|
بزرگان انديشه (۶۲)
تولستوى بى تابى براى آرامش و معنا
|
|
|
حميدرضا فرزاد لئو تولستوى رمان نويس بزرگ روس و صاحب شاهكارهايى چون جنگ و صلح و آناكارنينا در سال ۱۸۲۸ به دنيا آمد. او مطابق آيين ارتدوكس پرورده شد. در اعترافات اش مى نويسد كه مطالعه آثار فلسفى را در پانزده سالگى آغاز كرد و يك سال پس از آن، دعا و نيايش را كنار گذاشت و از شركت در كليسا خوددارى نمود. همه آنچه براى او از ايمان دينى اش مانده بود «اعتقاد به كمال» بود. گرچه چنان كه خود تصريح مى كند نمى دانست اين كمال شامل چه چيزهايى است و هدف آن چيست. به رغم تمايل مبهم درونى به كمال و خودسازى، خواسته هاى نفسانى خيلى زود پا به عرصه گذاشتند و بنابر شرح خودش، تولستوى به يك زندگى عشرت آميز روى آورد كه توأم بود با ميل به شهرت ادبى و اعتقاد متداول به «پيشرفت». شايد بتوان گفت او سعى داشت معناى زندگى را در خود زندگى بيابد. در عين حال تولستوى تصديق مى كرد كه قلباً از اين شيوه زندگى خويش خرسند نيست گرچه به گفته خودش به خوش گذرانى هايش ادامه داد. پس از دوره اى خدمت در ارتش طى سالهاى ۱۸۵۲ و ،۱۸۵۶ به شوق اروپا رفت و از كشورهايى چون آلمان، فرانسه و ايتاليا و انگلستان ديدن كرد. در ۱۸۶۰ پس از دومين سفرش به غرب، مدرسه اى براى كودكان كشاورزان بنا كرد. او در اين زمان همچنان كم و بيش، اعتقاد به پيشرفت را كه از ويژگى هاى محفل ادبى اى بود كه در سن پترزبورگ با آن آشنا شده بود حفظ كرد. گرچه ديدن يك صحنه اعدام در پاريس و مرگ برادرش نيكلاى در سال ۱۸۶۰ ترديدهايى در ذهنش در مورد صحت اعتقاد به پيشرفت به وجود آورد. او درباره مرگ برادرش مى گويد كه «نيكلاى نفهميد كه براى چه هدفى زندگى مى كند و براى چه مى ميرد.» در ۱۸۶۲ با سوفيا اندريونا برس ازدواج كرد و طى ۱۵ سال، زندگى خانوادگى خوشبختى داشت. در ۱۸۶۳ تا ۱۸۶۹ رمان جنگ و صلح و در ۱۸۷۳ تا ۷۷ آناكارنينا را به رشته تحرير درآورد. تولستوى درباره اين ايام مى گويد كه اگرچه در آثارش به تأكيد از چيزى سخن مى گفت كه برايش حقيقت يگانه بود يعنى اين امر كه چنان زندگى كند كه بزرگترين و بيشترين خير و نيكى را براى خودش و خانواده اش كسب كند، پرسش هاى مربوط به معنى زندگى با شدت بيشترى مطرح مى شد. جلوه هايى از اين موضوع حتى در رمان هاى بزرگش به چشم مى خورد. مثلاً در جنگ و صلح پيئر بزوخوف مسأله معنى زندگى را مطرح مى كند و در رمان آناكارنينا لوين مى گويد كه «براى او امكان ندارد كه بدون آنكه بداند براى چه زندگى مى كند به زندگى خود ادامه دهد.» مسأله اين نيست كه چگونه بايد زندگى كرد. مرگ به همه چيز پايان مى دهد و در پرتو مرگ اين پرسش برمى خيزد كه چرا بايد زندگى كرد. نتيجه به اصطلاح رسمى رمان نويس در هر دو رمان چه بسا اين باشد كه محبت و زندگى خانوادگى پاسخ اين پرسش است اما تولستوى وقتى درگير نوشتن بخش هاى بعدى آناكارنينا شد چندى بود كه دچار بحران معنوى شده بود. اين بحران در ۱۸۷۹ به اوج خود رسيد و او در اعترافات اش درباره آن نوشت؛ تولستوى خودش را به آدمى تشبيه مى كند كه راهش را در جنگل گم كرده و در جست وجوى راهى است اما نمى تواند راهى پيدا كند. نكته اين است كه او مى خواست بگريزد. تولستوى اگر يكسره بر آن بود كه زندگى بى معناست اين وضعيت را مى پذيرفت. اما او در پى آن بود كه براى مسأله معنى زندگى جوابى پيدا كند. در واقع تعارض ميان ميل به روشنايى و رهايى و ناتوانى در پيدا كردن آن، فكر خودكشى را برمى انگيخت. پاسخ هاى قبلى نظير خرسندى و رضايت خاطر در زندگى خانوادگى، ديگر خشنودش نمى كرد. به اين نتيجه رسيده بود كه علم نمى تواند به مسأله او جواب دهد چون علم هيچ توجهى به عليت نهايى و امور غايى ندارد. فلسفه را هم پاسخ دهنده اين پرسش نمى ديد و مى گفت فلسفه به جاى آنكه به اين مسأله جواب دهد همين پرسش را منتها به شكلى پيچيده تر مطرح مى كند. اين مسأله كه «چرا زندگى مى كنيم؟» به اين سبب مطرح مى شود كه زندگى به مرگ ختم مى شود و مرگ نوعى نيستى و فرو افتادن در گرداب عدم و فراموشى مى نمايد. از باب مثال شو پنهاور فيلسوف آلمانى (۱۷۸۸-۱۸۶۰) زندگى را در واقعيت امر، پوچ و بيهوده مى انگاشت و به جاى ارائه جواب، زمينه را براى طرح مجدد اين مسأله آماده مى كرد. تولستوى عاقبت به اين نتيجه رسيد كه نه زندگى در كليت اش بلكه زندگى او، شيوه زندگى او بد و بى معنا بود. به ديد او «زندگى واقعى» را بايد در ميان دهقانان و مردمان عادى يافت نه در ميان شكاكان و اشراف و طبقات بالادست جامعه، دهقانان و مردمان عادى ممكن است به انواع و اقسام خرافات و اعتقادات غيرمنطقى باور داشته باشند اما با ايمان و اطمينان به معنادارى زندگى و در بستر اعتقاد به خدا و پذيرفتن اراده و مشيت خدا و سيطره آن بر زندگى، حفظ مى شوند. به عبارت ديگر زندگى واقعى زندگى اى است كه با ايمان دينى حفظ مى شود. براى تولستوى مسأله، اثبات وجود خدا نبود. در واقع او كوششى هم كرد كه ادعاى كانت در مورد اثبات ناپذيرى وجود خدا را رد كند اما درنظر او هر دليل و برهانى در اين مورد فقط مفهومى از خدا به دست مى دهد مفهومى كه متفاوت با واقعيت است. او در طلب خود خدا بود، به تعبير خودش مى خواست به «كرانه دريا» برسد كرانه اى كه خدا بود. تولستوى معتقد بود كه بدين ترتيب معناى زندگى را درك كرده است. او حقيقت را در ميان افراد عامى و عادى يافته بود. اما به رغم اين اعتقادش كه زندگى واقعى را بايد در ميان دهقانان و افراد عادى يافت خودش يكى از آنان نبود. او يك اشراف زاده و زمين دار بود مردى با تحصيلات بالا و يك نويسنده بزرگ. در واقع او بر درك و فهم شهودى حقيقت تأكيد مى كرد. وجه عقل گرايانه نگرش او موجب مى شد كه با ديدى نقادانه به دين ارتدوكس رسمى بنگرد. درنظر او دين ارتدوكس كه توده عظيمى از معتقدان بدان پايبند بودند آميزه اى از حقيقت و خطا است. بنابراين درصدد برآمد خودش عناصر حقيقت و خطا را از هم بازشناسد. به همين خاطر به مطالعه الهيات پرداخت كه حاصل آن نگارش نقد الهيات جزمى (۲-۱۸۸۱) بود. اين اثر بعد از اعترافات به رشته تحرير درآمد. تولستوى در نقد الهيات جزمى به رد و نقد عقايد و نظرات رسمى كليسا و انحصارگرايى آن در دعوى حقانيت مى پردازد. رد ارتدوكسى در نزد تولستوى بيانگر نگرشى ضد مسيحى نبود. او دلمشغول آن بود كه از همه آن چيزهايى كه به اعتقادش چيزى جز باورهاى خرافى و گمراه كننده نبودند خلاص شود و پيام اصيل و واقعى مسيح و انجيل را بيان كند. او در آثارى چون آنچه بدان ايمان دارم (۱۸۸۴)، حكومت خداوند در درون توست (۱۸۹۲) و دين چيست؟ (۱۹۰۲) بدين كار پرداخت. تولستوى آرام و قرار نداشت و پيوسته در طلب و تقلا بود. گفته اند كه گرويدن تولستوى به مسيحيت اثرى قطعى بر كار ادبى او داشت. آثارى چون رستاخيز (۱۸۹۹) و آثار خيال پردازانه بعدى او نشانى از انديشه هاى جديد او داشتند. مثلاً دو اثر شيطان و پدر سرگيوس گواه درگيرى ذهنى نويسنده با مسأله اغواى جنسى است، درحالى كه مرگ ايوان ايليچ (۱۸۸۶) نشان دهنده حس بى معنا بودن زندگى در برابر مرگ در نزد خود تولستوى و گرويدن او به تعليم انجيل درباره عشق است. در هيچ يك از آثار جديد، تولستوى اخلاق گرا به هيچ وجه توانايى هنرى اش را از دست نداد. تولستوى كه در اعتقادات و نظراتش صادق بود، نه تنها از تعارض ميان آرمان هاى اخلاقى و جايگاهش به عنوان يك زميندار اشراف زاده آگاه بود، بلكه به سبب اين تعارض عميقاً دچار مشكل شد. گذشته از اين، در درون خانواده اش هم دچار مشكلاتى شد. اين شرايط باعث شد كه همسر و خانه و كاشانه اش را در ۸۲ سالگى ترك كند و بكوشد در جايى ديگر پناه و امنى بيابد. عاقبت درحالى كه در طول اين سفر دچار ذات الريه شده بود، در ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ در يك ايستگاه قطار از دنيا رفت. تولستوى از سالهاى جوانى مجذوب انديشه هاى روسو بود. روسو مى گفت كه انسانها ذاتاً خوب اند، اما در طول بسط و گسترش تمدن كه توأم بود با تقسيم كار، شدت يافتن خواسته ها و نيازها، دشمنى هاى ملى و طبقاتى و رشد امور تصنعى و سطحى، رو به تباهى رفتند و نيز بر آن بود كه همه جا مردم در زنجيرند و فاقد آزادى حقيقى. اين نظرات براى تولستوى پذيرفتنى مى نمود و با نتايجى كه او خود با تأمل بر جامعه روس و نيز زندگى خودش گرفته بود، هماهنگى داشت. به علاوه، تولستوى طبعاً با اين ادعاى روسو كه اصول اخلاق در هر قلبى حاكم است و نيز با ايمان دينى غير جزمى كشيش ساويار در آثار روسو، همدلى داشت. در عين حال توجيه روسو در مورد حكومت به مدد نظريه اراده كلى، براى او كه دولت را رد مى كرد و آن را اساساً عامل خشونت و زور و تعدى مى شمرد، غير قابل قبول بود. فيلسوف ديگرى كه تا حدودى بر ذهن تولستوى تأثير گذاشت، شوپنهاور بود. تولستوى در دوره اى كه درگير مسأله معناى زندگى بود و ظاهراً آن را بى معنا مى يافت، جذب فلسفه شوپنهاور شد و توصيف زندگى در نزد شوپنهاور در نظرش صادقانه و بى ريا مى نمود. گمان مى كرد كه شوپنهاور درك روشنى از مسأله دارد، گرچه معتقد بود كه پاسخ را بايد در جايى غير از پاسخ فيلسوف آلمانى و نظريه اراده او يافت. گذشته از اين، تولستوى خويشتن واقعى را جلوه اى از حيات خداوند و محبت او مى انگاشت نه جلوه اى از اراده در نزد شوپنهاور. تولستوى در قانون خشونت و قانون عشق (۱۹۰۸) كه بخشى از واپسين آرا و نظرات و نوشته هاى او را تشكيل مى دهند، مى گويد كه خود يا خويشتن (Self) ما «اصلى الهى است كه بدن آن را محدود مى كند، ولى به شكل عشق و محبت جلوه گر مى شود.» او درباره رابطه دقيق ميان خود واقعى و خدا توضيح نمى دهد، اما در هر حال روشن مى سازد كه در نظر او انسان بدون عشق و محبت صرفاً «موجودى حيوانى» است كه در وهم و پندار زندگى مى كند، درحالى كه خود حقيقى يا واقعى، خودى است ملهم از محبت كه زندگى الهى را تشكيل مى دهد. يكى از منابع الهام تولستوى پس از گرويدنش به مسيحيت عهد جديد بود، بويژه اناجيل چهارگانه و رسائل يوحنا. گرچه او نظريه تجسد و پاره اى حوادث معجزه آميز در آنها را نمى پذيرفت، آنچه بيشتر مورد تأكيد و توجه او بود، پيام اخلاق و عشق بود كه آن را كليد مسأله معناى زندگى مى شمرد. موضوع محبت ورزيدن به همه كه تولستوى بر آن تأكيد مى كرد، متضمن دوست داشتن همه ملت ها و نژادها و طبقات بود و همچنين به اين معنى بود كه انسان هرگز نبايد خشونت و تعدى را روا دارد. تولستوى خشونت و ارعاب را با عشق ناسازگار مى دانست. اين قضيه نتايج درازدامنى داشت، مثلاً كاربست اين عقيده در حوزه حكومت و دولت چنانكه قبلاً اشاره شد مستلزم اين نظريه بود كه دولت بنابر طبيعت خود عامل تعدى و اعمال فشار است. به همين دليل آن را محكوم مى كرد و به محو و نابودى آن تمايل داشت. مقصود تولستوى در اين مورد بيشتر آن بود كه انسانها به اصل وجود خويش بازگردند و به نداى قلب شان گوش فرا دهند و اخلاق را بنيان رفتار خويش قرار دهند. يكى از پاسخ هاى تولستوى به كسانى كه او را متهم به واقعيت گريزى و ارائه راههاى غير عملى مى كردند، اين بود كه وقتى مردم سعى مى كنند جامعه بشرى را بدون اقتدار و حاكميت دولت به تصور درآورند، بلافاصله نظرات هابز در مورد جنگ و نزاع همه عليه همه به ذهنشان متبادر مى شود، درحالى كه وضع مى تواند غير اين باشد... از لحاظ تاريخى مى توان گفت تولستوى ديدگاه روسو در مورد اثرات تباه كننده تمدن را از نو مطرح كرد. هنر و اخلاق: اعتقاد تولستوى به اولويت اخلاق و امور اخلاقى قاعدتاً بر نظراتش در مورد هنر نيز اثر گذاشت. از اين رو در كتاب هنر چيست؟ (۸-۱۸۹۷) به رد و تخطئه هر نظريه اى كه هنر را مستقل از اخلاق مى انگارد، مى پردازد. چنان كه خود مى گويد هنر به عنوان يك موضوع مستقل بيش از ۱۵ سال ذهن او را به خود مشغول كرده بود. تولستوى هم علم و هم هنر را تابع اخلاق مى داند. به اعتقاد او، علم و هنر براى پيشرفت، مورد نياز هستند تا آنجا كه به وحدت انسانها يارى برسانند: علم در سطح معرفت و هنر در سطح احساس، اما غايت و هدف نهايى اى كه هر دو بايد رو به سوى آن داشته باشند، توسط آگاهى دينى زمان و مفهوم آن از هدف زندگى تعيين مى شود. از نظر تولستوى در پرتو اين آگاهى است كه مى توانيم ببينيم معنى زندگى را نه در معرفت به عنوان غايت و امرى قائم به خود و نه در هنر به خاطر هنر، بلكه در عشق و محبتى جهان شمول كه در نظر او گوهر دين واقعى است، مى توان يافت.
|