نماى مهر : بهمن فرزانه مترجم متولد ۱۳۱۷ . تهران
- اخذ ليسانس مترجمى از مدرسه مترجمى سازمان ملل
- دوسال تحصيل در يكى از دانشكده هاى ادبيات ايتاليا
- گذراندن دوره ديالوگ نويسى سينمايى در يكى از مدارس تئاتر و سينماى ايتاليا
_ برخى از آثار ترجمه شده توسط او عبارتند از : صدسال تنهايى (گابريل گارسيا ماركز ) ، تصوير بزرگ (دينوبوتزاتى) داستان غم انگيز ارنديرا و مادربزرگ سنگدلش (گابريل گارسيا ماركز) ، روباه (سيلونه) ، گل هاى كامليا (سيلونه) ، اگر خورشيد بميرد (اوريانا فالاچى ) ، درخت تلخ (آلبادسس پدس ) ، خاكستر (گراتزدلدا)
از بهمن فرزانه يك رمان تحت عنوان »چرك نويس » و مجموعه داستانهاى كوتاهى تحت عنوان «سوزن هاى گمشده» چاپ شده است.
جعفر مجرد: اين مهرگان را براى بهمن فرزانه مى نويسيم. مترجمى كه هرگز نتوانسته ايم شيفتگى ترجمه راحت و شيرينش را فراموش كنيم و اعتراف مى كنيم اگر «گابريل گارسيا ماركز» يكى از محبوب ترين نويسندگان ماست. به خاطر اوست و ترجمه روان «صدسال تنهايى» اش و پس از آن نويسنده شيرين زبان روزگار نوجوانى و جوانى «سيلونه» و حالا هم «دسس پدس» و ديگران.
|
|
|
اين سخن در باب «بهمن فرزانه» اغراق نيست اگر بگوييم پنجره ما به حيات ادبيات ايتاليا بوده است. لااقل ادبيات مدرن ايتاليا را كه مى شناسيم به بركت اوست.
فرزانه متولد سال ۱۳۱۷ است و در تهران به دنيا آمده است. او بعد از اتمام تحصيلات دبيرستان در تهران، براى ادامه تحصيل عازم رم مى شود و چهار سال در مدرسه مترجمى سازمان ملل و دو سال هم در دانشكده ادبيات درس مى خواند. البته يك سال هم در يك مدرسه اى كه آن زمان وجود داشت و حالا از بين رفته است، درباره تئاتر، سينما و ديالوگ نويسى سينما تحصيل كرده است و از سال ،۱۹۵۹ يعنى به مدت ۴۶ سال ساكن ايتالياست و به ندرت هم به ايران سفر مى كند. با اين همه فرزانه علاوه بر تسلط كاملش بر زبان ايتاليايى به زبان هاى انگليسى و فرانسوى هم مسلط است و آنها را به خوبى مى داند و با اسپانيولى هم آشناست «اما نه درحدى كه بتوانم ترجمه كنم!»
اولين كتابى كه بهمن فرزانه براى ترجمه به دست مى گيرد نمايشنامه اى از تنسى ويليامز بود كه «پرنده شيرين جوانى» نام داشت و انتشارات علمى آن را چاپ كرد. خودش درباره اين ترجمه مى گويد: «كتاب كوچك بدى بود كه فراموش هم شده است.»
فرزانه اما نامش با كتاب «صدسال تنهايى» ماركز در ايران پيوند خورده است و امكان ندارد شما كتاب «صدسال تنهايى» ماركز را نام ببريد و ياد بهمن فرزانه نيفتيد. و به قولى حتى اگر آن كتاب را نخوانده باشى آن را در كنار آسفالت نخ نما و موزاييك هاى از نفس افتاده خيابان انقلاب، ديده ايم اين نكته را هم بايد اعتراف كرد كه اصلاً بهمن فرزانه تو را به ياد صدسال تنهايى مى اندازد. خودش درباره چگونگى ترجمه اين كتاب مى گويد: «صدسال تنهايى داستان جالبى دارد. من دوستى داشتم كه اهل جمهورى دومينيكن بود. روزى كه ميهمان او بودم، بعد از ورود به خانه اش، ديدم كتابى روى ميزش است، «صدسال تنهايى» وقتى درباره كتاب پرسيدم گفت: «اين كتاب را يكى از دوستانم كه اهل كلمبياست نوشته و همين پيش پاى تو از در بيرون رفت! بعد گفت، اين كتاب به ايتاليايى هم ترجمه شده، حتماً بخر و بخوان. رمان خوبى است.
وقتى كتاب را خريدم و خواندم، مثل همه دنيا، ديوانه آن شدم. همان موقع آرام آرام ترجمه اش را آغاز كردم. چون قبل از اين كتاب، چند كتاب ديگر هم به امير كبير داده بودم و چاپ كرده بودم. اين كتاب را هم به اميركبير دادم و آنها هم چاپ كردند.»
درباره ويرايش اين كتاب و حرف و حديث هايى كه درباره آن بوده است هم «فرزانه» مى گويد: «لااقل اين كتابى كه خود من هم دارم هيچ نوع ويرايش خاصى نشده است. البته يك جمله كتاب كه اتفاقاً جمله مهمى هم هست به دليل اين كه خواننده يك چيزى را نفهمد، عوض كردم. اين جمله در اواخر كتاب است. در آن جايى كه «ملكيارس» كه مى مرد و برمى گشت، پيش «آئوريا» مى آيد و مى گويد: بى خود به خودت زحمت كشف اينها را نده، چون يا وقتى كه صدسال از نوشتن اينها نگذرد، نمى شود كشفشان كرد. اما آن ويراستار يا هر كس ديگر كه بوده نوشته تا كسى به سن صدسالگى نرسد... او فكر كرده اگر اصل جمله را بگذارد خواننده مى فهمد كه اين صدسال تنهايى چيست.»
و حالا ۳۰ سال از آن روزى كه كتاب «صدسال تنهايى» به بازار نشر آمد مى گذرد و ۳نسل آن را پيدا و پنهان خوانده اند و با انتشار اين كتاب به زبان فارسى ماركز به يكى از نويسندگان محبوب جامعه ادبى ايران تبديل شد. با اين همه غير از اين كتاب وكتاب «داستان غم انگيز ارنديرا و مادر بزرگ سنگدلش» از ماركز ديگرى ترجمه نكرده است و درباره علتش مى گويد: «اينكه چرا آثار ديگر او را ترجمه نكردم، اين است كه بعد از اين دو كتاب، يك مقدار شل شدم. البته به نظر من در بين آثار ماركز صدسال تنهايى و عشق در زمان و با خيلى عالى هستند، بقيه كتابهايش چون كه ماركز است خوانده مى شوند و خيلى خوب نيستند. مثلاً در پاييز پدر سالار كه بلافاصله بعد از صدسال تنهايى نوشته است، به نوعى نمى دانسته چه كند و مثلاً پاراگراف نگذاشته است و كتاب را به كارى خسته كننده تبديل كرده است.
«بهمن فرزانه» على رغم آنكه دو كتاب از «سيلونه» به نام هاى «روباه» و «گل هاى كامليا» را ترجمه كرده است اما درباره اين نويسنده نظر چندان مثبتى ندارد مى گويد: اين دو كتاب، تنها كتابهايى بود كه من سفارشى ترجمه كردم، چون من هميشه خودم كتاب براى ترجمه انتخاب مى كنم. اين دو كتاب درواقع به خاطر شهرت نان و شراب ترجمه شد. دو كتاب بسيار بد كه خيال مى كردم فراموش شده اند. به هر حال من نه در آن سالها و نه امروزه، هيچگاه اين نويسنده را دوست نداشتم. در ادبيات ايتاليا هم سيلونه در حد يك نويسنده درجه چهار و كم ارزش است.»
«فرزانه» حتى به «اوريانا فالاچى» هم كه خود البته يكى از مترجمان اوست رحم نمى كند و درباره اش به يكى از روزنامه ها مى گويد: «متأسفانه الآن هم فالاچى طرفدار دارد. اوريانا فالاچى يك خبرنگار دروغگو نويسنده دروغگوتر، شياد، خودخواه و بارى به هر جهت است!»
چرا او اينقدر از فالاچى متنفر است. «براى اينكه اكثر حرفها، مصاحبه ها و .... را از خودش مى سازد. مثلاً يك كتاب نوشت به نام «يك مرد» كه درباره يك سياستمدار يونانى بود. در اين كتاب چنان ماجراى عشقى بين خودش و آن يونانى مرحوم ساخت كه مادر آن مرحوم مى خواست فالاچى را به خاطر اين داستان دروغ به دادگاه بكشاند.»
يكى از دلمشغولى هاى «فرزانه» نويسنده ايتاليايى «دسس پدس» است كه آثار او با ترجمه فرزانه در ايران شناخته شد. درباره او مى گويد: «آلبا دسس پدس نويسنده زن ايتاليايى است كه از پدرى كوبايى متولد شده است. او درسال ۱۹۱۱ در رم به دنيا آمد. البته كارهاى اوليه او را از طريق پسرش پيدا كردم كه تاكنون چاپ نشده اين نويسنده زندگى پرفراز و نشيبى داشته و با كتاب «هيچ يك از آنها باز نمى گردند» غوغايى در بين مخاطبان به پا مى كند و به خاطر اين كتاب به زندان مى رود.»
البته «دسس پدس » تنها نويسنده زن ايتاليايى نيست كه فرزانه آثار او را ترجمه مى كند. بلكه او آثارى را هم از «دلدا» ترجمه كرده است. درباره اش مى گويد: «دلدا، تنها نويسنده زن ايتاليايى است كه در سال ۱۹۲۶ ، جايزه نوبل را برده. تحصيلات چندانى نداشته و كاملاً خودساخته است. به نظر من او گابريل گارسيا ماركز زن است.»
«بهمن فرزانه» با آنكه از دوستان نزديك «ايتاليانو كالوينو» بوده است اما از او كتابى به فارسى ترجمه نكرده است. در باره «كالوينو» مى گويد: «من خودم با او خيلى دوست بودم و با او و همسر آرژانتينى اش رفت و آمد داشته ام. كالوينو بارها به خانه من آمده بود... اما من كتابهايش را غيراز چندكار اولش مثل «بارون درخت نشين» آن چنان دوست ندارم ... اما كالوينو بسيار مرد خوشايند، دلپذير، فهميده و فروتن بود.من خيلى او را دوست داشتم.»
بهمن فرزانه در مورد ادبيات طلايى ايتاليا معتقد است كه دوره طلايى ادبيات ايتاليايى سپرى شده است. چون در دهه هاى ۵۰ ، ۶۰ ، ۷۰ نويسندگان بزرگى داشتند كه دوره شان تمام شد. دراين سالها، نويسندگان جوانى هستند كه بعد از يك يا دو كتاب محو مى شوند. ادبيات امروز ايتاليا بسيار پيش پا افتاده است. اكثر نويسندگان ايتاليا مى نويسند تا براساس كتابشان فيلم ساخته شود . البته دو علت ضعف ادبيات ايتاليايى را ضعف سينماى اين دوران اين كشور هم مى داند و مى گويد: «سينماى ايتاليا تنزل كرده و آخرين شاهكار اين سينما را «سينما پاراديزو» تورناتوره مى دانيد كه البته بقيه آثارش هم آن چنان اهميت پيدا نكرد.»
يكى از خاطرات شيرين «بهمن فرزانه » دوستى او با «فدريكو فلينى» فيلمساز مشهور ايتاليايى است . در اين باره مى گويد: «روزى براى كارى به يك آژانس مسافرتى رفته بودم. فلينى را آنجا ديدم. از يكى از مسؤولان آنجا تكه اى كاغذ خواستم تا از فلينى امضا بگيرم. به من گفت: فلينى به هيچكس امضا نمى دهد گفتم : اصرار مى كنم. به هرحال كاغذ را گرفتم و رفتم جلوى فلينى و گفتم : لطف كنيد و به من امضا بدهيد. كاغذ را برايم امضا كرد. رفتم بيرون و منتظرش ايستادم. وقتى بيرون آمد گفت: شما هنوز اينجا ايستاده ايد؟ گفتم: منتظر بودم تا شما بياييد و بار ديگر ببينمتان. گفت : مى آييد يك قهوه با هم بخوريم؟ با هم به كافه روبرو رفتيم و من هم منتظر بودم تا دوستانم من را با فلينى ببينند! خداحافظى كرديم و جدا شديم. مسير من معمولاً از همان ميدان بود. يك بار ديگر هم كه داشتم از آنجا مى گذشتم ، ديدم داخل همان كافه نشسته است. جلو رفتم . اسم من خاطرش مانده بود و چند بار ديگر با او در همان كافه قهوه خوردم. يك بار به من گفت : به من نگو آقاى فلينى ،من را «تو» خطاب كن . روزى با دوستى از آنجا رد مى شدم، تا من را ديد از دور بلند گفت: چائو بهمن ! من هم بلافاصله جواب دادم : چائو فدريكو!... به هرصورت فلينى مرد بزرگى بود و همسرش هم انسان بزرگى بود.»(۱)
«بهمن فرزانه » اخيراً دست به انتشار كتابى تأليفى از خود تحت عنوان «چرك نويس » زده است و يك كتاب ديگر كه متشكل از داستانهاى كوتاهش است را هم بزودى روانه بازار نشر خواهد كرد كه نامش «سوزن هاى گمشده» است. در باره اين كتاب مى گويد: اكثر داستان هاى كوتاه من در خارج از كشور جريان داشته اند و البته همه آنها اين طور نيست. شخصيت ها هم همه ايرانى اند. من اگر مكان داستان و شخصيت ها را خارجى انتخاب مى كردم انگار اثرى ترجمه شده عرضه مى شد، اما من مى خواستم فارسى بنويسم و رويدادها و شخصيت ها ايرانى باشند. البته چند داستان من زمان و مكان ندارد. مى توانست در هركشورى و در هرزمانى اتفاق افتاده باشد.
جالب اينجاست كه فرزانه در باره «ايزابل آلنده» هم نظرات منفى دارد. درباره او مى گويد: نويسنده اى مثل ايزابل آلنده اصلاً خوب نيست كه خانه ارواح را نوشته. اين خانم آثار ماركز را كپى كرده است. يعنى آن شخصيت زن كه در رمان خانه ارواح است ، درست شبيه شخصيت «آمارانتا» در رمان صد سال تنهايى است و عيناً مثل «آمارانتا» هم مى ميرد.
به هرحال نام «بهمن فرزانه » با ترجمه هاى خوب و درخشانش هرگز از ياد دوستداران ادبيات معاصر جهان در ايران پاك نخواهد شد. او با اينكه حالا در ايتالياست و هواى تهران را بيش از ۵ روز نمى تواند تحمل كند و اما فراموش نكنيم كه «رئاليسم جادويى » ماركز را او با ترجمه جادويى خودش در ايران به اوج رساند و اين البته خدمت بزرگى است كه يك مترجم مى تواند براى ادبيات كشورش داشته باشد. كافى است رد پاى اين «رئاليسم جادويى» را در آثار نويسندگان معاصر ايران دنبال كنيد تا قدر و نعمت «بهمن فرزانه » بيشتر براى شما آشكار شود!
پى نوشت :
۱)بخشى از گفت وگوى روزنامه شرق با بهمن فرزانه