|
« رب گرى يه » هيچ چيز نمى نويسد مگر خودش را
|
|
|
گرچه آلن رب گرى يه با آثارش موقعيت هاى متناقضى را مى سازد؛ اما آنها چندان هم براى نويسندگان پيشرو و نوگرا نامأنوس نيستند. او در عين شهرت،گمنام نيزهست، زيرا عقايد وى درباره رمان نويسى بيش از خود آثارش به شهرت رسيده اند. با وجود اين، او به عنوان يكى از پيشگامان ادبيات چه با نام نويسنده و چه با نام فيلم ساز بعد از جنگ فرانسه مطرح گرديد. پس از چاپ «پاك كن ها» به طور جدى از رمان نو دفاع و سعى در معرفى اين سبك كرد. آلن رب گرى يه در آثارى چون: مقالات انتقادى براى رمان نو( ۱۹۶۳ )، حسد ( ۱۹۵۷ )، نظاره گر(۱۹۵۵) و در هزار تو (۱۹۵۹)؛ به روشنى از به كار بردن تحليل هاى روانشناسانه براى پاك و خالص جلوه دادن اثر و توصيفات فيزيكى براى نشان دادن واقعيت پرهيز نمود. نويسندگانى چون مارگريت دوراس، ميشل بوتور، ناتالى ساروت و كلود سيمون نيز با عقايد او همراه و موافق بودند؛ حتى ولاديمير ناباكف، نويسنده روسى الاصلى كه به زبان انگليسى نيز مى نوشت، از جمله كسانى بود كه از اين شيوه طرفدارى كرد. وى در سال ۱۹۸۴ اتوبيوگرافى ارواح آينه را نوشت و شش فيلم را كارگردانى كرد. نقطه عطف زندگى رب گرى يه طى سال هاى ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۵ وقتى است كه رمان پاك كن ها و سپس نظاره گر جايزه فنئون و جايزه منتقدان را از آن خود كردند. كارگردانى فيلم سال گذشته در مارين باد جايزه شير طلايى جشنواره ونيز را به خود اختصاص داد. داستان رمان پاك كن ها اين گونه است كه گروهى توطئه مى كنند، قتل هايى صورت مى گيرد، فرستاده ويژه اى مأمور رسيدگى به آنها و پرس و جو از شهود و بازديد از محل قتل مى شود. حوادث داستان در شهرى ساحلى روى مى دهد و كوچه ها و خيابان هاى حلزونى وار آن دور خود مى چرخند و اغلب به همان جايى ختم مى شوند كه آغاز شده اند. از شخصيت هاى داستان جز اسم و مشخصات ظاهرى، هيچ گونه توضيحى داده نمى شود و حوادث داستان نيز بدون علت و اسباب، ظاهر مى گردد. ماجراى داستان ( فيلم نامه) سال گذشته در مارين باد نيز در هتلى بزرگ رخ مى دهد، جايى شبيه يك هتل مجلل بين المللى، با دكورهاى شكوهمند، اما بى روح؛ يعنى دنيايى از سنگ هاى مرمر، ستون ها، نقش و نگارهاى گچبرى شده، هزاره هاى زرين، مجسمه ها، خدمتكارانى با رفتارى خشك، مشتريانى ناشناس، مؤدب و احتمالاً ثروتمند و تن پرور، رقص هاى اعيانى، گفت و شنودهاى بى محتوا و... در چنين مكانى، ناشناسى از سالنى به سالن ديگرـ گاه پر از جمعيت و گاه خالى پرسه مى زند، از درهايى مى گذرد، با آينه هايى مواجه مى شود. او جسته و گريخته بخشى از گفت و شنود افراد را مى شنود. نگاهش از چهره اى نام به چهره بى نام ديگرى مى گذرد. اما همواره برمى گردد و چهره زنى جوان را مى نگرد و عاقبت به او مى گويد كه پيش از اين يكديگر را ملاقات كرده اند و به هم عشق ورزيده اند. او اينك به اين وعده گاه كه خود زن تعيين كرده بود، آمده مى خواهد او را همراه خود ببرد. اما زن دچار ترس مى شود، نمى خواهد اين دنياى ساختگى و اطمينان بخش را ترك كند. دنيايى كه به آن عادت دارد. از طرفى مردى ديگر، ملايم، سرد و بى اعتنا كه شايد شوهر او باشد مراقب او است. در اين ماجرا، تنش رو به افزايش ميان سه بازيگر اصلى داستان در روح زن جوان پندارهايى فاجعه آميز از تجاوز، قتل، و خودكشى مى آفريند. رمان جن حرفه اى قرمز ميان سنگ فرش هاى از هم جدا شده چند راوى دارد و براساس آن يك موضوع از ديدگاه هاى مختلف روايت مى شود. در داستان، ابتدا جوانى به دنبال درج آگهى، به مكانى مى رود و در آن جا با دخترى ملاقات مى كند. اما اين دختر در واقع يك مانكن گچى است كه ظاهراً با زندگى ماشينى دست به مبارزه زده است. در يك ملاقات، دختر به پسر توصيه مى كند كه در هيچ جايى شناخته نشود و از او مى خواهد به جلسه اى برود. بدين ترتيب كه با عينك دودى و با هدايت پسربچه اى وارد آن مكان شود. پس از اين كار و حضور در جلسه، جوان، لحظه اى عينك خود را جا به جا مى كند و در آن جا افراد ديگرى را مى بيند كه مانند او عينك بر چشم زده اند و تنها صداى دختر از بلند گو پخش مى شود. در جاى ديگر داستان، اين پسر جوان، آموزگارى است كه زبان تدريس مى كند. او بسيار شكاك است. يك روز در پى غيبت آموزگار جوان، پليس به منزل او مراجعه مى كند و با شكل تايپ شده همين داستانى كه بازگو شد، روبرو مى شود و در آن جا همچنين با جسد دخترى نيز مواجه مى گردد. آخرين رمان رب گرى يه نيز با نام تكرار ( ۲۰۰۱ ) كه گلچينى از رمان هاى قبلى نويسنده است، پس از سال ها وقفه در رمان نويسى سال ۲۰۰۳ در آمريكا به زبان انگليسى چاپ شد. شخصيت مركزى اين رمان شاهد تمامى صحنه ها است و درستى و دقت آن را با ديد خواننده بسنجد. رمان به وقايع آلمان بعد از جنگ، فروپاشى ديوار برلين، هويت هاى سردر گم، جاسوسان و نازى هاى پيشين و بقيه كسانى كه براى پوشيده ماندن هويت اصلى شان دلايل بى شمارى دارند، مى پردازد. ساختار كلى داستان بر درگيرى و اميال تأكيد دارد. راوى مدام از اول شخص به سوم شخص جا عوض مى كند و از مقدمه تا مؤخره شرح گزارش قهرمان داستانى است كه براى كشف رمز و راز آن تلاش مى كند. اين گزارش ها به وسيله پانوشت هاى ناباكوفى نشانه گذارى شده تا تكنيك تو به توى شيوه رب گرى يه را زيبا تر بيان كند. روشى كه از جسارت و اعتماد به نفس نويسنده نشأت مى گيرد. در كتاب« در باره رمان نو » نويسنده به طور كلى استعاره را محكوم مى كند، اما تقريباً هم زمان حسد را مى نويسد كه سرشار از استعاره است. قصد او اين است كه خواننده هر دو رمان را بخواند. رب گرى يه همواره از اين مسأله كه نظريه رمان نو او حتى در ويتنام هم مشهور شده دل خوشى ندارد، زيرا مى داند كه آنها حتى نتوانسته اند يكى از رمان هايى كه به اين سبك نوشته شده را بخوانند. به همان نسبتى كه نظريات او درباره رمان گسترش يافت از ياد ها نيز رفت. او مى گويد وقتى رمان تكرار چاپ شد، كتاب فروشى از او خواسته تا آنجا حضور يابد و چند كتاب را امضا كند، در همين حين مى بيند كه جوان هاى زيادى دور او حلقه زده اند، جوان هايى كه شايد سن شان به كتاب هاى اوليه او قد نمى داد. او مى گويد وقتى با مردم ارتباط بر قرار كردم ديدم كه پنجاه هزار نسخه از كتاب تكرار فروش رفت، كارى كه پيش از اين نمى كردم. هرچند براى درك بهتر رمان تكرار، دانستن فلسفه ضرورى به نظر مى رسد و خوانندگانى كه مطالعات كافى ندارند نمى توانند با اين رمان او ارتباط خوبى برقرار كنند. رب گرى يه مى گويد، اخيراً گفت و گوى خوبى با ويليام استايرون داشته كه براى شركت در كنفرانسى تحت عنوان ادبيات چيست به دانشگاه آمده بود. موضوع سخنرانى او تفاوت ميان ادبيات استادان و ادبيات خوانند گان بود. وى در سخنرانى اش به اين نكته اشاره كرد كه ادبيات عامه پسند تنها براى عرض اندام و مطرح شدن است؛ چيزى است كه از دل و روده آدم بيرون مى آيد. اما خيلى زود متوجه شد كه نمى تواند برنامه دو ساعته اين كنفرانس را تنها به اين موضوع اختصاص دهد و خيلى زود محور بحث را به مسائل انتزاعى كشاند و استادى اش را ثابت كرد. اما به نظر من مسأله يا بهتر بگويم، مزيت اين گونه بحث و گفت و گو ها اين است كه به خوبى نشان مى دهد كه استادان ادبيات دانشگاه فرصت كافى براى مطالعه جدى و تخصصى دارند؛ اما سؤال من اين است كه مگر چند درصد از خوانند گان اين فرصت را دارند؟ به خصوص فرصت خواندن و انديشيدن؟ در كتاب ارواح آينه نقل قولى از رب گرى يه هست به اين مضمون كه« هيچ چيز نگفته ام مگر از خودم » اما دليلى ندارد كه تمامى رمان هاى او را اتوبيوگرافى بناميم چرا كه فاكنر هم در رمان هايش حضور داشت، فلوبر هم همينطور. رمان حسد او مى تواند اتوبيوگرافى باشد. زيرا در آن خانه زندگى كرده بود. تعجب بر انگيز نيست كه رب گرى يه سه تا از شخصيت هاى آن داستان را خود بازى كرد.اين را همه منتقدان هم مى گويند كه هيچ رمانى بدون حضور نويسنده نوشته نمى شود. رمان نظاره گر در جايى شروع شد كه او به دنيا آمد. تنها تمايزى كه در رمان وجود دارد اين است كه رب گرى يه آن دختر جوان را نكشت. او خود در اين باره مى گويد، روانكاو مشهورى به من گفت: « داستان زيبايى نوشته ايد، در اين داستان در واقع شما روانكاو خودتان بوديد. اگر چنين نبود، قتل آن دختر توسط شما امكان پذير بود.
|