جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۲ محرم ۱۴۲۶
Fri, Mar 4, 2005
گزارش
۳۰۷۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
تصوير
ارتباطات
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
آرشيو
يك روز برفى
درباره پازل عاشقانه هاى كا و مانا نيستانى
يك روز برفى
فوت كوزه گرى
203514.jpg
عليرضا كيوانى نژاد
خوب ديدن نيمى ازهنر است .
اولين بار جمله مذكور را در مطلبى از فيلسوف بزرگ «مانگو» خواندم. اين همان كيميايى است كه ناصر تقوايى هم در كلاس فيلمنامه نويسى اش بدان تأكيد داشت و اصرار مى كرد، توجه كردن و ديدن همين دوروبرها، بهترين فيلمنامه را تشكيل مى دهد. بعدها نويسنده هايى را ديدم مثل جعفر مدرس صادقى كه در آثارشان، توجه به نشانه ها يا «المان » هاى ساده، شاكله اصلى داستان آنها را رقم مى زند.
در عرصه كاريكاتور هم چندين اثر از كسانى را ديدم كه اتفاقاً ردپاى مشخصى از آنها در مطبوعات ديده مى شود. اما آنچه آنها به بيانش اصرار داشتند، همان تكرار مكررات است و به قول هانيبال الخاص، بدعتى ندارند براى ارائه كردن. مانا نيستانى اما در كتابش از فوت كوزه گرى نهايت استفاده را برد. البته جاى تعجب هم ندارد كه او چنين كارى را به زعم ما آسان و از ديدگاه خودش، سخت به پايان رسانده باشد چه بزرگ شدن در خانواده اى كه هنر نداشتن، دست كمى از بيسوادى ندارد، مانا را به خوب ديدن و درك بالا از ساده هاى اطرافش مجاب مى كند. پازل عاشقانه آقاى«كا» پر شده از كارهايى كه شايد نمونه هايش را كمتر در مطبوعات ديده باشيم. مطبوعاتى كه تا چند سال قبل قايل بودند به استفاده از نامهاى بزرگ نه انديشه هاى نو. يكى از اساتيدنقاشى كه دوست نداشت نامى از او در اين يادداشت برده شود مى گويد: «احساس مى كنم آقاى نيستانى نقبى مى زند به دوران رنگارنگ كودكى اش. كارهايش را قبلاً هم ديده بودم اما پيوند ناگسستنى او با دوران رمزآلود كودكى، بن مايه اصلى اين كتاب است.
مانا هم ساده مى كشد و هم ساده مى بيند. فارغ از آرايه هايى كه درك يك پديده را براى مخاطب مشكل مى كنندو گويى لحظه ها را تنها شكار كرده، منتظر رسيدن لحظه اى ديگر است. از لحظه كه سخن مى گوييم ياد نكته مى افتم كه«جرارد هيوز» در ملاقاتش با يك نقاش بزرگ آمريكا عنوان كرده است. هيوز مى گويد: «وارد اتاق كارش كه شدم، داشت روى كاغذ سفيدى نقاشى مى كرد كه ارزشى نداشت. علت اين كار را حين گفت وگو پرسيدم و گفت كه هر لحظه براى خلق اثرى آفريده شده كه در آن به سر مى بريم. نبايد لحظات را از دست داد.»
ونكته آخر
ارتباطى كه مانا در كتابش توسط نوشته هاى اصطلاحاً «فان» با بيننده و خواننده برقرار كرده، سهولت درك تصاوير را بيشتر مى كند. چه بدون اين نوشته ها نيز آثار اين كتاب پلى است براى درك شخصيت آقاى «كا». نيستانى بدون شك كارش را مديون گزيده كار بودنش است و بس چون نيك مى داند بسيارى از همكارانش، در ديد بودن را صرفاً براى پركار بودن مى پسندند و نه چيز ديگرى. اسلوبى كه نيستانى به آن قايل است در عين تماتيك بودن و رعايت پرسوناژهاى حرفه اى، از او ردپايى را به جاى گذارده، شناخته شده و با امضا. و اين تازه راهى است كه مانا درعين جوانى، خود را در ابتلاى آن مى بيند.
درباره پازل عاشقانه هاى كا و مانا نيستانى
فانتزى سياه
203583.jpg
كاوه جلالى
«پازل عاشقانه آقاى كا» سومين كتاب كميك استريپ مانانيستانى اخيراً منتشر شده است و براى ما كه تقريباً با كميك استريپ وطنى بيگانه هستيم اين خبر مى تواند بسيار جذاب باشد. شايد سكوت خبرى در زمينه چاپ و نشر كه تقريباً گريبانگير همه كتابهاست شامل حال اين كتاب هم شده باشد، اما به هر حال آنچه كه اكنون پيش روى ماست نشان از تلاش نويسنده اى دارد كه سعى مى كند آنچه را كه خود دوست دارد با ما شريك شود و ما تازه مى فهميم كه خلأ كميك استريپ را تا به حال چطور تحمل كرده ايم. كميك استريپ منبع غنى تخيل و خلاقيت است، در حقيقت هم طراح ‎/ نويسنده و هم خواننده در يك فرايند خلاقه با هم شريك مى شوند تا حركت وهم آميز و ماجراهاى تنها ذهنى را عينى كنند و درست به همين دليل هم كميك ها مى توانند راهى براى نجات ما از فقر بصرى‎/تصويرى باشند كه اكنون دچار آنيم. مقدمه هاى نيستانى به ما مى گويند آقاى كا حقيقتاً وجود دارد، نويسنده او را در خيابان مى بيند و يا او گاهى به خانه نويسنده مى رود، پس اگر او يك آدم حقيقى است، ماجراهايش هم حقيقت دارند. البته كه دارند؛ كافى است وقتى از خانه بيرون مى رويد به اطرافتان خوب نگاه كنيد، شما هم مثل مانا نيستانى آقاى كا را مى بينيد كه قوز كرده، دستها را در جيب فرو برده، پايين را نگاه مى كند و آرام آرام از كنارتان رد مى شود و در ميان جمعيت گم مى شود.
آقاى كا آدم بيچاره اى به نظر مى رسد؛ زندگى شخصى تقريباً ويران، روابط دوستانه سست و ناپايدار، عشقى از دست رفته كه گاه و بى گاه به يادش مى آيد و همين ياد آوريهاى ماليخولياوار هم او را هر بار به دردسر تازه اى مى اندازند. قطعاً چنين شخصيت پا در هوا و مفلوكى (حداقل در ظاهر) به درد يك كميك استريپ نمى خورد. تا آنجا كه ما مى دانيم كميك استريپها به يك ابر قهرمان نياز دارند، يك شخصيت قوى و فوق العاده كه رداى پرافتخار و پرمسؤوليت ناجى گرى را به دوش بگيرد و همه را در مقابل قطب شر و بدى حفظ كند. ولى كا با آن شكل و شمايل زار و نحيف گمان نمى كنم حتى اگر توسط چند لشكر عنكبوت راديو اكتيو شده هم گزيده شود و نيروى فوق العاده اى كسب كند باز هم بتواند در چنين نقشى ظاهر شود.
اما آيا اين واقعاً گناه آقاى كاست كه ما با دانسته هاى اندك خود از كميك استريپ، كه آن هم بيشتر محصول ورود، يا در حالتى خوشبينانه معروف شدن تنها يكى از شاخه هاى پرشمار كميك استريپ در ايران در دهه ۵۰ است، او را مورد قضاوت قرار دهيم.
كميكها تماماً به بت من و سوپرمن و اسپايدرمن و... خلاصه نمى شوند، كميك هاى سياسى، اجتماعى طنز... هم هستند كه شايد قهرمان ثابت نداشته باشند (كه عموماً دارند) و بيشتر در مجلات و روزنامه ها چاپ شوند تا كتابهاى مصور مستقل، اما به هر حال تحت همين عنوان دسته بندى مى شوند. پس پيش فرضمان را عوض مى كنيم: كا هم مى تواند قهرمان يك كميك استريپ باشد اما چطور كميك استريپى؟ چون كا شخصيت متفاوتى است پس نوع كميك هم بايد با اين «متفاوت بودن» جور در بيايد. بنابراين بايد اول نوع كميك استريپهاى مانا نيستانى را در مجموعه هاى آقاى كا تشخيص داد.
كميك استريپها در همه جهان معمولاً يك جريان هستند، سنت پس زمينه و تاريخ دارند، يك كار گروهى كه با توجه به پيشينه تاريخى حركت مى كنند، به بيان بهتر يك صنعت هستند كه در زير مجموعه صنعت سرگرمى سازى قرار مى گيرند شركتهاى عظيم با چندين و چند كارمند كه هر يك بخشى از كار را برعهده دارند: گروهى داستان مى نويسند و گروهى تحت سرپرستى يك مدير هنرى براى داستانها تصويرسازى مى كنند، اما نكته مهم در اين بين وجود همان سنت قوى و قديمى و البته پوياى كميك است. اما در ايران اوضاع به اين گونه نيست، ما اساساً فاقد فرهنگ كلان كميك استريپ هستيم و تلاشهاى به شدت پراكنده و گاه و بى گاه مطبوعات در اين زمينه اساساً در مقياس وسيع هيچ است چه برسد به آنكه به وجود آورنده يك صنعت فرهنگى باشند. حالا با چنين وضعى مانا نيستانى يكى از معدود كارتونيستهايى است كه پيگيرانه و البته مؤمنانه در راه كميك استريپ تلاش مى كند، كتابهاى او بيشتر من را به ياد يك جنگ چريكى و نامنظم مى اندازند كه در آن همه چيز در تنهايى مطلق مبارز معنى مى يابد، او به تنهايى تصويرسازى مى كند و به تنهايى داستان مى نويسد، يعنى عملاً كار يك گروه را به تنهايى انجام مى دهد و در اين مبارزه تنها هم هست (به جز نيستانى چند كاريكاتوريست و يا كارتونيست را مى شناسيد كه كتاب كميك استريپ چاپ كرده باشند و يا اين راه را ادامه داده باشند).
اين تنها بودن ضرورتهايش را نيز با خود مى آورد و يكى از اين ضرورتها شخصى شدن است (شخصى شدن را بدون بار ارزشى در نظر بگيريد: نه خوب و نه بد؛ تنها يك ويژگى خاص كه كميك هاى نيستانى را از نمونه هاى مشابه خارجى ممتاز مى كند، ويژگى كه بايد آنرا شناخت تا نوع كار مشخص شود و بعد خواننده بر اساس سليقه خود به ارزش گذارى دست بزند.)
كميك استريپهاى نيستانى واكنشهاى شخصى او به دنياى اطرافش هستند، نوعى حساسيت اجتماعى در كارهايش ديده مى شوند كه در دو كتاب اول با لايه هاى غليظ سياسى بزك مى شدند و همين خصلت در عين جذاب بودن آنها را دچار نوعى تاريخ مصرف مى كرد، اما خوشبختانه در آخرين كتاب او يعنى «پازل عاشقانه آقاى كا» بزك سياسى و ژورناليستى (كه به دشوارى مى شد آنرا در قالب يك كتاب كه قرار است عمر طولانى ترى از مجله يا روزنامه داشته باشد پذيرفت) كنار رفته و فقط همان دغدغه فضاى اجتماعى معاصر پررنگتر شده است و حالا ما با لايه ظريف ترى مواجه هستيم چون داستانها در فضايى بى مكان و بى زمان و البته تا اندازه زيادى انتزاعى مى گذرند و از نوع پوشش شخصيت ها هم چيزى دستگيرمان نمى شود اما نوع ديالوگها (كه هيچكدام صراحت ندارند) و دلمشغوليها در كتاب كاملاً معاصر هستند. مثال مى تواند جايى باشد كه آقاى كا در كمد لباس مخفيانه چت مى كند و يا حضور يك خواننده پاپ معاصر كه ترانه هاى عاشقانه مى خواند. جنس فانتزى و نوع كار نيستانى را شايد بشود با كميك هاى مجله مد (MAD) در اواخر دهه ۶۰ و دهه ۷۰ مقايسه كرد (البته تنها به لحاظ حساسيت هاى اجتماعى ‎/ سياسى)؛ واكنشى كه عصبى و انتقادى است اما عصبى و انتقادى ارائه نمى شود، فقط به پوزخندى تلخ اكتفا مى شود و داستان سير خود را پيش مى گيرد.
تا پيش از پيشرفت جلوه هاى ويژه و انقلاب تكنولوژيك سينما در اواخر دهه ،۷۰ كميك استريپها غايت جلوه گرى فانتزى به حساب مى آمدند، فانتزى كه سخاوتمندانه، عرضه مى شود و هيچ محدوديتى را برنمى تابد (و البته پس از پيوند سينما و كاميك بوكز (comic books) ديگر فاصله چندانى ميان دو مديوم احساس نمى شود). فانتزى از غلو كردن و اغراق به دست مى آيد، مفاهيم را بايد تغيير داد، حتى بايد بعضى چيزها را از اساس از شكل عادى خارج كرد و به گونه اى ديگر و به شدت تغيير كرده دوباره به جاى اول بازگرداند و از تغيير حاصل شده لذت برد.
در حالت كلى اين وظيفه اصلى هرهنرى است اما در مورد فانتزى، غلو و اغراق بسيار بيشتر از حد تصور است. ماجراهاى آقاى كا هم يك فانتزى است اما فانتزى شخصى خالقش. در مورد فانتزى نيستانى در اين دو مجموعه آخر (متأسفانه نخستين مجموعه را كامل نديده ام) مى شود گفت كه اولاً شكل داستانها يا جنايى ‎/ كاراگاهى است و يا هارور (Horror)، همان مضامين مورد علاقه مانا نيستانى. او فانتزى خود را در چنين قالبى ارائه مى دهد: يا دغدغه هايش را به شكل يك داستان پليسى با تمام گره افكنى و گره گشايى آشناى چنين فرمى تبديل مى كند و يا داستانهاى ترسناك (ادگار آلن پو به طور اخص قابل اشاره است) كه اقتضائات آن را به خوبى مى شناسد. نكته مهم در چنين كارى تعادل داستانى است، چرا كه از يك طرف فانتزى كميك استريپ با تمام خصايص تثبيت شده اش بايد حفظ شود (چون اين ديگر هيچ ربطى به شخصى بودن يا شخصى نبودن كار ندارد) و از طرف ديگر قدرت داستانى (آنچه خواننده را راغب به پيشرفت داستان كند) بايد همخوان با ظرفيت فانتزى پيش برود و نيستانى در اين كار موفق بوده است. او از پتانسيلى كه مى آفريند خوب استفاده مى كند مثلاً تمام شخصيتها نام مشخصى ندارند: كاوسى، زا، شو و... و حالا تشابه كلامى ميان دو حرف اول زا و زانو يا سى و سيفون ناگهان مى تواند كل مسير قصه را عوض كند. نكته دوم تكنيك تصويرسازى كميك ها هستند. نيستانى چه در كاريكاتورهايش و چه در كميك استريپهايش از هاشور استفاده مى كند، بدون رنگ و همه چيز سياه و سفيد، هاشور نوعى اضطراب تصويرى است خطوط مورب كه يكديگر را قطع مى كنند و ريتم تصويرى پر فراز و نشيب كه آرامش را خواننده مى گيرد، نوع استفاده از هاشور در چهره شخصيتها حتى در آرامترين لحظه ها هم آنها را يا ترسيده نشان مى دهند يا ترسناك. چانه هاى تيز، بينى هاى كشيده و چشم هاى تورفته، اين مشخصات اكثر شخصيتهاى نيستانى هستند. محيط ها هم به بالطبع چنين وضعيتى دارند. حالا با چنين اوضاعى چگونه مى شود از كا انتظار داشت مثل قهرمانهاى خارجى كه قرار است اميد بدهند و نماد تلاش و خوبى باشند عمل كند. فانتزى نيستانى يك فانتزى تلخ و سياه است، آقاى كا عملاً مثل همان نمونه هاى خارجى تلاش مى كند ولى حداكثر مى تواند خود را نجات دهد، همين.
مانا نيستانى يك فيلم باز حرفه اى است، خوره فيلمى كه سليقه سينمايى خوبى هم دارد و مى شود ساعتها درباره فيلمهاى ديده و نديده حرف زد و لذت برد، نقد فيلم هم نوشته و به عميقاً معتقدم اگر نوشتن درباره سينما را ادامه مى داد به يكى از بهترين منتقدان سينمايى تبديل مى شد. علاقه به سينما در كميك استريپهاى او هم نمود بارز دارند و همه چيز زير سايه سنگين علاقه به سينما قرار دارد. نوع داستان كه كاملاً سينمايى است، اشاره هاى صريح هم به سينما وجود دارد؛ نمونه اى ترين صحنه در آخرين كتاب جايى است كه به فيلمبردار اشاره مى شود و صحنه اى كه از پل براى گرفتن يك نما به پايين پرت شده و يا اشاره به فيلم بيل را بكش و همه فيلمهاى رزمى كه نيستانى از علاقه مندان پروپاقرص آن است. اين علاقه به سينما در نوع پلانها، شكل پرسپكتيوها و حتى حركت چشم از يك پلان به پلان بعدى نيز مؤثر است، انگار كه ما به تماشاى يك فيلم سينمايى نشسته ايم، چنين رويكردى سبب شده كه به رغم سياه و سفيد بودن كار و چشم پوشى از جذابيتهاى بصرى رنگ، كتاب «پازل عاشقانه...» علاوه بر خواندنى شدن كاملاً ديدنى و بصرى هم باشد، ما نماهاى نقطه نظر يا همان V.O.P، لانگ شات كلوزآپ، لوانگل، هاى انگل و... را نيز در هر پلان مى بينيم و حركت چشم از هر پلان به پلان ديگر نيز با نوعى تدوين سينمايى هدايت مى شود و حتى حركت دوربين را نيز مى شود به راحتى در كميك استريپ تصور كرد (اينها را نكات مثبت كتاب مى دانم چون تفاوت زيادى ميان سينما و كميك استريپ نمى بينم، كميك ها همان سينما هستند كه فقط هر فريم در كميك ديگر ۲۴ فريم در ثانيه نيست، اساساً اگر كميك سينمايى نباشد چيزى كم خواهد داشت) مثلاً مى شود يك پلان را اكشن شات در نظر گرفت با كلوزآپ كه كات مى شود به رى اكشن شات با مديم. مثالها چنان زياد هستند كه فقط باعث اطاله كلام خواهند شد.
به ياد دارم وقتى درباره فيلم گزارش اقليت با مانا صحبت مى كرديم، گفتم پايان فيلم به نظرم تحميلى است، نوعى پايان خوش كه به زور به فيلم وصله شده ولى مانا گفت اين پايان اسپيلبرگ است نه پايان فيلم، فيلم چند پلان قبلتر، جايى كه تام كروز حقيقت را مى فهمد به پايان مى رسد اما كارگردان از قدرت دخل و تصرف خود استفاده مى كند مى گويد درست است كه اين پايان فيلم است اما من دوست دارم فيلمم اين طور تمام شود. حرف كاملاً منطقى به نظر مى رسيد، اين حكايت خود مانا هم هست، در پايان كتاب دوم خودش به كتاب مى آيد و مى گويد براى طرفداران پايان خوش بخشى را جداگانه ادامه مى دهد و در پازل عاشقانه هم چنين پايانى وجود دارد (شوخى با مديوم، فاصله گذارى و اداى دين به سينماى ارزان يكى از موتيف هاى كتابهاى نيستانى هستند)، او به شدت به پايان خوش علاقه دارد (درست مثل اسپيلبرگ) و اين با توجه به سياه بودن فانتزيش كمى عجيب است، شايد هم اين پايان خوشيها محصول توانايى خارق العاده مانا نيستانى در هجو كردن است (كارى كه در كميك استريپهايش بسيار به آن دست مى زند)، شايد همين نوشته هم حس هجو دوست عزيز ما را بيدار كند؛ به راحتى مى توانم چهره او را بعد از خواندن اين مطلب تصور كنم. از بالاى عينك نگاه مى كند و لبخندى مى زند حالا بايد آن لبخند را چگونه تفسير كنم.
روز نامه اى براى دو روز
203613.jpg
روز نامه اى براى دو روز

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   تصوير   |   ارتباطات   |   ضميمه ۱   |   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |