چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۰ محرم ۱۴۲۶
Wed, Mar 2, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۰۷۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
مهرگان
آرشيو
ميزگردى با حضور رضا داورى، غلامحسين ابراهيمى دينانى ، غلامرضا اعوانى، على شريعتمدارى و غلامعلى حداد عادل
چشم انداز علم و معنويت در هزاره جديد
اشاره: در باب هزاره جديد و قرن بيست و يكم ، فراوان سخن گفته شده است.اينكه آيا بر مدار سده پيشين خواهد چرخيد يا مشى و مرامى ديگر برخواهد گزيد، از پرسش هاى مهم ناظر به سده جديد است . از جمله مسائل مهمى كه در خصوص ماهيت قرن بيست و يكم مطرح است اين است كه سرنوشت علم و معنويت در آن چگونه خواهد بود؟ اين مسأله دستمايه ميزگردى بوده است كه مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انسانى، بانى و مجرى آن بود.اين سلسله ميزگردها با دعوت از محققين مختلف ، سعى در پاسخ به آن پرسش اصلى داشت. در ميزگرد حاضر كه تلخيصى از آن عرضه مى شود چهار استاد فلسفه به طرح ديدگاه هاى خود درباره علم و معنويت در قرن بيست و يكم پرداخته اند.
گروه انديشه
203178.jpg
رضا داورى : علم چون با حقيقت، طلب و با كمال نسبت دارد نمى تواند از اخلاق جدا شود. علم به دشمنى با اخلاق برنمى خيزد اگر در عالمى كه استوانه اش، علم است ضعف اخلاقى مى بينيد آن مطلب، مطلب پيچيده و عميق ديگرى است كه به شؤون عالم جديد برمى گردد.
203190.jpg
حداد عادل: ويژگى گرايش دينى در جوامع غربى قرن بيستم، كم اعتنايى به جنبه شريعت در دين و توجه به جنبه اخلاق است. تجربه دينى به معناى آنچه انسان مى تواند در درون خود از عوالم معنوى به دست آورد، بسيار اهميت پيدا كرده است.


دكتر رضا داورى : بحث رابطه علم و اخلاق تا قرن هفدهم و هجدهم مطرح نبود. اما از قرن هجدهم، اين مسأله به شكلى ديگر مطرح گرديد: «علم و اخلاق در واقعيت با هم رابطه دارند» . يعنى هرجا علم تحقق داشته باشد اخلاق هم تحقق دارد.در حقيقت اخلاق متحقق، با علم متحقق در ارتباط است.
اساس بحثى كه ديويد هيوم مطرح كرد، اين بود كه آيا مى توان از احكام علمى به يك حكم اخلاقى رسيد؟ هيوم براى علم هم مبنايى قائل نبود ولى معتقد بود كه احكام خبرى علمى، گرچه يقينى نيستند اما عرف و عادت مى پذيرند و جزو مسلمات محسوب مى شوند. «ديويد هيوم» در مورد عليت هم، همين نظر را داشت.
اعتقاد به علم يا اهميت و عظمت آن، انكار ناپذير است.امثال «گنون» هم كه مبدأ و منشأ علم را مورد بحث قرار مى دهند در برابر عظمت علم سكوت مى كنند. برخى ديگر از انديشمندان نيز علم را به معناى امروزى يعنى Science در نظر گرفته و آن را در مراتبى پايين تر از علوم ديگر قرار مى دهند و يا با آن همچون علوم ديگر برخورد مى كنند.در اينجا بحث بر سر اين تلقى است كه تنها ابزار معتبرى كه براى شناسايى وجود دارد علم به معناى جديد آن است و بقيه مسائل يا بايد بتوانند به آن بازگردند و يا پوچ و بى معنا هستند. مشكل هيوم و بعدها تمام اثبات گرايان دقيقاً از همين نقطه آغاز مى شود. مشكل همه آنها اين بود كه معيارشان براى سنجش علم ، تصورى مطلق از علم بود. يعنى كلاً يك منشأ علمى، يك صورت علمى و يك مطلق علم تعريف مى كردند و تمام علوم را با اين معيار مى سنجيدند. تمامى علوم، يا صورت ناقض اين معيار بود و يا مخالف آن. اما اخلاق، چيزى نيست كه بتوان آن را انكار كرد. هيوم و ديگران در آخرين تحليل هاى خود اخلاق را مانند هنر با احساسات بشر مرتبط دانستند.اما اين تحليل، چندان موجه نيست، زيرا براى اخلاق ،مبنايى در نظر نمى گيرند. البته كسانى هم بودند كه شيوه كلامى را در پيش گرفته و معتقد بودند كه اخلاق، منشأ آسمانى دارد. يعنى اخلاق را با شرع، در آميختند.
سؤال ديگرى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه آيا خبر و انشاء داراى دو زبان كاملاً متفاوتند كه هيچ پيوندى با يكديگر ندارند؟ اگر شما با انديشه هاى ويتگنشتاين آشنا باشيد، تفاوت اين دو زبان را با يكديگر تأييد مى كنيد. اين تفاوت به اين معناست كه حتى اگر سخنى كه در اخلاق گفته مى شود شبيه سخنان علمى باشد نمى توان آن دو سخن را يك چيز دانست. نظر ويتگنشتاين اين است كه زبان هاى مختلفى وجود دارد از جمله زبان هنر، علم، اخلاق ، تجارت و... صاحبان هر يك از اين زبان ها معناى سخنان يكديگر را بهتر مى فهمند در نتيجه كوشش براى ترجمه يا تحويل زبان ها به يكديگر، كار بيهوده اى است. به اين معنا كه زبان علم و اخلاق در عين حال كه با هم رابطه دارند اما از يكديگر مستقل بوده و داراى تفاوت هايى هستند. قصد ما اين نيست كه بگوييم اخلاق، بر علم مقدم است و علم از اخلاق، حجيت مى يابد. بلكه مى خواهيم بگوييم كه شرايطى هست كه هم علم وهم اخلاق را به وجود مى آورد كه گويا به اخلاق نزديك تر است. اما اينگونه هم نيست كه اخلاق، به صورت مدون و منظم به وجود بيايد و علم از آن منبعث شود. چنين پيوندى ميان علم و اخلاق وجود ندارد بلكه تنها يك همزيستى ويژه ميان اين دو وجود دارد.
كانت يكى از بزرگ ترين فيلسوفان غرب توانست اين آرزوى دويست ساله فلسفه غرب را متحقق كند و كتاب ارزشمندى در اخلاق بنويسد. ظاهراً او كتابى نوشته است كه با توجه به مطالب آن مى توان اين گفته را كه «اخلاق دوره جديد ، اخلاق مصلحت انگار است» نقض كرد.
روياى «بيكن» و «دكارت» اين بود كه بشر با علم، عالم را دگرگون كند. اينان، طبيعت را مانند يك شى ء در نظر گرفتند كه مى توان آن را تصرف كرد، به استخدامش در آورد، از آن استفاده كرد و از قهرش رها شد. كانت اين را تفصيل داد و مطلب را اين گونه بيان كرد كه ما با اين قوا و استعدادها «با اين كه هستيم» و با «آنچه داريم» به عالم صورت مى دهيم. اصولاً علم، مركب است از دو عنصر. يكى عنصر بيرونى و ديگرى عنصر درونى كه ما از علم معناى عنصر بيرونى را در نظر مى گيريم . ماده از ما بيرون است. منشأ اخلاق هم من هستم. من بانگى باطنى دارم و قوانين را طبق آن وضع مى كنم و اين قوانين به عالم نظم مى دهد. مى توان گفت كه علم جديد با سوداى تسلط بر عالم به وجود آمد . علم جديد در آغاز به انديشه هايى مثل تفكرات «مدينه خورشيد» كانپانلا ، «اتو پياى» توماس مور و كتاب «فرانسيس بيكن» مسبوق بود. در اين كتاب ها، طرح يك عالم منظم علمى داده شده است. اين عالم، عالمى است كه بر طبق علم بشر در موجودات تصرف مى كند. اصولاً علم جديد با مقدمه تصور و سودا به وجود آمده است. يعنى «من آنم كه قادرم» و «من آنم كه توانايى دارم» و «مى توانم با فكر وعقل خود اين عالم را به چنگ بياورم» اگر اينطور است بايد بگوييم علم، علم غلبه است. علم، علم تصرف است. علم، علم سودجويى است و اين سخنى است كه قابل تأمل است. نبايد اينطور تصور كرد كه اروپايى، بى دين بود و اعراض كرد. يا اينكه دين ستيز بود. نه اينطور نيست. «بشر، در آيينه حق نظر كرد» ، يعنى رفت به سوى حق و در صفاى حق، خود را ديد و خود را در حق يافت و خود را اثبات كرد. علم از يك جهت با اين اثبات مناسبت دارد. اما اين سازنده علم نيست. اگر اينطور بود نيوتن به وجود نمى آمد و پاستور، زيست شناس نمى شد و اصلاً اين رياضيدان ها، شيميدان ها و فيزيكدانها و... پديدار نمى شدند.
اينطور نيست كه ما راجع به امرى حكم كنيم و قضيه را تمام شده بدانيم و بگوييم علم مخالف دين است. علم مى تواند در دست اشرار قرار بگيرد. هر نوع معرفتى مى تواند در دسترس بدكاران قرار بگيرد و از آن سوءاستفاده شود. اصل مطلب اين است كه قضيه را اينطور تحليل نكنيم كه علم وسعت نظر مى دهد، درست است كه علم به عالم و دانشجو وسعت نظر مى دهد. اما قضيه به اين محدود نمى  شود. علم چون با حقيقت، طلب و با كمال نسبت دارد نمى تواند از اخلاق جدا شود. علم به دشمنى با اخلاق برنمى خيزد اگر در عالمى كه استوانه اش، علم است ضعف اخلاقى مى بينيد آن مطلب، مطلب پيچيده عميق ديگرى است كه به شؤون عالم جديد برمى گردد.
دكتر حداد عادل: يكى از سؤالهايى كه ما در قرن جديد به آن مى رسيم اين است كه رابطه دين و معنويت در قرن بيستم چگونه بوده و در قرن بيست و يكم چگونه خواهد شد. براى پاسخ به اين پرسش بهتر است به قرن نوزدهم بازگرديم و اعتراضات و انتقاداتى را كه بعد از رنسانس به تدريج در غرب، نسبت به دين آغاز شد و با فاصله گرفتن از قرون وسطى در قرن نوزدهم به اوج خود رسيد، مورد ارزيابى قرار دهيم. قرن نوزدهم اوج اعتراض و انتقاد نسبت به دين بود و بسيارى متفكران با قاطعيت پيش بينى مى كردند كه دين، آينده اى نخواهد داشت. از ميان متفكران متعدد اين قرن، به آراى چهار تن از آنان كه به بحث ما مربوط است، اشاره مى كنيم.
نخست به «آگوست كنت» مى پردازيم كه بنيانگذار «اثبات گرايى» (Positivism) است. آنچه تفكر و فلسفه او را با بحث ما پيوند مى دهد اين است كه «علم» (Science)، ما را از دين بى نياز مى كند. «آگوست كنت» معتقد است كه با دست يافتن به علم، ديگر نيازى به دين نيست. دين محصول دوران خاصى از تفكر بشرى است و علم محصول دوران پختگى و از آنجا كه در تفكر بشر، ترقى وجود دارد، اين ترقى ما را از دوران دينى به دوران علمى رسانده است. متفكر ديگرى كه در رابطه علم و دين بسيار تأثيرگذار بوده، «داروين» است. پديد آمدن نظريه تكامل يا تحول انواع، در قرن نوزدهم براى بسيارى از متفكران، تبديل به برهانى بر ناسازگارى دين و علم شد. متفكر ديگرى كه فلسفه او زمينه اى براى فاصله گرفتن از دين و ديندارى پديد آورد «ماركس» بود. او بر اين باور بود كه دين، راه بر تأمين عدالت اجتماعى مى بندد و جامعه را به نام عدالت اجتماعى به «ماركسيسم» دعوت مى كرد و معتقد بود كه دين، افيون ملتهاست و ديندارى نمى تواند تأمين كننده عدالت اجتماعى باشد. فيلسوف ديگرى كه در قرن نوزدهم به اظهار آراى غيردينى پرداخت، «نيچه» بود. عبارت معروف او (خدا مرده است) آشكارترين عبارت و بلندترين صدا در موضع گيرى نسبت به خدا و مذهب تلقى مى شود. اينكه مقصود نيچه به راستى چه بوده بحث ديگرى است كه در جايى ديگر بايد به آن پرداخت. «نيچه» معتقد بود دين، راه را بر آزادى و بالندگى انسان مى بندد و مى گفت: «يا انسان، يا خدا» . او تصور مى كرد اعتقاد به خدا به مفهوم نفى و نابود كردن انسان است و چون نمى  خواست انسان را نابود تصور كند، ترجيح داد، خدا را نفى كند. ويژگى گرايش دينى در جوامع غربى قرن بيستم، كم اعتنايى به جنبه شريعت در دين و توجه به جنبه اخلاق است. تجربه دينى به معناى آنچه انسان مى تواند در درون خود از عوالم معنوى به دست آورد، بسيار اهميت پيدا كرده است. به همين خاطر طالبان دين، در مغرب زمين به عرفان شرقى بيش از ساير جنبه هاى معنويت و حتى دين شرقى علاقه نشان مى دهند. به عنوان مثال مى توان به ترجمه اشعار جلال الدين رومى، اشاره كرد كه پرفروش ترين كتاب شعر سال آمريكا شناخته شده است. اين موضوع تنها بيانگر گرايش و علاقه به عرفان ملاى روم نيست بلكه نشان دهنده علاقه غربى ها به تمام عارفان و حتى عارف نمايان شرقى است. چرا كه امروزه بشر به اين نوع ديندارى بيشتر گرايش دارد. البته اين موضوع جاى نقد دارد و به عنوان مثال مى توان پرسيد كه آيا با جدايى دين از سياست و شؤون اجتماعى، آن آزادى حقيقى و اخلاق معنوى و تعالى و قداستى كه مطلوب دينداران و دين گرايان در جامعه غربى است پديد مى آيد، آيا در دنيايى كه رسانه ها و انواع وسايل اطلاع رسانى، در يد قدرت سياستمداران و سرمايه داران است و آنها اخلاق جامعه را به سويى هدايت مى  كنند كه قدرت و منافع آنها تأمين شود، جست وجوى دين فردى مى تواند انسان را نجات دهد؟ يكى ديگر از پرسش هاى مهمى كه در حوزه دين با آن رو به رو مى شويم اين است كه آيا دينى كه با سكولاريسم، سازگار باشد و عنان شؤون اجتماعى را به دست غيردين بسپارد و نخواهد دين را بر جامعه حاكم كند، بلكه فقط به حكومت دين بر عرصه اخلاق، آن هم در قلب افراد قانع باشد، مى تواند همين محدوده كوچك را حفظ كرد؟ آيا تندبادى كه از سوى جامعه مى وزد، چراغ دين را در قلب فرد خاموش نخواهد كرد؟ و آخرين سؤال اينكه ديندارى به مفهوم تأمين اخلاق فردى در جامعه علاوه بر روشن كردن سراچه دل در قرن بيستم با چه چالش هايى مواجه خواهد بود؟
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |