|
صندلى خالى
نفقه فرزند چگونه پرداخت مى شود
|
|
|
مرد با چند پلاستيك ميوه به خانه رسيد. كليد را با زحمت در قفل در چرخاند و وارد شد . خانه در تاريكى فرو رفته بود. مرد ميوه ها را در يخچال گذاشت. برايش خيلى تعجب آور بود كه در اين ساعت هيچ كس از بچه ها، حتى زنش خانه نباشد. نيم ساعت بعد زن خانه هراسان وارد خانه شد. از ديدن شوهرش يكه خورد. - تا حالا كجا بودى؟ - تو زود آمدى امشب. الآن برايت يك چاى درست مى كنم. حتماً خيلى خسته اى. مرد با عصبانيت نگاهى به چهره همسرش انداخت. - گفتم تا الآن كجا بودى؟ زن چند لحظه اى سكوت كرد و بعد با دستپاچگى گفت: - خانه سفيه خانم! بيچاره حال نداره. عصرى زنگ زد كه بيا پيش ام. منم خانه كارى نداشتم. ديدم خدا را خوش نمى آيد. پيرزن نه بچه اى دارد و نه كسى كه بهش رسيدگى كند. خودت كه مى دانى از ميان در و همسايه هم فقط من را قبول دارد. اين بود كه رفتم خانه اش. براش غذا گذاشتم. كمى پيش اش نشستم تا دلش باز بشود. زن همين طور پشت سر هم حرف مى زد و براى مردش توضيح مى داد. - اين دختره كجاست؟ زن از اين سؤال يكه خورد. نمى دانست جواب شوهرش را چى بدهد. خوب مى دانست كه شوهرش از چند هفته پيش نسبت به دخترشان حساس شده است. زن در اين مدت سعى كرده بود با مخفى كردن رفت و آمدهاى مهسا به خانه، آرامش را در خانه برقرار كند. خودش خوب مى دانست كه شوهرش آقا محرم آدمى منضبط و سختگير است و نسبت به تربيت بچه هايشان سختگيرتر است، ولى حالا چه جوابى مى توانست بدهد. زن با گفتن اين جمله كه صبر كن چاى بگذارم الآن مى آيم. خدا خدا مى كرد كه دخترش مهسا از در وارد شود و خودش جواب پدرش را بدهد يا اينكه آقا محرم دست از سؤال و گرفتن جواب بردارد. مرد تلويزيون را روشن كرده بود و به اخبار گوش مى داد. زن هم در آشپزخانه خودش را آنقدر مشغول كرد كه صداى آيفون بلند شد. زن به سرعت به طرف آيفون رفت. مهسا پشت در بود. - معلوم هست كجايى؟ بابايت آمده است. مهسا خونسرد و بى تفاوت پله ها را بالا آمد و وارد آپارتمان شد. - سلام! مرد با عصبانيت نگاهى به صفحه ساعت انداخت. - خانم تا اين ساعت كجا تشريف داشتند؟ مهسا كلاسور و كيف اش را سر طاقچه گذاشت. - چقدر خسته شدم. صداى آقا محرم در فضاى آپارتمان پيچيد. - گفتم تا حالا كجا بودى؟ ساعت ۹ شب است. - بابا جون صبر كنيد عرق آدم به تن اش خشك بشود آن وقت شما بازجويى را شروع كنيد. آقا محرم از جا بلند شد و روبروى مهسا ايستاد. - حالا بلبل زبانى هم مى كنى؟ اين چه طرز حرف زدن با بزرگتر است. همه اش تقصير مادرت است تو را پررو بار آورده است. ته تغارى اش بودى. نگذاشت تو را مثل بقيه بچه هايم تربيت كنم وگرنه الآن آدم شده بودى و رودرروى من نمى ايستادى. مهسا دست هايش را با شيطنت به علامت تسليم بالا برد و با لبخندى گفت: - باباجون من تسليم هستم. ولى خوب است شما هم قبل از اينكه حرف هاى من را نشنيده ايد مرا پاى چوبه دار نبريد. مگر نه؟! قبل از محاكمه كه اعدام نمى كنند. مرد با اين حرفها خشم اش كمى فروكش كرد. زن با سينى چاى وارد پذيرايى شد. - بيا بيخودى نه اوقات خودت را تلخ كن، نه حال ما را بگير. بيا باباجون با هم يك چاى مامان نشان قند پهلو بخوريم. دختر به طرف مادرش رفت سينى چاى را از او گرفت و روى ميز وسط حال گذاشت. - راستش باباجون من عصرى كه مامان رفت بيرون ديدم حوصله ام سررفته براى همين، فكر كردم برم خانه شيرين و با او درس بخوانم. چون اگر خانه مى ماندم نه تنها مى خوابيدم بلكه چيزى هم ياد نمى گرفتم. مى دانى بابا چند ماه ديگر تا كنكور بيشتر وقت نمانده است. مرد بدون جواب دادن به دخترش فنجان چاى را سركشيد و بدون اينكه نگاهش را از صفحه تلويزيون بردارد، همچنان خاموش مانده بود. مرد احساس مى كرد همسرش هم بعد از ۳۰ سال زندگى مشترك چيزى را از او پنهان مى كند. اين بود كه چند روزى كارش را تعطيل كرد ماشينى از يكى از دوستانش قرض كرد تا خودش رفت و آمدهاى مهسا را زيرنظر بگيرد. تنها يك ربع بعد از خارج شدن او از خانه مهسا هم از خانه بيرون زده بود. مرد به تعقيب دخترش پرداخته بود. مهسا با چند تن از دوستانش در پارك قرارگذاشته بود. هرچند كه آنها كتاب دستشان بود و به ظاهر قصد درس خواندن داشتند، ولى براى مردى با غيرت آقا محرم تحمل اينكه دخترش گوشه اين پارك و آن پارك با دوستانش وقتش را بگذراند سخت بود. مرد فكر مى كرد دخترمن هر اندازه هم كه خوب باشد، بالاخره در جامعه گرگ زياد است و او مى ترسيد اين آخر عمرى آبرويش را از دست بدهد و زحماتى را كه اين همه سال كشيده با رفتارهاى بچگانه مهسا يكجا خراب شود. غروب مهسا بعد از خداحافظى با دوستانش به خانه رفته بود. مرد تصميم اش را بعد از چند روز گرفت. او به هيچ وجه از رفت و آمدهاى دخترش در بيرون خانه كه به بهانه درس خواندن انجام مى شد خوشحال و خشنود نبود و هرطور بود بايد جلوى آن را مى گرفت. ديگر مخالفت هاى پدر به مهسا علنى تر و شديدتر شده بود، ولى مهسا با سبكسرى كار خودش را مى كرد. انگار نه انگار كه پدر و مادرش از شرايط موجود ناراضى اند. زن دائم به شوهرش مى گفت: جوانهاى اين دوره و زمانه رفتارشان تغيير كرده است كمى صبر كن كنكورش را كه بدهد ديگر بهانه اى براى رفتن به بيرون از خانه ندارد و همه چيز درست مى شود. اين قدر خون خودت را كثيف نكن. مرد اين قدر داد و بيداد در خانه راه نينداز، آبرويمان در محله مى رود. همه فكر مى كنند حتماً بعد از ۳۰سال زندگى من مشكلى دارم كه تو اينقدر هر شب فرياد مى كشى و در را به ديوار مى كوبى. مرد با اين حرفها كمى آرام مى شد. به كنكور تنها چندهفته باقى مانده بود. اگر مرد اين چند هفته را صبر مى كرد، شايد به قول زنش همه چيز درست مى شد و جاى نگرانى نبود. مهسا بعد از دادن كنكور بازهم بدون توجه به حرفهاى پدرو نصيحت هاى مادرش از خانه بيرون مى زد. - مهسا من نمى توانم جواب پدرت را بدهم. - مگر من چه مى كنم؟ تا حالا كه سرم به درس مشغول بوده است خسته شده ام. كمى هم تفريح لازم است. من مطمئن هستم كه دانشگاه قبول مى شوم خب بايد خستگى دركنم تا بتوانم دوباره كتاب جلوى خودم بگذارم و درس بخوانم. بابا هم بايد اين را بفهمد . اگر شما حرفى نزنى بالاخره متوجه مى شود كه من مرغ توى قفس كه نيستم. زن از اين حرفها به تنگ آمده بود. ديگر نمى توانست بيشتر از اين پا در ميانى كند. خودش خوب مى دانست كه شوهرش چه تعصبى دارد و از خودسرى و يك دندگى دخترش هم باخبر بود. از آن رو به بعد جنگ و جدالهاى مرد با دخترش بيشتر مى شد. مهسا اما بى توجه به ناراحتى هاى پدر و مادرش كار خودش را مى كرد. مرد با تنبيه و تهديد نتوانسته بود جلوى دخترش را بگيرد. مهسا مى خواست آزاد باشد و آنطور كه دلش مى خواهد زندگى كند. او مى گفت اعتقادات شما قديمى شده و من نمى توانم بخاطر چيزى كه به آن عقيده ندارم خودم را تا اين اندازه محدود كنم. اين شماييد كه بايد فكرتان را عوض كنيد. مرد تصميم اش را گرفته بود. هر طور بود بايد اين دختر خودسر كه به هيچ كس جز خواسته هاى خودش اهميت نمى داد، گوشمالى سختى مى داد. - ببين مهسا كارى مى كنم كارستان. هنوز نفهميده اى كه جايگاه خودت در برابر جايگاه والدين ات بايد كجا باشد. صبركن تا دانشگاه قبول شوى، آن وقت حاليت مى كنم. مرد با خودش فكر مى كرد بهترين راه براى اينكه دخترش را سر جايش بنشاند اين است كه هزينه دانشگاه دخترش را نپردازد. مرد نمى خواست ديگر نفقه فرزندى را كه حرف شنوى از او نداشت بپردازد، اما نمى دانست اين تصميم او قانونى است يا نه؟ آيا از اين راه مى تواند دخترش را متوجه حقى كه او برگردن مهسا داشت بكند يا خير؟
مهيندخت داودى ، معاون مجتمع قضايى خانواده(۲) : نظر به اينكه خانواده از اركان مهم جامعه مى باشد لذا هم در شرع مقدس و هم در قوانين ما خصوصاً قانون مدنى توجه خاص به روابط افراد در يك خانواده شده است به نحوى كه فصولى از قانون مدنى درباب روابط حاكم بر خانواده تدوين و تبيين گرديده مانند فصل هشتم از كتاب هفتم از قانون مدنى در خصوص حقوق و تكاليف زوجين نسبت به يكديگر و باب دوم از كتاب هشتم قانون مدنى و نگاهدارى و تربيت اطفال و باب سوم در ولايت قهرى پدر و جد پدرى و همچنين كتاب نهم در خانواده و در الزام به انفاق. در فصل هشتم از كتاب هفتم قانون مدنى در ماده ۱۰۱۴ آمده است كه زوجين بايد در تشييد مبانى خانواده و تربيت اولاد خود به يكديگر معاضدت نمايند و لذا تربيت اولاد را از وظايف والدين دانسته است. همچنين در ماده ۱۱۶۸ قانون مدنى نگاهدارى اطفال را هم حق و هم تكليف ابوين دانسته است همچنين در مواد ۱۱۷۹-۱۱۷۷ قانون مدنى راجع به روابط بين اطفال و والدين مقرراتى وضع شده از جمله اينكه طفل بايد مطيع ابوين خود بوده و در هر سنى كه باشد بايد به آنها احترام كند و ابوين مكلف هستند كه در حدود توانايى خود به ترتيب اطفال خويش برحسب مقتضى اقدام كنند و نبايد آنان را محمل بگذارند. و ابوين حق تنبيه طفل خود را دارند. ولى به استناد اين حق نمى توانند طفل خود را خارج از حدود تأديب تنبيه نمايند. وليكن چنانچه اين اقدامات از حدود متعارف تأديب و محافظت خارج شود جرم محسوب مى شود. همچنين در ماده ۱۱۱۹ قانون مدنى آمده است كه نفقه اولاد برعهده پدر است و پس از فوت پدر يا عدم قدرت او به انفاق به عهده اجداد پدرى با رعايت الاقرب فالاقرب «يعنى به ترتيب هركدام كه نزديكتر است از نظر نسب» در صورت نبودن پدر و اجداد پدرى و يا عدم قدرت آنها نفقه برعهده مادر است. هرگاه، مادر هم زنده نباشد يا قادر به انفاق نباشد با رعايت همان قاعده الاقرب فالاقرب به عهده اجداد و جدات مادرى و جدات پدرى واجب النفقه است اگرچند نفر از اجداد و جدات مزبور از حيث درجه اقربيت نزديكتر بودن مساوى باشند نفقه را بايد به اندازه متساوى پرداخت كنند. اما درخصوص نفقه اقارب و ميزان استحقاق و نحوه پرداخت آن قانونگذار شروطى را ذكر كرده است، اولاً در روابط بين اقارب فقط اقارب نسبى در خط عمودى اعم از صعودى يا نزولى ملزم به انفاق يكديگرند «ماده۱۱۹۶ قانون مدنى». از دادن نفقه باشد يعنى بتواند نفقه بدهد بدون اينكه از اين حيث در وضع معيشت خود دچار مضيقه گردد. براى تشخيص تمكن بايد كليه تعهدات و وضع زندگانى شخصى او در جامعه در نظر گرفته شود. ماده ۱۱۹۸ قانون مدنى و به استناد قسمت آخر ماده ۱۲۰۶ قانون مدنى اقارب فقط نسبت به آنچه مى توانند مطالبه نفقه نمايند بنابراين نمى توانند نفقه سالها يا ماهها يا روزهاى گذشته را مطالبه نمايند بلكه فقط نفقه حال و آتيه را مى توانند درخواست كنند. نفقه اقارب از جمله فرزندان عبارت است از مسكن و البسه و غذا و اثاث البيت به قدر رفع حاجت با در نظر گرفتن درجه استطاعت منفق. در خصوص اطفال به موجب ماده ۴ از قانون تأمين وسايل و امكانات تحصيل اطفال و جوانان ايرانى مصوب ۵۳/۴/۳۰ هر يك از پدر يا مادر يا سرپرست قانونى كودك و نوجوان كمتر از ۱۸ سال كه قانوناً مسؤول پرداخت مخارج زندگى او مى باشد و با داشتن امكانات مالى از تهيه وسايل و موجبات تحصيل كودك يا نوجوان واجد شرايط تحصيل مشمول اين قانون در محلى كه موجبات تحصيل دوره هاى مربوط از طرف وزارت آموزش و پرورش فراهم شده باشد امتناع كنند يا به نحوى از انحا از تحصيل او جلوگيرى نمايد به حكم مراجع قضايى كه خارج از نوبت رسيدگى مى كنند به جزاى نقدى و الزام به انجام تكاليف فوق نسبت به كودك يا نوجوان محكوم خواهد شد و اگر پس از ابلاغ حكم پدر يا مادر يا سرپرست به تكليف مقرر در حكم دادگاه اقدام ننمايد يا پس از اجراى حكم مجدداً كودك يا نوجوان را از تحصيل باز دارد به حبس و به تأمين هزينه معاش و تحصيل كودك يا نوجوان خود محكوم خواهد شد. ثانياً كسى مستحق نفقه است كه ندار بوده و نتواند به وسيله اشتغال به شغلى وسايل معيشت خود را فراهم سازد. ماده ۱۱۹۷ قانون مدنى. ثالثاً كسى ملزم به انفاق است كه متمكن باشد. بنابراين اولادى كه بيش از هجده سال تمام داشته باشد نمى تواند هزينه تحصيل خود را از پدر مطالبه كند. وليكن چنانچه شخصاً درآمدى و شغلى نداشته باشد و قادر به تأمين معيشت خود نباشد، مستحق انفاق است. چه با پدر زندگى كند و چه با مادر. زيرا طفلى كه به سن بلوغ رسيده موضوع حضانت وى منتفى است و افراد بالغ با هر يك از والدين كه بخواهند باشند مى توانند شخصاً اتخاذ تصميم نمايند. در مورد ملاقات نيز چنانچه فرزند بالغ تمايلى به ملاقات هر يك از والدين نداشته باشد الزام وى به انجام ملاقات موجه نيست كه اين مطلب در رأى وحدت رويه شماره ۳۰ -۶۴/۱۰/۳۰ نيز آمده است كه به موجب اين رأى و به استناد ماده ۱۲۱۰ قانون مدنى كه رسيدن صغار به سن بلوغ را دليل رشد قرارداده و خلاف آن را محتاج به اثبات دانسته ناظر به دخالت آنان در هر نوع امور مربوط به خود مى باشد. مگر در مورد امور مالى. به هر حال و همانطور كه گفته شد فرزندان بايستى مطيع والدين خود باشند و در هر سنى كه باشند بايد به والدين خود احترام بگذارند و والدين نيز مكلف به نگهدارى و انفاق آنان مى باشند تا زمانى كه فرزندان شخصاً بتوانند معاش خود را تأمين نموده و به كار اشتغال يابند.
|