يكشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۴ محرم ۱۴۲۶
Sun, Mar 6, 2005
گفت و گو
۳۰۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
گفت و گوبا ابراهيم تيمورى ،نويسنده
اميرعدالت خواه
و قانون گرا
203754.jpg
يوسف ناصرى
بررسى افكار و اعمال يك نام برجسته در تاريخ معاصر

ميرزا محمدتقى خان فراهانى يكى از كسانى است كه نامش در تاريخ معاصر برجسته است. او فرزند باهوش آشپزى بود كه در دستگاه قائم مقام اول مشغول خدمت بود. قائم مقام (وزير و پيشكار عباس ميرزاى وليعهد) كه از هوش و ذكاوت فرزند آشپز خود آگاهى يافته بود، دستور داد معلم كودكانش به محمدتقى هم تعليمات لازم را آموزش دهد.
بدين ترتيب محمد تقى با كسب سواد و دانش به منشى گرى قائم مقام در دستگاه حكومتى عباس ميرزاى وليعهد در تبريز دست يافت و در سن ۴۳ يا ۴۴ سالگى به عنوان اولين صدراعظم ناصرالدين شاه منصوب شد.
اين صدارت به مدت سه سال و چند ماه تداوم يافت و چهل روز بعد از بركنارى از مقام صدارت به قتل رسيد.
او در خصوص تشكيل ارتش منسجم دستور داد از هر ده نفر رعيت، يك نفر سرباز شود و ۹ نفر ديگر هر كدام ده من گندم به خانواده سرباز تحويل دهند و يك نفر از آنها بايد هر روز يك ساعت به آن خانواده مراجعه كند و به رفع نيازهاى آنها اقدام كند. با اين تصميم امير، حدود يكصد هزار نفر پياده نظام در اختيار دولت قرار گرفت. از ديگر اقدامات او تأسيس اولين مدرسه يا دانشگاه مدرن ايران - دارالفنون - و توسعه صنايع مختلف در سراسر كشور است.
در گفت و گو با دكتر ابراهيم تيمورى پژوهشگر و نويسنده ديدگاهها و مواضع فكرى اميركبير مورد بحث و كنكاش قرار گرفت. اين گفت و گو در پى مى آيد.

* چه عواملى باعث شد فرزند قربان بيك آشپز ميرزا عيسى (قائم مقام اول و پدر قائم مقام دوم) وزير اصلاح طلب عباس ميرزاى وليعهد در تبريز، بعد از ورود به عرصه حاكميتى و ارتقا يافتن به وزارت نظام آذربايجان در نهايت به عنوان صدراعظم ايران منصوب شود؟
- آغا محمدخان قاجار به منظور رفع كدورت بين دو طايفه ايل قاجار (قوانلو - دولو) سفارش كرد پدر وليعهد بايد از قوانلوها باشد و مادرش از دولوها. اين سفارش در مورد فتحعليشاه، عباس ميرزا و محمدشاه عملى شد، ولى پدر و مادر ناصرالدين شاه (محمدشاه و مهد عليا) هر دو از قوانلوها بودند و همين موضوع باعث ترس و وحشت او از مدعيان سلطنت بود.
در زمان سلطنت محمدشاه، برادر تنى او - بهمن ميرزا - نايب السلطنه و حاكم تبريز بود. هر بار كه اوضاع مزاجى شاه به علت ابتلا به بيمارى نقرس رو به وخامت مى رفت، بهمن ميرزا كه نسبت به شاه از سواد و ذكاوت بيشترى برخوردار بود سريعاً به تهران مى آمد تا در صورت فوت شاه به سلطنت برسد. بالاخره او مورد غضب ميرزا آقاسى صدراعظم محمدشاه و شخص شاه قرار گرفت و حتى به تبعيد و زندان تهديد شد. در چنين اوضاعى نايب السلطنه به روسها پناهنده شد و آنها او را به روسيه منتقل كردند. روسها در يك مقطع هم به قصد به سلطنت رساندن بهمن ميرزا و يا تهديد دولت ايران او را تا مرز ايران و روس آوردند.
آقاسى تصميم گرفت ناصرالدين ميرزاى وليعهد را به عنوان حاكم آذربايجان به تبريز بفرستد و قطعى بودن جانشينى وليعهد تثبيت گردد و روسها هم از اقدام خود منصرف شوند.
در مدت ۶ ماه حضور وليعهد در تبريز تا مرگ محمدشاه، او با شخصيت ميرزا تقى خان آشنا شد كه بعد از فوت ميرزا محمدخان زنگنه، حاكم نظامى آذربايجان شده بود. در همان ايام يكى از ارامنه ساكن تبريز به يك بچه مسلمان تجاوز كرد و مردم آن شهر با نارضايتى تمام در منزل حاج ميرزا احمد مجتهد تبريزى تجمع كرده و خواهان قتل عام حدود ۴۰ خانوار ارمنى ساكن آنجا شدند. تجمع مردم به شورشى بزرگ تبديل شد و ميرزا تقى خان شورش آنها را سركوب كرد كه اين اقدام مقتدرانه او مورد توجه وليعهد قرار گرفت. همچنين ميرزا تقى خان توسط ميرزا آقاسى به عنوان نماينده ايران به عثمانى اعزام شد و او بعد از ۳ سال اقامت در آنجا، معاهده «ارزنه الروم» ميان ايران و عثمانى را منعقد ساخت و بدين صورت اختلافات سرزمينى بين دو كشور كه قدمت آن به دوره صفوى باز مى گشت، پايان گرفت.
علاوه بر اين موارد ميرزا تقى خان مبلغ ۲۰ هزار تومان از تاجرى تبريزى به نام ميرزا جواد قرض مى كند و با درايت تمام، سپاهى كوچك و آبرومندانه تشكيل مى دهد تا وليعهد را از تبريز به تهران بياورد و او را به سلطنت برساند. در آن هنگام، آقاسى در حرم عبدالعظيم متحصن شده بود و انگليسى ها قصد داشتند اللهيارخان آصف الدوله دايى محمدشاه و روسها هم مى خواستند بهمن ميرزا را به قدرت برسانند. بعد از اقامتى كوتاه، مهد عليا و برادرش ميرزا سليمان خان به استقبال كاروان حامل وليعهد آمده بودند. در آنجا بود كه تصميم گرفته شد ميرزا تقى خان به مقام صدارت برسد چون آنها و از جمله مهد عليا بيم آن داشتند كه آصف الدوله و يا بهمن ميرزا مدعى سلطنت وليعهد شوند، ولى چنين واهمه اى نسبت به ميرزا تقى خان نداشتند و او هم لياقت خود را در هنگام اقامت ناصرالدين ميرزا در تبريز و آوردن او به تهران نشان داده بود.
* مهد عليا با فوت محمدشاه، تا آمدن وليعهد (پسرش) از تبريز به تهران، حدود ۱۰۰ روز با اقتدار تمام بر كشور حكومت كرد، مدعيان سلطنت را سركوب و احكامى را براى اعطاى مستمرى و زمين به افراد متنفذ و يا نيازمند صادر كرد. چرا ميرزاتقى خان (صدراعظم) با كسب مقام صدارت به سرعت آن احكام را لغو و مانع دخالت مهدعليا در اداره امور كشور شد؟
- ميرزاتقى خان اميرنظام با اتخاذ چنين سياستى بود كه دشمنى مهدعليا را كه زنى باهوش و زيرك بود، بر ضد خود برانگيخت. در آن زمان، وزير مختار انگليس يعنى كلنل فرانت و بعداً كلنل شيل به او گفته اند كه اين زن، مادر پادشاه است و شما نمى توانيد نسبت به او بى اعتنا باشيد ولى امير به اين توصيه ها نيز توجه نمى  كرد. قائم مقام دوم هم اينگونه عمل مى كرد. اين دو تن تصور مى كرده اند چون محمدشاه و ناصرالدين شاه را به سلطنت رسانده اند و به اصطلاح «تاجبخش» هستند مى توانند هميشه مقام خود را حفظ كنند و نسبت به رأى افراد صاحب نفوذ بى تفاوت باشند.
* در متون مختلف به باهوشى و جاه طلبى مهدعليا اشاره شد و ميرزاتقى خان هم به باهوشى و لياقت و در عين حال مغرور بودن شهرت داشته است. تضاد بين اين دو شخص باهوش را چگونه توجيه مى كنيد؟
- هريك از آنها اعتقاد داشته كه فهم خودش بيشتر است و به همين علت سازش بين آنها تحقق نيافت. البته يك بار هم، عمه شاه توصيه كرده بود يكى از بستگانش را صدراعظم به حكومت منطقه اى منصوب كند كه ميرزاتقى خان در نامه اى به ناصرالدين شاه مى گويد قربانت گردم با توصيه عمه و خاله نمى شود مملكت را اداره كرد. چون هر كسى كه لياقت بيشترى دارد بايد همان را انتخاب كرد. به اين موضوع هم اشاره كنم كه اميرنظام مايل نبوده كه شاه در امور مملكت دخالت كند. حتى او در نامه اى به شاه نوشته كه شما يكى از كنيزهاى خود را به همراه خود به خارج از تهران ببريد و به فكر عيش و عشرت باش كه من همه كارها را انجام مى دهم.
* ولى در يكى از نامه هايش خطاب به شاه از او خواسته كه در امور كشور دخالت كند و مثلاً بپرسد كه فلان سپاه به محل مأموريت اعزام شد يا نه؟
- در اكثر موارد او نمى خواسته شاه در امور كشور دخالت كند و حتى اميرنظام در نامه اى به وزيرمختار انگليس گفته كه به رجال و مقامات كشور اعتماد ندارد.
* اين بى اعتمادى از كجا نشأت مى گيرد؟
- ناشى از شخصيت اميرنظام بوده كه آن هم از فضاى استبدادى حاكم بر جامعه نشأت مى گرفته. به عنوان نمونه عرض كنم كه دكتر خطيبى مديرعامل شير و خورشيد ايران نقل كرده است محمدرضا شاه در محفلى دوستانه، از حاضران پرسيده: «چرا من در كارهايم اينقدر موفق بوده ام؟» كه يكى از حاضران، گفته به خاطر نبوغ اعليحضرت و هر يك از افراد، اظهارنظر كرده اند و بالاخره خود شاه گفته به خاطر اين بوده كه با كسى مشورت نمى كردم.
* اميرنظام بعد از موفقيت در انعقاد قرارداد ارزنه الروم يعنى يكسال قبل از رسيدن به مقام صدارت، نامه اى از آقاسى صدراعظم محمدشاه دريافت مى كند كه خطاب به او گفته: «...صد هزار آفرين، اينجانب را از حسن كاردانى خود اميدوار كرد. اعتقادى كه در حق آن فرزند داشتم به چندين مرتبه افزود».
همين آقاسى، ميرزاآقا خان نورى - وزير لشگر - را به علت جاسوسى براى سفارت بيگانه به كاشان تبعيد كرد ولى به چه علت ميرزاتقى خان بنا به درخواست مهدعليا به لغو آن تبعيد رضايت داد؟
- ميرزا آقاخان نورى آدم بالياقتى بوده و اميرنظام هم با او بدرفتارى نمى كرده. در قضيه شورش ۲۵۰۰ سرباز كه اطراف ارگ حكومتى را گرفته و خواستار عزل اميرنظام بودند، اتفاقاً او به خانه ميرزا آقاخان نورى رفت و از او خواست براى خاتمه دادن به اين شورش دخالت كند. نورى با همراهى امام جمعه تهران در فيصله دادن به آن شورش بسيار مؤثر واقع شد. هرچند كه نورى ادعا كرده كه امير به طور مكرر او را «آقاى انگليسى» خطاب كرده است.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |