|
|
|
اميد به جاى پيشرفت
|
|
|
مصطفى ملكيان مطلب حاضر ، گزارشى است از سخنرانى مصطفى ملكيان در قم به همت دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم با عنوان انديشه پيشرفت در برابر اميد دينى. اين سخنرانى در تيرماه سال جارى انجام شده است . گروه انديشه براى اين كه اميد در جهان نگرى دينى خوب فهم شود لازم است قرينه آن در جهان نگرى غير دينى معلوم شود تا از طريق تقابل بين اميد و قرينه خودش در جهان نگرى غير دينى بهتر دريافت كنيم كه اميد چگونه چيزى است . امروزه يكى از مفاهيم و يافته هاى بسيار رايج و مورد فهم و قبول بشر ، مفهوم پيشرفت است . امروزه باور عمومى آن است كه بشر روزبه روز در حال پيشرفت است . مى توان گفت اين يكى از فطرتها و انديشه هاى استقرار يافته در اذهان و ضماير انسانهاى امروز است ، اما جالب است بدانيم اين انديشه ، بسيار نوظهور است و كمتر از ۲۵۰ سال سابقه دارد . تا ۲۵۰ سال پيش احدى در تاريخ قائل نشده بود بشر در حال پيشرفت است . انديشه پيشرفت از اواخر قرن ۱۸ به اين سو در اروپا ظهور كرد . پيدايش اين انديشه بسته به سه عامل است . سه عامل دست به دست هم داد و بشر آهسته آهسته اين انديشه را باور كرد . به گمان بنده نتيجه منطقى هيچ كدام از اين سه عامل انديشه پيشرفت نمى باشد ، ولى به لحاظ روان شناختى بشر را آماده كرد تا اين انديشه را تلقى و قبول كند . اجمالاً مقدمه اى عرضه كنم، تا پس از طى اين مقدمه هر سه عامل خودشان را جلوه دهند. همه انسانها در تجربه جمعى كه در طول تاريخ داشتند به اين نكته رسيده اند وقتى امور بر وفق مراد ما نيست، دو كار مى شود كرد : يكى اينكه امور را بر وفق مراد خودمان بكنيم، ديگر اينكه مراد خودمان را بر وفق امور كنيم. در هر دو حال، من اين ناسازگارى بين جهان درون خودم و جهان بيرون را از بين بردم، منتها يك بار از اين راه از بين بردم كه جهان بيرون را مطابق با جهان درون خودم كردم يك بار هم از اين راه كه جهان درون را مطابق با جهان برون كردم و هر دو كار ، شدنى هستند . البته مباحث مربوط به تكليف و وظيفه الآن محل بحث نيست . اين دو كار را مى شود كرد ؛ مى شود امور را مطابق با مراد خودتان بكنيد و مى توانيد مراد خودتان را با امور تطبيق دهيد . حضرت على بن ابى طالب (ع) در وصف يكى از اخوان دينى خودشان گفته اند : لايشتهى ما لايجد، چيزى را كه نمى يافت نمى خواست، اين يعنى چه؟ خب اين دو راه است ، در دنياى باستان اين مسأله طرح نشده بود ولى عموماً گرايش بشر به اين بود كه بيشتر درون خويش را با جهان بيرون مطابق كند. اين گرايش جهان سنتى كاملاً وجود داشت . از وقتى كه بشر شروع كرد اين گرايش را آگاهانه تغيير دهد و جهان بيرون را عوض كند تا با جهان درونش مطابق شود، ما پا به دوران مدرنيته مى گذاريم. به نظر من فرق فارق انسان سنتى و انسان مدرن در همين است . انسان سنتى به ميزانى سنتى است كه مى خواهد درون خودش را دگرگون كند . طبق اين تلقى ، تعريف انسان سنتى ، انسانى است كه مرادش را بر وفق امور مى كند و انسان مدرن ، انسانى است كه امور را بر وفق مراد خودش مى كند . بشر هنگامى كه خواست جهان بيرون را به اقتضاى همين طرز تلقى دگرگون كند، به نكته دومى هم توجه پيدا كرد و آن اين كه در ميان شاخه هاى مختلف علوم و معارف فقط يك شاخه است كه قدرت تغيير جهان بيرون را دارد . اگر مجموعه علوم و معارف بشرى را در چهار دسته ، علوم و معارف تجربى ، معارف تاريخى،معارف عقلى وفلسفى، علوم و معارف شهودى منحصر كنيم ، به نظر مى آيد فقط علوم و معارف تجربى اند كه مى توانند جهان بيرون را دگرگون كنند. در گام دوم بشر مدرن به علوم تجربى روكرد ، اعم از علوم تجربى طبيعى ، مثل فيزيك ، شيمى ، زيست شناسى و علوم تجربى انسانى مثل روانشناسى ، جامعه شناسى و اقتصاد . از قضا وقتى اين اقبال به علوم تجربى صورت گرفت اين علوم هم اين دعوت را اجابت كردند و بشر ديد به صورت سرسام آورى قدرت تغيير جهان را پيدا كرده است . به گفته بعضى از انديشمندان مثل فوراسيه اصلاً آرام آرام بشر سرگيجه پيدا كرد كه ما اينقدر مى توانيم جهان را تغيير دهيم و تا الآن جهان را تغيير نمى داده ايم، نياكان ما ، آبا و اجداد ما تغيير نمى دادند، چقدر قدرت در امور تجربى وجود دارد! اين علوم تجربى وقتى رشد كردند و انتظار بشر را برآوردند، اميدى را كه بشر به آنها بسته بود نااميد نكردند. در اثر رشد علوم تجربى ، فناورى هم رشد كرد . آهسته آهسته به لحاظ روانشناسى بشر مستعد شد براى اين كه فكر كند ما در همه جنبه ها در حال رشد هستيم. در حالى كه آنچه مشاهده مى شد رشد علوم تجربى و فناورى ناشى ازعلوم تجربى بود . حالا اين پيشرفت در چه جنبه هايى بود ؟ مى توان گفت در شش جنبه پيشرفت پديد آمد كه به صورت يك هرم بيان مى كنم. در قاعده اين هرم يا مخروط كسانى بودند كه معتقدند بودند بشر فقط در ناحيه علوم تجربى پيشرفت كرد . تعداد كمترى هم قائل بودند بشر نه فقط در علوم تجربى پيشرفت كرده بلكه در فناورى هم دائماً پيشرفت كرده است.كسانى كه تعدادشان باز از اين كمتر بود، گفتند پيشرفت علم تجربى و پيشرفت فناورى ، پيشرفت رفاه بشر را هم پديد آورده است. يعنى از لحاظ نيازهاى زيست شناختى ، مثل خواب ، استراحت ، خوراك ، پوشاك ، مسكن و تفريح و غيره هم پيش رفته ايم. دسته چهارمى كه باز تعدادشان كمتر مى شد ، قائل بودند بشر از لحاظ آرمان هاى اجتماعى هم دائماً پيشرفت كرده است . آرمانهاى اجتماعى به عدالت، آزادى، نظم ، امنيت و رفاه اجتماعى گفته مى شود . گروه پنجمى به يك پيشرفت ديگرى هم قائل شدند و آن اين كه گفتند از لحاظ آرمانهاى اخلاقى هم بشر در حال پيشرفت بوده ؛ امروز صداقت بيشتر از قبل وجود دارد . ديدگاه ششمى هم وجود دارد كه پارا فراتر مى گذارد و مى گويد: بشر به لحاظ استعدادهاى روانى و ادراكى خودش هم در حال پيشرفت است و بشر روز به روز استدلالى تر مى شود . در اين هرم كه هرچه از قاعده به طرف رأس برويم، تعداد قائلان كم مى شود، قائلان به پيشرفت چه دليلى براى اين نظرات داشتند؟ هيچ توجيهى منطقى وجود نداشت. دو عامل سبب اين انديشه شد ، يكى رشد علوم تجربى، يكى هم رشد فناورى. اگر شما به لحاظ معرفت شناختى معتقد بشويد به اينكه يگانه راه كشف حقايق عالم واقع استفاده از روشهاى علوم تجربى است در اين صورت مى گويند شما قائل به سيانتيزم شده ايد؛ شما علم پرستيد، علم زده ايد. فرض كنيد من يك خانه چهار طبقه اى داشته باشم و چون كاملاً جوان و بانشاط هستم در چهار طبقه ساختمان هم رفت و آمد كنم. سپس فرض كنيد آهسته آهسته پير شوم، يا به هر جهت ديگرى، نتوانم از پله بالا بروم به طور طبيعى خانه ام يك طبقه مى شود. ديگر من قدرت دخل و تصرف و رفت و آمد در سه طبقه ديگر را از دست داده ام. حتى امكان دارد اين قدر من در اين طبقه همكف زندگى بكنم كه به تدريج اصلاً يادم برود خانه من طبقه دوم و سوم وچهارمى هم دارد. ممكن است حتى از اين بالاتر برود و بگويم خانه من از اول هم يك طبقه بود. حالا برگرديم به سيانتيزم. سيانتيزم يك ديدگاه معرفت شناختى بوده، چه درست، چه نادرست. وقتى بشر به سيانتيزم معتقد شد، يعنى قائل شد تنها راه كشف حقايق جهان هستى روش و متدولوژى علوم تجربى است و گفت حقايقى كه با اين روش كشف نمى شوند با هيچ روش ديگرى هم قابل كشف نيستند، مى گفت آن حقايق هستند ولى قابل كشف نيستند، نمى گفت حقيقت ديگرى وجود ندارد، مى گفت وجود دارد ولى ما راهى براى كشفش نداريم. اين يك ادعاى معرفت شناختى بود. آرام آرام بشر به لحاظ روانشناختى آنچه را كه واقعيت غيرقابل كشف مى دانست، غيرواقعى هم دانست اين سيانتيزم به يك گرايش وجودشناختى انجاميد كه جهان هستى منحصر در طبيعت است. اين سيانتيزم معرفت شناختى به ماترياليزم وجودشناختى منجر شد. وقتى بشر اعتقاد به عالم ماوراى طبيعى ولو نامكشوف را از دست داد، كم كم قائل شد هرچه نامكشوف است ناموجود است. يعنى موضوع معرفت شناختى اش را تبديل كرد به يك موضوع هستى شناختى، آن وقت هرچه را كه مى خواست در همين عالم طبيعت مى جست. اين سيانتيزم باعث شد بشر توجهش محصور عالم طبيعت شود و در عالم طبيعت دنبال مظاهر پيشرفت بگردد. آهسته آهسته اين انديشه پيشرفت به سه جهت علوم تجربى، فناورى و علم زدگى، جا افتاد و ما به لحاظ روان شناختى براى پذيرش آن مستعد شديم. اما اين انديشه پديده نوظهورى بود. به طور مثال درصدر مشروطه ايران روشنفكران مشروطه كه با اروپا و تفكر غرب آشنايى داشتند باور غربيان به پيشرفت را مشاهده كردند. اينقدر براى روشنفكران ايرانى عجيب و غريب بود كه مگر مى شود آدم معتقد به پيشرفت باشد؟! اولاً در فارسى لغت نداشتند و از اين رو در روزنامه هاى ۹۰سال پيش ايران چون در زبان فرنگى به پيشرفت مى گويند «پروقره» همان واژه را به كار مى برند؛ فلان كس قائل به پروقره است، فلان متفكر قائل به پروقره است. اين فكر تا اين حد نوظهور بوده است. البته اين نكته موافق و مخالف هم زياد دارد. برخى در غرب با اين حرفى كه من مى زنم مخالفند، البته كسانى هم موافقند. منتقدان انديشه پيشرفت، فراوان يافت مى شوند. از سوى ديگر، انديشمندان فراوانى مدافع اين انديشه هستند، اگر بخواهيم منصفانه بررسى كنيم. لذا اين انديشه اعتبار ندارد كه بشر لزوماً در حال پيشرفت است. نكته دوم اينكه در پيشرفت يك مفهوم ارزشى هم وجود دارد. حتى اگر اثبات شود علوم تجربى دائماً دارند رشد مى كنند، آيا واقعاً به رشد علوم تجربى مى شود تعبير پيشرفت داد يا نه؟ پيشرفت يك مفهوم ارزشى هم دارد. آيا واقعاً رشد علوم تجربى امر مطلوبى است يا نه؟ آن هم به نظر من جاى مناقشه دارد. ادامه دارد
|
|
|
|
|