|
|
|
پليس خانواده
معجزه پيراهن
|
|
|
ابتدا كه اتومبيل را روشن كرد متوجه نشد بنزين به اندازه كافى در باك وجود ندارد و زمانى كه از كارخانه خارج و در اتوبان كرج به سمت تهران در حركت بود نگاهش به درجه بنزين افتاد و تازه متوجه شد كه بنزين كافى براى رسيدن به تهران ندارد . ديگر كارى از دستش ساخته نبود و خداخدا كرد كه حداقل بتواند به اولين پمپ بنزين برسد . مشغله كارى و فكر و خيال زندگى چنان احاطه اش كرده بود كه اغلب پيش مى آيد به كارهاى اين چنين نيز زياد توجه نداشته باشد. شايد گرفتارى كارى و سر و كله زدن با كارمندان و كارگران براى آقاى قاسمى كه مدير موفق يك كارخانه توليدى بود ديگر عادت شده ولى مسائل خانوادگى هميشه ذهن او را پر كرده و اغلب باعث حواس پرتى او مى شد. چند سالى بود كه آقاى قاسمى ازدواج كرده و تشكيل خانواده داده بود ولى متأسفانه هنوز صاحب فرزند نشده و على رغم مراجعات زياد به پزشك و انجام درمان هاى مختلف ، هيچ نتيجه اى نگرفته و از داشتن فرزند محروم بود . اوايل زياد اين موضوع چندان جدى جلوه نمى كرد ولى با گذشت چندين سال ، كم كم باعث دغدغه خيال و تشويش ذهن آقاى قاسمى و همسرش شده و اين اواخر به صورت افسردگى و دل نگرانى هاى مختلف در خانواده ظهور كرده بود . اين فكر و خيال كه ممكن است هيچ وقت نتوانند صاحب فرزندى شوند هميشه ذهن آقاى قاسمى را به خود مشغول داشته بود و در اين عصر زمستانى كه كارخانه را به قصد رفتن به منزل ترك مى كرد نيز اين فكر و خيال گريبان او را گرفته و لحظه اى راحتش نمى گذاشت . خوشبختانه بنزين موجود در باك به اندازه اى بود كه او را تا پمپ بنزين وسط راه برساند و از اين بابت دچار مشكل نشد . از متصدى پمپ بنزين خواست كه باك را پر كند و خودش همچنان در پشت فرمان نشسته و به افكارش اجازه داد كه بازهم او را مورد تاخت و تاز قرار دهند . لحظه اى بعد ، ناگهان متوجه مردى شد كه در كنار پنجره اتومبيل ايستاده و با دست اشاره مى كند كه شيشه را پايين بكشد . البته تصور كرد كه ممكن است آن شخص از دست فروش هايى باشد كه اغلب در محوطه پمپ بنزين ها ولو هستند ولى نگاهى دقيق كه به قيافه مرد انداخت به سرعت چنين تصورى را از ذهنش زدود . مرد نسبتاً مسن با موهاى سفيد و لباس مرتب هيچ شباهتى به افراد دست فروش نداشت . آقاى قاسمى ، شيشه اتومبيل را پايين كشيده و با تعجب به صورت مرد خيره شد . پيرمرد با لحنى بسيار مؤدبانه سلام كرده و از اينكه باعث مزاحمت شده بود عذرخواهى نموده و در ادامه درخواست كرد كه اگر امكان دارد همسفر شده و تا تهران در خدمت باشد . طرز برخورد مؤدبانه پيرمرد و لحن صدايش چنان تأثير گذار بود كه آقاى قاسمى پس از اندكى سكوت از او دعوت كرد كه داخل اتومبيل بنشيند . پيرمرد كه نشان مى داد با متصدى پمپ بنزين آشنايى دارد ، پس از خداحافظى از او ، اتومبيل را دور زده و از در ديگر داخل شده و در كنار آقاى قاسمى نشست . لحظاتى بعد اتومبيل از محوطه پمپ خارج شده و به سمت تهران در حركت بود . پيرمرد از آقاى قاسمى تشكر كرده و از خدا خواست كه هر آرزويى دارد برآورده شود . آقاى قاسمى آهى كشيده و به ياد تنها آرزويش كه بچه دار شدن بود افتاد . پيرمرد به فراست متوجه شد كه مخاطبش مشكلى دارد ، بنابراين سر صحبت را باز كرده و گفت و گو را چنين آغاز كرد كه انجام كار خير و كمك كردن به ديگران باعث مى شود خداوند توجه خاصى به بنده اش كرده و حوايج او را برآورده كند ، زيرا بعضى از آرزوهاست كه با درخواست خود بنده اجابت نمى شود ولى دعاى خير ديگران درباره او باعث مى شود كه خداوند آرزوى بنده اش را برآورده كند. در ادامه نيز داستانى از مثنوى مولوى را ذكر كرده و گفت: خداوند به حضرت موسى فرمودندكه به امتت بگو اگر مى خواهند دعاهاى آنها اجابت شود مرا با دهانى بخوانند كه هرگز با آن گناهى نكرده باشند و هنگامى كه حضرت موسى سؤال كرد، الهى، كمتر انسانى پيدا مى شود كه در طول زندگى اش، حرفى گناه آلود از دهانش خارج نشده باشد، حضرت حق فرمودند: مرا با دهان غير و ديگران بخوانند، زيرا كسى با دهان ديگرى در حق خود گناهى نكرده است و منظور از اين فرمايش حضرت مولانا يعنى كه انسانها بايد كارى كنند تا ديگران درباره آنها دعاى خير كنند و اگر آدمها مى دانستند كه راه برآورده شدن خواسته ها و آرزوهايشان چقدر ساده است و خود خداوند مهربان راهكار آن را به انسان ياد داده است خيلى از آنها در انجام كارهاى خير پيشقدم شده و به آرزوهايشان مى رسيدند. حرفهاى پيرمرد در آقاى قاسمى اثر كرده و در دلش گفته هاى او را تصديق نمود. با خودش فكر كرد اين پيرمردنورانى حتماً انسان متدين و باسوادى بايد باشدكه چنين زيبا صحبت كرده و احاطه خوبى نيز بر شعر و عرفان دارد. ته دلش خوشحال شد كه او را سوار كرده است. لحظاتى به سكوت گذشت و پيرمرد همانطور كه مستقيم به جلو خيره شده بود با صدايى آرام و متين گفت: پسرم ، جسارت مرا ببخش، ولى از آهى كه كشيدى احساس كردم شايدمشكل ياگرفتارى اى در زندگيت باشد، اگر فكر مى كنى كمكى از دست من ساخته است در خدمتگزارى حاضرم، چنانچه مشكل مالى دارى مى توانم كمكت كنم، مرا مثل پدر خودت بدان و رودربايستى نكن. آقاى قاسمى كه با اين صحبت پيرمرد سر درددلش باز شده بود براى او تعريف كرد كه خوشبختانه مردى متمول است و هيچگونه مشكل مالى ندارد ولى چون چندين سال از ازدواجش گذشته و هنوز صاحب فرزندى نشده است و دوا و درمانها نيز نتيجه اى نداشته اند، قدرى نگران است و تنها آرزويش اين است كه خداوند بچه اى به او بدهد. پيرمرد پس از گوش كردن به حرفهاى او، با لحنى اميدواركننده پاسخ داد: نگرانى شما بى مورد است. اولاً هنوز مدت زيادى از ازدواجت نگذشته و هنوز هم جاى اميدوارى است، ثانياً بچه دار شدن از امورى است كه در لوح محفوظ هر انسانى نوشته شده، ان شاءالله اگر تقدير شما نيز باشد مسلم بدانيدكه به آرزويتان خواهيد رسيد. ولى همانطور كه عرض كردم بايد راه آن را پيدا كرد، راستش را بخواهيد دكتر و دوا و درمان وسيله هستند و اين خود شخص است كه بايد ارتباطش را با عالم بالا قطع نكرده و با توسل به دعا و انجام امور خير و شاد كردن دل نيازمندان، باعث نزول رحمت خداوندى شود، دعاى خير ديگران در حق انسانها اكسير اعظم است كه ردخور ندارد و كارهاى نشدنى را ممكن مى سازد. آقاى قاسمى كه قوت قلبى پيدا كرده بود و روزنه اى از اميد در دلش گشوده شده بود پاسخ داد: والله حاج آقا، من شخصاً خيلى علاقه مندم كه امور خير انجام دهم ولى متأسفانه به علت گرفتارى شغلى فرصت جست وجو براى پيدا كردن نيازمندان واقعى را ندارم، اين روزها هم كه بسيارى از شيادان خودشان را به صورت افرادنيازمند درآورده و سرخلق الله را كلاه مى گذارند. مرد با سر گفته هاى آقاى قاسمى را تصديق كرده و اظهار داشت: البته منظور بنده انجام هر نوع كار خير، هرچند كوچك بود، مثلاً همين محبتى كه شما به بنده كرديد و اجازه داديد تا تهران در خدمت شما باشم، خودش يك عمل نيك و خير است و بنده هم در مقام سپاسگزارى شما را دعا كردم كه ان شاءالله به آرزويتان برسيد، ولى اينكه فرموديد شناسايى افراد نيازمند اين روزها مشكل شده، حق را به شما مى دهم، ولى براى اين كار هم بايد به افراد خبره و آگاه كه اين قبيل نيازمندان را مى شناسند مراجعه كرد، بنده مديرعامل صندوق قرض الحسنه مسجد محله مان هستم و به واسطه كارم، خيلى از افرادى را كه واقعاً نيازمند و آبرودار هستند را مى شناسم اگر شمامايل باشيد مى توانم تعدادى از آنها را به شما معرفى كنم تا هر طور كه خودتان صلاح دانستيد كمكشان كنيد. آقاى قاسمى با خوشحالى اين پيشنهاد را پذيرفته و كارت ويزيت خود را از جيب بيرون آورده و به مرد داد. تا رسيدن به تهران صحبتهاى زيادى بين آنها رد و بدل شد و آقاى قاسمى كه شيفته اخلاق و صحبتهاى مرد شده بود پس از رسيدن به تهران، على رغم اينكه او قصد داشت از اتومبيل پياده شود، نپذيرفته و با اصرار او را تا محل موردنظرش رساند. مرد در يكى از محله هاى بالاى شهر و جلوى مسجدى كه اظهار داشت مديرعامل صندوق قرض الحسنه آنجا است از اتومبيل پياده شده و پس از خداحافظى از يكديگر جدا شدند. در راه برگشت به منزل، آقاى قاسمى به صحبتهاى اميدواركننده مرد فكر مى كرد و از اين كه اين ملاقات تصادفى برايش رخ داده بود بسيار خوشحال و آن را به فال نيك گرفت. يك هفته از ملاقات آقاى قاسمى و مرد موردنظر گذشته بود كه يك روز نزديك ظهر، منشى خبر داد شخصى پشت تلفن است و مى گويد كه مزاحم داخل پمپ بنزين است! آقاى قاسمى كه متوجه شده بود تلفن كننده همان پيرمرد موردنظر است با خوشحالى گوشى را برداشته و پس از سلام و عليك گرم و احوالپرسى، اظهارعلاقه كرد كه ملاقاتى با هم داشته باشند. مرد پس از تشكر و عذرخواهى از زحمتى كه آن روز به آقاى قاسمى داده بود در ادامه اضافه كرد: حقيقتش ، بنده مشكل شما را با يكى از افراد متدين و بزرگوار در ميان گذاشتم و از ايشان خواستم كه در نمازهايشان شما را نيز دعا كنند، ايشان راهكارى را پيشنهاد دادند كه ان شاءالله بتواند مفيد فايده واقع شود. آقاى قاسمى كه كنجكاو و مشتاق شده بود از مرد خواست كه بيشتر در اين باره توضيح دهد و او نيز اظهار داشت كه : اين بزرگوار كه آدم بسيار معتقد و مستجاب الدعوه اى است فرمودند كه پيراهنى را در اختيار دارند كه مدتها در يكى از اماكن متبركه قرار داده شده بوده و هر نيازمندى كه چهل روز آن را بپوشد ان شاءالله به آرزويش خواهد رسيد، من اين پيراهن تبرك شده را گرفته ام تا به شما بدهم، اگر زحمتى نيست عصر يك سرى به مسجد زده تا آن را تقديم كنم. آقاى قاسمى كه دچار تعجب توأم با اميدوارى شده بود پذيرفت كه عصر به مسجدى كه آن شب پيرمرد را جلوى آن پياده كرده بود رفته و پيراهن را تحويل بگيرد. بعد از خاتمه مكالمه، آقاى قاسمى به فكر فرو رفت، او كه مردى تحصيلكرده بود اعتقاد چندانى به اين گونه اقدامات نداشته و آنها را خرافات مى دانست ولى از آنجايى كه در آرزوى بچه دار شدن مى سوخت حاضر بود هركارى را انجام دهد، با خودش گفت: امتحان اين موضوع كه ضررى ندارد ، به هرحال خيلى از اتفاقات رخ مى دهند كه توجيه علمى هم ندارند. عصر آن روز آقاى قاسمى خودش را رأس ساعت تعيين شده به جلوى مسجد رساند و پيرمرد را ديد كه جلوى درب مسجد ايستاده و بسته اى را در دست دارد. پس از سلام و عليك، پيرمرد بسته را به او داده و گفت اين پيراهن زنانه، تبرك شده ، آن را بدهيد حاج خانم چهل روز زير لباسهايش بپوشد و هيچ شك و ترديدى هم نداشته باشيد، ان شاءالله بعد از چهل روز نتيجه مثبت خواهد بود، خود شما هم سعى كنيد دراين مدت هرروز يك كار خير خداپسندانه انجام دهيد. آقاى قاسمى با تشكر بسته را گرفته و از مرد سؤال كرد كه آيا شخص خاصى را در نظر دارد كه او بتواند كمك مالى بهش كند و مرد پاسخ داد كه چنانچه لازم شد خودم خدمتتان زنگ خواهم زد. آن شب آقاى قاسمى پيراهنى را به همسرش داده و ماوقع را براى او تعريف كرد. همسر آقاى قاسمى هم مانند اغلب خانمها كه اعتقاد خاصى به اين قبيل مسائل دارند باخوشحالى پيراهن را گرفته و قول داد كه تا چهل روز آن را درتن داشته باشد. چندهفته از اين ماجرا گذشته بود و دراين مدت خانم آقاى قاسمى كه باوركرده بود در پايان چهل روز به آرزويش خواهدرسيد بسيار خوشحال و اميدوار به زندگى روزمره اش ادامه داد و رفتار و كردار او باعث شده بود كه آقاى قاسمى نيز دچار خوشحالى و اميدوارى فراوانى شده بطورى كه بسيارى ازكارمندان و كارگران كارخانه نيز اين تغيير حالت را بخوبى متوجه شده بودند. هرچه زمان به آخر چهل روز نزديكتر مى شد، اميدوارى و خوشحالى خانواده آقاى قاسمى نيز بيشتر شده و با بى صبرى منتظر فرارسيدن روزموعود بودند. تقريباً يك هفته به آخر مهلت تعيين شده مانده بود كه يك روز پيرمرد به آقاى قاسمى زنگ زد و از او خواست كه شب سرى به او بزند. آقاى قاسمى نيز پذيرفته و عصر پس ازخاتمه كارش به جلوى مسجد رفت. مانند دفعه پيش، پيرمرد بيرون مسجد انتظار او را مى كشيد و به محض ديدن آقاى قاسمى پس از احوالپرسى، به او گفت كه شخص نيازمندى را مى شناسد كه احتياج فراوانى به ده ميليون تومان پول دارد و اين پول را براى انجام عمل جراحى فرزندش مى خواهد و زمينى در بومهن دارند كه قصددارد آن را بفروشد ولى چون اين كار ممكن است طول بكشد، اگر آقاى قاسمى مايل باشد مى تواند اين پول را به صورت قرض الحسنه دراختيار او قرارداده و پس ازحداكثر دوماه آن را پس بگيرد و با اين اقدام خداپسندانه خانواده اى را شاد و كودك بيمارى را از مرگ نجات دهد. ضمناً به آقاى قاسمى اطمينان داد كه من خودم از ايشان سفته و چك خواهم گرفت و در دفتر مسجد نگه خواهم داشت. آقاى قاسمى كه اعتمادزيادى به گفته هاى پيرمرد داشت و از جهتى نيز قصدداشت كه يك كار بزرگ خير و خداپسندانه را انجام داده باشد، قول داد كه فردا اين پول را آماده كرده و به دست پيرمرد خواهدرساند و به قولش نيز عمل كرده و فرداشب پول را به جلوى مسجد آورده و به پيرمرد داد. يك هفته ديگر نيز گذشت و با به پايان رسيدن چهل روز تعيين شده هيچگونه اتفاق خاصى در زندگى آقاى قاسمى رخ نداده و كم كم اميد او و همسرش به نااميدى تبديل شده و بالاخره آقاى قاسمى تصميم گرفت كه سرى به پيرمرد بزند. عصر روز بعد به جلوى مسجد رفته و سراغ پيرمرد را از متولى مسجد و اشخاصى كه در صندوق قرض الحسنه مسجد مشغول كار بودند گرفت ولى با كمال تعجب به او گفته شد كه چنين شخصى را نمى شناسند و هرچقدر آقاى قاسمى آدرس و مشخصات پيرمرد را براى آنها بازگو كرد اما كسى نتوانست آن شخص را شناسايى و به ياد آورد. مراجعات بعدى آقاى قاسمى به مسجد و پرسش ازاهالى محل نيز نتيجه اى نداد و بعدها نيز نه از پيرمرد خبرى شد و نه از معجزه پيراهن. هشدارهاى انتظامى: - افراد كلاهبردار و شياد، داراى ظاهرى آراسته و خوش صحبت مى باشند و براى جلب اعتماد ديگران به لباس هاى مختلف درآمده و كاراكترهاى مردم پسند را براى خود انتخاب مى كنند. در برخورد با افراد غريبه، فريب ظاهر آراسته و گفته هاى آنها را نخورده و اغفال نشويد. - اشخاص كلاهبردار با اطلاع از آرزوها و يا مشكلات خانوادگى و كارى ديگران، دام خود را پهن مى كنند، از بازگويى و فاش كردن مسائل خصوصى خود به افراد ناشناس جداً خوددارى كنيد.
|
|
|
|
|