دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۳ - ۱۸ محرم ۱۴۲۶
Mon, Feb 28, 2005
حوادث
۳۰۷۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
رئيس دادگسترى كل استان تهران:
از سوى مردى كه دوبار مورد سرقت قرارگرفته بود:
پاورقى خارجى
معماى پليسى شماره ۶۱
رئيس دادگسترى كل استان تهران:
زندان زدايى از محورهاى اساسى دادگسترى در سال آتى است
حجت الاسلام والمسلمين عليزاده، ابراز اميدوارى كرد در سال ،۱۳۸۴ زندان زدايى جزو يكى از محورهاى اساسى تدوين برنامه هاى اجرايى شوراى برنامه ريزى دادگسترى كل استان تهران قرار گيرد.
به گزارش ايسنا، جلسه شوراى قضايى استان تهران با حضور مسؤولان دادگسترى تشكيل شد و در ابتداى اين جلسه، رئيس كل دادگسترى استان تهران با بيان حساسيت و تأكيد رئيس قوه قضاييه مبنى بر تفكيك و طبقه بندى زندانيان در مدت زمان سپرى شدن محكوميت در راستاى پيشگيرى از وقوع جرم، خاطرنشان كرد: مسؤوليت اصلى در اين رابطه متوجه قضات است كه بايد با مديريت قضايى خود حتى الامكان از زندانى كردن متهمان و استفاده از مجازات حبس در احكام صادره مگر در موارد خاص كه مطابق با آيين دادرسى مجالى براى آن نيست. جداً خوددارى كنند.
دستگيرى چندتن از كاركنان حراست و حفاظت اطلاعات سازمان ها
اعضاى يك شبكه ۳۰نفرى كه اسناد دولتى از جمله اسناد مالكيت، شناسنامه، مدارك دانشگاهى، گواهينامه رانندگى را جعل مى كردند، توسط مأموران دستگير شدند.
به گزارش خبرنگار قضايى ما، جمال كريمى راد سخنگوى قوه قضائيه با اعلام اين خبر اظهار داشت: حفاظت اطلاعات اداره ثبت، مدير حراست مخابرات استان تهران و دو نيروى مأمور در يكى از حفاظت اطلاعاتها عضو اين شبكه بزرگ هستند.
وى افزود: اعضاى باند با تهيه ۲۰۰ مهر جعلى موفق شدند حدود ۲۰۰قطعه زمين گرانقيمت را در كرج و تهران شناسايى و با اسناد جعلى تصاحب كنند كه اكثر اين زمين ها، يا مالكان آنها متوارى اند و يا مصادره اى و مجهول المالك هستند.كريمى راد به خبرنگار قضايى ما گفت: پرونده اعضاى باند جاعلان از سه ماه پيش در دادگاه عمومى تهران مفتوح است.
گفتنى است تعدادى از متهمان با سپردن تأمين قرارمناسب از زندان آزاد شده اند.
از سوى مردى كه دوبار مورد سرقت قرارگرفته بود:
درخواست غرامت از رئيس پليس ايران
گروه حوادث: مردى بخاطر اينكه دوبار مورد سرقت قرارگرفته است عليه رئيس پليس ايران شكايت كرد و خواستار ۲۰ميليون تومان غرامت شد.
اين مرد از سردار محمدباقر قاليباف بخاطر نبود امنيت به دادسراى شهيد محلاتى شكايت برده است.
بنا به اين گزارش؛ طراح اين شكايت عجيب به بازپرس پرونده گفت: «ساعت ۱۲نيمه شب يكى از روزهاى اسفندماه سال گذشته سه سارق مسلح وارد خانه ام شدند دست و پاى من و يكى از دوستانم را بستند و تا ساعت ۴ صبح به جست و جوى خانه پرداختند تا اينكه با سرقت ۱‎/۵ ميليون تومان پول نقد، ۴ميليون تومان طلا و ۶ ميليون تومان فرش خانه ام را ترك كردند.»
وى افزود: «در يافت آباد دو مرد را به عنوان مسافر سوار خودروام كردم كه آنان با گلوله من را هدف قراردادند و از من سرقت كردند، ۵ميليون تومان خرج كردم تا نجات پيدا كنم و از اينكه سارقان به اين راحتى دست به هركارى مى زنند خسته شده ام.»بنا به گزارش خبرنگار جنايى ما، بازپرس پرونده با ارجاع پرونده به شعبه يكم اداره آگاهى تهران خواستار تحقيق و بررسى ادعاهاى اين مرد شد.
«پرستار مرگ» و اعتراف
در برابر بازپرس ويژه قتل
202995.jpg
گروه حوادث: «پرستار مرگ» در برابر بازپرس ويژه قتل ادعا كرد براى دفاع از خود پيرمرد تنهايى را در تهرانسر به قتل رسانده است.
اين زن ۲۸ ساله كه «معصومه» نام دارد از روز ۲۷ آذرماه سال جارى با پيدا شدن جسد مرد ۶۸ ساله اى به نام «على عمران نجارزاده»، در خانه اش واقع در ساختمان متين در خيابان بيستم تهرانسر تحت تعقيب قرار گرفته بود. بنا به اين گزارش، صبح ديروز - يكشنبه ۹ اسفندماه سال جارى - «معصومه» در شعبه دوم دادسراى امور جنايى تهران حاضر شد و از سوى بازپرس اصغرزاده تحت بازجويى ويژه قرار گرفت. اين زن در حاليكه لباس محلى به تن داشت به بازپرس ويژه قتل گفت: دو هفته بود كه به عنوان پرستار در خانه على عمران، كار مى كردم، نظافت خانه قربانى بر عهده من بود و در هر هفته سه بار به آنجا مى رفتم.
در مدتى كه به خانه على عمران، مى رفتم جز كارهاى خانه در مورد مسائل ديگرى با هم حرف نمى زديم و هميشه تنها بودم و برخلاف تصورات خواهرم تاكنون به آن خانه نيامده بود.
وى افزود: در خانه مقتول هميشه روسرى و مانتو به تن داشتم ساعت ۲ ظهر داخل خانه مى شدم و تا ساعت ۷‎/۵ عصر آنجا بودم، على عمران در اين مدت در استراحت بود و برخورد زيادى با يكديگر نداشتيم اما روز جنايت همه چيز متفاوت بود، وقتى زنگ خانه را زدم و قربانى در را به روى من بازكرد پوشش مناسبى نداشت و حالش بد بود مى دانستم آن روز براى ناهار ميهمان دارد اجازه گرفتم هر وقت اوضاعش خوب شد برگردم و خانه را نظافت كنم.على عمران خواست داخل خانه شوم بعد به اتاق خوابش رفت تا استراحت كند، وضع خانه به هم ريخته بود ظروف ميوه، شيرينى و غذا در هال پذيرايى پخش بودند بايستى همه جا را مرتب مى كردم هنوز چند ظرف ميوه را نشسته بودم كه قربانى سراغم آمد. او مرد تنهايى بود و به من پيشنهاد ازدواج داد، نپذيرفتم و ادعا كردم همسر دارم او عصبانى شده بود وقتى جواب منفى من را شنيد با خشم سيلى اى به صورت من زد بعد از روى روسرى موهايم را چسبيد و به سمت اتاقش كشيد مرتب داد مى زد كه تو بايستى با من ازدواج كنى وقتى ايستاد كارد ميوه خورى اى را در نزديك دستم ديدم، خيلى ترسيده بودم سريع آن را برداشته و ۱۱ ضربه به سينه اش زدم.
وى ادامه داد: «من نيت و نقشه قبلى براى قتل نداشتم، خواستم از خودم دفاع كنم كه اين جنايت رخ داد، نيمه جان بود كه وى را داخل ملحفه اى پيچانده و داخل حمام بردم باز مى ترسيدم دستانش را با ملحفه بستم و در حمام را قفل كردم ناى راه رفتن نداشتم ساعتى روى مبل نشستم بعد با برداشتن يك دستگاه ضبط، رسيور ماهواره و جاسازى آن در صندوق عقب خودروى پژو آردى مقتول آنجا را ترك كردم. معصومه كه تأكيد داشت روز جنايت تنها در خانه قربانى بود گفت: چاقويى را كه با آن دست به جنايت زده بودم نزديكى ميدان آزادى بيرون انداختم بعد خودروى پژو آردى را به پسر عمه ام دادم و او با آن به پاكستان رفت و انگيزه ام سرقت نبوده است.
بنا به گزارش خبرنگار جنايى ما؛ بازپرس اصغر زاده با توجه به وجود ابهاماتى در اعترافات اين زن دستور داد تا تحقيقات پليس جنايى تهران براى پرده برداشتن از همه جزئيات اين جنايت ادامه يابد.
وعده ازدواج بهانه اى براى سرقت بود
گروه حوادث: پسرجوانى كه با وعده ازدواج به دختران دانش آموز، نقشه سرقت طلاهاى آنان را طراحى مى كرد، دستگير شد.
بازداشت اين متهم به دنبال اعلام شكايت يكى از طعمه هاى پسرجوان ازسوى مأموران پليس شهررى صورت گرفت. شاكى پرونده كه دختر ۱۹ساله اى بود، با مراجعه به پليس ادعاكرده بود، هنگامى كه به طرف آموزشگاهى مى رفتم پسرجوانى سوار بر موتوسيكلت با سرعت به من نزديك شده كيفم را قاپيده و متوارى شد. باتوجه به نشانه هايى كه اين دختر از جوان موتورسوار دراختيار پليس قرارداده بود، مأموران او را رديابى و بازداشت كردند.
متهم در جريان بازجويى هاى نخست پليس اتهام قاپيدن كيف دخترجوان را به گردن گرفت تا اينكه در بررسى هاى تكميلى مشخص شد وى از سارقان سابقه دار است.
باتوجه به اين اطلاعات متهم بارديگر تحت بازجويى هاى دقيق قرارگرفت. وى ضمن اعتراف به ۵فقره سرقت طلاجات و پول هاى نقد دختران و زنهاى جوان گفت: دو هفته قبل با اين دخترجوان درخيابان آشنا شدم وقتى به او وعده ازدواج دادم او پذيرفت كه مدتى با هم دوست باشيم تا با خصوصيات اخلاقى همديگر بيشتر آشنايى پيداكنيم.
پس از گذشت مدتى وقتى اعتماد او را جلب كردم، در فرصت مناسب گردنبند و النگوهايش را دزديدم. براساس اظهارات بازپرس ابراهيمى، از شعبه سوم دادسراى شهررى اين متهم به شيوه هاى مختلف اعتماد زنهاى جوان و دختران را جلب مى كرد. گاهى اوقات آنها را براى صرف غذا به رستوران مى برد و هنگامى كه طرف مقابل براى شستن دست و صورتش به دستشويى مى رفت او كيف زن يا دخترجوان را مى دزديد. وى ضمن هشدار به خانواده ها ازكسانى كه به اين شيوه اموالشان به سرقت رفته خواست تا براى شناسايى متهم به شعبه سوم دادسراى شهررى مراجعه كنند.
عروس ۲۴ ساله مهريه
۵ ميليارد تومانى رابه
اجرا گذاشت
گروه حوادث: عروس جوان وقتى پس از يك سال زندگى مشترك متوجه فريبكارى شوهرش شد، مهريه چند ميلياردى خود را به اجرا گذاشت.
اين زن ۲۴ ساله در حاليكه قباله ازدواجش را در دست داشت به شعبه هفتم دادگاه خانواده مجتمع قضايى شهر رى مراجعه كرده و با ارائه شكايتى خواستار دريافت تمامى مبلغ مهريه اش شد.قاضى «اقدام» وقتى مبلغ درج شده در صفحه مربوط به محل مهريه را مشاهده كرد با تعجب رو به زن جوان كرده و خواستار توضيح بيشتر شد. وى گفت: من تنها نوه دختر قبيله بزرگ يكى از استانهاى جنوبى كشور هستم در قبيله ما رسم بر اين است كه معمولاً دخترها و پسرها به صورت درون گروهى ازدواج مى كنند و خانواده ها حاضر نمى شوند دختران خود را به فردى خارج از قبيله شوهر بدهند.
شوهرم وقتى سال ۸۲ به خواستگاريم آمد، خانواده ام نپذيرفت. او كه خيلى اصرار به ازدواج با من داشت به طور مرتب باعث ايجاد مزاحمت براى من و خانواده ام مى شد بدين ترتيب پدرم پيشنهاد مهريه بالايى را داد تا آن مرد جوان منصرف شده و دنبال كارش برود ولى در كمال تعجب ما او پذيرفت. مهريه درخواستى مان مبلغ ۵ ميليارد و چهل ميليون تومان به اضافه يك خانه مسكونى و يك خودروى پژو جى ال ايكس بود. وقتى او همه شرايط ما را پذيرفت چون ما طراح پيشنهاد بوديم به ناچار با اين ازدواج موافقت كرديم. او خود را خلبان نيروى هوايى معرفى كرده بود و پس از برگزارى جشن عروسى هر چند وقت يك بار براى چند روزى ناپديد مى شد. هر بار درباره غيبت هاى گاه و بى گاهش مى پرسيدم، مى گفت به مأموريت كارى مى رود. هيچگاه در طول يك سال زندگى مشتركمان مرا به محل كارش نبرد و همكارانش را به خانه مان دعوت نكرد. اين اواخر ديگر حتى خرجى هم نمى داد. هر بار به حالت قهر به خانه مادرى ام مى رفتم ولى چون نمى خواستم زندگيم از هم بپاشد، باز به خانه برمى گشتم.
زندگى با اين شرايط سخت را پذيرفته بودم تا اينكه مدتى قبل از يكى از دوستانم شنيدم كه شوهرم علاوه بر اينكه خلبان نيست، حتى مدرك تحصيلات آنچنانى هم ندارد. از اينكه اينگونه فريب خورده بودم به شدت عصبانى شدم. چند روز قبل او براى كارى به منطقه بم رفته بود وقتى بازگشت در فرودگاه به يقين رسيدم كه او خلبان نيست، حالا هم خواستار پرداخت مهريه چند ميلياردى ام هستم.با توجه به اين اظهارات و مداركى كه از سوى اين زن ارايه شده بود به دستور قاضى پرونده متهم براى اداى توضيح به دادگاه احضار شد.
پاورقى خارجى
توفان
نوشته: مكنايت مالمر مترجم: رامك فدائيان
زن خود را روى صندلى بزرگ انداخت. بدنش هنوز از وحشت مى لرزيد. او نمى توانست بماند. حداقل نه با آن چيزى كه توى صندوق ديده بود، ولى جرأت رفتن را هم نداشت. تمام وجودش «بن» را فرياد مى كشيد. بن حتماً مى دانست در اين شرايط بايد چه كار مى كرد. چشمهاى خود را باز و بسته كرد و به شدت ماليد، ولى آن تصوير هراس آور مثل اينكه با اسيد حك شده باشد، در ذهنش مى سوخت. موهايش به هم ريخته و روى پيشانى پخش شده بود و دهانش از وحشت بازمانده بود.
در آن صندوق قديمى بدن مچاله شده يك زن بود. او صورت جسد را نديده بود. سر در گودى ميانه دو شانه فرو رفته و موها در اطراف آن پخش شده بودند. جسد لباس قرمزى به تن داشت. يكى از دستهايش بر لبه صندوق قرارداشت ودرانگشت سومش يك حلقه مردانه بود با نقش يك شير سلطان كه در ميان پنجه هايش نگين الماسى مى درخشيد. همين نگين بود كه نور را منعكس مى كرد. لامپ كوچك گوشه زيرزمين ازاعماق تاريخى اين حلقه را مثل فانوس دريايى به درخشش واداشته بود. بدنش ازنفرت لرزيد. براى جلوگيرى از بهم خوردن دندانهايش زبانش را محكم گاز گرفت وفك خود را در دست نگه داشت. طعم شور خون در دهانش شوكه اش كرد. ژاكت را محكم تر دور خود پيچيد وسعى كرد سرماى مرگبارى را كه احاطه اش كرده بود ازخود دور كند. آهسته آهسته ، چيزى وراى واقعيت قتل ومرگ مغز او را فلج كرد. متوجه شد در وراى اين حقايق، عواقبى نيز نهفته است. يك سلسله حوادث به خاطر وجود وكشف آن دراين خانه به وقوع مى پيوست. حتماً پاى پليس به اين خانه باز مى شد.
اول، فكر آمدن پليس به او آرامش بخشيد. ولى بعد متوجه شد محل كشف جسد زيرزمين خانه اوست. شايد هم فكر كنند بن اينكار را كرده ! شايد نامه هاى بن، غيبت او ازسركار وديدار طولانى من ازخواهرم كه به خاطرش بن خيلى همراهى كرد را روى هم بگذارند وبن را متهم كنند! يا شايد... شايد فكر كنند آن زن يكى از دوستهاى قديمى بن بوده كه با ارسال نامه ها اينقدر او را تحت فشار گذاشته كه مجبور به كشتنش شده باشد!
ترس جديدى ناگهان به مغز او هجوم آورد. جسد زن بايد از زيرزمين خارج وجايى ديگر مخفى مى شد. پليس هرگز نبايد جسد را با اين خانه مرتبط مى كرد. ولى جسد بسيار از و درشت هيكل تر بود واو به تنهايى نمى توانست حركتش دهد.
اگر فقط بن مى آمد... اگر او الآن خانه بود... او مى توانست جسد را جابه جا و مخفى كند.«شايد درزيرزمين همينطورى باز نشده است! يا شايد هم همينطورى باز مانده وقاتل از اين فرصت استفاده كرده وبا اختفاى جسد دراين زيرزمين، خواسته بارگناه خود را بردوش بى گناه خانواده ما بيندازد!» زن قوز كرده بود و مى لرزيد. صداى زوزه باد اوج گرفت ودرختى با صداى رعد آسا به جاده سقوط كرد. صداى شكستن شيشه به گوش رسيدو بدن زن مثل كمان كشيده سفت شد:
خود را وادار كرد برخيزد. پنجره هاى طبقه اول ويكى از پنجره هاى طبقه دوم را كنترل كرد. تمام شيشه ها سالم بودند با وجوديكه صداى توفان همه صداهاى ديگر را تحت الشعاع قرارداده بود، هرچه كرد نتوانست خود را ازاين توهم كه صداى قدم هايى را دراطراف خانه مى شنود يا چشمهايى او را فضولانه مى پايد، خلاص كند.
سايبان روى پنجره هاى سياه را كشيد و با اينكار كمى احساس امنيت كرد. عبوسانه با خود تكرار كرد: «حتماً برخورد يك شاخه درخت باعث شكستن شيشه شده است» .
نوعى كرختى براو غلبه كرد. وحشت او را خسته كرده بود. به صندلى اش بازگشت و در آن مچاله شد. ساعت، سى دقيقه بعد از نيمه شب را نشان مى داد.
يك ساعت ديگر به همان وضعيت گذشت. زن همانطور بى حركت، بدون هيچ فكرى وترسى نشسته بود، كاملاً بى حال شده بود. براى يك لحظه اندكى از فشار توفان كاسته شد ودرسكوتى كه در پس آن به وجود آمد زن به وضوح صداى قدمهايى را شنيد.
قدمها سريع و پرصدا بودند. كليد درقفل چرخيد. درباز شد وبن به خانه قدم گذاشت. قطرات درشت باران ازسرو رويش مى چكيد، زن به گردنش آويخت وبا كلماتى بى ربط وبى معنى سعى كرد به او بفهماند چى پيدا كرده است.
- «مجبور شدم از سر چهار راه پياده بيايم! خدايا! عجب شبى!» شروع كرد به بيرون آوردن بارانى و چكمه هايش:«اصلاً فكرش را هم نمى كنى چه احساسى به آدم دست مى دهد كه وقتى به خانه بر مى گردد ببيند همه چراغها روشن است. واى خدا، بودن در خانه خيلى خوب است.» زن دوباره سعى كرد به شوهرش راجع به وقايع چند ساعت گذشته توضيح دهد ولى مرد باز حرف او را قطع كرد:
ادامه دارد
معماى پليسى شماره ۶۱
بازى احمقانه
202950.jpg
مهدى ابراهيمى
هواى خوبى براى شنا كردن بود، ساحل درياى شمال خيلى شلوغ بود و هركسى سعى داشت بعد از سه روز بارندگى، تنى به آب آرام دريا بزند.
۵۰۰ متر دورتر از غوغا و همهمه بخش عمومى، ساحل يك ويلاى خصوصى در سكوت بود و بوى ماهى كباب شده روى زغال در فضاى آن پيچيده بود.
ساعت يك ظهر، صداى شليك سه گلوله در ويلاى ساحلى پيچيد و هنوز دقايقى نگذشته بود كه زن جوانى با ظاهرى آشفته به خيابان پرتردد دويد و فرياد زنان از خانواده هايى كه براى گردش و شنا به ساحل آمده بودند كمك خواست.
نگار، فرياد مى زد: «نامردها خواهرم را كشتند، كمكش كنيد، بيچاره شدم مى دانستم روزى انتقامگيرى خواهد شد و...»
اپراتور مركز فوريت هاى پليسى ۱۱۰ شهر توريستى نوشهر با دريافت گزارش جنايتى از سوى يك مرد، ماجراى قتل زن مسافر را روى بى سيم مخابره كرد، ساعتى نگذشته بود كه خودروهاى پليس آژيركشان دور ويلاى ساحلى حلقه زدند، مردى كه حوله  تن پوش دور خود پيچيده بود در اتاق پذيرايى ويلا نشسته و صورتش را بين دو دستانش گرفته بود و زنى جوان بيرون از ساختمان روى زمين نشسته و ماسه ها را به سروصورتش مى پاشيد و شيون مى كرد.
جسد زنى ۲۲ ساله به نام نگين درآشپزخانه افتاده بود، سينى پر از ماهى كباب شده نيز روى زمين افتاده بود به گونه اى كه نشان مى داد «نگين» در حال حمل اين سينى بوده است و از پشت سر هدف سه گلوله قرار گرفته و به قتل رسيده است.
يكسال از اين جنايت ساحلى گذشت، همه تحقيقات به بن بست خورده بود و هيچ ردى از عاملان قتل به دست نيامده بود، فصل زمستان بود كه مأموريت ويژه اى در اختيار بازپرس شمس قرار داده شد او بايستى به شمال مى رفت.
ابتدا باورش نمى شد اما دستور از مقامات بالاى قضايى بود، دو روز بعد بازپرس به همراه ستوان دانايى سوار برخودروى پژوى طلايى رنگ راهى نوشهر شد، آن دو وقتى وارد ساختمان دادسراى نوشهر شدند به اتاق تحقيق رفتند، پوشه زردرنگى روى ميز بود و از قطور بودن آن مى شد فهميد كه براى شناسايى عاملان قتل ساحلى تحقيقات بى ثمر زيادى صورت گرفته است.
بازپرس شمس از ستوان خواست تا گشتى در شهر بزند و براى ناهار خريد كند. بعد پشت ميز نشست نخستين برگه هاى پرونده را جلوى رويش قرار داد و شروع به خواندن كرد.
در گزارش به امضاى سرگرد حسينى اين مطالب به چشم مى خورد: «... جسد در آشپزخانه پشت به درورودى است. سه گلوله به سر و گردن او اصابت كرده است. هيچ آثارى از بهم ريختگى در منزل وجود ندارد به گونه اى كه خواهر نگين، عنوان كرده است دو مهاجم نقابدار با استفاده از ديوار كوتاه خانه ويلايى وارد قتلگاه شده اند، دو خواهر را در داخل ساختمان غافلگير كرده اند و نگين، را از پشت سر مورد هدف قرار داده و فرار كرده اند.»
در اين گزارش آمده بود كه همه تحقيقات به ردپايى از پسر خاله «عاطفه» كه زمانى عاشق او بود ختم شده است و اين جوان تهرانى پس از دستگيرى با وجود اينكه همه شواهد نشان مى داد او قاتل اصلى است اصرار دارد كه هيچ دخالتى در جنايت نداشته است.
بازپرس لازم ديد در نخستين مرحله تحقيقات از اين پسر ۲۸ ساله كه «پويا» نام داشت بازجويى كند در برگه هاى پرونده مشخص بود كه او در زندان است. خيلى سريع نامه احضار «پويا» را نوشت و در اختيار دادستان قرار داد.
آن روز بازپرس شمس و ستوان دانايى خيلى در خصوص اوراق پرونده بحث كردند. همه مسائل در هم پيچيده بود. صبح فرداى آن روز خيلى فورى تر از آنچه كه تصور مى كرد «پويا» در برابر آنان بود، به چره اش خيره شد، او آرام گريه مى كرد، سبيل هايى پرپشت و ريشى خرمايى رنگ داشت كه آن را خيلى مرتب نگه داشته بود.
*   چرا گريه مى كنى؟
- يك سال است كه بى خودى در اينجا هستم، مى گويند قاتلى! باور كنيد من هنوز نگين را دوست دارم.
* به خاطر همين او را كشتى؟
- چرا همه اين را مى گويند، دوست داشتن اگر واقعى باشد آدم بايستى خوشبختى ديگرى را بخواهد. من نيز همين طورى بودم، وقتى نگين خواست با نادر ازدواج كند ديگر پا عقب گذاشتم و سراغ سرنوشت خودم رفتم.
*  زمان قتل كجا بودى؟
- در نمايشگاه ماشينم در تهران، داشتم كاسبى مى كردم يعنى كار هميشگى ام اين است.
*  شاهد دارى؟
- باور كنيد راست مى گويم اما آن روز شريكم در مسافرت بود و چون معامله اى نكرده بودم و هيچ مراجعه كننده به نمايشگاهم نبود، نمى توانم شاهدى معرفى كنم، فقط تلفنى با ديگران حرف زدم كه اكثراً با موبايلم بود.
* انتظار دارى حرفت را قبول كنم؟
- تا حالا هيچ كس باور نكرده، شما هم باور نكنيد، فقط به من اطمينان كنيد و باز تحقيق كنيد، بازپرس احساس كرد حامد نمى خواهد چيزى بگويد و بايستى دنبال دليلى بگردد كه راه را برفرار او ببندد. تصورش اين بود كه پسرخاله نگين مى خواهد با درگير كردن همه بستگانش خود را بى گناه جلوه دهد.
دليل كجا بود؟ بازپرس شمس درخواندن برگه هاى بازجويى شاهدان قتل و ديگران چيزى به دست نياورده بود، همه آنان ساكن تهران بودند، با تهيه گزارشى پس از ۷۲ ساعت اقامت در شمال به سمت تهران حركت كرد و به محض رسيدن به اداره قتل با شماره تلفن هاى خواهر و شوهر نگين، تماس گرفت و از آنان خواست در كمتر از ۲۴ ساعت در آگاهى تهران حضور يابند.
بايستى با شاهدان يك جنايت پيچيده كلنجار مى رفت، هنوز ساعت ۹ صبح نشده بود كه نگار، به تنهايى وارد دفتر كار او شد و با معرفى خود، روبروى بازپرس شمس نشست و خيلى آرام سلام داد.
وقتى بازپرس سراغ نادر را گرفت او با بغض گفت كه مدت ۳ ماه است از او خبرى ندارد و بعد به گريه افتاد...
* از روز قتل بگو؟
- اى كاش به مسافرت نمى رفتيم، نگين دلشوره داشت در تهران هم او مى ترسيد، آن زمان نمى دانستم كه پسرخاله ام او را تهديد مى كند البته «نادر» چيزهايى فهميده بود.
*  چى فهميده بود؟
- انگار مزاحم تلفنى دست از سر نگين برنمى داشت حتى يكبار نادر وقتى به خانه اش زنگ زده بود قبل از احوالپرسى و حرف زدن نگين با پرخاشگرى به او گفته بود كه پويا دست از سرم بردار؛ بعد كه ديده بود اشتباه كرده است موضوع را پنهان كرده بود.
* از قتل نگفتى؟
- ماهمگى در ويلا بوديم، من و خواهرم در حال كباب كردن ماهى سفيد در حياط بوديم. از خاطراتمان مى گفتيم و مى خنديديم، وقتى كارمان تمام شد من خواستم به سمت ساحل بروم و شوهر خواهرم را كه داخل آب بود صدا بزنم و نگين با سينى ماهى به سمت داخل ساختمان رفت، هنوز چند قدمى نرفته بودم و فاصله زيادى با دريا داشتم كه سايه دو مرد را پشت سرم احساس كردم و به سمت ويلا برگشتم، دلشوره داشتم مردى را ديدم كه با كلاه سياه رنگى كه به سرش كشيده داخل خانه رفت، به سمت ساختمان دويدم و فرياد زدم هنوز نرسيده بودم كه صداى گلوله ها را شنيدم پاهايم سست شد از ترس سرجايم ايستادم و فقط ديدم كه دو مرد بيرون آمدند يكى از آنان اسلحه به دست داشت و جوراب زنانه اى به صورتش كشيده بود. با ديدن من سعى كرد صورتش را بپوشاند اما سبيل هاى پرپشت و ريش خرمايى رنگ او را نمى توانم از خاطرم فراموش كنم.
* آن دو به تو شليك نكردند؟
- خير، خيلى سريع به بيرون از خانه دويدند. سوار بى ام و سيرى رنگ شدند، دنبالشان دويدم و فرياد زدم اما آن دو با سرعت گريختند.
* نادر كجا بود؟
- او با شنيدن صداى گلوله و فريادهاى من از آب خارج شده بود و خود را به ويلا رسانده بود اما نتوانست كارى بكند، وقتى آدمكش ها فرار كردند ما به آشپزخانه رفتيم. باورمان نمى شد كه نگين كشته شده باشد.
*  درمورد پسرخاله ات بگو؟
- او خيلى بى عاطفه است روزى به نگين عشق مى ورزيد، وقتى پدر و مادرم در تصادف رانندگى كشته شدند من و نگين چون خواهر و برادرى نداشتيم تنها مانده بوديم، خواهرم به پويا علاقه مند بود اما انگار پى برده بود او به ارث پدرى ام چشم دارد به خاطر همين از پويا دل كند و با به ميان آمدن پاى نادر، كه مرد خيلى خوبى بوده و است با او ازدواج كرد.
*  نادر از بستگان بود؟
- او برادر يكى از دوستان دانشگاهى ام بود و از طريق من با نگين آشنا شد. هنوز سؤال هاى بازپرس شمس نيمه تمام بود كه مردى با ورود به اتاق كار او، با بازپرس و نگار احوالپرسى كرد و در كنار خواهرش نشست.
بازپرس احساس كرد بازجويى را با سؤالهايى از نادر ادامه بدهد به خاطر همين از نگار خواست در صندلى هاى رديف آخر اتاقش بنشيند.
*  چگونه با نگين  آشنا شدى؟
- از طريق خواهرش، وقتى ديدم او دخترى مهربان است تصميم گرفتم شريك زندگى اش باشم با هم عقد كرديم و قرار بود با تمام شدن سالمرگ پدر و مادرش با يكديگر ازدواج كنيم.
*  از روز قتل بگو؟
- اطلاع چندانى ندارم، من در دريا شنا مى كردم كه ابتدا صداى جيغ خفيفى شنيدم، احساس كردم دو خواهر مارمولكى يا موجودى ديده اند و ترسيده اند به سمت ساحل آمدم كه صداى گلوله ها را هم شنيدم.
*  چند گلوله شليك شد؟
- سه گلوله آن هم پشت سرهم، سريع از دريا درآمدم و به سمت ويلا دويدم نرسيده به ساختمان دو مرد هيكلى را از پشت سرديدم كه هر دو جوراب زنانه اى به رنگ پوست سرشان كرده بودند آن دو سوار خودروى بى ام و سيرى رنگى شدند و فرار كردند باور كنيد هيچ كارى از دستم برنيامد.
*  نگين، چه روحيه اى داشت؟
او خيلى دختر شادى بود اما مشخص بود از چيزى مى ترسد، يكبار وقتى با او تماس گرفتم تصور كرد من «پويا» هستم و خواست با پرخاشگرى حرف بزند وقتى علت را پرسيدم بهانه آورد و گفت كه با پسرخاله اش اختلاف داشته است.
* او چيزى از تهديدات «پويا» نمى گفت؟
- خير ، چنين حرف هايى نزده است، اصلاً جز آن دفعه كه اسم پسرخاله اش را شنيدم نه قيافه او را ديدم و نه حرفى از او شنيدم.
* پس از كجا فهميدى قاتل «پويا» است؟
- من از «نگار» شنيدم كه قاتل چهره اى مشابه «پويا» دارد. بعد عكسى از او به من نشان دادكه شباهت زيادى به يكى از قاتلان داشت همين!
* اين عكس را كى ديدى؟
- وقتى از شمال به تهران بازگشتيم او هنوز مطمئن نبود، عكس پويا را نشانم داد و ديدم خيلى شباهت دارد.
* الآن اين عكس چرا در پرونده نيست؟
- آخرين بار در دست نگار، ديدم او آن را در كيف خود گذاشته بود، فكر كنم الآن در خودروى من باشد، نگار، كيف دستى اش را چون لوازم آرايش داخل آن بود به دادسرا نياورد.
«نگار» وقتى ديد كه بازپرس سراغ عكس «پويا» را مى گيرد گفت كه با دستگيرى پسرخاله اش به درخواست او اين عكس را پليس نوشهر در اختيارش قرارداده است تا آن را كه هميشه لبخند وحشتناكى به لب دارد را ببيند و مطمئن شود قاتل پسرخاله او است.
بازپرس مى ديد كه تفاوتى بين ادعاهاى روز نخست وقوع قتل «نگار» و «نادر» كه ساعتى بعد از جنايت بازجويى شده بودند با پاسخ هايشان به سؤالات وى وجود ندارد اما انگيزه جنايت مى توانست راهگشا باشد. نگار، تنها بخاطر سابقه خصومتى كه بين پويا و نگين بود احساس مى كرد او قاتل است.
وقتى نگار و نادر اتاق بازپرس را ترك كردند بارديگر برگه هاى بازجويى و گزارش صحنه قتل را خواند، به ردپاهايى برخورد كه تا آن لحظه با وجودى كه تقريباً از نخستين روز قتل در تمامى مراحل بازجويى به آن اشاره شده بود اما هيچ كس به آن توجهى نداشت.
عصرهمان روز، بازپرس با خودروى خود راهى نوشهر شد و دوساعت به بازبينى ويلاى ساحلى پرداخت. وقتى برگشت روى برگه اى قضايى به ستوان دانايى دستور داد تا «نگار» و «نادر» را به اتهام قتل در ويلاى ساحلى نوشهر، دستگير كند.
خواهر ناخلف و شوهر فريبكار نگين، دستگير شدند و در برابر بازپرس قرارگرفتند. نگار، وقتى بازپرس شمس را ديد گفت: «مى دانستم «پويا» پارتى بازى مى كند تا قتل را به گردن ما بيندازد اما اشتباه مى كنيد...»
بازپرس خنده اى كرد و از آن دو خواست روى صندلى بنشينند، بعد گفت: شما خيلى زيركانه اقدام كرده ايد اما در همه بازجويى ها با وجود اينكه قبلاً با يكديگر هماهنگ كرده بوديد چيزهايى گفته ايد كه متناقض است.
بعد از آن بازپرس شمس به دو دليل قديمى و يك دليل جديد اشاره كرده و خواست «نگار» و «نادر» بدون انكار همه چيز را اعتراف كنند.
وقتى «نادر» دليل ها را از زبان بازپرس شنيد به گريه افتاد و گفت:«اين يك بازى احمقانه بود كه «نگار» آن را طراحى كرد، من عاشق «نگار» بودم و مى خواستم با او ازدواج كنم. وقتى پدر و مادرش در تصادف كشته شدند او ديد خواهرش مى خواهد با «پويا» ازدواج كند براى اينكه ارث پدرى براى او مهم بود نقشه اى كشيد بين آنان را به هم زد سپس زيرپاى من نشست تا با «نگين» ازدواج كنم خيلى مخالفت كردم اما او مى گفت كه اگر بخواهم با او ازدواج كنم. بايستى نگين را از ارث محروم كنم. به درخواست نگار، به خواستگارى خواهرش رفتم او را به عقد درآوردم و طبق نقشه به شمال رفتيم.
اسلحه را من خريده بودم، روز قتل چون نپذيرفته بودم خودم شليك كنم به دريا رفتم تا اينكه صداى گلوله را شنيدم وقتى به ويلا رسيدم ديدم نگار گريه مى كند. او گفت « چون نمى توانست به چشمان خواهرش نگاه كند او را از پشت سر مورد هدف قرارداده است.» وقتى نگار، پذيرفت قاتل است ابتدا محل رها كردن اسلحه را نشان داد كه در چاه حياط ويلا بود، نادر گفت: از اين دختر مى ترسيدم او بخاطر پول حتى مى توانست من را نيز به قتل برساند تا شاهد جنايت ديگرى وجود نداشته باشد.
***
خوانندگان عزيز با اشاره به دو دودليل قديمى و يك دليل جديد بازپرس مى توانيد در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران بفرستيد.
حادثه ها
دستگيرى دزد طلاهاى دختر ۷ ساله
مأموران انتظامى تهران روز گذشته ، سارق طلاهاى يك دختربچه هفت ساله را در كمتر از چند ساعت به دام انداختند.زنى روز گذشته هراسان خود را به مأموران كلانترى۱۷۲« عبدالعظيم» تهران رساند و خبر مفقود شدن دختر ۷ ساله را به مأموران داد. مأموران با احتمال اين كه فردى «منصوره» را جهت سرقت طلاهايش اغفال كرده است به جست وجوى او پرداختند و سرانجام او راكه در كنار يكى از خيابانها سرگردان مانده بود، پيدا كردند با چهره نگارى رايانه اى سارق درمحدوده بهشت زهرا دستگير شد.
دستگيرى سارق بانك
گروه حوادث: يك سارق بانك وقتى براى سرقت از گيشه بانك وارد آنجا شد نمى دانست پليس منتظر اوست.اين سارق هنگام فرار با شليك گلوله مأموران مجروح شد و به دام افتاد.ساعت ۱۱ روز گذشته مأموران گشت كلانترى ۱۰۶ نامجو هنگام گشتزنى در خيابان نظام آباد به مرد جوانى كه به طرز مرموزى چند بار داخل بانك صادرات شده و ازآن خارج مى شد مظنون شدند.سارق جوان وقتى متوجه شد پليس به او مظنون شده پا به فرار گذاشت. با فرار سارق مأموران او را تعقيب كردند و پس از گذشت چند دقيقه زمانى كه وى وارد يكى از كوچه هاى فرعى شد در محاصره مأموران قرار گرفت.پس از محاصره سارق وى با چاقو به طرف آنها حمله كرد كه در همين لحظه با شليك يكى از مأموران مجروح و دستگير شد.با دستگيرى متهم مشخص شد وى از سارقان حرفه اى است و با پرسه زدن در اطراف بانك ها اقدام به سرقت پول ها و تراول چك ها از گيشه ها مى كند. به گزارش خبرنگار ما تحقيقات در اين زمينه ادامه دارد.
مرگ خودخواسته با شليك ۲ گلوله
گروه حوادث : پليس با اقدام مسلحانه مرموز مردى روبرو شده است كه با شليك گلوله دست به مرگ خود خواسته زده است. پيكر بى جان اين مرد ۵۸ ساله كه «سيف الله» نام دارد ساعت ۱۱و ۳۰دقيقه ظهر شنبه هشتم اسفندماه سال جارى در خانه اش واقع در خيابان ظفر پيدا شد.
دختر ۱۴ ساله نمى خواست در خانه زندانى شود
گروه حوادث: دختر ۱۴ ساله اى كه از خانه فرار كرده است ادعا مى كند از ترس پدرو برادرش خانه را ترك كرده است.يك هفته پيش، «ليلا» كه دانش آموز است ناپديد شد و پليس به درخواست پدر وى جست وجوى گسترده اى را براى رديابى دختر فرارى در دستور كار خود قرار داد.وقتى اين دختر نوجوان با دستور داديار سليمانى دستگير شد ادعا كرد از پدر و برادرش مى ترسيد و احساس مى كرد آنان مى خواهند او را در خانه زندانى كنند.
ازدواج دختر فرارى با پسر مورد علاقه اش
گروه حوادث: دختر جوانى كه با پسر مورد علاقه اش فرار كرده و به طور غيرقانونى به عقد موقت وى درآمده بود در دادسراى امور جنايى تهران پاى سفره عقد نشست.اين دختر، ۲۴ بهمن ماه سال جارى خانه پدرش را ترك كرد و ديگر بازنگشت تا اينكه پليس او را در خانه پسر مورد علاقه اش پيدا كرد و شنيد آنان مى خواهند با يكديگر ازدواج كنند.صبح ديروز، داديار شهريارى از شعبه سوم دادسراى امور جنايى تهران اين دختر و پسر را به شرطى آزاد كرد كه با يكديگر ازدواج كنند.
ترقه بازى منجر به قطع انگشتان پسر ۱۴ ساله شد
نوجوان ۱۳ ساله اى هنگام بازى با مواد محترقه در شهرستان كليبر از توابع آذربايجان غربى چهار انگشت خود را از دست داد. پدر و مادر اين پسر به مأموران گفتند: سخاوت مدتى بود كه كارهايش را از ما پنهان مى كرد و حركات مشكوكى داشت، تا اينكه بعد از ظهر ديروز به بهانه بازى بيرون رفت و چند دقيقه بعد همگى ما با شنيدن صداى وحشتناكى به داخل حياط رفتيم و ديديم كه پسرمان در حال ترقه بازى به شدت مجروح شده و خون آلود روى زمين افتاده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |