دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۵ محرم ۱۴۲۶
Mon, Mar 7, 2005
ويژه ۱
۳۰۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
پاسخ معماى پليسى شماره ۵۹: آخرين يادداشت
«رعنا» قاتل «مسعود» نبود و اين «نصرت خان» بود كه بخاطر تعصبات خشك دوران زندگى خود و دشمنى با زن ذليلى وقتى «رعنا» به مسافرت رفته بود سعى كرد مقتول را راضى كند تا همسرش را طلاق دهد وقتى ديد اين مرد حاضر به اجراى خواسته او نيست باعصبانيت با اسلحه اى كه از دوران نظامى گرى داشت دست به اين جنايت زد.
دليل اصلى بازپرس شمس: بازپرس وقتى ديد همه چيز عليه «رعنا» است توجه چندانى به ادعاهاى عجيب نصرت نكرد همانطور كه در داستان آمده بود در صحنه قتل بخاطر شدت تعفن و بادكردگى جسد حتى مرد يا زن بودن جسد مشخص نبود و چگونگى قتل «مسعود» كه آيا با گلوله، چاقو يا ضربه شيئ سنگين و خفگى از پاى درآمده است روشن نبود. همان روز ، نصرت در بازجويى ها گفت كه وقتى درخانه بود هيچ صداى شليك گلوله اى نشنيده است پس وقتى بيرون از خانه بود «مسعود» به قتل رسيده است. اين درحالى بود كه پزشكى قانونى پس از يك روز اعلام كرد كه «مسعود» با اصابت گلوله به سر و صورت و سينه به قتل رسيده است.
بازپرس با اين دليل پى برد كه پيرمرد همسايه مى دانست «مسعود» با گلوله كشته شده است و اين اطلاعات دقيق زمانى بود كه هنوز مشخص نبود چه عاملى باعث مرگ «مسعود» شده است و كسى حرفى از شليك گلوله نزده بود.
عشقى براى جنايت
203958.jpg
مهدى ابراهيمى
بين درختان پارك، خيلى خلوت بود، ساعتى هم نبود كه آنجا شلوغ باشد، جسد پسر جوانى روى سنگفرش آجرى رنگ به صورت طاقباز افتاده بود و دو پسر با حيرت به آن خيره شده بودند.
ساعت ۳ظهر بود كه خودروى بازپرس شمس داخل پارك شد و در چند قدمى قتلگاه پسر ۱۹ساله كه «سليم» نام داشت از آن پياده شد. قربانى بسيار شيك پوش بود به طورى كه با وجود خون آلود بودن لباسهايش جوان آراسته اى به نظر مى رسيد.
در اطراف جسد خون زيادى پاشيده شده بود و چند جراحت روى شكم و سينه او نشان مى دادكه «سليم» با ضربات چاقو كشته شده است، هيچ آثار مقاومتى در دستان قربانى وجود نداشت به گونه اى كه تصور مى شد پسر جوان به شدت ترسيده بود و كاملاً تسليم شده بود.
بازپرس شمس به اطراف نگاهى كرد قتلگاه دقيقاً در ميان درختان پربرگى رخ داده بود كه حتى اگر روز شلوغى نيز بود هيچكس به آنجا نمى آمد چون نقطه كور به حساب مى آمد و كسى از دور نمى توانست صحنه جنايت را ببيند.
وقتى با اين تصور كه يك درگيرى خيابانى بوده است به سمت سرهنگ خالقى رفت از او شنيد كه عاملان جنايت چهار پسر ولگرد و دزد بوده اند و انگيزه شان سرقت گردنبند طلا و موبايل «سليم» بوده است و چون با مقاومت مقتول روبرو شده اند دست به اين جنايت زده اند.
بازپرس شمس با شنيدن اينكه دو تن از دوستان «سليم» در صحنه جنايت حاضر بودند اما به داد دوست خود نرسيده اند خيلى تعجب كرد دو شاهد قتل پسران ۱۸ساله اى بودندكه هر دو به شدت ترسيده بودند و لباسهاى هردوى آنان خون آلود بود.
ابتدا با هر دوى آنان همدردى كرد بعد به اين بهانه كه يكى از آنها نياز به شستن خونهاى روى دستش دارد از «يعقوب» خواست او و «سلمان» را تنها بگذارد.
چه اتفاقى افتاد؟
نمى دانم، نامردها خيلى بيرحم بودند هيچكس نبود به داد ما برسد فقط كتك مى خورديم، پنج نفر و هيكلى بودند، ظاهرشان نشان مى داد بچه شهرستان هستند و از مدتها اينجا كمين كرده اند تا مردم را سركيسه كنند.
در پارك چه مى كرديد؟
من و يعقوب بچه يك محل هستيم و در يك ميهمانى با «سليم» آشنا شديم ، پسر خوبى بود اما پولدارتر از ما و ولخرج تر بود و ما سه نفر هر روز به گردش مى رفتيم امروز وقتى با موبايلش تماس گرفتيم گفت كه در پارك منتظر ما است در اينجا كه پاتوق اصلى مان بود ديدم پنج جوان او را دوره كرده اند يكى از آنان كه معلوم بود قويتر از بقيه است بادست چند سيلى به «سليم» زد.
شما به دوستتان كمك نكرديد؟
چرا! ابتدا با داد و فرياد جلو رفتيم تصورمان اين بود كه از پس همه آنها بربياييم، وارد معركه شديم و به آنان حمله كرديم، تصور نمى كرديم چنين اتفاقى بيفتد، آن پنج پسر سريع حال ما را جا آوردند، يكى از آنان رفت تا مراقب باشد كسى اين طرف نيايد، دوتاى پسران من و «يعقوب» را حسابى ادب كردند و در گوشه اى ما را نگه داشتند و دو تن از آنان به كتك زدن «سليم» مشغول شدند.
همه چاقو داشتند؟
فقط همان پسرى كه گفتم «سليم» را سيلى زد و دوستانش او را «رسول» صدا مى زدند چاقو داشت آن را زير گلوى دوستم گذاشت و خواست هرچه پول دارد به او بدهد، دوستم اصلاً تصور نمى كرد او را بكشند ابتدا با آنان مخالفت كرد. «رسول» با نامردى چند ضربه به شكم او زد بعد زنجير طلا و موبايل او را برداشت و همه فرار كردند.
«سليم» از خود دفاعى نكرد؟
نمى توانست يكى از قاتلان از پشت سر به او چسبيده بود و محكم دستانش را گرفته بود، حتى ديدم كله اى هم به پشت سرش زد تا او را وادار به تسليم كند.
شما چه كرديد؟
خيلى ترسيده بوديم، وقتى فرار كردند با گريه سمت جسد دويديم و خودمان را روى «سليم» انداختيم بعد با پليس تماس گرفتيم.
بازپرس شمس مى خواست از يعقوب نيز بازجويى كند اما دو پسر حال خوشى نداشتند و دست و پاهايشان مى لرزيد، از آنان خواست دو روز بعد در دادسراى جنايى حاضر شوند تا با دقت بازجويى شوند.
مأموران پليس نيز قرار شد جوانان شرور پاركى را كه قتل در آن رخ داده است شناسايى كنند، دو روز مى گذشت هنوز هيچ ردپايى به دست نيامده بود بازپرس در حال ورق زدن پرونده قتل «سليم» بود، گزارش پليس همان چيزى بود كه در صحنه جنايت ديده شده بود، مأموران تشخيص هويت نيز در بررسى جسد اعلام كرده بودند او با اصابت ۵ضربه چاقو كه سه ضربه به شكم و دو ضربه به پشت كمر وارد آمده است به قتل رسيده است.
هيچ اثرى از «رسول» و دوستان شرورش به دست نيامده بود و موبايل «سليم» نيز خاموش بود، هنوز گزارش نهايى را نخوانده بود كه در اتاقش باز شد، يعقوب به تنهايى وارد شد، او سعى داشت به رفتارهايش مسلط باشد.
در صحنه جنايت زياد كتك خورده اى؟
اگر چاقو در دست نداشتند حريف ما نمى شدند هر كارى مى توانستيم انجام داديم، كسى كه من را در گوشه اى به زمين چسبانده بود قمه اى در دست داشت، خيلى ترسيده ام شبها كابوس مى بينم.
تو و «سلمان» از هم دور بوديد؟
حدود نيم مترى فاصله داشتيم، كارى ازدستمان برنمى آمد، آنان پنج نفر بودند در زمان قتل چهار پسر حضور داشتند كه دو تن از آنان به جان «سليم» افتاده بودند.
از لحظه قتل بگو؟
از ترس چشمانم را بسته بودم. صحنه اى را كه «رسول» چاقو را زير گلوى «سليم» گذاشته بود اما بقيه را نديدم.
مى توانى مشخصات چهره شان رادر اختيار ما قرار بدهى؟
من اگر آنان را ببينم خواهم شناخت اما هرچه به ذهنم فشار مى آورم تا قيافه شان يادم بيايد نمى توانم.
وقتى جلسه بازجويى تمام شد بازپرس شمس از «يعقوب» خواست نزد روانشناس برود تا از اين بحران روحى خارج شود، چهره رايانه اى سه تن از عاملان جنايت با راهنماييهاى «سلمان» و تأييد شاهد ديگر جنايت به همه ارگانهاى پليس مخابره شد اما دو ماه گذشته بود كه هيچ سرنخى از «رسول» و اعضاى گروهش به دست نيامد.
پدر مقتول يك سرمايه دار بود. يك هفته اى مى شد كه ديگر خبرى از اين پيرمرد نبود تا اينكه مادر «سليم» در حالى كه اعلاميه مرگ شوهرش در دستانش بود وارد اتاق شد، پدر داغديده روى سنگ قبر پسرش سكته كرده بود، بازپرس خيلى به هم ريخت و پرونده جنايت را روى ميز كارش گذاشت و شروع به خواندن گزارشات و بازجويى هاى پرونده كرد، هيچ جاى ابهامى نبودهنوز كل پرونده را ورق نزده بود كه احساس كرد چيزهايى را ناديده گرفته است.
عصر همان روز به همراه سرگرد پناهجو از اداره قتل پليس آگاهى روانه خانه يعقوب شد، اين پسر بشدت بيمار بود و دكتر دستور بسترى شدن او در خانه را داده بود، روز مناسبى براى تحقيق نبود اما بازپرس شمس چاره اى نداشت خصوصاً اينكه وقتى يعقوب شنيد بازپرس شمس به در خانه شان آمده است اصرار كرد او را ببيند.
يعقوب ، وقتى بازپرس را ديد به گريه افتاد و در حالى كه ناى حرف زدن نداشت گفت: مى دانستم شما روزى به اصل ماجرا مى رسيد، عذاب وجدان رهايم نكرده است هر روز دعا مى كردم روز ديگرى برسد سعى مى كردم دوستى ام با «سلمان» را به هم بزنم، همه كار كردم اما نمى توانستم به خود بقبولانم كه «سليم » بايستى كشته شود.
چرا او را كشتيد؟
ابتدا تصورم اين بود كه حق «سليم» كشته شدن است اما «سلمان» من را هم به بازى گرفته بود و با يك دروغ بزرگ من را ترغيب كرده بود همدستش باشم.
«سلمان » پسر خيلى حسودى است و يك خواهر جوان دارد، او براى اينكه بتواند «سليم» را سركيسه كند «مرجان» را سر راه او گذاشت تا آن دو با يكديگر آشنا شوند و بتواند بخاطر فقرى كه داشتند پول هاى بادآورده را خرج خود كند.
«سليم » و مرجان به هم علاقه مند شده بودند اما «سلمان» اين را نمى خواست او چندبارى به خواهرش گفته بود كه فقط به «سليم» روى خوش نشان بدهد ، وقتى كار به اينجا كشيد تصميم گرفت او را ادب كنداما خواهرش مخالف بود نمى خواست به «سليم» آسيبى برسد.
«سلمان» سراغ من آمد و گفت كه سليم، چشم به ناموس او دارد چون مى دانست من مدتها پيش به «مرجان» علاقه مندم، من را سريع اغفال كرد و قرار شد «سليم» را ادب كنيم به خاطر همين او را به پارك كشانديم.
روز قتل ، «سليم» ،مثل هميشه ما را به غذا دعوت كرد ، خيلى خوشحال بود يك گردنبند طلا كه روى آن حرف M انگليسى ديده مى شد به من فهماند كه سلمان بى راه نمى گويد، همانجا به «سلمان» گفتم كه حاضرم تا آخر با او باشم، نمى دانم چرا اما احساس مى كردم مقتول با پول توانسته است به حريم خصوصى «مرجان»و «سلمان» وارد شود.
در پارك بوديم كه به محل جنايت رسيدم ، «سلمان» به «سليم» گفت كه با ديدن گردنبند او به ياد بى معرفتى اش افتاده است و ماجراى «مرجان» را به ميان كشيد، «سليم»، خواست چيزهايى بگويد كه «سلمان» با چاقو به جانش افتاد و من تنها مراقب بودم كسى اين صحنه را نبيند، بعد وقتى رفتگر پارك را ديدم كه سمت ما مى آيد به نزديك سلمان رفتم او گردنبند و موبايل را برداشته بود و سريع بالاى سر جسد نشستيم و گريه كرديم به گونه اى كه توانستيم رفتگر را گول بزنيم و او در بازجويى مأموران ادعاهاى ما را تأييد كرد.
گردنبند طلا چه شد؟
وقتى به پليس ۱۱۰ زنگ زديم سلمان موبايل، چاقو و زنجير طلا را در ميان زباله ها انداخت و به صحنه قتل برگشتيم.
كى فهميدى «سلمان» تو را بازى داده است؟
وقتى به خواستگارى«مرجان» رفتم همه چيز را فهميدم، آن گردنبند هديه مرجان به سليم بود كه سلمان خريده بود فهميدم كه او به مقتول حدود ۱۰ ميليون تومان قرض داشت و هدف اصلى اش بالاكشيدن اين پول بود.
بازپرس شمس وقتى شنيد «سلمان»، تا يك هفته ديگر مى خواهد به كشور فرانسه برود و ديگر برنگردد با گرفتن نشانى هايى از پاتوق اين پسر چندساعتى همراه تيم پليس جنايى در خيابانها چرخيد تا اينكه اين پسر را در مغازه دلارد فروشى دستگير كرد.
«سلمان» خيلى تعجب كرده بود، بازپرس بدون اينكه اشاره اى به اعترافات يعقوب كند به او گفت كه ماجراى ساختگى اش به دو دليل كه از اشتباهات زيركانه اش بود ، برملا شده است.
«سلمان» با شنيدن اين دو دليل ديگر راهى براى انكار نداشت، او در حالى كه همه نقشه هايش برآب شده بود همان ادعاهاى يعقوب را مطرح كرد و گفت كه انگيزه اش تنها بالاكشيدن پول قرضى بود و از همان روز نخست آشنايى با «سليم» تصميم به اغفال او گرفته بود و نمى دانست خواهرش عاشق اين پسر پولدار آن هم نه به خاطر ثروتش خواهد شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |