|
جوانان در آفتاب (اسپانيا):
فوتبال و موسيقى به جاى گاو بازى
|
|
|
كارلوس اهل اسپانياست. ۲۴ سال دارد، در مادريد زندگى مى كند و ترم گذشته درسش در رشته كامپيوتر تمام شده است اما همراه تحصيل و براى تأمين مخارج آن كار مى كرده است. آخرين خاطراتى كه از دوران دانشگاه دارد، جشن فارغ التحصيلى و نيز تقلبى است كه در امتحان ساختمان كامپيوتر، درست در ترم آخر كرده است! كاملاً خوشحال و مغرور به نظر مى رسد. معلوم نيست اين شادى به دليل تقلبى است كه با موفقيت انجام داده و يا به خاطر ۸۵ دلارى كه در جشن فارغ التحصيلى به عنوان جايزه دريافت كرده؟ كارلوس درباره جشن مى گويد: «اين جشن، مراسمى است همراه با موسيقى اسپانيايى، پس از اينكه مدارك دانشجويان داده شد، همه آنها همراه پدر و مادرهايشان در مراسم شام شركت مى كنند. البته اين جشن، تنها مراسم دوران دانشجويى نيست. معمولاً دانشگاهها آخر هر سال تحصيلى جشن مى گيرند اصولاً جشن و دور هم بودن از آداب مردم اسپانياست.» اگر چه كارلوس هنوز مجبور است با پدر و مادرش زندگى كند. اما در مجموع از شرايط زندگى اش راضى است. چون پيش از تمام شدن درسش توانسته است در يك شركت مخابراتى آمريكايى كار پيدا كند و مخارج تحصيلش را بپردازد: «البته دانشگاههاى دولتى اسپانيا گران نيستند، اما قبول شدن در آنها كار سختى است. چون يك امتحان سراسرى نه چندان آسان وجود دارد. (آخ آخ... مثل اينكه آنها هم دادشان از كنكور درآمده) علاوه بر آن، نمره هاى دوران مدرسه نيز مهم است. نمره اين آزمون به همراه نمرات مدرسه و نيز حداقل نمره پذيرش هردانشگاه مشخص مى كند كه افراد قبول مى شوند يا نه. دوره دانشگاه براى خيلى از بچه ها مشكل است. چون هم مجبورند كار كنند و هم هزينه هاى ديگر را بپردازند. مثلاً يكى از هزينه هاى اصلى زندگى در اسپانيا هزينه حمل و نقل است. حتى مترو كه در مقايسه با ساير وسايل ارزان تر است، هزينه زيادى دارد. مشكل ديگر مشكل محل سكونت است. قيمت خانه - چه براى خريد و چه اجاره - در اينجا خيلى زياد است. به همين خاطر دانشجوها حتى با همديگر هم نمى توانند خانه اى براى سكونت تهيه كنند و مجبورند با پدر و مادر خود زندگى كنند. پسرها حتى اگر بتوانند با وجود نرخ بيكارى يازده درصد كارى پيدا كنند، حتى تا سن ۳۰ سالگى هم نمى توانند مستقل شوند. اگر جوانى بخواهد ازدواج كند مجبور است از پدر و مادر خود كمك بگيرد. چون تهيه خانه و وسايل زندگى براى جوان ها به سختى ممكن است. بچه دار شدن هم كه ديگر هزينه هاى فراوان خود را دارد. اين روزها كمتر خانواده اى با بيش از دو بچه ديده مى شوند. بنابراين با تمام اين مشكلات، جوان هاى كمترى به ازدواج گرايش دارند. به جاى آن ترجيح مى دهند در تعطيلات به سفر بروند و كشورهاى مختلف را ببينند. الآن ارزان ترين بليت هواپيما از مادريد به لندن حدود ۲۰ دلار است كه تقريباً همه توان خريد آن را دارند. بنابراين سفر علاقمندان زيادى دارد. خود من كشورهاى پرتغال، پاناما، انگليس، ايرلند و ايتاليا را ديده ام و قرار است امسال سرى به نيويورك بزنم.» اما به نظر كارلوس مردم اسپانيا با بسيارى از اروپايى هاى ديگر فرق دارند. خونگرم هستند و راحت تر ارتباط برقرار مى كنند. در اسپانيا زندگى در خيابان ها جريان دارد. مردم زيادى را در كوچه و خيابانها مى بينيد كه يا مشغول صحبت كردن هستند و يا در كافه ها و رستوران ها قهوه يا چيز ديگرى مى نوشند. يكى از چيزهايى كه به وفور در اسپانيا ديده مى شود كافه است. البته قيمت آنها با توجه به آنچه مى خوريد يا مى نوشيد متفاوت است. اما در مجموع مى توان گفت، گران نيستند. معمولاً بعد از ظهرها پس از صرف غذا وقت چرت معروف اسپانيا siesta است كه حدود نيم تا يك ساعت طول مى كشد. در اين مدت همه جا تعطيل است و پس از آن كار دوباره شروع مى شود. در اينجا كه صحبت به رسوم و سنت هاى اسپانيايى رسيد كارلوس موضوع تازه اى را پيش كشيد كه شايد كمتر به آن دقت مى كنيم: «بسيارى از مردم دنيا، اسپانيا را با گيتار اسپانيايى و گاوبازى مى شناسند. اما براى نسل جوان، اين چيزها تنها سنت هايى هستند كه از گذشته باقى مانده اند. جوان هاى امروزى بيشتر به موسيقى پاپ علاقه مند هستند. به جاى گاوبازى هم فوتبال را ترجيح مى دهند. مى دانم كه تيم هاى اسپانيا در كشورهاى ديگر هم طرفدار دارند و از اين موضوع خوشحالم. چون حالا به جاى گاوبازى كه به جز خشونت و رفتارهاى آزار دهنده براى گاوها فايده اى ندارد، كشور ما با فوتبالش معروف شده است.» كارلوس مى گويد: «اگر مورد خاصى درباره مادريد وجود داشته باشد، وضعيت رانندگى در آن است كه تعريفى ندارد. حداقل سن براى گرفتن گواهينامه ۱۸ سال است اما وضع ترافيك به قدرى بد است كه خيلى از جوانان ترجيح مى دهند از وسايل نقليه عمومى استفاده كنند. اين طورى مى توانند هزينه خريد و نگهدارى ماشين شخصى را نيز صرف كار ديگرى كنند. مثلاً مى توانند آن را براى رسيدن به بخشى از اهدافشان خرج كنند. آرزوها و هدف هاى شخصى من خيلى بزرگ نيستند. دوست دارم به جز كشورهاى اروپايى، كشورهاى آمريكايى را هم ببينم. زبان انگليسى را به خوبى صحبت كنم و خانه اى بخرم كه بتوانم با آرامش در آن زندگى كنم.»
|