چندروز ديگر كه آمدم بقيه پول فروش زيرخاكى ها را بگيرم. اصغرآقا كه اين پيشنهاد را به نفع خود مى دانست از مرد خواست كه ابتدا نگاهى به اجناس داخل بقچه بيندازد. مرد روستايى بقچه را روى پاهايش گذاشته و آن را باز كرد. اصغرآقا ظرف سفالى كوچكى را ديد كه پر از سكه هاى قديمى و زنگ زده است، يكى از سكه ها را برداشته وبه دقت به آن نگاه كرد. به نظرش رسيد كه بايد خيلى قديمى باشد. سكه را به مرد روستايى برگردانده و از او سؤال كرد كه فعلاً به چه مقدار پول نياز دارد. ـ مرد پاسخ داد: براى بسترى زنم در بيمارستان و مخارج عمل جراحى او نياز به يك ميليون تومان پول دارم. با شنيدن اين مبلغ، دود از كله اصغرآقا بلند شده و با تعجب پرسيد: مگر فكر مى كنى اين اجناس كلاً چقدر ارزش دارند؟ مرد پاسخ داد: سال پيش كه مش رمضان فقط چند سكه شبيه اينها را پيدا كرده بود توانست با فروش آنها يك تراكتور و دوگاو بخرد، تعداد اين سكه ها كه بيشتر است، پس مسلماً خيلى زيادتر مى شود آنها را فروخت. اصغرآقا كه چنين پولى را نداشت، به مرد جواب داد براى او مقدور نيست چنين پولى را فراهم كند ـ مرد روستايى كه چاى و نان و پنيرش را خورده بود با جمع كردن وسايلش نشان داد كه قصد رفتن دارد. اصغرآقا از ترس اينكه مرغ از قفس بپرد، به مرد گفت چند دقيقه اى صبر كند شايد او بتواند مقدارى پول از دوستانش جمع آورى كند. مرد پذيرفته و اصغرآقا پيش قهوه چى رفته و زير گوشى با او مشغول صحبت شد. لحظه اى بعد قهوه چى و اصغرآقا پيش مرد روستايى برگشته و اصغر آقا به او گفت: من خودم بيشتر از پنجاه هزار تومان همراه ندارم ولى عباس آقا حاضر است قدرى پول به من بدهد، اگر با سيصد و پنجاه هزار تومان كارت درست مى شود، اجناس را با خيال راحت پيش من و عباس آقا بگذار و چندروز ديگر براى گرفتن پول فروش زيرخاكى ها مراجعه كن ـ مرد روستايى كه با پا در ميانى قهوه چى، اعتماد بيشترى پيدا كرده بود، بقچه را به آنها تحويل داده و سيصد و پنجاه هزار تومان را گرفته و قرار شد كه دوروز بعد مراجعه كند. با رفتن مرد روستايى، قهوه چى مغازه را به شاگردش سپرده و همراه اصغرآقا براى نشان دادن زيرخاكى ها به خيابان منوچهرى رفتند. در آنجا كوزه و سكه ها را به چند عتيقه فروش نشان دادند و هنگامى كه همه آنها اظهار داشتند كوزه و سكه ها نه تنها زيرخاكى و عتيقه نيستند بلكه تقلبى بوده و توسط افراد خبره و شياد به اين شكل درست مى شوند، تازه متوجه شدند كه طمع كارى آنها باعث شد چه كلاه گشادى سرشان برود. اصغرآقا در حالى كه قهوه چى او را مقصر دانسته و ملامت مى كرد پاسخ داد: به جان عباس آقا، پوشش ساده و حركات و لهجه غليظ آن مرد هيچ شك و شبهه اى را براى من باقى نگذاشته بود كه مرد يك روستايى ساده و بى شيله و پيله است و اصلاً فكر نمى كردم كه چنين آدمى بتواند سر ما كلاه بگذارد. قهوه چى در حالى كه سرش را تكان مى داد گفت: در حقيقت طمع كارى ما بود كه باعث شد به اين راحتى فريب بخوريم. توصيه هاى انتظامى هيچ گاه فريب ظاهر افرادى را كه براى اولين بار با آنها ملاقات مى كنيد نخورده و اغفال نشويد. در انجام معاملاتى كه تخصص كافى در آن نداريد از انجام هرگونه ريسك خوددارى كرده و كار را به افراد خبره و متخصص بسپاريد.
|
|
|
|
|
داستان۲جنايت در اعترافات قاتل شوهر
|
|
|
گروه حوادث: مطرح شدن دو قتل در پرونده جنايت جواديه باعث شده بار ديگر اين پرونده براى رسيدگى مجدد به دادسراى جنايى تهران ارجاع شود. در اين جنايت خانوادگى زن جوانى به دنبال بروز اختلاف با شوهرش، او را به قتل رسانده بود. در حالى كه تحقيقات پليسى حكايت از وقوع قتل توسط همسر قربانى جنايت داشت، دختر ۹ ساله خانواده كه شاهد عينى حادثه بود با طرح اظهاراتى روند رسيدگى به پرونده را پيچيده تر كرد. وى در بازجويى هاى پليسى و قضايى ادعا كرد: مادرم شب دير به خانه برگشت، پدرم با او سر اين موضوع بحث كرد يك سيلى به صورتش زد بعد هم با موتورش بيرون رفت. ساعتى بعد برگشت در راهرو خانه مان شروع به مصرف مواد مخدر كرد. حدود ساعت ۴ صبح بود كه دو مرد ناشناس در خانه مان را باز كرده و وارد شدند. مادرم مرا به اتاق ديگرى برد. آن دو مرد زنجير قفل موتوسيكلت پدرم را به دور گردنش انداخته و او را كشتند. بعد از رفتن آنها ماجرا را به پدر و مادربزرگم اطلاع داديم. با توجه به اين اظهارات پليس زن جوان را بازداشت كرد و تحقيقات درباره دو مرد ناشناس آغاز شد تا اينكه اين متهم تمامى گفته هاى دخترش را كذب دانسته و قتل شوهرش را به گردن گرفت. وى ادعا كرد چون از دست او عصبانى بودم، ديگر قادر به ادامه زندگى مشترك با شوهرم نبودم. او به طور دائم مواد مخدر مصرف مى كرد. از طرفى پسر جوانى به من اظهار علاقه كرده و قرار بود با او ازدواج كنم. بنابراين نقشه قتل شوهرم را طراحى و اجرا كردم. وى افزود: يكى از دوستانم شيوه قتل را بارها به من آموزش داده بود. او مى گفت دو تن از دوستان ديگرمان هم قبلاً به اين طريق شوهران خود را به قتل رسانده اند و هيچ اتفاقى هم نيفتاده است. دخترم هم با توجه به ترسى كه از من داشت آن داستان را مطرح كرد. بدين ترتيب به دستور بازپرس ويژه قتل دادسراى جنايى تهران پسر جوان و دوست اين زن نيز بازداشت شدند ولى به دنبال نبود مدارك كافى در مجرميت آنها، هر دو آزاد شدند. والدين قربانى جنايت با اعتراض به اين اقدام بازپرس دادسراى جنايى خواستار رسيدگى به اين ماجرا شدند و پرونده براى رسيدگى به دادگاه عمومى تهران ارجاع شد. قاضى دادگاه عمومى تهران نيز پس از بررسى هاى خود اعتراض خانواده قربانى جنايت را وارد دانسته و خواستار بازداشت مجدد دو متهم آزاد شده و تحقيق درباره دو قتل ديگر مطرح شده در پرونده شد.بدين ترتيب با توجه به اينكه پرونده اين جنايت براى محاكمه به دادگاه كيفرى استان تهران فرستاده شده بود، پرونده بار ديگر به دادسراى جنايى تهران ارجاع شد تا تحقيقات تكميلى در اين باره صورت گيرد. به گزارش خبرنگار ما، اين جنايت ساعت ۴ بامداد روز ۲۰ اسفندماه سال ۸۲ در منطقه جواديه رخ داده و در جريان آن مرد جوانى به نام «كريم با حجت» به قتل رسيده است.
|
|
|
|
|
سردار قاليباف اعلام كرد:
طرح نوروزى «امنيت منازل» و «ايمنى تردد» اجرا مى شود
فرمانده نيروى انتظامى تأكيد كرد: هيچ كس در ناجا حق داشتن «سهم قبض» ندارد و كمين كردن براى مأموران ممنوع است.به گزارش ايسنا سردار محمدباقر قاليباف در سومين همايش تخصصى يگانهاى راهور ناجا با اشاره به اين كه ۲۵ هزار نفر هر سال بر اثر تصادفات در كشور كشته مى شوند، گفت: اين كشته ها در اصل توسط جاده، خودرو و عدم رعايت نكات ايمنى به قتل رسيده اند. به گفته وى با اقدامات انجام شده و كاهش رشد كشته ها در كشور امسال از مرگ ۲ هزار و ۴۰۰ نفر جلوگيرى شده است. وى با اشاره به اين كه مأموران راهنمايى و رانندگى در جاهايى كه مى توان تخلف را با تذكر رفع كرد، نبايد از قبض جريمه استفاده كنند، خاطرنشان كرد: اختصاص سهم قبض در ناجا غيرقابل قبول است. سردار قاليباف همچنين خاطرنشان كرد: هيچ مأمورى حق كمين ندارد، بلكه بايد با حضور در منظر عموم، مانع تخلف شود. فرمانده نيروى انتظامى با اشاره به طرحهاى نوروزى ناجا، گفت: امسال اين طرحها در دو بخش «انتظامى» و «راهنمايى و رانندگى» اجرا و در بخش انتظامى، با تمهيدات در نظر گرفته شده تلاش مى شود تا امنيت منازل مسكونى مسافران نوروزى فراهم شود. در بخش «راهنمايى و رانندگى» نيز موضوع افزايش ايمنى در حمل و نقل جاده ها و شهرها در دستور كار قرار گرفته است.به گفته وى مأموران انتظامى ضمن كنترل دزدان سابقه دار و سارقان حرفه اى و انجام پاسهاى شبانه در ايام نوروز تلاش مى كنند تا از سرقتهاى احتمالى جلوگيرى كنند.
< سردار انصارى: شناسايى ۲۷ نقطه بحرانى در تهران
معاون راهنمايى و رانندگى نيروى انتظامى با اعلام شناسايى ۲۷ نقطه بحرانى در تهران گفت: ۲ هزار و ۵۰۰ نيروى نامحسوس در طرح ويژه نوروزى راهور، ترافيك و تخلفات رانندگان را در معابر كشور شديداً كنترل مى كنند.سردار انصارى با اشاره به اينكه ۲۷ نقطه بحرانى در تهران شناسايى شده است، گفت: برابر دستورات فرماندهى ناجا در اين نقاط سكوها و امكانات لازم نصب شده كه اميدواريم در سال آينده مشكل اين نقاط بحرانى نيز تا حد زيادى مرتفع شود. در ادامه اين همايش حجت الاسلام والمسلمين محمدعلى رحمانى، نماينده ولى فقيه و رئيس سازمان عقيدتى سياسى ناجا نيز در سخنانى با اشاره به اينكه تا تخلفى روى ندهد تصادف اتفاق نمى افتد، گفت: نيروى انتظامى بايد قانون را با قاطعيت اجرا كند. از سوى ديگر اصلاح مسائل درون سازمانى و رسيدگى به پرسنل نيز ضرورى است.
< دبير شوراى عالى ترافيك كشور: هر ساعت سه نفر در كشور بر اثر تصادفات مى ميرند
دبير شوراى عالى ترافيك كشور گفت: بر اساس آخرين آمار موجود، هر ساعت سه نفر در كشور بر اثر تصادفات جان خود را از دست مى دهند.مهندس رئوفى در ادامه همايش با اشاره به اين كه سالانه يك ميليون نفر در جهان بر اثر تصادفات جان خود را از دست مى دهند و ۵۰ ميليون نفر مجروح مى شوند، گفت: ۸۰ درصد اين آمار در آسيا، آفريقا و آمريكاى لاتين و تنها ۱۲ درصد مربوط به اروپا است. از سوى ديگر در خاورميانه با توجه به نسبت مالكيت خودرو، آمار تصادفات و مرگ و مير ۳ برابر حد معمول است.دبير شوراى عالى ترافيك كشور با اشاره به اهميت موضوع فوريت هاى پزشكى و تقويت اورژانس، گفت: متأسفانه ۸۰ درصد مجروحان تصادفات از سوى مردم به مراكز درمانى منتقل مى شوند. وى با اشاره به مصوبه اخير دولت در خصوص طرح بهبود كيفيت ترافيك تهران، گفت: بر اين اساس سازمان مديريت و برنامه ريزى كشور موظف شده شغل افسران و درجه داران راهنمايى و رانندگى كه فعاليت انتظامى ـ ترافيكى در معابر شهرى و جاده ها دارند را جزو مشاغل سخت و زيان آور منظور كند.
|
|
|
|