يكشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۳ - ۱۷ محرم ۱۴۲۶
Sun, Feb 27, 2005
فرهنگ و هنر
۳۰۶۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
خانه خيابان مانگو
نوشته ساندراسينروس
بحثى در باره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
قسمت نوزدهم
خانه خيابان مانگو
نوشته ساندراسينروس
به احترام سينروس برخيزيد
202866.jpg
منبع: مجله بوك ريويو ترجمه: اميلى امرايى

ساندرا سينروس اولين نويسنده حاشيه نشين و مهاجر نيست، قطعاً آخرى هم نخواهد بود. كارلوس فؤنتس يك بار به بارگاس يوسا مى گويد شانس آوردم با اينكه فقير نبودم و كودكى متمولى را پشت سر گذاشتم، نويسنده شدم.
نمى دانم چه حكمتى است دنياى كوچك حاشيه نشينان شهرهاى بزرگ، داستانهايى كه بعدها درباره اين محيط ها نوشته مى شود حيرت هر خواننده اى را برمى انگيزد. آدمهايى كه بعدها از اين محله ها سرى در سرها درمى آورند، تصويرى واقعى از جامعه اى كه در آن بزرگ شده اند ارائه مى كنند. خيلى وقت ها ماجرا با تصور ما زمين تا آسمان متفاوت است.
به خصوص در حوزه داستان كوتاه و رمان هاى كم حجم به تازگى شاهد داستانهاى متفاوتى هستيم. نكته جالب تر مليت هاى عجيب و غريب و پيچيده اين راويان است.
ويژگى مشترك همه آنها مليت و تابعيت نخستين شان است.
سينروس هم از جمله نويسندگان جديد آمريكايى است كه داستانهايش درباره مردمان مهاجر و اقليت هاى قومى ابرشهرهاست.
سينروس از شيكانوهاى آمريكاست. «شيكانو» به مهاجران مكزيكى تبارى گفته مى شود كه معمولاً به صورت غيرقانونى از مرزهاى جنوبى آمريكا وارد شده اند و تركيبى از گويش هاى اسپانيايى و انگليسى آمريكايى دارند. آدم هايى كه به خاطر حضور غيرقانونى صدايشان درنمى آيد و معمولاً در محله هاى حاشيه اى شهرهاى بزرگ جنوب آمريكا زندگى مى كنند.
سينروس خود از تبار اين جماعت است و هميشه از دغدغه هاى اين حاشيه نشينان مى نويسد. آدم هايى كه وصله ناجور شهرهاى بزرگ هستند، جماعتى كه جرأت ورود به خيابانهاى اصلى وفروشگاههاى بزرگ را ندارند.
سينروس در سايت شخصى اش نوشته است:
سال ۱۹۴۵ در شيكاگو به دنيا آمدم. فرزند سوم و تنها دختر يك خانواده نه نفره بودم. در تمام آن سالها حتى يك بار هم آسانسور نديده بودم. حتى يك دوست آمريكايى هم نداشتم. محله مان يك مكزيك كوچك بود درست در پايين شيكاگو. از همان گوشه و كنارها سر از كلاس هاى نويسندگى خلاق درآوردم، از همين جا بود كه يك دفعه به دنياى داستان نويسى پرتاب شدم. آنقدر عقده و حرف نگفته داشتم كه تا آخرين لحظه هاى زندگى مى توانم برايتان بنويسم.
كتابهايم در چند بخش شعر، داستان كوتاه و رمان مى گنجد. در مجموعه هايم زن سبك بال را خيلى دوست دارم. دو كتاب هم براى بچه ها نوشته ام كه علاقه خاصى به آنها دارم. خانه خيابان مانگو و carmelo تنها رمان هايى هستند كه نوشته ام. خانه خيابان مانگو حكايت همه روزهايى است كه در محله هاى جنوب شهر شيكاگو گذرانده ام، به همين خاطر هم از اين رمان لذت مى برم.
رمان كارملو حكايتى از چندين روزنامه، حرفهايى از نيويورك تايمز، لوس آنجلس تايمز، سان فرانسيسكو كورنيكل، شيكاگو تريبون و ... كارملو به يك شهر ختم نمى شود. حكايت هاى بى شمارى از لوس آنجلس، ميامى، ال پاسو و ميلواكى.
خانه خيابان مانگو هم تا امروز ۲ ميليون نسخه فروش كرده است و در بسيارى از دبيرستان ها و دانشگاهها اين كتاب تدريس مى شود.
نشريه نيويوركر سال ۱۹۹۲ درباره اين كتاب نوشت: «خانه خيابان مانگو بيشتر يك قصه است، يك حكايت داستانى جذاب كه زياد هم در قيد و بند تكنيك هاى داستان نويسى نيست. درست مثل خيلى از راويان جذاب و موفق داستان از دريچه نگاهى يك دختربچه سرتق روايت مى شود.»
خانه خيابان مانگو برنده جايزه پن، بهترين رمان سال آمريكا (۱۹۹۱)، جايزه كتاب ولف و كتاب برگزيده نيويورك تايمز شده است. «جز اين، جوايز ديگرى هم را دريافت كرده ام، در حوزه شعر سال ۱۹۹۵ جايزه شعر تگزاس را گرفتم، سال ۲۰۰۳ اين اتفاق دوباره تكرار شد. سال ۲۰۰۲ دكتراى افتخارى از دانشگاه شيكاگو را دريافت كردم.
بيش از همه خوشحالم از اينكه كتابهايم به بيشتر زبان هاى زنده دنيا ترجمه شده است. ايتاليايى، آلمانى، اسپانيايى، نروژى، تركى، چينى، فارسى، يونانى و ... حالا هم چندسالى است در دانشگاه ميشيگان نويسندگى خلاق تدريس مى كنم. »
خانه خيابان مانگو رمانى غيرمتعارف است. رمانى با حجم كم و تقسيم بندى غيرمتعارف و اپيزودى فصل ها. گاهى بعضى از فصل هاى داستان در حد ده خط است. گم شدن در هزارتوى پيچ در پيچ روايت آن را به صورت نوشته اى درمى آورد كه بايد دانه دانه بشمارى تا مبادا نخ آن دربرود.
اسپرانتسا راوى اين داستان بلند در خانواده اى پرجمعيت زندگى مى كند، خيابان مانگو از محله هاى حاشيه اى شهر كه زير پوست آن همه نوع خلافى صورت مى گيرد.
نويسنده هم جانب اسپرانتسا را گرفته است و با روايت اول شخص زندگى او را به تصوير مى كشد، آن قدر كه در مسيرى دايره وار اول و آخر داستان يكى مى شود اما تا صفحه آخر هنوز خواننده نمى داند كه اسپرانتسا همان ساندراى نويسنده است.
اسپرانتسا نويسنده اى مى شود كه از ميان اين قوم برخاسته، تا زندگى خودش و هم محله اى هايش را در قالب روايتى از زندگى شان بيان كند. خانه خيابان مانگو داستان رنگ و روايت نقاش است به همين علت در جاى جاى رمان به سطورى برمى خوريم كه رنگ در آن نقشى اساسى دارد.
اسپرانتسا و خانواده اش كه آرزوى خانه بزرگ و سفيدى را دارند اميدوارند در بخت آزمايى برنده شوند و هرگز نمى شوند، آنها به خانه اى كوچك و درب و داغان به رنگ قرمز اسباب كشى مى كنند.
داستان آنقدر تصويرى است كه اگر چشمانت را ببندى، مى توانى عمق ناراحتى اسپرانتسا را بفهمى. ديالوگ ها آنقدر واضح و روشن است كه مى توانى متوجه شرم و خجالت اسپرانتسا از خانه شان بشوى.
« اما خانه خيابان مانگو خانه اى نيست كه برايمان تعريف كرده بودند. كوچك است و قرمز با پله هاى باريك وپنجره هايى آنقدر كوچك كه آدم فكر مى كند هر لحظه ممكن است نفسش بگيرد. آجرهاى آن از جا در رفته و لق است و در جلو نم كشيده و درست باز و بسته نمى شود و براى باز كردن آن بايد محكم هلش بدهى. حياطى در كار نيست، فقط چهار اصله نهال نارون است كه شهردارى كنار جدول كاشته. »
اما خجالت اسپرانتسا موقعى بيشتر مى شود كه معلم شان خانه آنها را مى بيند.
سينروس مى گويد: اعضاى نه نفره خانواده من يك اتاق داشتند كه در ساعات مختلف روز تغيير كاربرى مى دهد.
رنگ هاى قرمز، صورتى، آجرى همه رنگ هاى آشناى محله هاى لاتين است.
نگاه سينروس به زن ها در رمان خانه خيابان مانگو نگاهى است كه خواننده را بهت زده مى كند و به نظر مى رسد در اين رمان كه روايت تاريخى و متن زنانه اش گم شده با زنانى روبرو مى شويم كه آمال و آرزوهاى خود را در قالب قصه گويى و آوازهاى خود پنهان مى كنند. جالب آنكه سينروس با اين رمان به مجامع دانشگاهى راه يافت و اثرش به عنوان يكى از نمونه هاى شاخص داستان نويسى امروز در دانشگاههاى آمريكا تدريس مى شود.
او با زبان و لحن بسيار ساده اى با استفاده از مونولوگ هاى طولانى و فلاش بك تمام وقايع اين محله كوچك را شرح مى دهد.
نكته جالب اين داستان بلند وجود نداشتن نقطه عطف در داستان است، همه چيز براى راوى به يك اندازه ارزش دارد، تنها نكته اى كه كمى برجسته است دزدى است كه يكى از بچه هاى محله انجام مى دهد و پليس براى دستگيرى اش به محله مى آيد. شايد قصد سينروس ايجاد نوعى بى نظمى در روايت هاست. او به عمد شيوه اى غيراستادانه را در پيش گرفته است. سعى مى كند فصل ها و داستانها ساده باشند اما خيلى وقت نويسنده لحنى شاعرانه به روايت ها مى دهد. شيوه نگارش سينروس با شيوه رايج و سنتى روايت فرق دارد.
با اين حال زبان او زبان ساده اى نيست ولى خيلى راحت با همين نگاه تصويرها و گفت وگوهاى زنده اى را تحويل خواننده مى دهد.
رمانى كه قصه ركن اصلى آن را تشكيل مى دهد و باقى اشارات هر كدام به نوعى در خدمت آن قرار دارند. حضور اسپرانتسا كه فرزند ارشد خانواده است و بالابردن و بيرون كشيدن او علايق و دلمشغولى هاى نويسنده را به مسائل اجتماعى نشان مى دهد. محيط زندگى حاشيه اى در متن خانه خيابان مانگو بيشترين سهم را در فضاسازى و آماده كردن ذهن خواننده براى باورپذيرى رمان را ايفا مى كند.
آدم هاى سينروس جزو تفكيك  ناپذير محيط اطراف خود هستند و هر چند گاه به هم سر ناسازگارى دارند اما زبان همديگر را خوب مى فهمند و با شيوه هاى مخصوص به خود با هم ارتباط برقرار مى كنند. آبادى هاى دور از شهر و فاصله طبقاتى به شكل ديگرى خود را نشان مى دهند.
زن ها در خيابان مانگو چهره ها و شخصيت هاى متفاوتى دارند. زن هايى كه از هم فاصله دارند زن هايى خانه نشين كه طبق غرايز طبيعى خود زندگى مى كنند مثل روسا بارگاس كه آنقدر بچه دارد كه نمى داند با آنها چه كند و حتى گاهى اسم هايشان را قاطى مى كند. حتى وقتى يكى از بچه هايش مى ميرد هيچ واكنشى نشان نمى دهد. كتى ملكه گربه هاست و از تنهايى به گربه دارى مشغول شده است و رافائلا، رافائلاى زيبا كه شوهرش به كافه مى رود و از ترس آن كه مبادا زنش بگذارد و برود در را به روى او قفل مى كند. خود اسپرانتسا هم كه به علت روايت گرى داستان با بقيه فرق دارد و داراى دغدغه هاو دلمشغولى هاى پيچيده ديگرى است. شايد اگر قرار باشد از ويژگى هاى فهم نثر او بگوييم، سادگى و صميميت روايت او در روايت مهمتر از همه باشد. در خانه خيابان مانگو با شخصيت هايى روبرو هستيم كه هر كدام بخشى از خود ما را در مقام انسان به تصوير مى كشد.
سوزان سانتاگ درباره او گفته است: حتى اگر او فقط و فقط همين رمان را نوشته بود بايد باز هم به احترام او از جا بلند مى شديم.
داستان سينروس داستان دختر جوانى است كه در محله حاشيه اى شيكاگو زندگى مى كند. رمانى خوش خوان كه باب طبع همه است. داستان تازه اى از سراب و رؤياى شيرين مهاجرانى كه با واقعيت سخت زمينى روبرو مى شوند.
رمان گاه رمان خنده است گاه گريه و درد و رنج. محله اى زيبا و هم خشن. خونگرمى لاتينى ها به اين داستان حرارت خاصى مى بخشد كه شايد در كمتر اثرى از آثار معاصر شاهد آن باشيم. اسپرانتسا دلش نمى خواهد به محله به هم ريخته دل ببندد و تسليم دنيايى هم كه او را كوچك مى خواهد و ريز مى بيند نمى شود. داستان زندگى اسپرانتسا داستان دخترى است كه مى خواهد روى پا بايستد و خودش تصميم بگيرد چه كاره شود. اين مجموعه  از روايت هاى به هم پيوسته تشكيل شده است.
دوستان اسپرانتسا خانواده اش و همسايگانش در داستان او مثل ارواح سرگردان مى چرخند و مى آيند و مى روند. اسپرانتسا با آنها زندگى مى كند و از آنها ياد مى گيرد و خواب خانه اى را مى بيند كه روزى خواهد داشت خانه اى كه در خيابان مانگو نخواهد بود. مانگويى ها فقيرند اما رمان خانه خيابان مانگو در ستايش فقر نيست و در ستايش زندگى است. اسپرانتسا مى خواهد بگريزد اما دنياى بى رحم را نمى شناسد و خطرات آن را به جان مى خرد. داستان هر چند در محله هاى اسپانيايى شيكاگو مى گذرد اما آمال و آرزوها مال همه است. فقر و آرزوى داشتن سرپناه هر جا كه باشد داستان بشر است. آمريكايى و چينى  نمى شناسند، اين رمان، رمان همه نژادهاى بشرى است.
بحثى در باره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى
سرزمين هاى ناشناخته زبان
قسمت نوزدهم
محمد حسين عابدى

به هر حال صرف نظر از مخالفت ها و موافقت هايى كه با موج نو همراه شد مى توان گفت كه اين حركت شعرى، در فاصله گرفتن شعر معاصر از كانون توجه اصول شعر كلاسيك بسيار مؤثر بود. شاعران موج نو تحت تأثير «پل والرى» ، بسيار به تركيب «شعر ناب» علاقه نشان دادند و در نوشته هاى گوناگون به توضيح و تبيين آن پرداختند. اين موضوع سبب شد كه بر خلاف آنچه كه تا پيش از آن رايج بود توجه به خود زبان و مسائل آن، اهميت بيشترى بيابد. بحث در باره نشانه ها و تصوير هاى ذهنى و تفاوت هاى «بعد احساسى» و «بعد عاطفى» گسترش يافت. حوزه نقد تخصصى شعر نيز بسيار بيش از گذشته مورد توجه قرار گرفت و مى توان گفت كه خيلى از واژه هاى جديد در فرهنگ شعر معاصر فارسى مجال بروز و ظهور يافت و به اين ترتيب امكان قياس اين واژه ها و تركيبات جديد با آنچه كه تا پيش از آن در حوزه شعر و ادبيات از آن استفاده مى شد فراهم آمد.
براى اينكه به تفاوت ديدگاه هاى شاعران و نظريه پردازان موج نو با آنچه كه تا آن زمان در ايران رواج داشت پى ببريم لازم است قسمت هايى از دغدغه هاى شاعران موج نو را با هم مرور كنيم.
اولين نكته مهم در باره موج نو اين بود كه برخى از شاعران مطرح آن، از همان آغاز حركت خود، بسيار به اين نكته توجه داشتند كه نوآورى هاى شعرى خود را در قالب يك دستگاه تئوريك منسجم تعريف و بيان كنند و اين، چيزى به غير از توضيح ساده در باره شعر و يا معنى كردن شعر بود؛ به گونه اى كه مى توان گفت بعد از نيما -كه بسيار تلاش كرده است تا در نوشته هاى ارزشمندش پشتوانه اى تئوريك براى اشعار خود بنا كند- تا آن زمان كمتر چنين تلاش تئوريك منسجمى - فارغ از نقاط ضعف و قوت- در جامعه شعرى ما ابراز شده بود. صفحات «كارگاه شعر» در سال هاى ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۲ در يكى از نشريات پر تيراژ آن دوران و انتشار كتاب «صور و اسباب» در سال ۱۳۴۸و بعد ها انتشار كتاب «تئورى شعر» حاصل اين تلاش تئوريك است. اين تلاش در حركت هاى شعرى همزمان و پس از موج نو نيز ادامه پيدا كرد به عنوان مثال در همان دوره شاعران شعر حجم نيز تلاش كردند تا پشتوانه اى تئوريك براى اشعار خود ارائه دهند و بيانيه شعر حجم كه در سال ۱۳۴۸ شكل گرفت و كتاب هاى «هلاك عقل به وقت انديشيدن» و «از سكوى سرخ» از مهم ترين و مشهورترين آثارى بودند كه هنوز هم مورد استناد قرار مى گيرند. اين تلاش هاى تئوريك با وجود نقاط ضعف و قوتى كه داشت سبب شد تا شاعران ما بيش از گذشته به تئورى هاى شعر توجه نشان دهند و ديگر اينكه براى علاقه مندان، خوانندگان و منتقدان شعر اين امكان را فراهم مى آورد كه با در نظر گرفتن يك دستگاه تئوريك براى يك حركت شعرى، اشعار مربوط به آن حركت شعرى را در بستر تئورى هاى ارائه شده ببينند، بخوانند و بررسى كنند. به عنوان مثال شعرى كه شايد به تنهايى براى خواننده آن دوره نامأنوس مى نمود وقتى در چارچوب تئورى هاى ارائه شده خوانده مى شد بيشتر قابل درك به نظر مى رسيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |