پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۱ محرم ۱۴۲۶
Thu, Mar 3, 2005
ويژه ۲
۳۰۷۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
جوانان و طبيعت
حرف دل
چقدر دوست داشتم جاى تو بودم، جاى تويى كه هر روز اونو مى بينى. آره با تو هستم، شايد مسخره به نظر بياد كه بخوام جاى يه صندلى توى يه كتابخانه باشم. ولى دلم مى خواد، تو هر روز منتظر مى موندى تا ظهر كه سر و كله اش پيدا بشه. بياد و آروم وسايلشو بذاره رو ميز و بنشينه روبروى تو. او كتاب هاى چند هزار صفحه اى رو باز كنه و هى بخونه، تو همه برنامه اونو مى دونى حتى اينكه كى پا مى شه و مى ره كه استراحت كنه و احياناً سيگارى هم بكشه، با كى حرف بزنه و راجع به كدوم درسى و كتاب، مى دونى كى دوباره بر مى گرده و شروع مى كنه، تو خوب مى دونى چه وقت هايى خوابش مى گيره، حتى مى دونى كه چه شكلى روى صندلى خوابش مى بره، تو همه دوستاشو مى شناسى، تو...
اون با تو زندگى مى كنه نه با من، تو خوب تر از من مى دونى كه اصلاًبه من فكر نمى كنه، آخه وقتشو نداره، نبايد ازش انتظار داشته باشم، اون توى افكار و كتاب هاى خودش غرق شده، تو چه صميمانه هر روز از ساعت ۱ به بعد در انتظارش مى شينى، نگرانى، نكنه كسى بياد و جاشو بگيره، دوست داشتم جاى تو بودم و مى تونستم هر روز ببينمش، هر روز دلواپسى هاشو در كنار خنده ها و شوخى  هاش شاهد باشم.
اصلاً مى خنده هنوز؟ اصلاً پيش مى آد اون چشمهاى متفكرش از ته ته دل بخندن؟ با دوستاش چطورى رفتار مى كنه؟ حال بچه هايى رو كه چند وقته نديده از بقيه مى پرسه؟ همه اينها رو مى پرسم تا شايد يه ردپايى از خودم توى اون ته ته ذهنش پيدا كنم. به هر حال مى دونم كه روزى مى رسه كه اگه دم كتابخانه هم بيام بايد از پشت پنجره ها نگاهش كنم و تو هم منو ببينى و برام از سر غرور و پز لبخند آرومى بزنى، تو منو مى بينى ولى اون همچنان سرش پايينه و روى كتاباشه.ولى همينم براى من غنيمته كه از دور بدون اينكه منو ببينه، ببينمش و ته دلم بلرزه براش، كاشكى من جاى تو، صندلى توى كتابخانه بودم.
سايه آسمانى

فرياد...
نمى دانم چرا چندى ست، بى وقفه
دلم دربارگاه سينه مى لرزد
چه حالى در ميان چشم من پيداست
كه پيش روى من آئينه مى لرزد
نمى دانم چرا چندى ست، دستانم
پر از سرماى سوزان  زمستانى ست
نمى دانم چرا ژرفاى احساسم
پر از اندوه و حسرت هاى پنهانى ست
به شب ها خواب بر چشمم نمى بارد
و تا صبح از شرار غصه مى سوزم
نگاه اشك ريز و غرق رازم را
به چشم ساكت ديوار مى دوزم
مرا اى كوچه هاى سرد،دريابيد
نم خاكسترى، در پيشگاه باد
منم افسانه اى از دهن ها رفته
منم ته مانده خاموش يك فرياد
معصومه رضايى زاده (خاكستر)
از كتاب در امتداد سكوت

سوز دل...!
در غروبى تلخ و شوم، در غبار آلود، بهمنى، مغموم و سرد،
در حضور دلواپس و بى باور سرخ گلان آسمان،
ديدى چه شد؟! آمد به سر؟!
رفت آن پدر!! آن همنفس، ياران عشق،
شكوفه هاى مهر را او عصيان،
تكيه گاه، دل ناگران، داغى بزد او بر جگر، آن تاج سر، آن تاج سر!
افسوس و درد، محفل راز و نياز، ماه و مراد،
از هم گسست، به سوگ نشست،
در غم پژمردن آن نازنين، بركت، آن دلنشين، رادمرد!
آخرالامر، از پس لختى درنگ، بهت زده، گيج و منگ،
بى اختيار، محزون دلم، كردش صدا، گريه را! آن هميشه مونس و همراه را!
پس به گريه گفتمش: «اى شمع زيباى وجود، آتش زدى بر تار و پود!
اى مهربان، رفتى از اين محنت سرا، تو عاقبت،
اما دريغ، دنيا سبد از آرزو، آرزوهاى به حق و چيدنى!
نزديك نه دور، اى واى اسف، بنهاده شد، در قلب گور، بى هيچ سرور!
بس چه زود، اى آرام دل، ساختنى كاشانه را، دلتنگ خويش!
خانه را ماتم سرا، ويران خويش! بارى ولى دردى هنوز، هر لحظه مى سوزد مرا،
بى جواب، پرسشى، پيوسته مى آزارد مرا، شمع آجين مى كند، هر دم مرا،
دارم گله، آخر چرا، هنگامه تلخ وداع، آن ملتجاى دلگشا،
گوشه چشمى نظر، حتى نكرد، آن هم به ما،
دلشدگان سينه چاك، دلخون شده، سوته دلان بى پناه!
پر كشيد از سوى ما، بى اعتنا، چونان سبكبالان مهر، سوى دوست!
ما شديم، تنها، رها، بى شرو شور، در هزار تويى كور!
آن صميمى، آن نجيب، سرو سهى،
وانهادمان مدام، در تنگ، حصار قيرگون سخت شب،
با خود نبرد، سوى نور، ما را گذاشت،  در دل گداز، حسرتى بى انتها،
آن عشق ما، مهر ما، آن بى وفا...!
محمدرضا شريفى صادقى
جوانان و طبيعت
درختان ايستاده مى ميرند
203316.jpg
سميرا محمدى نيا
توى تنهايى يك دشت بزرگ ‎/ كه مثل غربت شب بى انتهاست.
يك درخت تن سياه سربلند
آخرين درخت سبز سر ماست
رو تنش زخمه ولى زخم تبر ‎/ نه يك قلب تير خورده نه يك اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست‎/ كندوى پاك دخيله و طلسم
چه پرنده ها كه تو جاده كوچ ‎/ مهمون سفره سبز اون شدن
چه مسافرا كه زير چتر اون ‎/ به تن خستگى شون تبر زدن
تا يه روز تو اومدى بى خستگى ‎/ با يك خورجين قديمى قشنگ
با تو نه سبزه نه آيينه بود نه آب ‎/ يه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور ‎/ كه سرش داره به خورشيد مى رسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر ‎/ كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صداى سبز خاك سربى ام ‎/ صدايى كه حنجره اش رو به خداست
صدايى كه توى بهت شب دشت‎/ نعره اى نيست ولى اوج يك صداست
رقص دستت نرفت از تبر بدست‎/ با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بود نه‎/ توى ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه ها ‎/ كومه هاى بى امون تبره
تبرى كه دشمن هميشه ‎/ اين درخت محكم و تناوره
من به فكر خستگى هاى پر پرنده هام‎/ تو بزن تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام ‎/ آخرين ضربه رو محكمتر بزن

اين را مى دانم كه همه ما درختها را دوست داريم. و همه مان هم در كتاب علوم دوم دبستان درباره فوايد درختان زياد خوانده ايم و مى دانيم مثلاً آفتاب گرم تابستان زير سايه خنك درختها، چقدر مطبوع و دوست داشتنى است. و يا وقتى بزرگتر شديم، فهميديم درختها ريه هاى زمين هستند و زمانى هم كه معنى واژه فتوسنتز را ياد گرفتيم، دانستيم، اكسيژنى كه هر روز تنفس مى كنيم ساخته و پرداخته همان درختها است. اما يك چيز را نمى دانم، مثلاً نمى دانم جايگاه درخت در زندگى روزمره ما جوانترها كجاست يا مثلاً به اين موجودى كه هر روز در راه مدرسه، دانشگاه و كار مى بينيم، چقدر فكر مى كنيم و...
نيمه هاى اسفند كه مى شود، يعنى درست زمانى كه به قول كشاورزان، زمين نفس مى كشد، اسم درخت و درختكارى براى يكى دو روز ورد زبان رسانه ها است. دقيقاً توى همين روزها است كه درختها مهم مى شوند و...
حالا اين شما و اين هم يك گزارش از حضور درختان در روزمرگى هايتان...
احوالپرسى هر روزه با درختها
اينجا دانشكده منابع طبيعى دانشگاه تهران است. بچه هايى كه توى اين دانشكده درس مى خوانند صددرصد عاشق درخت و گل و گياه هستند. مريم دانشجوى همين جا است. محيط زيست مى خواند. او قبل از اينكه وارد دانشگاه هم بشود بخشى از اوقات روزانه اش را با درخت و گل و گياه مى گذرانده. آب دادن باغچه حياطشان با او است: «من از اين كار واقعاً لذت مى برم، موقع  آب دادن، با درختها حرف مى زنم، حال و احوال مى كنم انگار عضوى از خانواده ام هستند.» اما مريم هيچ دليلى براى اين ارتباط ندارد. يعنى هر چقدر مى كند نمى داند چرا درختها را دوست دارد: «البته به لحاظ علمى مى دانم كه درختها خيلى فايده دارند و از اين حرفها اما من قبل از اينكه وارد دانشگاه هم بشوم، آنها را دوست داشتم. به هر حال دليلش را نمى دانم.»
آنها ايستاده مى ميرند...
حرفهاى مجيد اما از جنس ديگرى است. او نه به لحاظ علمى آشنايى زيادى با گل و درخت و... دارد و نه خيلى وقتش را در طبيعت مى گذراند. مجيد يك جور ديگرى از درختها خوشش مى آيد: «راستش هر وقت حرف درخت مى شود، ياد اين شعر مى افتم «درختها ايستاده مى ميرند». نمى دانم ولى يكجور حس مقاومت و سربلندى به من دست مى دهد. يا شايد هم به ادامه زندگى اميدوار مى شوم.» شايد جالب باشد بدانيد مجيد تا به حال به هيچ درختى يا به هيچ گلى آب نداده... :«خب ما نه حياط داريم و نه توى ساختمانمان گل و گياه...».
درخت يا آدم؛ چه فرقى مى كند؟
«به نظر شما درختها با آدمها چه فرقى دارند؟» اين سؤال را سارا در جواب سؤال من مى پرسد. براى سارا همانقدر كه يك آدم اهميت دارد، درخت هم مهم است. «موجود زنده، موجود زنده است و نيازهاى خاص خودش را دارد، حالا مى خواهد آدم باشد يا درخت يا حيوان، همه اشان را خدا  آفريده...». به همين خاطر هم سارا ۱۵ اسفند هر سال همراه با گروهى از دوستانش در يك NGO با هم آشنا شده اند، راهى مناطقى مى شود كه براى درختكارى آماده شده است.
درخت؛ آفرينش
براى نسيم اما درخت يادآور يك خاطره است. يك خاطره خيلى خيلى جالب. راستش نسيم در كودكى جوجه اى داشته كه مى ميرد. او جوجه اش را پاى درخت گلابى حياطشان كه اصلاً ميوه نمى داده، خاك مى كند. با همان آداب و مراسمى كه اغلب ما در كودكى براى پرنده ها و ماهى هاى مرده مان اجرا مى كنيم از سال بعد آن درخت شروع مى كند به ميوه دادن. نسيم وقتى اين جريان را تعريف مى كند، به چشمهايش نم مى نشيند: «از آن روز به بعد درخت براى من نماد آفرينش شد، يكجور زندگى دوباره و...».
درخت در ادبيات
نمى دانم چقدر به حضور درخت در داستانها و رمانها توجه كرده ايد؟ اما اگر كتاب انجير معابد مرحوم احمد محمود را خوانده باشيد، حتماً يادتان مى افتد كه تمام جريانات آن داستان حول و حوش يك درخت مى گذرد. انجير معابد، نام درختى است كه در تمامى كه در تمامى نواحى جنوب ايران ديده مى شود. اين درخت در داستان احمد محمود براى مردم آن منطقه جنبه تقدس و تبرك پيدا كرده است. زويا پيرزاد نيز در كتاب «چراغها را من خاموش مى كنم» آنجا كه مى خواهد آبادان را توصيف كند، اين شهر را با درختهاى كنارش به ما مى شناساند. درختى كه در سرتاسر كوچه پس كوچه هاى آبادان دهه ۴۰ ديده مى شود.
شايد بد نباشد بدانيم در بسيارى از كشورهاى اروپايى و آمريكايى، با تولد هر نوزاد، شهردارى آن منطقه يا محله، يك درخت را به نام آن نوزاد، نامگذارى مى كند و تمام مسؤوليت نگهدارى و پرورش آن درخت را به عهده آن خانواده مى گذارد و بدين شكل فرهنگ طبيعت دوستى و زندگى با ديگر موجودات زنده  را از همان كودكى به شهروندان خود آموزش مى دهند.
آنچه مسلم است حضور درخت فقط در ادبيات منثور خلاصه نمى شود و همانطور كه مى دانيم بسيارى از شعراى قديمى بارها و بارها در اشعارشان از واژه هايى چون سرو، صنوبر و... استفاده كرده اند، اگر چه شايد به طور خيلى خاص در مورد خود درخت چيزى نسروده باشند. اما در اشعار عاشقانه و غزلهايشان، حتماً قامت معشوق را به سرو و صنوبر تشبيه كرده اند. اما به نظر مى رسد با توجه به فراگير شدن بحث اهميت به طبيعت و اوج گيرى مسأله محيط زيست، ترانه سراهاى امروزى بيشتر به اين موضوع توجه نشان مى دهند. حتماً اين ترانه را شنيده ايد: «دو درخت با نوك خنجر زنده باد درخت نوشتيم» يا «اون درخت تن سپرده به تبر كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم و...» و...
توى تنهايى يك دشت بزرگ ‎/ كه مثل غربت شب بى انتهاست.
يك درخت تن سياه سربلند
آخرين درخت سبز سر ماست
رو تنش زخمه ولى زخم تبر ‎/ نه يك قلب تير خورده نه يك اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست‎/ كندوى پاك دخيله و طلسم
چه پرنده ها كه تو جاده كوچ ‎/ مهمون سفره سبز اون شدن
چه مسافرا كه زير چتر اون ‎/ به تن خستگى شون تبر زدن
تا يه روز تو اومدى بى خستگى ‎/ با يك خورجين قديمى قشنگ
با تو نه سبزه نه آيينه بود نه آب ‎/ يه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور ‎/ كه سرش داره به خورشيد مى رسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر ‎/ كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صداى سبز خاك سربى ام ‎/ صدايى كه حنجره اش رو به خداست
صدايى كه توى بهت شب دشت‎/ نعره اى نيست ولى اوج يك صداست
رقص دستت نرفت از تبر بدست‎/ با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بود نه‎/ توى ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه ها ‎/ كومه هاى بى امون تبره
تبرى كه دشمن هميشه ‎/ اين درخت محكم و تناوره
من به فكر خستگى هاى پر پرنده هام‎/ تو بزن تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام ‎/ آخرين ضربه رو محكمتر بزن
خب از همان اول هم معلوم بود كه همه ما درختها را دوست داريم. حداقل توى حرفهايمان به اين مسأله اشاره مى كنيم. حتى اگر تا به حال به درختى آبى نداده باشيم و از آن هم بعيدتر درختى نكاشته باشيم. اما هنوز هم نمى دانم چرا وقتى از كنار يك درخت رد مى شويم ناخودآگاه دستمان را بلند مى كنيم و يك برگ مى كنيم و با سرانگشتانمان ريزريزش مى  كنيم و مى ريزيم زمين.
هنوز هم نمى دانم چرا وقتى به تنه يك درخت تكيه مى دهيم، بى هيچ حساب و كتابى پوست تن درختها را مى كنيم و با ناخنهايمان روى تن لختشان يادگارى و تصوير قلب پاره پاره مان را مى كشيم. شما مى دانيد چرا؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |