پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۱ محرم ۱۴۲۶
Thu, Mar 3, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۰۷۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
ميزگرد چشم انداز علم و معنويت در هزاره جديد
عبور از بحران معنويت
با نوسازى علم
(بخش دوم و پايانى)
203286.jpg
غلامرضا اعوانى: وقتى درباره معنويت بحث مى كنيم، از معنا
حرف مى زنيم. در حكمت و در اديان، خداوند اصل معناست.
حقيقت معناست. اصلاً خود معناست
203310.jpg
غلامحسين ابراهيمى دينانى: درنيمه دوم قرن بيستم
بسيارى از دانشمندان به سوى معنويت گرايش پيدا كردند
بدون اينكه بخواهند به اديان رسمى ملتزم باشند. از اين جهت معنويت به عنوان اصطلاحى اعم از دين به كار مى رود
203301.jpg
على شريعتمدارى:معتقدم در تجزيه و تحليل اخلاق، علم و فلسفه بايد ابتدا
به تجزيه و تحليل تجربيات انسانها بپردازيم. در تجزيه و تحليل آدمى، مى توانيم مشخص كنيم كه آنچه
به عنوان هنر، علم و اخلاق
به دست آمده محصول عواطف و احساسات است يا محصول فعاليت هاى حسى و ذهنى انسان


دكترعلى شريعتمدارى: مسأله اى كه دكتر داورى مطرح كردند، مسأله حساسى است ابتدا بايد ديد كه فلسفه، علم و هنر در تاريخ بشر چگونه به وجود آمده اند؟ البته دين، حساب جداگانه اى دارد. اما سخن ما بر سر تبيين درست جايگاه علم است. تا قرن نوزدهم اين تصور وجود داشت كه علم، فقط كشف قوانين حاكم بر هستى است؛ قوانينى كه بيانگر رابطه ثابت ميان پديده ها هستند. اما بعد؛ مشخص شد كه نظريات علمى در حال دگرگونى اند. اگر علم تنها كشف اين قوانين ثابت بود، بايد با كشف هر موضوعى، بحث درباره آن نيز به پايان مى  رسيد. اما اين تغيير و تحول نظريات علمى بيان مى كند كه علم، كشف نيست. علم، امرى نسبى و غيرقطعى است كه داراى خصوصياتى است.
معتقدم در تجزيه و تحليل اخلاق، علم و فلسفه بايد ابتدا به تجزيه و تحليل تجربيات انسانها بپردازيم. در تجزيه و تحليل آدمى، مى توانيم تكليف حواس و فعاليت هاى جسمى و تكليف ذهن و فعاليت هاى ذهنى را روشن كنيم و مشخص كنيم كه آنچه به عنوان هنر، علم و اخلاق به دست آمده محصول عواطف و احساسات است يا محصول فعاليت هاى حسى و ذهنى انسان. ما بايد ببينيم چرا بسيارى از انديشمندان به بررسى مسائل و نظريات دينى پرداخته اند؟ آيا قصد آنها اين نبوده است كه چگونگى پيدايش جهان را توضيح دهند؟ مسأله اخلاق هم همين گونه است. يعنى هر دو واقعيتى را بيان مى كنند. البته دو واقعيت متفاوت را. بنابراين صرف اينكه بگوييم مثل هيوم و كنت آنچه كه حواس، براى ما مطرح مى كنند تكليف علم را روشن مى كند و آنچه كه خارج از حوزه حواس ما باشد واقعيت ندارد اصلاً درست نيست.
دكتر غلامحسين ابراهيمى دينانى: موضوع بحث علم و دين و معنويت در قرن بيست و يكم است.
علم و دين را مى توان قرين يكديگر قرار داد و تقابل اين دو را بررسى كرد. اما منظور از معنويت و دين چيست؟ معنويتى كه دين نباشد، كدام است؟ اگر معنويت همان دين است كه مى شود دين و علم. از آن سو اين مطلب جاى بحث دارد كه آيا معنويت بدون دين هم داريم يا نه؟ گويا ارباب مذاهب و آورندگان اديان جايى براى معنويت خارج از قلمرو دين باقى نمى گذارند. آنها مى گويند هر چه معنويت است در اين آيين است كه ما از آن سخن مى گوييم. اسلام وقتى به عنوان يك آيين معنوى به منصه ظهور مى رسد و خود را عرضه مى كند، به شيوه اى خود را معرفى مى كند كه گويى نمى توان اين گمان را طرح كرد كه يك چيز هم يك جاى ديگر است كه معنويت است اما اسلام نيست. در قرن بيست و يكم سرنوشت دين چه وضعى خواهد داشت؟ علم به كجا خواهد رفت؟ و معنويت چه معنايى خواهد يافت؟ اينها پرسش هايى تاريخى هستند. البته آدمى چون خودش تاريخى است حق دارد كه مسأله را تاريخى طرح كند. معمولاً تاريخ را به سه مرحله باستان و قرون وسطى و دوران جديد تقسيم مى كنند. حالا ما نگرانيم كه در قرن بيست و يكم چه جور انسان را خواهيم ديد. آيا تغييرديگرى و جهش تازه اى اتفاق مى افتد و در قرن بيست و يكم، انسان ناگهان ديدش به عالم و آدم عوض مى شود و جهان جديدى به وجود مى آيد؟ كسى نمى داند. بكوشيم اين پرسش را تاريخى ببينيم و با موازين تاريخى پيش بينى كنيم، بايد ديد موازين علمى دراين زمينه تا چه حد مى تواند دستگير باشد.
حالا من از ديد ديگرى مسأله را مطرح مى كنم؛ دين درباره آينده چه فكرمى كند؟ هر دينى، به خصوص دين مقدس اسلام، وقتى كه خودش را به بشريت عرضه مى كند، درواقع به پيروان خود جهان بينى تازه اى مى دهد.
متدينين يك جهان بينى خاص و معين دارند. جهان را از ديدگاه دينى مى نگرند و يك نوع معرفت ويژه نسبت به حال آدم و عالم پيدامى كنند وبا توجه به دين به معرفتى متفاوت دست مى يابند. دين مدعى است كه معرفت نهايى را براى بشر مى آورد. همچنين مدعى است كه آنچه كه آمده است، كامل است. دين زندگى و معرفت است و به آدمى همه چيز مى بخشد، دنيا و آخرت و معرفت و ايدئولوژى و نوعى تفكرمى دهد.
به عبارت ديگر قرآن به عنوان يك متن الهى و آسمانى كامل است. نقصان درآن راهى ندارد. تاريخ به عنوان وقايع و وحوادث ناقص است و هرلحظه ممكن است، وقايع ديگرى پيش بيايد.
البته تاريخ ويژگى دارد كه ضمن ناقص بودن، گشوده است. يعنى حيطه اش باز است. اما كامل بودن دين يعنى چه؟ يعنى لبريز است و جاى خالى ندارد. آيا ميان اين دو نوع تفكر تعارضى هست؟ علمى، فلسفى و تاريخى يا دينى فكركنيد. پيروان اديان مى گويند ما كامليم. البته خيلى اتفاقات ممكن است براى آدم متدين روى دهد ولى تفسير همه اينها را به دين بازمى گرداند و در قلمرو دين اتفاق مى افتد. اسلام كامل است. ولى ما چقدر كامل هستيم؟ بشريت قرن بيستم چقدر كامل است كه آن را دريافت كند؟ از اينجا مى شود به مطلب مهمى دست يافت. وقتى ما مى گوييم اسلام كامل است در همه ابعاد كامل است. يعنى انسان را در همه ظرفيتش ارضا و اشباع مى كند. يعنى هم زندگى ظاهرى را و هم زندگى باطنى را. هم دنيا را و هم آخرت را، يعنى باطن آدمى هم ارضا و هم كامل مى شود. پس اسلام و قرآن به عنوان متنى اسلامى ظاهرى دارد و باطنى. چه بسا در قرن هاى آينده، يا همين قرن بيست و يكم ميلادى ما قدرى بيشتر به باطن انسان نزديك شويم.
از اينجاست كه بايد باب تأويل گشوده شود. باتوجه به اين مقدمات بايد بررسى كرد كه با يارى تأويل مى توان دريافت كه در قرن بيست و يكم چه اتفاقى مى افتد. من نمى توانم با موازين تاريخى بگويم چه اتفاقى مى افتد. ولى مى دانم هر اتفاقى كه بيفتد ما توان پذيرش و تأويل آن را داريم. يعنى در واقع اسلام توانش را دارد.
البته اين يك اميد است و من نمى گويم كه در قرن بيست و يكم انسان حتماً به سوى باطن مى رود.
اگر انسان به سمت باطن برود به خيلى چيزها دست مى يابد و آن وقت به چيزهايى دست پيدامى كند، كه آن تعارض پيشين را ندارد يعنى همه آنها در دين هست، با اين ديد ديگر چيزى خارج از دين نيست. اما اگر اين ديد نباشد آن تعارض به قوت خود باقى خواهدماند. يعنى نمى توانيم منتظر چيزى باشيم و بايد بگوييم همه چيز تمام شده است.
نكته اى كه ممكن است دراينجا طرح شود اين است كه چرا معنويت قرين دين آمده است. اين مسأله بر سر اصطلاح است.
درنيمه دوم قرن بيستم، بسيارى از دانشمندان به سوى معنويت گرايش پيدا كردند بدون اينكه بخواهند به اديان رسمى ملتزم باشند. از اين جهت معنويت به عنوان اصطلاحى اعم از دين به كار مى رود.
نكته دوم اين است كه براى جوامع علمى اواخر قرن نوزدهم مسلم به نظر مى رسيدكه پايان دين در قرن بيستم است اما به هيچ روى به چنين چشم اندازى نرسيديم. آنچه كه در سى سال آخر قرن بيستم روى داد دورنماى ديگرى را نشان مى دهد و بنابراين يكى از مسائلى كه مطرح مى شود، همين دورنما است.
دكترغلامرضا اعوانى: چارچوب بحث ما بحران معنويت در دوران جديد خواهد بود و مى كوشيم در ضمن طرح مسأله بحران معنويت در دوران جديد، به اين سؤال پاسخ دهيم كه وضع دين و فلسفه و معنويت در دوره جديد چگونه خواهدشد.
اساساً معنويت چيست؟ معنويت چه ارتباطى با انسان دارد؟ ما از لفظ معنويت چه اراده مى كنيم؟ وقتى درباره چيزى سؤال مى شودو مورد سؤال قرار مى گيرد، خود بهترين دليل بحران است.
معنويت با روح انسان ارتباط دارد نه با روح حيوان، نه با روح نبات. نبات هم شايد معنايى را با تسامح در كاربرد واژه درك كند و شايد حيوان هم. اما معناى مطلق و معناى حقيقى شأن انسان است و بس. انسان مى تواند انسان معنوى باشد و مى تواند انسان معنوى نباشد. از اين معنويت مى توانيم به روحانيت هم تعبير كنيم براى اينكه آن بعد وجود انسان كه ادراك معنا مى كند، جان اوست. جان انسانى مدرك معانى است. بنابراين روحانيت نه به معناى اصطلاحى كلمه، به معناى دقيق كلمه در واقع با معنويت ارتباط دارد.
افلاطون اين معنى دارى را با روح انسان ارتباط مى دهد و به ميزانى كه انسان ارتقا پيدا مى كند معنى دارتر مى شود. انسانى كه سير ديالكتيكى را پيموده، مراتب كمال را مى پيمايد. در نهايت سير فلسفى و در نهايت حكمت به شهود معنا مى رسد. انسان معنوى به شهود، به ديدن معنا، به درك معنا، نائل مى شود. در مرتبه پايين تر از افلاطون، ارسطو قرار دارد با نظريه صورت.
عارفانى كه درباره صورت و معنا بحث كرده اند بر اين نكته كليدى تأكيدكرده اند كه از منظر آنان خداوند، معناى عالم است. اصل معنا به حق بازمى گردد. جهان صورت است و حق معنا است و تمام و اصل معنا در ديدگاه حكمى و الهى به حق مى رسد. در منظومه قرآنى ما با «نظريه اسما» آشنامى شويم. نظريه اسما و صفات همان نظريه معانى است. اينكه تمام عالم، اسماء الهى است. فهم معنى، معنادار ديدن هستى و معرفت نفس كليد حكمت است. معرفت آفاقى و معرفت انفسى هر دو در اين معنويت تأثير دارد. من عرف نفسه فقد عرف ربه. يا به تعبيرى كه يونانى ها به كار مى برند كه بر سر در معبد دلفى خطاب به انسان نوشته شده بود «اى انسان خودت را بشناس.» يعنى اين شناختن خود و اصل خود است كه تمام حقايق را در خود نهفته دارد. پس به طور خلاصه وقتى درباره معنويت بحث مى كنيم، از معنا حرف مى زنيم. در حكمت و در اديان، خداوند اصل معناست. حقيقت معناست. اصلاً خود معناست و تمام معانى به حق بازمى گردد به اسماء او، اسماء حسنى او، صفات او كه همان معانى وجود و اصل معانى وجودند. مسأله دين ، مسأله متحقق شدن اين معانى است يعنى سير عروجى. راه دين و راه ولايت در حقيقت همين است كه آدمى پله پله تا لقاى خداوند اين مدارج تحقق معانى را بپيمايد. در هر مرحله اى متصف به يك صفتى بشود و به معنايى تازه برسد كه از آن تعبير مى كنند به مقامات. بنابراين راه اول، راه دين است. راه ولايت است كه در آن ولى، معنى شناس و راهنماست.
بحران معنويت در حقيقت وقتى است كه اين دو راه حكمت و ولايت مسدود شود. هر وقت راه حكمت بر قومى بسته شد، راه معنا و معنويت هم مسدود شد. بايد اعتراف كرد كه دوره دوره حكمت نيست.
در دوران جديد مى بينيم مراتب وجود از ميان رفته است . آن بحث مراتب وجود ديگرى فراتر از اين عالم است و اين نامفهوم به نظر مى آيد . نامفهوم والايى كه اساساً معنى دارى به آن باز مى گردد، عالم جان، عالم ملكوت، عالم جبروت، اينها عالمند و در برابر آنها عالم خاكى ما اعتبارى ندارد .
از زمان فرانسيس بيكن به بعد علم به صورت قدرت درآمده است . بيكن صريحاً علم را ابزارى معرفى مى كند كه انسان با آن طبيعت را تسخير مى كند . هميشه اين دو معنا با هم ارتباط داشته است، اول راه كمال بوده و بعد راه تسخير. البته آن هم به تسخير الهى نه به تسخير خودش. هنگامى كه خداوند تسخير كند، البته نتايجى ديگر به بار مى آيد . مى دانيم معنويت با تقدس ارتباط دارد . چون معنا با خدا ارتباط دارد . هر چه با خدا پيوند يابد قدسى است . علم در اين معنا درواقع معناى عزت و كرامت مى دهد . سرنوشت علم اين است كه يا بايد با ولايت يا با حكمت ارتباط پيدا كند چنانكه در قديم بوده است . اگر علمى را كه به تنهايى به بشر داده شود از ديد حكمى نگاه كنيم، مى بينيم موجب ظلم در بشر شده است . نمى خواهيم بگوييم كه ماهيت علم اين است اما علم آن طورى كه پديد آمده موجب بيشترين ستمى شد، كه بر بشر رفته است . نيهيليسم جديد، نتيجه فقدان معنويت غربى است. انسان تنها و تنها معنا دارى را در خدا يافت و اگر واقعاً به خداوند بازگردد از طريق حكمت الهى و حكمت اصيل خواهد بود . مراد از حكمت حكمتى است كه به ژرفاى وجود انسان تعلق مى گيرد . يا اين كه از طريق ولايت الهى يعنى از باطن دين و حقيقت دين بدان دست يابيم. تنها اين دو راه موجود است . اينها راه هاى رهايى از بحران است . اگر بر اين طريق نرويم نمى دانيم واقعاً بشر آينده اى خواهد داشت يا نه.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |