|
|
|
دستگيرى دختر فرارى
|
|
|
|
|
|
از سوى ۵ قاضى دادگاه كيفرى استان تهران صورت گرفت
|
|
|
|
|
|
ازسوى پليس صورت گرفت
|
|
|
|
|
|
|
پزشك بى رحم اين پزشك از كشتن لذت مى برد
|
|
|
پس از آنكه اتهام يك پزشك در مورد قتل چندتن از بيمارانش اثبات شد، اين تصور به وجود آمد كه ممكن است «مايكل سوانگو» مسؤول قتل تمام بيمارانى باشد كه از زمان فعاليت وى به عنوان رزيدنت در دانشگاه اوهايو در سال ۱۹۸۳ با او برخورد داشته اند. اين حدس تعداد قتل هاى او را به حدود ۳۵تا ۶۰نفر مى رساند. اين داستان قتل هاى بى شمار «مايكل سوانگو» است كه بين سالهاى ۱۹۸۳ تا ۱۹۹۷ اتفاق افتاد. اما اين تنها بخشى از ماجرا است. زيرا اين پرونده در واقع بيانگر اعتماد كوركورانه مراكز پزشكى به فردى است كه فقط به قصد ارتكاب قتل وارد اين مراكز مى شده است. البته جذابيت و صميميت «سوانگو»غير قابل انكار بود. مردى خوش قيافه با موهاى بور و چشمان آبى كه اغلب مورد تحسين همكاران و دوستان خود قرار مى گرفت. او با آگاهى از جذابيت خود از آن به عنوان پوششى براى جناياتش بهره مى گرفت. به گفته «لورتا لينچ» يكى از وكلاى ناحيه شرقى نيويورك - او به جاى به كار گرفتن مدرك تحصيلى و مجوز پزشكى از روش جلب اطمينان رؤساى بيمارستان استفاده مى كرد تا بتواند به جست و جوى قربانيانش رفته و زندگى آنها را بگيرد. دو صفر سوانگو اگر احتمالاً از يكى از هم دوره اى هاى دانشكده پزشكى سوانگو، درباره وى سؤال مى شد ، پاسخ مى داد: «او ديوانه است!» دانشگاه پزشكى ايلينيوس درگزينش و آموزش دانشجويان سختگيرى بسيارى داشت و بنابراين اگر در بين آنان فردى كم استعداد يا بى مسؤوليت وجود داشت، بسرعت شناسايى مى شد. تفاوت مايكل سوانگو با ساير پزشكان آينده در اين بود كه ترجيح مى داد بيشتر وقتش را در آمبولانس محلى بگذراند و در كلاس هاى درس حاضر نشود. شايد يادگيرى دروس بدون شركت در كلاس ها قابل تحسين باشد اما براى استادان و مسؤولان دانشگاه نظم و ترتيب اهميت ويژه اى داشت. بنابراين باوجود نمره هاى بالاى وى در امتحانات كتبى در كلاس هاى عملى قبول نشد. يكى ديگر از حالات سوانگو اين بود كه اگر در دوران رزيدنتى در بيمارستان بيمار بدحالى را مى آوردند، منتظر مرگش مى ماند و پس از فوت وى با خطى درشت، مى نوشت: «مرده». همكلاسى هاى او متعجب بودند كه وى چطور مى تواند اينقدر خونسرد باشد و او پاسخ مى داد: « مرگ براى همه پيش مى آيد» اين ماجرا براى اغلب بيمارانى كه او با آنان سر و كار داشت، رخ مى داد. اوضاع اندك اندك طورى پيش رفت كه دانشجويان ديگر با طعنه مى گفتند: او طورى عمل مى كند كه گويى مجوز قتل دارد و او را به تقليد از جيمز باند دو صفر هفت و يا دوصفر سوانگو مى ناميدند. دوران كودكى مايكل سوانگو در دوران كودكى يعنى زمانى كه مايك ناميده مى شد، بچه پردردسرى براى والدينش موريل و ويرجيل نبود. او رفتار خوبى داشت، لباس مناسب مى پوشيد و در دوره تحصيلش نمرات بالايى مى گرفت. او دو برادر به نام هاى باب و جان و همچنين يك برادر ناتنى به نام ريچارد داشت. استعداد خدادادى او در موسيقى جوايز قابل توجهى را نصيب وى ساخت. او در سال ۱۹۷۲ پس از فارغ التحصيلى از مدرسه تصميم گرفت به دانشكده موسيقى رفته و در آنجا ادامه تحصيل دهد. اما پس از دوسال تحصيل در آن دانشگاه كاملاً عوض شد. لباس مرتب او ناپديد گشت و جايش را لباس هاى نظامى گرفت و ماشينش را مانند نظاميان سبزرنگ كرد. سرگرمى او در اين دوران جمع آورى نوشته هاى روزنامه ها درباره جنايات، خشونت و آزار جنسى بود. ديگر علاقه اى به ادامه تحصيل نداشت و به همين دليل پس از مدتى دانشكده را ترك و به نيروى دريايى پيوست. اين تغيير ناگهانى دوستان و بخصوص مادرش را كه تازه از پدر وى جداشده بود، نگران مى كرد. اين زن كه مسؤوليت نگهدارى چهارپسر خود را برعهده داشت زحمت زيادى را براى پسرانش بخصوص مايكل كشيده بود ولى در نهايت مى ديد پسر منضبط، درسخوان و با استعداد او ديگر علاقه اى به كتاب هاى درسى اش نشان نمى دهد. موريل آرزو مى كرد پسرش مانند همسرش ويرجيل هرگز به ارتش ملحق نشود. مايك در سال ۱۹۷۶ از ارتش خارج شد و تصميم گرفت ديگر بار ادامه تحصيل دهد. اما اين بار علاقه اى به موسيقى نداشت. او به مادرش كه از اين بازگشت بسيار خوشحال بود، گفت: مى خواهد در رشته پزشكى ادامه تحصيل دهد. او براحتى وارد دانشكده پزشكى شد اما بيشتر اوقات ترجيح مى داد در كارهاى اورژانس و آمبولانس مشغول باشد تا كلاس هاى درس زيرا ديدن صحنه هاى خشونت بار او را هيجان زده مى كردند. در سال ۱۹۸۲ سوانگو كه آخرين سال تحصيلى اش را در دانشكده مى گذراند، پدرش را از دست داد. او هيچ وقت به پدرش نزديك نبود و فقط بخاطر احترام گذاردن به خانواده اش در مراسم تدفين شركت كرد. مايكل سوانگو در سال ۱۹۸۲ از دانشگاه فارغ التحصيل شد . مدير بيمارستانى كه وى در آنجاكار مى كرد، متوجه شد او ترجيح مى دهد بيشتر در آمبولانس باشد. بنابراين او را زيرنظر گرفت. يك روز كه سوانگو در حال ويزيت بيماران بود، رئيس وى دكتر كتلين اوكونر متوجه سوانگو شد كه بسرعت از اتاقى به اتاقى ديگر مى رفت و وانمود مى كرد در ويزيت بيماران بيش از اندازه سرعت عمل به خرج مى دهد. بنابراين براى كنترل وى و اينكه آيا اصلاً آنها را معاينه كرده است يا خير به بالين بيماران رفت و متوجه شد سوانگو گزارش احوال آنها را بطور كامل نوشته است. دكتر كونر دو احتمال مى داد يكى اينكه وى از گزارش قبلى بيمار استفاده كرده است و دوم آنكه سوانگو از خودش چيزهايى ساخته و نوشته است. بيمارستان با تشكيل كميته اى وى را بيرون كرد، سوانگو تا اوايل آوريل ۱۹۸۳ كه مدرك خود را دريافت كند، سابقه بدى در كار از خود به جاى گذاشت. سوانگو در سال ۱۹۸۳ در بيمارستان اوهايو مشغول به كار شد. وى صبح روز ۳۱ ژانويه ۱۹۸۴ وارد اتاق يكى از بيمارانى كه تحت عمل جراحى اعصاب قرار گرفته بود به نام «اوت بريك» شد تا وضعيت وى را كنترل كند. يكى از پرستاران به نام «دبورا كندى» فكر كرد خيلى عجيب است كه پيش از ساعت ۱۰ صبح كه زمان معمول معاينه بيماران است، پزشكى بيمارى را معاينه كند، به بالين بيمار رفت و متوجه شد او كبود شده است. با اعلام خطر «كندى» پزشكان به آنجا شتافتند و «بريك» را به وضعيت عادى برگرداندند. اين براى پزشكان جاى سؤال داشت كه چرا چنين اتفاقى براى بيمار رخ داده است. يك هفته پس از آن يعنى ۶ فوريه پرستارى به نام « آن ريچى» متوجه شد فشار همين بيمار پايين تر از حد نرمال است بنابراين پزشكى را براى معاينه وى فراخواند. سوانگو مجدداً به بالين بيمار رفت. وقتى پرستار احساس كرد پزشك بيش از اندازه در كنار بيمار مانده است، وارد اتاق شد اما سوانگو از او خواست از اتاق خارج شود. «ريچى» پس از آنكه سوانگو آنجا را ترك كرد به بالين بيمار رفت و متوجه شد بيمار كبود شده است. «بريك» با وجود اقدامات اورژانسى فوت كرد. «ريچى» متوجه سوانگو شد كه در تمام مدت در كنار تخت بيمار ايستاده بود و هيچ كارى انجام نمى داد. حدود ۲۴ ساعت بعد ساعت ۹ شب هفتم فوريه «كارولين برى»، دانشجوى پرستارى مشغول كنترل بيماران شد تا ببيند آيا مشكلى دارند يا خير. در همين زمان متوجه سوانگو شد كه در اتاق يكى از بيماران زن در حال تزريق دارويى به بيمار است. سوانگو كه متوجه پرستار شده بود، به او گفت بيمار مشكلى ندارد و سپس خيلى زود آنجا را ترك كرد. چند لحظه بعد آن اتفاق دوباره تكرار شد. بيمار يعنى خانم كوپر شروع به تكان خوردن كرد. معلوم بود نمى تواند نفس بكشد. تعداد زيادى از پرستاران و پزشكان به بالين وى شتافتند. پس از ۱۵ دقيقه عمليات احيا جواب داد و رنگ او به حالت طبيعى برگشت. خانم كوپر كه هنوز نمى توانست صحبت كند با قلم و كاغذى كه يكى از پرستاران به او داد، نوشت: «يك نفر دارويى به سرم تزريق كرد كه قلب و ريه هايم را فلج كرد. نمى توانستم حرف بزنم.» صبح روز بعد وقتى «كوپر» توانست صحبت كند، از او خواستند ظاهر فردى را كه اين كار را انجام داده، توصيف كند. او مشخصات سوانگو را داد. اما با آنكه پرستار نيز او را آنجا ديده بود، سوانگو حضورش را بر سر بالين آن بيمار انكار كرد. از زمان حضور سوانگو به اين بخش از بيمارستان تعداد مرگ هاى غير طبيعى افزايش يافته بود. علاوه بر «روت بريك» شش بيمار ديگر نيز وجود داشتند كه اتفاق مشابهى براى آنان افتاده بود. آنان درست زمانى مرده بودند كه سوانگو در بيمارستان كشيك داشت. يكى از مسؤولان بيمارستان يعنى دكتر «گودمن» شروع به تحقيق كرد و در گام اول به صحبت با كوپر پرداخت و پرونده بيماران فوت شده را بررسى كرد. اما او هرگز با پزشك ها و يا پرستارانى كه به تماس هاى اورژانس پاسخ داده بودند، صحبت نكرد. هرگز با پرستار كندى، برى يا ريچى حرف نزد و سرنگ هايى را كه در دستشويى پيدا شده بود، آزمايش نكرد. رناكوپر كه مشخصات آن فرد را توصيف كرده بود، پس از اين رويداد بسيار ناراحت شد زيرا مسؤولان بيمارستان معتقد بودند حتى مشخصات ظاهرى آن فرد با سوانگو مطابقت نمى كند. در فاصله زمانى ۱۹ تا بيستم فوريه سه بيمار كه وضعيت خوبى داشتند، به طرز مشكوكى مردند. هر سه آنها را سوانگو معاينه كرده بود. در سال ۱۹۸۴ بيمارستان اوهايو در بررسى عادى سوابق كارمندان خود از جمله سوانگو متوجه سوابق بد او و شايعات موجود درباره او شد. اما با وجود آن سوانگو باز هم خوش شانسى آورد و مسؤولان بيمارستان به وى اجازه كار در بخش ديگرى از بيمارستان را دادند اين مسأله باعث خشم و يا شايد هم ترس او شد. زيرا پس از آن به كوئيسنى در ايلونيوس رفت. او در آنجا در بيمارستانى مشغول به كار شد كه مسؤولان آن چيزى از سابقه وى نمى دانستند و گمان مى كردند فرد با سابقه اى را استخدام كرده اند. اما چيزى نگذشت كه مرگ هاى مشكوك در آنجا نيز شروع شد. همكاران وى كه به سوانگو شك كرده بودند، او را زير نظر گرفتند. سوانگو كه متوجه اين موضوع شده بود، يكباره ناپديد شد هيچ كس نمى دانست وى فرار كرده و يا خودش را كشته است. اما اينبار FBI به دنبال او بود. * گرگ در لباس ميش سوانگو پيش از پايان سال ۱۹۹۴ به آفريقا رسيد. در آنجا هيچ كس از سابقه وى خبر نداشت و مى توانست به راحتى جنايت كند. مسؤولان بيمارستان از او استقبال كردند چون كمتر پزشك آمريكايى بود كه براى طبابت به چنين جايى سفر كند، اما او به آنان گفت مى خواهد به سياهپوستان كمك كند. پس از پيش آمدن مرگ هاى مشكوك در بيمارستان لوتران او از زامبيا به اروپا رفت و سپس به آمريكا بازگشت. از آنجا كه تمام پروازها به آمريكا كنترل مى شد، وى ۲۷ ژوئن ۱۹۹۷ در فرودگاه شيكاگو دستگير و به او تفهيم اتهام شد: قتل و تجويز بدون مجوز دارو. او از شيكاگو تا دادگاه وى در نيويورك توسط پليس همراهى شد. * كشتار براى لذت دادگاه وى در دوازدهم جولاى ۱۹۹۸ شروع شد. او با وجود مداركى كه از جناياتش در نقاط مختلف دنيا به دست آمده بود و شكاياتى كه از وى مى شد، گناهكار شناخته شد. وقتى از وى پرسيدند چرا مرتكب اين قتل ها مى شده به راحتى گفت چون از اين كار لذت مى برده است. سوانگو بالاخره در سال ۲۰۰۰ به جرم ارتكاب قتل عمد بيماران به حبس ابد بدون بخشش محكوم شد. حكمى كه بالاترين حكم در چنين مواردى در اين ايالت است. اما هنوز جاى سؤال براى همه باقى مانده بود كه چگونه يك پزشك مى تواند از علم خود در جهت از بين بردن انسان ها استفاده كند. آيا تنها براى لذت بردن آنها را مى كشته است؟
|
|
|
|
|
دستگيرى دختر فرارى
به خاطر قتل پسر ۲۳ ساله
|
|
|
گروه حوادث: دو دختر فرارى در جنايتى كه طى آن پسر دوچرخه سوارى با ضربه اى مرگبار به قلبش از پاى درآمده است، مجرم شناخته شدند. اين دو دختر فرارى در تجسس هاى جنايى مأموران آگاهى كرج ادعا كرده اند، قربانى مزاحم خيابانى آنان بود و براى انتقامگيرى با چاقو به وى حمله كرده اند.بنا به اين گزارش، ساعت ۱۳ ظهر نهم اسفندماه سال جارى مأموران كلانترى ۲۲ مهرشهر در جريان درگيرى مرگبارى قرار گرفتند كه در آن پسر ۲۳ ساله اى به نام «يوسف باقرى» وقتى در حال دوچرخه سوارى در اخترآباد مهرشهر بود، با اصابت چاقويى نيمه جان به بيمارستان انتقال يافته است. وقتى تيم تجسس كارآگاهان اطلاع يافت كه جوان دوچرخه سوار على رغم تلاش جراحان بيمارستان شهيد مدنى كرج روى تخت درمان جان باخته است، براى رديابى عاملان جنايت اقدامات ويژه اى در دستور كار قرار داد و توانست دو دختر جوان را كه در قتلگاه «يوسف» بودند، شناسايى كند. اين دو دختر ابتدا ادعا كردند شاهد جنايت بوده اند و قاتل را پسرى با نام «روزبه» معرفى كردند كه فرار كرده است. اين دو شاهد با دستور بازپرس محسن على اشرف رئيس شعبه بيستم دادسراى امور جنايى كرج در اختيار مأموران دايره ويژه قتل آگاهى كرج قرار گرفتند و در تناقض گويى بسيار سعى كردند مسير تحقيقات كارآگاهان را منحرف كنند. اين دو دختر ۱۶ و ۱۵ ساله كه مهاباد و سميه نام دارند، ابتدا ادعا كردند براى خريد نان از خانه شان خارج شده اند و چون پسران زيادى براى آنان مزاحمت ايجاد مى كردند، براى رهايى از دست آنان به دو پسر موتورسوار اعتماد كرده و خواسته اند آنان را با موتوسيكلت به در خانه هايشان برسانند. دو دختر جوان گفتند كه يكى از موتورسواران وقتى پسر دوچرخه سوار براى ما مزاحمت ايجاد كرد، در هواخواهى از ما به سمت وى حمله برد و چاقويى به سينه اش زد. كارآگاهان به رديابى پسر موتورسوار كه ۱۹ ساله بود، پرداختند و با دستگيرى وى، وقتى «روزبه» و دو دختر روبروى يكديگر قرار گرفتند، پرده از راز جنايت برداشته شد. «مهاباد» معروف به «نازنين» وقتى ديد چاره اى جز حقيقت گويى ندارد، در بازجويى هاى پليسى و قضايى گفت: مدتى پيش از سوى راننده ۲۰ ساله خودرويى اغفال شدم. شكايتى كه نزد كلانترى طرح كردم، به جايى نرسيد. آنان خواستند در دادسرا شكايت كنم. به خاطر ترس از چهار برادرم حتى نتوانستم ماجرا را به پنج خواهر و مادرم بگويم، روحيه ام به هم ريخته بود، نمى توانستم در خانه بمانم. به خاطر همين فرارى شدم. چند روزى خودم را در حمام خانه زن برادرم پنهان كردم كه زياد طول نكشيد و مجبور شدم در خيابانها سرگردان باشم. وقتى از خانه فرارى شدم، ۴۵ روزى در بيرون از خانه با دختران فرارى ديگرى پاتوق مى كرديم، شبها را در خانه هاى افاغنه در آق تپه و سهرابيه مى گذرانديم تا اينكه از ۶ روز پيش «سميه» كه برادرزاده ام است نيز از خانه فرار كرد.» وى افزود: «سميه» از كودكى وقتى مادرش از برادرم طلاق گرفت با يكى از برادرانم و پدرش زندگى مى كرد تا اينكه به خاطر مزاحمت تلفنى با زن عمويش دعوا كرده است و با كتك زدن برادرم از خانه فرار كرده است.» «نازنين» درحالى كه پشيمان بود، گفت: «غروب ها با دختران فرارى ديگرى در گروههاى سه نفره پسران را اغفال مى كرديم و به محله هاى خلوت مى كشانديم و با تهديد چاقو از آنان اخاذى مى كرديم، از نظر مالى وضعيت خوبى داشتيم تا جايى كه وقتى جنايت رخ داد، يك ميليون تومان طلا همراهم بود. روز قتل، من سوار بر موتوسيكلت روزبه بودم و «سميه» سوار موتوسيكلت پسر ديگرى به نام «حميد» از كيانمهر به سمت اخترآباد در حركت بوديم كه يك پسر دوچرخه سوارى براى ما ايجاد مزاحمت كرد. سميه به سمت او سنگى پرتاب كرد، من نيز چاقوى ضامن دارى را كه هميشه همراهم بود، به دست گرفتم و به سمت قربانى حمله كردم.» وى افزود: «يكى از ضربه ها به كتف و ديگرى را به سينه اش زدم. وقتى پسر دوچرخه سوار روى زمين افتاد، همه فرار كردند جز من و برادرزاده ام كه بالاى سر جسد مانديم.»با اين اعترافات كه از سوى «سميه» و شاهدان ديگر جنايت تأييد شد كارآگاهان با راهنمايى «نازنين» چاقوى خون آلود را از حياط خانه اى در نزديكى محل جنايت به دست آوردند. بنابه گزارش خبرنگار ما، با دستور بازپرس على اشرف اين عمه و برادرزاده فرارى از خانه به اتهام قتل عمدى و معاونت در جنايت و «روزبه» نيز به اتهام رابطه پنهانى با دختران فرارى بازداشت شدند و براى روشن شدن جزئيات اين جنايت از سوى كارآگاهان كرج تحت تحقيق قرار گرفته اند.
|
|
|
|
|
رؤياى پولدار شدن
گروه حوادث: كرج ـ خبرنگار «ايران»: دختر جوانى كه براى رسيدن به آرزوهايش و يك زندگى در آسايش و رفاه با مردى كه ۳۰ سال از خودش بزرگتر بود ، ازدواج كرده بود ، به بن بست رسيد . اين زن جوان در حالى كه به شدت ناراحت بود ، در برابر قاضى اكبر طالبى رئيس شعبه ۱۷ مجتمع قضايى خانواده كرج ايستاد و در مورد علت درخواست خود گفت: با مردى آشنا شده بودم كه مى دانستم ۳۰ سال از من بزرگتر است و صاحب چند فرزند است كه من حتى از آخرين فرزندش هم كم سن و سالتر بودم. مدتى بعد از اين آشنايى بود كه به من پيشنهاد ازدواج داد. اين مسأله را با خانواده ام مطرح كردم ولى والدين ام به خصوص پدرم كه فردى فرهنگى بود به شدت با اين ازدواج مخالفت كرد . من كه در تمام اين سالها از زندگى متوسط و درآمد كم پدرم خسته شده بودم در برابر مخالفت پدرم ايستادم زيرا اين مرد با اينكه ۳۰ سال از من بزرگتر بود از نظر مالى وضعيت خيلى خوبى داشت و به من هم قول داده بود كه شرايط خوبى را در زندگى برايم فراهم سازد . وى افزود : به اميد داشتن خانه مستقل ، خودرو و يك زندگى اشرافى بالاخره موفق شدم با او ازدواج كنم. خودم را شاهزاده اى مى ديدم كه يك زندگى بسيار مجلل دارد . خردادماه سال ۸۰ بود كه با ۴۰۰ سكه بهار آزادى به عقد او درآمدم و همسر قانونى اش شدم. هر روز كه مى گذشت خودم را نزديكتر به كاخ آرزوهايم مى ديدم. او نيز در اين مدت بر تعداد قول هايش اضافه كرده بود ولى پس از مدت كوتاهى از زندگى مشتركمان بود كه متوجه شدم او به قول هايش عمل نمى كند و با بهانه هايى كه مى آورد مرا متقاعد مى كرد . اين زن اضافه كرد: بعد از سه سال زندگى مشترك صاحب فرزندى از او شدم ولى شوهرم نه تنها به تعهداتش نسبت به من بى توجه بود بلكه به فرزندمان هم توجه نداشت و ندارد . حالا بعد از اين مدت مى بينم جوانى ام را در كنار مردى كه ۳۰ سال از من بزرگتر است بيهوده از دست داده ام و به هيچ چيز هم نرسيده ام . براى اينكه بتوانم او را تحت فشار قرار دهم تصميم گرفته ام مهريه ام را به اجرا بگذارم. مى خواهم با اين كار به او يادآورى روزهاى گذشته را بكنم. شايد او به تعهداتش عمل كند . قاضى طالبى پس از درخواست اين زن شوهرش را به دادگاه احضار كرد و به خبرنگار ما گفت: مهريه حق قانونى زن است و مى تواند آن را مطالبه كند ولى آنچه مشخص است اين مسأله است كه اين زوج با ۳۰ سال تفاوت سنى از نظر فكرى و روحى با هم سازگارى ندارند و به نظر مى رسد كه حتى اگر مرد به وعده هايش هم عمل مى كرد ، بازهم زندگى اين زوج به بن بست مى رسيد زيرا مسائل مادى هيچگاه نتوانسته است باعث ايجاد پيوند عاطفى محكمى بين دو نفر شود .
|
|
|
|
|
از سوى ۵ قاضى دادگاه كيفرى استان تهران صورت گرفت
محاكمه عامل جنايت فلكه مادر
گروه حوادث: عامل جنايت فلكه مادر كه در آن پسر جوانى با ضربات چاقو از پاى درآمده است ازسوى قضات دادگاه كيفرى استان تهران محاكمه شد. اين جنايت، ساعت يك بامداد۷ اسفندماه سال ۸۲ در فلكه مادر خيابان پيروزى رخ داد و در آن پسرى ۲۴ ساله معروف به «امير» به خاطر كينه اى كه از جوان ۲۶ ساله اى داشت او را با ضربات چاقو به قتل رساند. عامل جنايت فلكه مادر كه بعد از مرگ «مرتضى فدايى» فرارى شده بود در حالى كه با شناسنامه جعلى به يكى از هتل هاى شهر آبادان پناه برده بود روز ۳۰ فروردين ماه سال ۸۳ دستگير شد و صبح ديروز چهارشنبه - ۱۲ اسفندماه - در برابر ۵ قاضى قرار گرفت. اين جوان وقتى معاون دادستان و پدر و مادر قربانى درخواست قصاص نفس - اعدام - وى را مطرح كردند در برابر قاضى ياورزاده رئيس شعبه ۷۴ دادگاه كيفرى استان تهران و چهار قاضى مستشار - حسينى كوه كمره اى، سبزوارى، رحيمى و باقرى - قرار گرفت و جزئيات قتل را به گردن گرفت.
|
|
|
|
|
محكوميت ۱۱۰ سردفتر و دفتريار اسناد رسمى
بيش از ۱۱۰ تن از سردفتران و دفترياران اسناد رسمى و سردفتران ازدواج و طلاق در نيمه دوم سال جارى به مجازات انتظامى محكوم شده اند. به گزارش روابط عمومى سازمان ثبت اسناد و املاك كشور، در سه ماهه پاييز امسال ۷۴ نفر سردفتر و دفتريار اسناد رسمى و سردفتر ازدواج و طلاق بر اساس آراى دادگاه بدوى انتظامى و تأييد دادگاه بدوى تجديدنظر به مجازاتهاى انتظامى محكوم شدند. از اين تعداد ۴۸ نفر سردفتر اسناد رسمى، ۲۲ نفر سردفتر ازدواج و طلاق و چهار نفر دفتريار اسناد رسمى بوده اند كه بر حسب مورد به سلب صلاحيت، دو ماه تا دو سال انفصال موقت، ۲۰۰ هزار تا يك ميليون ريال جزاى نقدى و توبيخ كتبى با درج در پرونده محكوم شده اند. در سه ماهه زمستان (از آغاز دى ماه تا دهم اسفند) نيز ۳۷ نفر از سردفتران و دفترياران اسناد رسمى و سردفتران ازدواج و طلاق از سوى دادگاه انتظامى محكوم شده اند. بر اساس احكام صادره از سوى دادگاه انتظامى، سردفتران و دفترياران در زمستان نيز چند نفر از متخلفان به انفصال دائم و موقت و جزاى نقدى محكوم شده اند. محكومان سه ماهه آخر سال ۱۳۸۳ (تا دهم اسفند) شامل ۲۲ سردفتر اسناد رسمى، ۱۱ نفر سردفتر ازدواج و طلاق و ۴ نفر دفتريار اسناد رسمى بوده اند.
|
|
|
|
|
ازسوى پليس صورت گرفت
ابهام زدايى ماجراى قتل در جاده بيابانى
گروه حوادث: پليس در جريان تجسس براى ابهام زدايى از قتل درجاده بيابانى فاش كرد؛ انگيزه عاملان جنايت تنها سرقت بود و دختر تيرانداز هيچ شناختى از قربانى نداشت. اين دختر، در روزهاى نخست ادعا كرده بود عبدالرضا جركانى را از قبل مى شناخت. بنا به اين گزارش، روز ۱۸ ارديبهشت ماه سال جارى عبدالرضا وقتى براى خريد خودرو از خانه خارج شده بود در دام دختر و پسرى افتاد كه براى سرقت او را به قتل رساندند. «اكرم» و «على اكبر» روزهاى نخست براى انحراف مسير تحقيقات ادعاهاى دروغى را بيان كردند تا اينكه در تجسس هاى ويژه كارآگاهان و قاضى دادگسترى ملارد فاش كردند «عبدالرضا» را تا روز جنايت نمى شناختند و اين قربانى در جريان سرقت به قتل رسيده است و هيچ ارتباطى با دختر تيرانداز نداشته است.كارآگاهان باتوجه به اينكه «اكرم» اين داستان خيالى را ساخته بود و با در نظر گرفتن اينكه «عبدالرضا» بخاطر عدم شناخت روى دختر و پسر همراه آنان براى خريد خودرو رفته است توانستند اين ابهام را در پرونده قتل جاده بيابانى فاش كنند.
|
|
|
|
|
قصاص براى عاملان قتل زن تنها
|
|
|
گروه حوادث: عاملان جنايت آپارتمان شماره ۱۱۷ غرب تهران كه در آن زن تنهايى به قتل رسيده بود، به قصاص محكوم شدند. راز اين جنايت شامگاه ۲۳ اسفندماه سال ۷۹ وقتى پسر جوانى به آپارتمان محل سكونت مادرش در بلوار شهداى صادقيه رفت و با پيكر بى جان وى روبرو شد، فاش شد. دقايقى بعد با تماس اين جوان اكيپى از مأموران كلانترى ۱۱۸ ستارخان با حضور در محل جنايت به بررسى آثار و نشانه هاى برجاى مانده پرداختند. جسد زن ۴۸ ساله در حالى كه دست و پا و دهانش با چسب بسته شده بود در داخل حمام آپارتمانش پيدا شد. از آنجايى كه هيچ نشانه اى از درگيرى در محل جنايت وجود نداشت كارآگاهان احتمال دادند كه عاملان جنايت از قبل با قربانى خود آشنايى داشته اند. از سوى ديگر در تجسس هاى پليس مشخص شد كه مقدارى پول و جواهرات و اشياى با ارزش موجود در آپارتمان به سرقت رفته است.در همين راستا مشخص شد از مدتى قبل دو مرد به آپارتمان او رفت و آمد داشته و از يك هفته قبل از پيدا شدن جسد كسى آنها را نديده است.دو مرد ناشناس سرانجام پس از گذشت يك ماه از پيداشدن جسد در شهرستان «آوج» از استان همدان رديابى و بازداشت شدند.محمد ۲۳ ساله و حميد ۴۹ ساله در جريان بازجويى هاى پليس ضمن به گردن گرفتن قتل زن تنها انگيزه خود را سرقت طلا و جواهرات او اعلام كردند. آن دو ادعا كردند: هنگامى كه اين زن به همدان آمده بود به تصور آنكه او زن ثروتمندى است با او آشنا شده و طرح سرقت از خانه اش را كشيديم. قاضى محمد سلطان همت يار - رئيس شعبه ۱۱۵۶ دادگاه جزايى تهران - پس از برگزارى چند جلسه محاكمه باتوجه به اعترافات متهمان، تحقيقات پليس و درخواست اولياى دم حكم قصاص آنان را صادر كرد. حكم صادره پس از بررسى از سوى قضات شعبه ۴۰ ديوان عالى كشور مورد تأييد قرار گرفته و پرونده براى اجراى احكام دادسراى جنايى تهران فرستاده شد.
|
|
|
|